بایگانی دسته بندی ها: هنر

شهاب حسینی: چگونه عاشق پریچهر شدم؟

«شهرزاد» این روزها روی بورس است، به‌خصوص آقای شهاب حسینی با نقش «قباد» که داستان ترحم‌برانگیزی دارد. همیشه احساسات مردم جایی جلب می‌شود که روابط انسانی در میان است؛ نفرت، غم شادی و عشق همه در زندگی ما جاری اند و هر جا آینه‌ای از آن باشد ما را ناخودآگاه به سوی خود می‌کشد.

شاید هم همه ما شهرزادی داریم که در اتمسفر او تمام این احساسات را تجربه می‌کنیم. شهاب حسینی هم با همه سوپراستار شدن و شهرت و محبوبیتی که دارد باز هم یکی از ماست. او هم مثل ما شهرزادی دارد که پریچهر است. شهاب حسینی از دسته ستاره‌هایی است که باوجود رسیدن به مواهب بازیگری از عشق به خانواده و همسر غافل نشده است. او همیشه همراهی داشته که در کنار او نقاط عطف زندگی‌اش را صعودی کرده و چیزی نتوانسته او را پایین بکشد. زندگی چنین آدمی دیدنی است و شنیدنی و البته که خواندنی!

این مطلب روایت زندگی شهاب حسینی با همه بالا و پایین‌هاست. این پرونده چکیده ایست از گفت‌و‌گوهای او و همسرش با مجله زندگی ایده آل و رادیو هفت.

شهاب حسینی: چگونه عاشق پریچهر شدم؟

نوزاد نیمه‌شب زمستان

متولد زمستان هستم. درست بعد از ۹ ماه متولد شدم، حین تولد ۳ کیلو و ۷۰۰ گرم وزن داشتم. ساعت به دنیا آمدنم هم ۳ و ۳۰ دقیقه نیمه‌شب بود. پدر و مادرم در جوانی ازدواج کردند، آنها وقتی مرا به دنیا آوردند که سرگرم جمع‌و‌جور کردن زندگی‌شان بودند.

سرشکستگی‌های کودکی

دوران کودکی من به شیطنت‌های مختلف با پسربچه‌ها گذشت. مادرم می‌گفت تو پسر شری بودی. روزی که به خاطر سر‌بازی سرم را با نمره ۴ اصلاح کردم، دیدم سرم از ۹ ناحیه شکسته است. با توجه به اینکه زمان وقوع ۵-۴ مورد از این شکستگی‌ها را به خاطر نمی‌آورم، باید آنها را به دوران کودکی‌ام نسبت داد. جز سر از نواحی دیگری همچون صورت و دست و پا هم بارها دچار جراحت‌های مختلف شدم.

توپ چرمی عید

در خانواده پدری نوه اول بودم. ا‌رتباط ما با فامیل مادرم بیشتر بود تا با اقوام پدر. دوست ندارم از نقطه‌نظر مهر و محبت کسی را برتر از دیگری بدانم. هر دو خانواده به اندازه وسع خودشان محبت می‌کردند. یادم می‌آید که مادر پدرم بهترین عیدی‌ها را می‌داد. یک بار از او یک توپ چرمی فوتبال عیدی گرفتم. آن موقع این هدیه بسیار گرانبها بود و هر کسی توپ چرمی نداشت.

دوستان بزرگ‌تر از من

دوستی بخش مهمی از روند شکل‌گیری نگاه و بزرگ‌شدن همه ماست. دانش عمومی من تا حدودی خیابانی است و محصول رفاقت با هم‌محلی‌ها. کودکی من در حد فاصل میان دو خیابان هاشمی و سپه‌ غربی گذشت. دوستی داشتم به نام رضا که هم خیلی صمیمی بودیم و هم به صورت متوالی با هم کتک‌کاری می‌کردیم. ضمن آنکه اهل دوستی با بزرگ‌تر از خودم بودم، ولی مایلم از رفقا به‌خصوص در مسائل مختلف درس بگیرم؛ براساس این رویه حالا اکثر دوستانم بالای ۴۰ سال سن دارند.

از دست دادن رفیق قدیمی

دوست نداشتم قلدر محل باشم. با این حال همیشه در جمع بچه‌محل‌ها به حساب می‌آمدم. نوجوانی من حول و حوش خیابان فاطمی گذشت. هرقدر بزرگ‌تر می‌شدم، دایره ارتباطاتم گسترش می‌یافت. درنتیجه به تمایل برخی بچه‌ها برای انجام کارهای خلاف پی بردم. در آن دوره یکی از بهترین دوستانم را به خاطر اعتیاد به مواد مخدر از دست دادم.

کلکسیون ماشین‌های من

در مرور خاطرات هر پسربچه‌ای انگار وجود اسباب‌بازی اتومبیل، امری ناگزیر است. مادر من هم برایم از این ماشین‌های کوچک اسباب‌بازی می‌خرید. مجموعه‌ای جمع کرده بودم که در آن ۱۵۰ ماشین کوچک به چشم می‌خورد. هنگام اسباب‌کشی، اسباب‌بازی‌ها را جا گذاشتم. ۲ هفته بعد که فهمیدم کیسه حاوی ماشین‌ها نیست، از این موضوع بسیار ناراحت شدم.

شهاب حسینی: چگونه عاشق پریچهر شدم؟

دور ایران با مادر امدادگر

اول دبستان را در مدرسه بامداد نو گذراندم. سال بعد به خاطر کار مادرم به خرم‌آباد نقل مکان ‌کردیم؛ او امدادگر سیار بود. سال‌های دوم، سوم و چهارم را در خرم‌آباد خواندم. دوران بسیار بدی بود. از جنگ تحمیلی خاطرات ناراحت‌کننده‌ای در ذهنم باقی مانده است. آن موقع این‌طور احساس می‌کردم که عراقی‌ها با کشتن مردم بی‌سلاح تفریح می‌کنند.

شاگرد گوشه‌گیر کلاس

حضور در یک محیط جنگی، دوری از تهران و اکثریت فامیل به انضمام نگرانی‌هایی که به‌خاطر شغل مادرم در آنجا متوجه ما بود، باعث شد تا در بازگشت به تهران احساس غریبی کنم و در کلاس پنجم شاگردی آرام و گوشه‌گیر باشم. معلمی که بیشتر از بقیه معلم‌های دوره ابتدایی دوستش داشتم، معلم کلاس پنجم من بود. در ابتدایی دانش‌آموز متوسطی بودم و هیچ‌گاه مبصری را تجربه نکردم.

تجدید شدن مبصر کلاس

دوران راهنمایی بود، از کودکی درآمده بودیم و می‌خواستیم شبیه بزرگ ترها رفتار کنیم. همین تغییر وضعیت به‌شدت روی درس خواندنم تاثیر گذاشت و باعث شد افت کنم. سال دوم راهنمایی بودم که در درس‌های ریاضی، علوم و عربی کارم به شهریورماه کشید. در راهنمایی نیز ورزشم فوتبال بود و این بار طعم مبصری را چشیدم. سال سوم مرا مبصر کلاس‌مان کردند.

دیپلم با اعمال شاقه

نزدیک امتحانات ثلث سوم سال سوم دبیرستان بود که به‌شدت دچار بیماری یرقان شدم. حالم به قدری خراب بود که نمی‌توانستم از خانه خارج شوم. معده‌ام حتی
آب خوردن را هم پس‌ می‌زد. به خاطر بیماری نتوانستم در امتحانات شرکت کنم. به همین خاطر سال سوم را دوبار خواندم و سرانجام دیپلم را با معدل تقریبا خوبی گرفتم.

یک روانشناس در راه کانادا

آنقدر به خودم اطمینان داشتم که فقط در کنکور سراسری شرکت کردم. مطمئن بودم که قبول می‌شوم، اما نشدم. سال بعد در دانشگاه آزاد جواز ورود به رشته بازیگری را
به دست آوردم. اما آن موقع چون این حرفه برایم مطرح نبود، صبر کردم تا نتایج سراسری هم مشخص شود. با قبولی در رشته روانشناسی به دانشگاه سراسری نقل مکان کردم. دو سال درس خواندم و بعد انصراف دادم. عمویم مقیم کانادا بود. قصد داشتم هرچه سریع‌تر به او برسم و در کانادا ادامه تحصیل بدهم. همین تصمیم باعث شد تا درس را نیمه‌کاره رها کنم. حالا که به گذشته‌ها فکر می‌کنم، می‌بینم درس شیرینی را رها کردم.

