مجله اینترنتی زیتونی یک شبکه خوشمزه!

فیلم قطاربازی

فیلم قطاربازی ؛ از گذشته نمی توان گریخت

هاسپیتل-اپلیکیشن هوشمند مشاوره تلفنی با پزشک

«چرا این کار را کردم؟ میلیون ها جواب دارم که همه از دم اشتباه اند. واقعیت این است که من آدم بدی ام؛ ولی این جور نمی ماند؛ من هم این جور نمی مانم. این راه را ادامه می دهم؛ همین خط را می گیرم و پیش می روم و زندگی را انتخاب می کنم. از همین حالا هم منتظرم.»
مارک رنتون (قطاربازی)
فیلم قطاربازی
فیلم قطاربازی

همه چیز بستگی دارد به لحظه ای که آدم بین گذشته و آینده می ماند و با خودش فکر می کند روزهای رفته هیچ فایده ای نداشته اند و به جای این چیزها باید به فکر روزهای نیامده بود و همه چیز ممکن است درست لحظه ای اتفاق بیفتد که مکث کردن ممکن نیست و برای فرار از دست پلیس و ماموران قانون باید از کوچه پس کوچه ها رفت و قید خیابان اصلی را زد و نتیجه هر وقفه ای احتمالا بازداشت و محاکمه و زندان و تباهی آینده ای است که چند لحظه قبل داشته به آن فکر می کرده.

لحظه فرار مارک رنتون و تصادفش با ماشینی که سر راهش سبز می شود احتمالا مهم ترین صحنه ای است که در «قطاربازی» تکلیف این جوان یاغی و باهوش را با خودش روشن می کند. اینجا است که گذشته و آینده را کنار هم می نشاند و هر چه فکر می کند می بیند کفه ترازو به نفع آینده سنگینی می کند. چیزی در گذشته نیست، هر چه هست باختن و تباهی و از دست دادن است؛ مثل همه این سال ها که داشته ها و نداشته ها و نداشته هایش را صرف مخدری کرده که دل کندن از آن برایش آسان نیست؛ مخدری که این همکلاس های سال های دور روانه خون شان می کنند راهی است برای فراموش کردن گذشته.

بچه ها بزرگ شده اند اما گذشته دست از سرشان بر نمی دارد. هیچ چیز این گذشته آن قدر دل پذیر نیست که بخواهند گوشه ذهن شان نگهش دارند. ترجیح می دهند در لحظه زندگی کنند و در لحظه بودن با مخدری که آتش داغش می کند قابل تحمل تر است؛ مخدری که چشم شان را به روی واقعیت می بندد؛ واقعیتی که ندیدنش بیشتر مایه آرامش است. این چیزی بود که رنتون و اسپاد و سیک بوی و بگبی و البته تامی بخت برگشته در «قطاربازی» می خواستند.

مارک رنتون قطاربازی طوری از بدی اش حرف می زد که انگار راوی «یادداشت های زیرزمینی» داستایفسکی است که از همان ابتدای کار اعلام می کرد: «من آدم مریضی هستم… شخص بدی هستم… مرد مطرودی هستم…» و از یک نظر مارک رنتون هم مثل او بغض توهین ها و تحقیرهای خیالی سال ها در وجودش انباشته شده و البته به جای آن که خودش را «چهل سال تمام از سر لج در اتاقک تاریک زیر شیروانی عمدا مدفون» کند، در مخدری غرق کرده که بیشتر از آن اتاقک تاریک روح آدم را خراش می دهد و از پا در می آورد. همه آن ساعت های تلخ و پر اضطرابی که مارک رنتون پشت اتاق دربسته خانه پدر و مادرش مانده و در تختخواب قدیمش کابوس می بیند و با چشم های خودش دور شدن مخدر از رگ هایش را تماشا می کند، نشانی از همین خراش روح است.

با این همه در انتهای «قطاربازی» تکلیف مارک رنتون با خودش روشن بود، ادامه دادن راه و پیش رفتن و شروع یک زندگی تازه و البته دزدیدن پولی که سهم همه آنها بوده. می گویند ممکن است دزدی که پیش از این جایی را خالی کرده از سر کنجکاوی دوباره به آنجا سر بزند و موقعیت را بسنجد و هیچ بعید نیست سودای دزدی دوباره را در سر نداشته باشد اما با خودش خیال کند موفقیتش را می تواند به رخ دیگران بکشد و با هوش والایش اسیر هیچ دامی نشود.

فیلم «قطاربازی»؛ از گذشته نمی توان گریخت (دیر منتشر نشود)

مارک رنتونِ «قطاربازی ۲» وقتی بعد ریست سال دوباره هوس می کند سری به زادگاهش ادینبورگ بزند بیشتر به آدمی شبیه است که می خواهد ببیند این خطی که ادامه اش داده واقعا درست بوده یا نه و مثل همیشه پای گذشته هم در میان است و لحظه ای که روی تردمیل با سرعت زیاد می دود و لحظه ای که پایش می لغزد و نقش زمین می شود، تصویر دوباره اش را می بینیم و ظاهرا چاره ای نداریم جز این که با این دو پارگی کنار بیاییم؛ مارک رنتونی که پیش از این بوده و مارک رنتونی که حالا هست؛ مارک رنتونی که دیگران را بازی می دهد و مارک رنتونی که بازی می خورد و دست آخر در ادینبورگ می ماند و دوباره سر از اتاق سال های کودکی و نوجوانی اش در می آورد که نقش دیوارهایش هنوز قطارها هستند.