راننده پرمسوولیت ارتش

برای سفر به خارج یک سال تلاش کردم. وقتی نشد، رفتم سربازی؛ به این امید که بعد از پایان خدمت بروم. افتادم ارتش. در تیپ ۶۵ نیروهای ویژه خدمت، کردم و راننده بودم. رانندگی در خدمت، کار سخت و پرمسوولیتی است.

معافیت به‌خاطر بیماری

بعد از ۱۸ ماه خدمت دچار خونریزی معده شدم. مرا به بیمارستان ۵۰۲ منتقل کردند. آنجا به من گفتند تو نباید به خدمت می‌آمدی. تو به خاطر وضع معده‌ات می‌توانستی از معافیت پزشکی استفاده کنی. باتوجه به اضافه‌هایی که خورده بودم ترجیح دادم معاف شوم. این گونه بود که سر ۱۸ ماه با خدمت خداحافظی کردم.

شهاب حسینی: چگونه عاشق پریچهر شدم؟

در سربازی عاشق پریچهر شدم

راستش در دوران سربازی بود که عاشق شدم. عاشق همسرم. همین موضوع تحمل سربازی را برایم سخت می‌کرد. افسری که نمی‌خواهم اسمش را ببرم متوجه این ماجرا شد و تا می‌توانست به پر‌و‌پایم ‌پیچید تا آزارم دهد. راننده‌ها در زمان استراحت‌شان نباید نگهبانی بدهند، با این حال او مرا می‌فرستاد سر پست تا نتوانم مرخصی بگیرم و از پادگان خارج شوم.  همسرم (پریچهر) را در دانشگاه دیدم. یک روز از سربازی مرخصی گرفتم تا سری به رفقای دانشجو بزنم. دیدم دختر خانم زیبا، ساده و محجوبی سرگرم مطالعه کتاب‌هایش است. هرچه خواستم با او ارتباط برقرار کنم، نشد که نشد. با این حال در نگاهش چیزی دیدم که تشویقم کرد به ادامه راهی که منجر به ازدواج شد.

خانواده یا بازیگری

کار ما به قدری سخت است و دوری از خانواده در آن به چشم می‌خورد که گاهی می‌بینم چقدر بابت این موضوع شرمنده زن و بچه‌هایم شده‌ام. یک بار وقتی پسرم را دیدم غرق حیرت شدم. لحظه‌ای فکر کردم او چقدر بزرگ شده و من این را ندیده‌ام. خانواده من در این سال‌ها از این مسائل بسیار آسیب دیده‌اند و خوب که فکر می‌کنم از خودم می‌پرسم واقعا این کارها ارزش این آزار ناخواسته خانواده را داشت یا نه؟!

روشن شدن تکلیف تجرد

شماری از جوان‌ها می‌گویند تا جوانی باید جوانی کنی، بنابراین باید با تاخیر تن به ازدواج داد. هرگز این اعتقاد را قبول نداشته و ندارم. همیشه مایل بودم تکلیفم خیلی زود مشخص شود، به همین دلیل من هم مثل پدر و مادرم در ابتدای دوران جوانی ازدواج کردم.

ازدواج بدون سنگ‌اندازی

خانواده من و همسرم از نظر تقسیم‌بندی‌های اجتماعی هم گروه بودند؛ به همین خاطر به سرعت با هم صمیمی شدند طوری که پدرخانمم می‌گفت ما دخترمان را با پسر شما عوض کردیم. هیچ‌کدام سنگی جلوی پای ما نگذاشتند. مهریه هم به میزانی تعیین شد که من و همسرم روی آن توافق داشتیم.  من و همسرم در همه زمینه‌ها با هم توافق داریم. او مشکلات کاری مرا خیلی خوب درک می‌کند. همسرم مدتی در فرهنگسراهای بانو و شفق گریم درس می‌داد. در ضمن نقاش خوبی هم هست.

اتودهای باستان‌شناس اسبق

زمانی دوست داشتم باستان‌شناس شوم. این حس به مرور از بین رفت و جایش را به بازیگری داد. بین سال‌های ۷۱ تا ۷۲ بود که در کلاس‌های استاد سمندریان شرکت کردم. ضمن دستیابی به فنون بازیگری، این کلاس‌ها محاسن دیگری هم برای ما داشت. به خاطر شرکت در کلاس‌های بازیگری استاد بود که جرات کردم کارهای مختلف را اتود بزنم. ترسم از بازی در حضور جمعیت ریخت و صاحب اعتمادبه‌نفس شدم.

ستاره‌ها در دانشگاه

در دانشگاه با بچه‌های دانشکده هنر، تئاتر کار می‌کردم. از آن جمع پارسا پیروزفر و یوسف تیموری به بازیگرانی مطرح تبدیل شدند. اولین کار تصویری من برنامه زنده اکسیژن بود که در آن مجری بودم. این برنامه زمان خودش مخاطبان زیادی را جذب کرد. برای اجرا در شبکه‌های ۲ و ۳ و حتی جام‌جم صاحب برنامه شدم. البته در آن دوره و در اجراهایم بیشتر یک مجری‌بازیگر بودم که برایم جذابیت زیادی داشت. وقتی تماشاگر از کارم راضی است لذت می‌برم، اما هیچ وقت کاری که انجام داده‌ام به نظرم آرمانی و ایده‌آل نیست. به نظرم همیشه می‌توان بهتر بود.


پریچهر قنبری،  همسر شهاب حسینی از او می‌گوید

همسر شهاب  بودن، چه حسی دارد؟

اگر نگاهی به گفت‌وگوها، مصاحبه‌های چاپ‌شده و نقل قول‌های شهاب حسینی داشته باشید خواهید دید که او همواره از پریچهر قنبری به عنوان یکی از بزرگ‌ترین حامیان و همراهانش یاد می کند. نیم نگاهی کوتاه به زندگی این زوج به سادگی نشان می‌دهد که پریچهر قنبری تنها همسر سوپراستار دوست‌داشتنی ما نیست و بیشتر دوست، همدم و نزدیک‌ترین فرد در دنیا به اوست.

شهاب حسینی: چگونه عاشق پریچهر شدم؟

شهاب همیشه به صورت علنی قدردان زحمات همسرش بوده و هر موقع توانسته در مجامع عمومی از او تشکر کرده  است. او حتی یکی از کلیدی‌ترین نقش‌های فیلمش را به او داد تا برای همیشه این تشکر در تاریخ ثبت شود. اما اگر می‌خواهید بدانید پریچهر قنبری چه ناگفته‌هایی از زندگی مشترک‌شان دارد، گزیده حرف‌هایش در سال‌های اخیر در گفت و گو با مجله زندگی ایده آل و نشست خبری و رونمایی از فیلم ساکن طبقه وسط، ساخته شهاب حسینی را برای‌تان جمع کرده‌ایم.

شهاب واقعا چه‌کاره است؟

شهاب هیچ‌وقت کافه‌دار نبوده است. بعد از تولد محمدامین مدتی در خانه بودم و همان موقع دوست داشت فضای دوستانه و صمیمانه‌ای را برای گپ‌وگفتمان ایجاد کند؛ فضایی سالم و خانوادگی و بیشتر به خاطر ما کافه را راه انداخت. در مورد مجری‌گری هم باید بگویم او بیان خیلی شیوایی داشته و بانک کلمات زیادی در ذهنش دارد. من هم به عنوان همسرش همیشه از این توانایی او لذت می‌برم و گاهی اوقات هم غبطه می‌خورم که چطور نمی‌توانم مانند او حرف بزنم. در مورد بازیگری هم دیگر حرفی نزنم بهتر است؛ استاد است دیگر. (خنده) در مورد کارگردانی هم باید بگویم به عنوان تجربه اول خیلی خوب بود؛ تجربه‌ای که خودش هم در بازی و کارگردانی شریک بود.

بهترین پدر دنیاست

به جرات می‌توانم بگویم او بهترین پدر دنیاست. خیلی به بچه‌هایش علاقه دارد و گاهی اوقات حس می‌کنم بیشتر از من، آنها را دوست دارد. خیلی عجیب است. من هم آنها را دوست دارم اما حس می‌کنم که شهاب بیشتر از من و عجیب‌تر به آنها علاقه‌مند است. با تمام سختی‌های شغلی شهاب همیشه کنار ما بوده است. خیلی وقت‌ها پیش می‌آید که برای تمرکز کردن احتیاج به سکوت دارد. حس و حال بازیگری شبیه کارهای دیگر نیست که درست مانند بقیه از خواب بلند شوید، به مغازه یا اداره بروید و … . باید روح را بسازید که بتوانید نقشی را ایفا کنید. شاید جاهایی از هم دور افتادیم اما همیشه با هم بودیم و عشقی که نسبت به هم داشتیم، رابطه‌مان را محکم‌تر می‌کرد.

دیگر برخورد مردم اذیتم نمی‌کند

برخوردهای مردم خیلی عجیب است. این عجیبی آنقدر زیاد است که هیچ خاطره واضحی از آنها را به خاطر نمی‌آورم اما خیلی زیاد است. قبل از این خیلی بیشتر اذیت می‌شدم اما همیشه می‌گویند هر قدر سن بالاتر می‌رود، تجربه‌ها بیشتر می‌شود و در برخورد با اتفاقات جامعه برخورد پخته‌تری را می‌توانیم از خودمان نشان دهیم.

پسران هنرمند ما

پسر کوچکم، امیرعلی چهار ساله است و البته خیلی هم بازیگر است. در یک لحظه می‌تواند عصبانی باشد و با عصبانیت حرف بزند و در همان لحظه می‌خندد و جواب می‌دهد. درواقع یک صحنه را به‌راحتی با دو زاویه و دو شخصیت تحویل ما می‌دهد. (خنده) از طرفی دیگر محمدامین استعداد زیادی در زمینه نقاشی دارد و بیشتر دوست دارد نقاشی بکشد. به نظرم یک استعداد هنری ذاتی در زندگی آنها وجود دارد و ما نمی‌توانیم منکر آن شویم.

شهاب حسینی: چگونه عاشق پریچهر شدم؟

با اوج گرفتن شهاب خودم را می‌بینم

اینکه شاهد باشی همسرت با سرعت و شتاب،  همه سرازیری‌ها را طی می‌کند و تو در حاشیه‌ای ـ یعنی با وجود اینکه همسرش بودی و هستی و شاید نزدیک‌ترین فرد زندگی او درست مثل دیگران که از بیرون شاهد رشد او هستند باید از پشت صحنه تماشاگر صعودش باشی ـ در ظاهر سخت به نظر می‌رسد اما این تنها یک بخش از ماجراست؛ یعنی چیزی که شاید از بیرون قابل دیدن و تصور و قضاوت است. اما یک بخش دیگر ماجرا تصویری است که من و شهاب خودمان از زندگی مشترک‌مان داریم. خیلی‌ها حتی با نگاه‌شان بارها از من پرسیدند که تو چطور نشستی تا شهاب روزبه‌روز محکم‌تر بایستد  اما حقیقت برای من چیز دیگری است. با اوج گرفتن شهاب من خودم را می‌بینم که رشد می‌کنم.

در مراحلی از زندگی احساس کردیم اینجا آخر خط است

ما با هم بزرگ شده‌ و با گذشت زمان با همه کم و کیف روحیات هم آشنا شده ایم. در طول تمام این سال‌ها زیروبم صدای یکدیگر را به خوبی احساس می‌کنیم؛  بنابراین حتی در مراحلی از زندگی که احساس می‌کردیم اینجا و این‌بار دیگر آخر خط است، همان حس آشنایی که در وجود هر دوی‌مان بود،  ما را به صبر و مدارا دعوت می‌کرد. من خودم را از شهاب جدا نمی‌دانم. در این ۱۸ سال زندگی مشترک ما با هم بزرگ شدیم. هر اتفاقی که برای او می‌افتاد من در کنارش بودم و از همراهی با او لذت می‌بردم.

حمید عسگری: قبل از خواننده شدن، بلیت فروشی می‌کردم

 حمید عسگری خواننده، آهنگساز و ترانه سرای ایرانی است که با ترانه «قسمت» معروف شد.او فعالیت هنری خود را از سال ۸۵-۸۴ به صورت حرفه‌ای آغاز کرد. تاکنون سه آلبوم رسمی (کما ۱،کما ۲ و کما ۳) روانه بازار کرده است. همچنین چهارمین آلبوم او به نام«خوشبختی» در ۱۵ بهمن ۹۲ منتشر شد. سپس دو آلبوم «از عشق» و «دیوانه وار» را روانه بازار کرد. او خیلی زود در سال ۱۳۸۶ برنده جایزه پدیده موسیقی ایران شد. این خواننده جوان با ترانه‌هایی که خودش گفته، ارتباط بیشتری برقرار کرده است، چون آنها را با توجه به شرایط روحی خودش گفته است. با او گفت‌وگویی انجام دادیم که در ادامه می‌خوانید.

تحصیلات شما در زمینه مدیریت صنعتی بوده، اما به سمت کار موسیقی رفتید، چرا؟

طبق معمول همه جوانان، درس خواندن من هم هدفمند نبود و فقط صرف گرفتن یک مدرک در رشته مدیریت صنعتی درس خواندم. اما این‌که به سمت موسیقی رفتم به خاطر علاقه‌ای بود که از بچگی به موسیقی داشتم و تا قبل از خواننده شدن در اصفهان مشغول بلیت‌فروشی آلبوم رسمی کنسرت مهرگان بودم.

 سلبریتی‌ها با ازدواج شرایط بهتری پیدا می‌کنند
شما کار خود را با آهنگ‌سازی شروع کردید اما کم‌کم به سمت خواننده شدن رفتید. چه عاملی باعث این اتفاق شد؟

تقریبا از سال ۷۷ به بعد کار آهنگ‌سازی را شروع کردم و برای بسیاری از خوانندگان شهر اصفهان که محل زندگی ما بود، آهنگ می‌ساختم. بعد از آن هم به تهران آمدیم و کار آهنگ‌سازی خیلی از خوانندگان از جمله محمد علیزاده، نریمان و… را انجام دادم. اما در این کار همیشه برای موزیک‌هایی که می‌ساختم به جای خواننده اتود می‌خواندم تا کار را برانداز کنم و از همانجا کم‌کم خواندن را شروع کردم تا سرانجام سال ۸۵ اولین بار به طور حرفه‌ای خواندم و آلبوم (کما۱) را رونمایی کردم.

در سال۸۶ برنده جایزه پدیده موسیقی ایران شدید و این جایزه هم به خاطره آلبوم (کما۱) بود. چرا این جایزه باوجود خوانندگان پاپ باسابقه‌تر در آن سال به شما رسید؟

خوشبختانه در آلبوم اول ما همه‌چیز دست به دست هم داد و یک آلبوم با کیفیت بالا منتشر شد. اما دلیل جایزه گرفتن برای این آلبوم را می‌توان استایل جدید آهنگ‌سازی و فضایی که برای اولین بار در موسیقی پاپ ایجاد شد، ذکر کرد، در واقع در این آلبوم ترانه‌سازی و آهنگ‌سازی بسیار عالی بود و مخاطب پس از گوش دادن به این آلبوم متعجب می‌شد، زیرا یک فضای جدیدی از موسیقی را گوش می‌کرد. این اتفاق الان هم برای خوانندگانی که با ملودی‌های جدیدی وارد کار می‌شوند، رخ می‌دهد.

در میان تیتراژ برنامه‌ها شما تیتراژ (شام ایرانی) را خواندید و در این برنامه حضور هم پیدا کردید، نظرتان راجع به این برنامه و اجرای تیتراژ چیست؟

در آن زمان هدایت فیلم کارهای ما را انجام می‌داد و موسیقی تیتراژ کار شام ایرانی هم در هدایت فیلم انجام شد و به خاطر ارتباطی که بنده با این شرکت داشتم، این کار شکل گرفت. حضور در برنامه شام ایرانی به نظرم کمی لوس بازی بود و اگر به عقب برگردم در این برنامه شرکت نمی‌کنم.