قطارهای پیاپی و پیوسته ای که هیچ جا نمی روند و جا خوش کرده اند روی دیوار؛ زمان ساکن است انگار و او است که باید با مخدری تازه یا موسیقی سال های دورش شوری در سرش به پا کند و اتاق نه چندان بزرگش را بدل کند به تونلی که پایان ندارد و از نوری که همان ابتدا دیده ایم دور و دورتر کند و بکشاندش به جایی که هیچ معلوم نیست کجا است و هیچ معلوم نیست این بازگشت به گذشته با سرعت تمام قرار است دست آخر به کجا برسد. جوابش احتمالا همان ساختمان هایی است که دست آخر دارند ویران می شوند، ویرانی پشت ویرانی.

هر چه در گذشته بوده یا باید همان طور بماند یا باید نابودش کرد. فرانکوی همیشه خشمگین را باید در صندوق عقب ماشینی نزدیک پاسگاه پلیس رهایش کرد تا دوباره روانه زندانش کنند، جایی که دیگر بعید است فرصتی برای آزادی یا فرار دوباره پیدا کند. وضعیت مارک و سایمون هم قرار است مثل گذشته بماند. رفقای سال های دور قرار است دوباره کنار بمانند. قرار نیست همه چیز آن طور که می خواسته اند پیش برود. این بار نوبت اسپاد است که خودی نشان بدهد؛ آدم بخت برگشته دست و پا چلفتی به قول بگبی زشتی که بود و نبودش ظاهرا برای کسی فرقی نمی کند و حتی عرضه خلاص کردن خودش از دست زندگی را هم ندارد اما ناگهان همه استعدادهای پنهانش را بروز می دهد و با دو حرکت همه چیز را زیر نقاب دست و پا چلفتی بودن پنهان می کند.

هیچ کس خیال نمی کند که اسپاد داستان نویسی بلد باشد اما تشویق ورونیکا است که او را به نوشتن وا می دارد. آنچه دیده روی کاغذ بدل می شود به فصل های کوتاه رمانی از سال های دور ادینبورگ؛ داستان بچه هایی که با هم بزرگ شده اند؛ با هم دزدی کرده اند؛ با هم به خیانت فکر کرده اند و یکی شان زرنگ تر از بقیه بوده.

قرار نیست همیشه مارک رنتون زرنگ ترین باشد و جیب بقیه را خالی کند؛ این بار اسپاد دست به کار می شود و هنرِ جعلش را در اختیار ورونیکا می گذارد تا آن صد هزار دلاری را که مارک و سایمون از سرمایه گذاران گرفته اند، یک جا بالا بکشد و البته بخشی از آن را هم در اختیار خانواده از دست داده اسپاد بگذارد؛ زن و بچه ای که هیچ امیدی ندارند اسپاد روزی بتواند کاری برای شان بکند و چه بهتر که بعد از این هم نفهمند داستان از چه قرار بوده است وگرنه پاک ناامید می شوند.

فیلم «قطاربازی»؛ از گذشته نمی توان گریخت (دیر منتشر نشود)

اما همه اینها نتیجه درس هایی است که خود مارک در نهایت مهربانی و البته با شور و هیجان به ورونیکا یاد داده؛ روزی که روبرویش نشسته و گفته: «انتخاب کن که از اشتباه هایت درس بگیری. انتخاب کن که ببینی تاریخ دوباره تکرار می شود. به چیزهایی کمتر از چیزی که می خواسته ای رضایت بده و طوری وانمود که که انگار آدم شجاعی هستی. ناامیدی را انتخاب کن. انتخاب کن که آدم هایی را که دوست داری از دست بدهی و وقتی دیگر نمی توانی ببینی شان یعنی بخشی از وجود خودت هم با آنها مرده. تا وقتی این را در آینده بفهمی همه را تکه تکه از دست خواهی داد و آن وقت دیگر چیزی نمی ماند که بگویی زنده یا مرده. آینده ات را انتخاب کن.»

و ورونیکا هم دقیقا همین کار را کرده. با ظاهری ناامید و در نهایت سکوت آینده اش را انتخاب کرده؛ آینده ای که برای به دست آوردنش چاره ای نداشته جز این که مسیر آینده مارک و سایمون را تغییر دهد. همیشه که قرار نیست آنها برنده بازی باشند. همیشه که نباید آنها مسیر ریل قطار را مشخص کنند. گاهی ممکن است ریلی بسته شود و قطار از ریل دیگری حرکتش را ادامه بدهد. این وقت ها مسافرانی که در قطار نشسته اند، اصلا خبردار نمی شوند که مسیر قطار عوض شده و فقط وقتی قطار می ایستد و ایستگاه اصلا جای آشنایی به نظر نمی رسد، ممکن است از خودشان بپرسند که داستان چیست و چرا به جایی که قرار بوده نرسیده اند.

«قطاربازی ۲» فقط داستان رودست زدن و عوض کردن نقشه ها نیست؛ داستان از دست دادن هم هست؛ هر کسی باید چیزی را از دست بدهد تا دینش را به گذشته ادا کند. سایه گذشته آن قدر سنگین است که نمی شود به سادگی از دستش گریخت. دل خوش کردن به این که آینده ای هست و باید چشم به راهش ماند. البته راهی عمومی است اما ظاهرا چاره همه چیز نیست؛ دست کم برای مارک رنتون که این طور نیست وگرنه به این فکر نمی کرد که باید چمدانش را بردارد و دوباره به خانه پدری برود؛ خانه ای که همیشه جایی برای آرام شدن بوده است ولی مگر می شود بعد این همه سال به سادگی رنگ آرامش را دید و خاطره های تازه را به دست فراموشی سپرد. هیچ کس نمی داند. هیچ کس قرار نیست بداند.