یکی از قطعه موزیک‌هایی که ساختید مربوط به دفاع مقدس است و این آهنگ برای تیتراژ سریال «سی و نه هفته» بود. از این کار راضی بودید و چرا موسیقی با سبک دفاع مقدس را انتخاب کردید؟

این سریال کار مناسبی بود و هرگز از انتخاب تیتراژ این کار پشیمان نیستم و اگر به گذشته هم برگردم، باز همین کار را انتخاب می‌کنم، زیرا این سریال در مورد عزیزانی بود که روزگاری از عزیزترین چیزهای خود برای این کشور گذشتند و یک حماسه را در دفاع مقدس خلق کردند و ما به همه شهدا، ایثارگران و جانبازان مدیون هستیم به همین دلیل از این کار واقعا راضی بودم.

شما جزو معدود خوانندگانی هستید که در اجراهای خارجی خود با استقبال روبه‌رو شدید و در این زمینه هم موفق بودید، به نظرتان دلیل این موفقیت چیست؟

نوع موسیقی که در ایران کار می‌شود برای ایرانی‌های خارج از کشور، نو است و آنها را منقلب می‌کند و می‌توان دلیل استقبال خوب ایرانی‌های خارج از کشور را از اجرای‌های خوانندگان داخلی، همین موضوع دانست. ما هم به همین علت در اجراهای خارجی خود موفق ظاهر شدیم. در ضمن تور کنسرت‌های خارجی گروه ما قرار است در شهریور سال آینده تور اجرای کنسرت در کانادا را داشته باشد.

در دو فیلم « شانس، عشق، تصادف» و « دو دوست» به عنوان بازیگر حضور داشتید از کار بازیگری راضی بودید و این دو فیلم را در مجموع چگونه ارزیابی می‌کنید؟

کار در هر دو فیلم بسیار سخت بود،چون تخصصی در بازیگری نداشتم و صرفا وسوسه باعث شد در این دو فیلم بازی کنم و این طبیعی است و خیلی از انسان‌ها وسوسه بازیگر شدن و خوانندگی را دارند و من هم از این موضوع مجزا نیستم. در هردو فیلم طبق پیشنهاد جلو رفتم و فقط به این خاطر دوست داشتم حضور پیدا کنم، چون یک تجربه جدید را رقم می‌زد، ولی خاطره حرفه‌ای نبود و اگر به عقب برگردم، قطعا این کار را نمی‌کنم، چون هیچ‌کدام از این دو فیلم را دوست ندارم.

 سلبریتی‌ها با ازدواج شرایط بهتری پیدا می‌کنند
حمید عسگری کدام آلبوم‌های خود را بیشتر دوست دارد؟

من آلبوم‌های «کما ۱ و کما ۲ »را به همراه «خوشبختی» خیلی دوست دارم، چون نوع آهنگ‌سازی در آلبوم‌ها از نظر سطح کیفی خوب است و مخاطب را هم راضی می‌کند.

ترانه «قسمت» شاه کلید شما در معروف بودن شد، کمی راجع به این کار توضیح می‌دهید؟

آهنگ قسمت، جزو فضاهایی بود که در موسیقی ایران وجود نداشت و از آنجا که جدید بود، مردم پسندیدند و همین موضوع باعث موفقیت من در خوانندگی شد و بعد از آن بود که در این عرصه دیده شدم.

دلیل انتخاب نام سه آلبوم خود به اسم «کما» چیست؟

در این سه آلبوم، فضای کار آهنگ‌سازی و ترانه‌سرایی یکی بود و واقعا نتوانستم اسم دیگری برای آنها انتخاب کنم و به همین سبب سعی کردم همین اسم را روی دو آلبوم دیگر بگذارم و مخاطب هم با این موضوع مشکلی نداشت و اتفاقا استقبال هم کرد.

محمد علیزاده، خواننده پاپ مورد علاقه شماست، چرا؟

به نظر من محمد علیزاده جزو خوانندگان دوست داشتنی است، من معتقدم او بهترین خواننده پاپ ایرانی است، چون تکنیک و صدای لازم را دارد و به خاطر این‌که از گذشته کار آهنگ‌سازی محمد را انجام می‌دادم، آشنایی لازم را نسبت به کارش دارم.

اگر قرار باشد بین خوانندگی و آهنگ‌سازی یکی را انتخاب کنید، کدام‌یک را بیشتر ترجیح می‌دهید؟

شخصا اگر قرار باشد یکی را انتخاب کنم، قطعا سراغ آهنگ‌سازی می‌روم، چون این کار را بیشتر دوست دارم. در واقع آهنگ‌سازی مرا بیشتر اقناع می‌کند و با آن چالش بیشتری احساس می‌کنم.

از نظر شما ازدواج باعث افت یک هنرپیشه یا خواننده نمی‌شود؟

به نظر من یک سلبریتی با ازدواج منفور نمی‌شود و برعکس شرایط بهتری هم پیدا می‌کند و به هرحال ازدواج امری است که باید انجام شود و یک هنرمند نمی‌تواند تا پایان عمر مجرد باشد، اما ازدواج یک سلبریتی زمانی موفق خواهد بود که فرد در زمان مناسب یک انتخاب درست را داشته باشد. ازدواج کردن در شرایط درست به رشد انسان کمک می‌کند.

به فکر تولید آلبوم جدیدی نیستید؟

تولید آلبوم دیگر منسوخ شده است، ولی با تلاش همه بچه‌های گروه تقریبا در ماه، یک یا دو آهنگ را به بازار عرضه می‌کنیم. البته من با همکارانم که گاهی گپ و گفتی داریم آنها هم از ساخت آلبوم فاصله گرفته و روند تولید تک آهنگ را پیشه کار خود کرد‌ه‌اند.

حمید عسگری سقف موسیقی خود را کجا می‌بیند؟

زمانی که اولین آلبوم من یعنی «کما ۱» آماده و تا سقف دو میلیون نسخه منتشر شد از من پرسیدند سقف کار موسیقی خود را تا کجا می‌بینید، گفتم سقف موسیقی من همین قدر است که امروز می‌بینید. به این علت که موسیقی ما بین‌المللی نیست و سقف کار در آن محدود است. یکی از دلایل ضعف ما هم ندانستن زبان انگلیسی است. امروز در غرب یک خواننده اسپانیایی برای موفقیت خود زبان انگلیسی یاد می‌گیرد و همین مساله به او کمک می‌کند. موسیقی ما از نظر صدابرداری، تنظیم و آهنگ‌سازی نسبت به دنیا عقب است و کشورهای دیگر از هر سطح نسبت به ما بالاتر هستند. برای این‌که بتوانیم موسیقی خود را به سطح اول دنیا برسانیم، باید از دوران کودکی کار آموزش موسیقی را آغاز کنیم.

ارزیابی شما از وضعیت موسیقی امروز پاپ در ایران چیست؟

وضعیت موسیقی پاپ ایران متوسط رو به خوب است. بچه‌های این عرصه به خاطر آن‌که آموزش‌های حرفه‌ای را مثل من ندیدند، ابتدا توانایی کار کردن را دارند، اما بعد از چند سال با افت روبه‌رو می‌شوند و دیگر چیزی برای ارائه ندارند. در واقع نقطه عطف کار آنها و در اوج بودنشان، زود به پایان می‌رسد.

 سلبریتی‌ها با ازدواج شرایط بهتری پیدا می‌کنند
به نظر شما کسانی که فقط با چند آهنگ کنسرت می‌گذارند به موسیقی پاپ لطمه نمی‌زنند؟

اصلا این موضوع را قبول ندارم، اگر کسی توانایی این را دارد که حتی با یک تک آهنگ مخاطب را به کنسرت بکشاند، او خواننده موفقی است و باید دست او را بوسید، زیرا این آدم نسبت به کسانی که چندین آلبوم و یک دنیا آهنگ دارند، موفق‌تر است. اگر بخواهیم راحت‌تر بگوییم وقتی یک بازیکن فوتبال در پنج بازی بتواند ۱۵ گل بزند، قطعا یک بازیکن موفق است و این مثال در موسیقی هم صدق می‌کند.

وقتی فرهاد مجیدی سورپرایزم کرد

استقلال را از کودکی دوست داشتم و اصلا جنوبی‌ها بیشتر استقلالی هستند و من هم یک جنوبی‌ام. من فرهاد مجیدی را خیلی دوست دارم و به نظرم محبوب‌ترین بازیکن استقلال در دوران بعد از انقلاب است. خوشبختانه در یکی از کنسرت‌های من که همزمان با شب تولدم بود، دوستانم از ایشان دعوت کرده بودند و من هم خبر نداشتم و واقعا با دیدنش سورپرایز شدم.

حاتمی‌کیا؛ سینماگر معترض

«امید» را می‌توان یکی از اصلی‌ترین کارکرد‌های «سینمای اجتماعی» دانست؛ هرچند که این نوع سینما به مشکلات و نارسایی‌ها می‌پردازد و با تیغ بران نقد سراغ غدد چرکین کژی‌ها می‌رود، اما در عمق نگاهش مسیر اصلاح‌طلبی را هموار می‌کند، چون از طریق طرح مشکلات و کاستی‌ها در یک جامعه توجه همگان را جلب کند تا در فکر مرتفع‌کردن فساد باشند.
به عبارت دقیق‌تر، مقصد سینمای اجتماعی، فروپاشی اجتماع پیرامون خود نیست، بلکه هدفش این است که جامعه از پوسته خود عبور کند و به حقیقت هسته وجودی خود برسد. این‌گونه است که سینمای اجتماعی جهان پیرامون خود را سیاه – سفید نمی‌بیند. تنها نوری روی واقعیات سیاه و تلخ جامعه خود می‌افکند تا جامعه از خواب خرگوشی بیرون بیاید و البته طرح همین واقعیات چندان راحت نیست و همیشه با مخالفت‌ها و ممانعت‌های متولیان جامعه مواجه بوده است.
براین‌اساس سینمای اجتماعی را می‌توان در گونه‌های مختلف سینمایی دنبال کرد که سنگ‌بنای داستان و ترسیم روایت در آن، برپایه واقع‌گرایی است.
البته باید به این نکته توجه داشت که در سینمای ایران و به‌خصوص در میانه دهه ۶٠ خورشیدی به دلیل درگیرشدن کشور با جنگ، سینمای اجتماعی در ابتدا در قالب سینمای جنگ و دفاع مقدس توانست عرض‌اندام کند؛ هرچند که در متن جنگ، به دلیل شرایط ویژه حاکم در کشور، شکل تبلیغاتی پیدا کرده بود تا تحلیل‌گرایانه و حتی نقادانه. مضامین فیلم‌های اولیه بیشتر بیانگر رشادت‌ها، پیروزی‌ها و سختکوشی‌های رزمندگان بود که برای حفظ مام‌میهن و ارزش‌های برآمده از انقلاب اسلامی چه جان‌فشانی‌ها که نکردند، اما به مرور و بعد از پایان جنگ، این نوع سینما با عمق بیشتری به موضوعات متن و حاشیه جنگ نزدیک شد، به‌طوری‌که سرنوشت سینمای جنگ و اجتماعی به هم گره خورد.
یکی از فیلم‌سازانی که در هموندی چنین حرکتی نقش بسزایی داشت کسی نبود جز ابراهیم حاتمی‌کیا.
او از روز‌های نخست فیلم‌سازی خود از «هویت»، «دیده‌بان»، «مهاجر» و «وصل نیکان» با ترسیم فضای جنگ سعی کرد تصویر متفاوتی از آدم‌ها ارائه دهد.
البته در این مسیر جنگ و دفاع برای او مفهوم گسترده‌تری داشت، به‌گونه‌ای که مفاهیم «پیروزی حق علیه باطل» را فقط در جنگ ناجوانمردانه عراق علیه ایران نمی‌دید، بلکه ردپای چنین مفهومی را در کشور آلمان در فیلم «از کرخه تا راین» جست‌وجو کرد که چگونه رزمندگان اسلام قربانیان حامیان اروپایی صدام حسین شدند، اما رزمنده او همچنان در کنار رود راین با خدای خود نرد عشق می‌بازید یا چنین نگاهی را در جنگ بوسنی دنبال کرد و باعث شد که فیلم «خاکستر سبز» را بسازد.
در دو فیلم «بوی پیراهن یوسف» و «برج مینو» به‌وضوح دلتنگی فیلم‌ساز درخصوص باور‌ها و آرمان‌هایش که به‌خاطر آن انقلاب کردند و عاشقانه به جبهه‌ها رفتند دیده می‌شد. در اولی مفهوم «انتظار» – یکی از مضامین مهم شیعه – را دست‌مایه کار خود قرار داد و در دومی ادامه مفاهیم انقلاب اسلامی و ارزش‌ها را در کشور خارجی دنبال کرد، اما سرعت تغییر آرمان‌ها در جامعه به اندازه‌ای زیاد و عرصه آن‌قدر تنگ شده بود که دیگر او چاره‌ای ندید جز اینکه دکل «برج مینو» را دفن و همه‌چیز را درونی کند.
بعد از آن هم به باور فیلم‌ساز تأسی از مفاهیم ارزشی و بنیادی میان جامعه و آدم‌های به جنگ رفته آن‌قدر شکل بحرانی گرفت و فاصله میان آرمان‌ها و واقعیت آن‌قدر زیاد شد که دلتنگی‌ها و اعتراضاتش به ساخت فیلم «آژانس شیشه‌ای» منجر شد به نمونه‌ای موفق از یک فیلم اجتماعی دغدغه‌مند که فیلم‌سازش همچنان دل در گرو فضای جنگ و جبهه دارد و البته «روبان قرمز» او از فضای واقعی جامعه و جنگ فاصله گرفت و داستان شخصیت‌های جنگ در برهوت ناکجاآباد روایت شد که تماشاگر حیرت می‌کرد.
به مرور حاتمی‌کیا به جامعه خود نزدیک‌تر شد و در فیلم‌های بعدی‌اش با زبان نیش و کنایه دغدغه‌های خود را بیان کرد؛ «موج مرده»، «ارتفاع پست»، «به رنگ ارغوان» (یک دهه در محاق توقیف بود)، «به نام پدر»، فیلم ناامیدکننده «دعوت»، «گزارش یک جشن» (هیچ‌وقت به نمایش درنیامد)، «چ»، «بادیگارد» و حالا هم «به وقت شام». در تمام این فیلم‌ها حاتمی‌کیا هیچ‌وقت فیلم خنثی نساخت و همواره معترض بود.
هرچند برخی از اعتراضات او با مخالفت‌هایی مواجه شدند. حتی سویه اعتراضات از فیلم‌هایش فراتر رفت و به کیش شخصیت او در نوع برخورد با حوادث و وقایع اجتماعی – سیاسی پیش رفت، اما شکل اعتراضات ابراهیم حاتمی‌کیا شبیه خود اوست؛ گاهی قابل درک و گاهی هم غیرقابل‌فهم.
حالا هم در «به وقت شام» سراغ یکی از مهم‌ترین مسائل جهان امروز رفته؛ جنگ در سوریه و ظهور تروریستی از جنس داعش.

سروش صحت: فکر می‌کردم دیگر کار طنز انجام نمی‌دهم

«لیسانسه‌ها»، تجربه دیگری از سروش صحت و حاصل نگارش او و ایمان صفایی است؛ تجربه‌ای که به زعم صحت، تابه‌حال موفقیت‌آمیز بوده و قرار است ادامه‌دار شود. «لیسانسه‌ها» برخلاف ٢۴ قسمت اول که موافقان زیادی داشت، این‌بار بسیاری از تغییر لحن و به‌نوعی کم‌شدن بار کمدی کار صحبت می‌کنند و دو‌پاره‌شدن سریال را یکی از نقاط ضعف آن می‌دانند. با سروش صحت درباره عکس‌العمل‌های مخاطبان سریال و کارهای اخیرش صحبت کردیم که شما را به خواندن این گفت‌وگو دعوت می‌کنیم.

مقایسه بین فصل اول و دوم سریال «لیسانسه‌ها»تابه‌حال بیشترین بحث و نظر را میان مخالفان و موافقان این مجموعه داشته است؛ مخالفان این فصل از جذابیت‌های سری اول صحبت می‌کنند که به مرور کم‌رنگ شده و قصه در فصل دوم کشش لازم را ندارد و برخی دیگر از جزئیاتی در کار حرف می‌زنند که در فصل گذشته نبوده، البته با این پیش فرض که طبق صحبت‌های پیشین شما اساسا نمی‌توان این مجموعه را به دو فصل تفکیک کرد و درواقع تنها بین زمان پخش فاصله افتاده است.

بله. نکته اصلی این است که اصلا دو فصل وجود ندارد. درحقیقت «لیسانسه‌ها» از ابتدا یک سریال ۶٠ قسمتی بود و با همین ذهنیت که سریال باید در این تعداد قسمت ساخته شود کار را شروع کردیم. زمانی که ٢۴ قسمت از مجموعه آماده شد، شبکه اعلام کرد که این تعداد قسمت آماده شده و پخش شود و ما همچنان بدون تعطیلی به کارمان که ساخت سریال بود، ادامه دادیم، اما نکته اینجاست؛ زمانی که قرار بود با وقفه‌ای ادامه سریال پخش شود، پایانی برای آن در نظر گرفتیم و این پایان هم به‌گونه‌ای بود که داستان همچنان ادامه دارد، چراکه طبعا نمی‌شد مجموعه تا پخش قسمت‌های بعد به همین شکل رها شود.
بنابراین صحبت‌هایی که درباره فصل دوم سریال می‌شود درست نیست، چراکه فاصله‌ای به‌لحاظ نگارش و ساخت بین این دو وجود نداشت. برای ما کار پیوسته ادامه داشت، اما چون می‌دانستیم قطعا این تصورات پیش خواهد آمد، در بخش دوم، مواردی را در اجرا اضافه کردیم؛ مثل برخی موتیف‌های فانتزی یا تاش‌های فانتزی که می‌بینید؛ اینکه خواننده‌ای داریم و نکته‌هایی که حال‌وهوای این بخش را از بخش قبل متمایز می‌کند. طبعا اگر قرار بود فصل بعدی ساخته شود، باید شخصیتی کم یا زیاد می‌شد یا گسست زمانی اتفاق می‌افتاد و قصه باید از منظری دیگر و از جای دیگری شروع می‌شد. طبعا اگر ساخت «فوق‌لیسانسه‌ها» را آغاز کنیم همه‌چیز تفاوت خواهد داشت.
 فکر می‌کردم دیگر کار طنز انجام نمی‌دهم
البته شاید همین تغییرات جزئی است که عکس‌العمل‌ها نسبت به این بخش را متفاوت کرده و برخی از کم‌شدن بار کمدی سریال صحبت می‌کنند… .
روزی که بخش‌های فانتزی را به مجموعه اضافه می‌کردیم، هم من و هم ایمان صفایی حدس می‌زدیم که به سمت چیزهایی حرکت می‌کنیم که مردم خیلی به آن عادت ندارند. می‌دانستیم مخاطبان ما دو گروه خواهند شد؛ عده‌ای که خیلی بیشتر از قبل سریال را دوست خواهند داشت، یک‌سری هم که همه‌چیز را مثل قبل می‌پسندند. دقیقا همین اتفاق افتاد و قابل پیش‌بینی بود. طبیعی است برای هر کاری که مورد قبول واقع می‌شود، وقتی تغییراتی ایجاد شود، عده‌ای که به ساختار پیشین عادت کرده‌‌اند معترض خواهند شد و مقایسه می‌کنند.
جدا از فصل‌بندی‌ها و واکنش‌های متفاوتی که مخاطبان در این مدت داشته‌اند، نکته جالبی درباره این مجموعه وجود دارد. به نظر می‌رسد به مرور طی ساخت این مجموعه به زبان جدیدی در گفتار طنز رسیدید که کمترین انتقادها را در تلویزیون داشت. شاید بتوان از این زاویه نگاه کرد که «لیسانسه‌ها» با دست‌مایه‌قراردادن انتقادهای مرسوم در تلویزیون، توانست توجه بیشتری را جلب کند.
بعد از «شمعدونی» احساس کردم دیگر نمی‌توانم کار طنز انجام بدهم. با ایمان صفایی تصمیم گرفتیم چیز دیگری بنویسیم و طرح سریال ملودرام در ذهنمان بود، چون فکر می‌کردم دیگر با چه چیزی می‌توان شوخی کرد؟ در حقیقت با هیچ‌چیز و با هیچ‌کس نمی‌توان شوخی کرد. آن‌قدر احساس فشار می‌کردم و حس می‌کردم دست‌وپایم بسته است که اصلا به ساخت سریال طنز فکر نمی‌کردم. بسیاری از کارگردان‌های خوبی که پیش از این در تلویزیون آثار کمدی جذابی می‌ساختند دیگر در تلویزیون کار نمی‌کنند.
مهران مدیری مدل کارهایش را عوض کرده است، رضا عطاران و رامبد جوان هم در سینما فعالیت می‌کنند و ساختارهای سریالی کم شده. من هم حس کردم شاید دیگر نمی‌توان مثل سابق در تلویزیون کار کمدی ساخت، ولی وقتی که از ما خواسته شد دوباره کار طنز بسازیم، با ایمان فکر کردیم درباره هرچیزی که صحبت کنیم به کسی بر خواهد خورد، بنابراین فکر کردیم همین موضوع را وارد ساختار قصه کنیم، پس با همین اتفاق شوخی کردیم و خداراشکر جواب داد و کار پخش شد. می‌بینید که با بسیاری از شخصیت‌ها و مشاغل شوخی شد، بدون اینکه واکنش تندی به‌همراه داشته باشد.
جالب است که این ساختار را، هم مردم پذیرفتند و هم تلویزیون… .
من، هم از مردم متشکرم و هم از تلویزیون.
پس شاید از دیدگاه شما بتوان این‌طور تفسیر کرد که هنوز هم فضا برای ساخت مجموعه‌های طنز در تلویزیون وجود دارد و باید به فکر ساختارهای متفاوت‌تر بود.
شرایط با گذشته تفاوت دارد، اما من امیدوار شدم که می‌توان در این مدیوم کارهایی انجام داد. در «لیسانسه‌ها» ما با خیلی از وزارتخانه‌ها و وزرا شوخی کردیم و پخش شد. نیروی انتظامی سعه‌صدر نشان داد، ما اجازه پیدا کردیم با نیروی انتظامی با مدیران و مسئولان یا با خود تلویزیون شوخی کنیم و این برای من جذاب بود، فکر می‌کردم دیگر کار طنز انجام نمی‌دهم، الان بعد از استقبالی که از کار شد، به ایده‌های دیگری در ارتباط ‌با ساخت مجموعه طنز فکر می‌کنم.
یک‌سری از عوامل، خصوصا بازیگران در مدت پخش مجموعه واکنش‌های متفاوتی به عملکرد تلویزیون داشتند و در صفحات شخصی‌شان انتقادهایی را نسبت به رویکرد تلویزیون در پخش سریال مطرح می‌کردند. بیشترین حجم ممیزی‌هایی که به سریال آسیب رساند، چه بود؟
طبعا در هر رسانه‌ای که کار می‌کنیم، محدودیت‌های خاص خودش را دارد. اما باید با دیدگاه متفاوتی به این محدودیت‌ها نگاه کرد، باید دید نسبت قبل و بعد این محدودیت‌ها چطور بوده است؟ بله طبعا محدودیت‌هایی بوده، بخش‌هایی از سریال حذف شده، اما من را خیلی اذیت نکرد و از برایند کار راضی و خوشحالم. کلیت اتفاقی که قرار بود ساخته شود برایم اهمیت بیشتری داشت، اینکه توانستیم با خیلی‌ها شوخی کنیم و شوخی‌ها پذیرفته شد و مردم به آن خندیدند و حس نکردند به کسی توهین شده است، اتفاق مهمی بود. ما با بسیاری ازچهره‌ها مثل آقایان تاج، کفاشیان، خیابانی، احسان علیخانی، فرزاد فرزین و… شوخی کردیم و هیچ‌کدام واکنش بدی نشان ندادند. رضا صادقی بخش‌هایی را که با او شوخی شده، روی صفحه شخصی‌اش گذاشته است. این اتفاق خوبی است که شوخی توهین نیست و حس می‌کنم پذیرفته شده است.
 فکر می‌کردم دیگر کار طنز انجام نمی‌دهم
از شرایط حال حاضر تلویزیون صحبت کردید، به نظر می‌آید حجم قابل توجه ساخت آثار کمدی در سینما چشمگیرتر است و قطعا سال آینده با درصد بالاتری از فیلم‌های کمدی روبه‌رو خواهیم شد. به عنوان کارگردانی که به‌زودی ساخت فیلم کمدی را آغاز خواهید کرد، چه نگاهی به این بخش دارید؟
اساسا ساخت تعداد زیادی از آثار کمدی در سینمای ایران تابع شرایط خاصی است؛ مثل اینکه مردم به دنبال فضایی هستند که فارغ از تمامی مسائل و مشکلات بخندند و خودشان را رها کنند. طبعا فیلم‌های کمدی پرفروش می‌شود چون مردم این فضا را می‌خواهند. در این مدت فیلم‌های کمدی خوبی ساخته شد، فقط امیدوارم پرفروش‌شدن فیلم‌های کمدی باعث نشود کمدی‌ها دم‌دستی شوند. در این مدت کارهای کمدی خوب دیده شدند و فروش خوبی هم داشتند. برخی هم ممکن است از هر ابزاری برای خنداندن مخاطب استفاده کنند، اشکالی هم ندارد؛ همه جای دنیا این هست که فیلم‌های خیلی خوب و خیلی بد کم است و اکثر فیلم‌ها متوسط هستند و نمی‌توان گفت کاری کنیم که دیگر فیلم متوسط و بد ساخته نشود.
اما امیدوارم همین‌طور که فیلم‌های کمدی خوب می‌فروشد، باعث نشود سینمای کمدی کم‌اهمیت شود و جدی به آن نگاه نشود؛ چه از طرف سازندگان آثار و چه از نظر مخاطب. من هم به‌زودی ساخت یک اثر سینمایی طنز را شروع خواهم کرد تا پیش از اینکه سریال «فوق‌لیسانسه‌ها» را بسازم و تصور می‌کنم تا آخر عمر حتی اگر یک درام تلخ بسازم، باز هم رگه‌هایی از طنز در آن پیدا خواهم کرد و مایلم به این شکل فیلم بسازم.
مدت‌هاست مشغول کار در تلویزیون هستید، در کنارش اجرای برنامه «کتاب باز» را انجام می‌دهید و به نظر می‌رسد در حال حاضر فعالیت در تلویزیون را ترجیح می‌دهید، همین‌طور است؟
چیزی که در حال حاضر برایم اهمیت دارد و دوست دارم مردم هم به آن برسند، آرامش و رضایت درونی است. امیدوارم کمی همدیگر را بفهمیم و خیلی ببخشیم. این روزها بیشتر از قبل آرامش درونی دارم و سعی می‌کنم کارهایم را با آرامش پیش ببرم؛ علاوه بر اینکه برای کارهای آینده برنامه‌ریزی کرده‌ام.
برنامه «کتاب باز» از ابتدای پخش توانسته مخاطبانش را با خود همراه کند و از سوی دیگر تصور می‌کنم علاقه‌مندی شخصی شما به کتاب و کتابخوانی اتفاق بهتری برای برنامه‌ای است که نمونه‌اش را در رسانه ملی کمتر سراغ داریم. چقدر روند این برنامه برای شما راضی‌کننده است؟
برنامه «کتاب باز» را دوست دارم. اساسا چند چیز را خیلی دوست دارم؛ دوستانم را دوست دارم و بسیاری از میهمانان برنامه، کم یا زیاد از دوستانی هستند که با آنها آشنایی دارم و این برایم دلنشین است، حرف‌زدن و حرف‌شنیدن را دوست دارم، این برنامه هم گفت‌وگومحور است و از این جهت هم برایم جالب است. موضوع برایم مهم است و یکی از موضوعات مورد علاقه من کتاب است. هرکسی در زندگی علاقه‌مندی‌هایی دارد و یکی از علاقه‌مندی‌های من هم کتاب است و تصور کنید هر آنچه من دوست دارم در این برنامه وجود دارد و چه بهتر از این؟ و اتفاقی که افتاده این است که خیلی بیشتر از چیزی که ما فکر می‌کردیم، برنامه دیده شد و بازتاب داشت و این انرژی من را برای ادامه روند اجرای برنامه زیاد می‌کند. بسیاری از افرادی که روزانه با آنها معاشرت می‌کنم، همان‌قدر که در مورد «لیسانسه‌ها» حرف می‌زنند، درباره «کتاب باز» هم صحبت می‌کنند، بسیاری باز به کتاب‌خواندن علاقه‌مند شدند، حتی پیغام‌های بسیاری از خارج از ایران داریم و همه اینها خوشحالم می‌کند.
چرا کمتر بازی می‌کنید؟
سعی می‌کنم نوشتن، بازی، کارگردانی و کارهای مطبوعاتی را در کنار هم پیش ببرم و هیچ‌کدام را کنار نگذارم. در حال حاضر ترجیح می‌دهم کارهایی را انجام دهم که بیشتر دوست دارم. اساسا بازیگری نیستم که برای هر نقشی مناسب باشم و برای بعضی نقش‌ها مناسب هستم، وقتی متوجه می‌شوم انتخاب مناسبی برای نقشی نیستم، بازی نمی‌کنم. قبلا این‌طور نبود؛ می‌رفتم و بازی می‌کردم.
از طرف دیگر بازیگری هستم که حتما باید کارگردان بالای سرم باشد و هدایتم کند، درحال‌حاضر به این چیزها بیشتر دقت می‌کنم، طبعا وقتی مشغول کار هستم و کارگردانی می‌کنم، فرصت بازی‌کردن ندارم.
نمی‌گویم بازیگر گزیده‌کاری هستم، اما سعی می‌کنم حواسم را جمع کنم. خیلی‌وقت‌ها حتی با حواس جمع هم اشتباه می‌کنی، چه برسد به اینکه روی برخی مسائل بیشتر دقت کنی، اما سعی می‌کنم به نسبت گذشته بیشتر دقت کنم.
 فکر می‌کردم دیگر کار طنز انجام نمی‌دهم
ظاهرا تجربه نویسندگی مشترک با ایمان صفایی موفقیت‌آمیز بوده و ادامه‌دار خواهد شد.
بله. امیدوارم تا آخر عمرم هر کاری که در حوزه نمایشی می‌نویسم با ایمان مشترک باشد. این تجربه آن‌قدر برایم جذاب بود که تصور می‌کنم من و ایمان تبدیل به یک نفر شده‌ایم و فیلم‌نامه‌نوشتن با او برایم جذاب است، با این حال هرکدام از ما علاقه‌مندی‌های خاص خودمان را داریم و مثلا به‌تنهایی داستان می‌نویسیم، اما قطعا در حوزه نمایش، فیلم‌نامه سریال یا سینمایی یا نمایش‌نامه تجربه همکاری مشترک اتفاق بهتری است.
ترکیب بازیگران «لیسانسه‌ها» از نقاط قوت کار بود. در ادامه ساخت «فوق‌لیسانسه‌ها» هم همین ترکیب را خواهیم دید؟
همیشه برای من بخش انتخاب بازیگر مهم و هیجان‌انگیز و با ریسک همراه است. خوشحالم که مردم هم از این انتخاب راضی هستند. الان که بازی‌ها را می‌بینم، غیر از سه شخصیت پسر سریال که بسیار درخشان بازی کردند، چقدر بازیگران دیگر خوب و عالی بودند. در مدتی که به بازیگران این مجموعه فکر می‌کردم برایم مهم بود که هم فیزیک بازیگران و هم شیمی آنها مخاطب را جذب کند و به نظرم این اتفاق رخ داد و همه‌چیز درست پیش رفت، اما در «فوق‌لیسانسه‌ها» طبعا به دلیل اینکه مجموعه دیگری است، شاید تغییراتی ایجاد شود و بازیگران کم یا زیاد شوند.

مانی رهنما: سوگ‌خوانی روی ملودی‌های استانبولی مُد است

 احتمالا هنوز هم با شنیدن نام مانی رهنما به یاد قطعه معروف و محبوب «پرنده» می افتید؛ قطعه ای که نزدیک به دو دهه از زمان انتشارش می گذرد ولی همچنان جذاب و شنیدنی است. ۱۳ سال پیش که امیر قادری با مانی رهنما گفتگو کرد، به تازگی آلبوم «تموم شد ترانه»اش منتشر شده بود.
 مانی رهنما؛ به خود موسیقی پناه بردم
حالا بعد از گذشت این همه سال هم صحبت این خواننده کلاسیک شدیم تا از مسیر فعالیتش در این سال ها بگوید. قرار بود این گفتگو نوستالژیک و خودمانی باشد و فقط گاهی گریزی بزند به مسائل روز ولی مانی است و دغدغه هایی که دارد. بد نیست بدانید مصاحبه به خاطر آلودگی هوا و کسالت مانی رهنما کامل نشد ولی در همین زمان اندک هم حرف های داغ و خواندنی رد و بدل شد.

۱۳ سال پیش گفتید که سعی می کنید صدای تان شبیه هیچ کدام از خواننده ها نباشد. بعد از این همه سال هنوز به این گزاره معتقدید؟

– بله، اگر یادتان باشد آن زمان خواننده هایی که صدای شان به خواننده های دیگر شبیه بود، مورد استقبال عمومی قرار می گرفتند ولی من معتقد بودم وقتی آدم می خواهد کاری را انجام بدهد، باید چیزی به آن افزوده شود، نه این که بخواهد به واسطه شباهت به کس دیگری مطرح شود.

شما سعی کردید در طول این سال ها به متد و اصول خودتان پایبند بمانید. دلیل فاصله گرفتن تان از فضای بازار موسیقی امروز همین موضوع است؟

– به نظر شما الان بازار روز موسیقی چیست و از چه سبکی پیروی می کند؟

خیلی ثبات ندارد. هر روز یک پدیده ای بروز و ظهور پیدا می کند و …

– به نظرم نباید لفظ پدیده را برای اینها به کار برد؛ پدیده را فقط باید به هنرمندها اطلاق کرد و کسانی که با هنرشان پدیده شده اند. این دوستانی که مطرح می شوند، چه می خوانند؟!

چیزی را می خوانند که مخاطب امروز می پسندد. ترانه های ساده و همه فهم…

– این بحث خیلی گسترده است و ورود به چنین بحثی باید به تفصیل و همه جانبه باشد و پرداختن به گوشه ای از این معضل اجتماعی کار صحیحی نیست. بعضی ها با موسیقی شان گوش های قدرتمند ایرانی ها را خراب کردند. این کارها کاملا هوشمندانه و هدفمند انجام شده است. این دوستان هیچ کدام عمر طولانی در هنر ندارند و هر وقت توانستند زمان زیادی با مردم زندگی کنند، حرف شان برندگی و نفوذ بیشتری خواهد داشت. کسانی که اینها را هدایت می کنند معتقدند باید نفوذ از طریق کلام زیاد نباشد. در واقع یک فست فود بی محتوایی ارائه کنند که صرفا برای سرگرمی مناسب باشد.

 مانی رهنما؛ به خود موسیقی پناه بردم

این که آهنگ هایی را که در یونان و ترکیه جواب پس داده اند، می آورند و با لحن سوگ می خوانند، باعث شده من از این شرایط فقط به خود موسیقی پناه ببرم. کسی که می خواهد کار موسیقی بکند باید نغمه ها و آوازها را از موسیقی خودمان برداشت کند نه این که سرش در آخور کشورهای دیگر باشد و از موسیقی نواحی آنها بهره ببرد.

متاسفانه سریال های ترکیه ای باعث شده اند فرهنگ ترکیه در این سال ها به ایران رسوخ کند. مردم این نغمه های شبه عزا را زیاد شنیده اند و همه اینها باعث شده ما در زمینه موسیقی به قهقرا برویم. من خیلی فضای موسیقی را پیگیری نمی کنم و سعی می کنم به افکار خودم متوسل شوم. البته که از مردم کشورم تاثیر می گیرم ولی این تاثیر از ناحیه زندگی است ولی برای انحطاط موسیقی کشورمان توسط چند نفر از افراد مشخص قائل به ارزش نیستم. چند نفر هستند که دارند با برنامه ریزی این کار را می کنند و دست شان حسابی باز است.

یعنی معتقدید این مسئله کاملا هدفمند است و خود مردم هیچ تاثیری ندارند؟

– وقتی جاده ای یکطرفه است، چه کار می شود کرد؟ مردم موسیقی می خواهند. وقتی تمام رسانه های مربوط به موسیقی دست یک عده خاص است، نتیجه چه می شود؟ همین الان آهنگی را که من می خوانم و به قول شما از ذهن مخاطب امروز به دور است به دست این افراد بدهی به راحتی می توانند «هیت» کنند.

پس به وجود مافیای موسیقی اعتقاد دارید؟

– بحث اعتقاد من نیست. مافیای موسیقی وجود دارد. این دوستان خیلی علنی کار می کنند و چیزی را مخفی نمی کنند.

از تاثیر موسیقی ترکیه بر موسیقی ما گفتید. دو دهه پیش که بیشتر از حالا موسیقی ترکیه روی بورس بود و ایرانی ها گوش می دادند، چرا آن موقع این تاثیر شگرف رخ نداد؟

– تاثیر که لحظه ای نیست. این تاثیرگذاری مد نشده، نشست کرده. این روند از همان زمان شروع شده است و امروز به جایگاهی رسیدیم که تمام ویترین موسیقی مان از این مدل موسیقی پر شده است که ملودی یونانی – ترکی است و لحن خواننده سوگوار است. کسانی که موزیسین نیستند هم می دانند که این موسیقی ترکی است. سرمایه گذارها هم سراغ این قبیل کارها می روند و روی بنگاه های زودبازده سرمایه گذاری می کنند. یک کشور غنی باید روی زیرساخت ها سرمایه گذاری کند و بنگاه های زودبازده هم در کنارشان باشند.

 مانی رهنما؛ به خود موسیقی پناه بردم

بحث من این است که این اتفاقات کاملا آگاهانه است که این موسیقی زودبازده در مقابل چشم مردم قرار بگیرد. مردم هم همان را گوش می دهند و خبر ندارند یک هنرمند در خانه اش چه اثر فاخر و ارزشمندی تولید کرده است. من برای هنر رقابت قائل نیستم ولی حتی اگر رقابتی هم قائل بشویم، باید در یک بازار سالم، شرایط تولید و تبلیغ و پخش برابری داشته باشیم تا بشود در این مورد صحبت کنیم. اما الان این طور نیست و همان طور که گفتید موسیقی هایی ظهور پیدا می کنند که روند مشخصی ندارند و صاحب ارزش هم نیستند.

در همین شرایط گروه های تلفیقی سراغ موسیقی سنتی می روند و از آن بهره می برند و افرادی مثل محمد معتمدی تصنیف های قدیمی را بازآفرینی می کند و مورد توجه مردم قرار می گیرد؛ یعنی اگر کار فکر شده و ارزشمند هم تولید شود، مخاطبش وجود دارد. فکر نمی کنید بخشی از این ماجرا به خاطر کم کاری هنرمندانی مثل شماست؟

– دقیقا درست می گویید و حق با شماست. من هفت سال است به دلایل مختلف آلبوم نداده ام. من به اندازه پنج آلبوم اثر آماده دارم ولی این نکته را در نظر بگیرید که موسیقی که من کار می کنم، ارکستر دارد و نیاز دارد که هزینه شود. اگر حداقل ۱۰ میلیون تومان هزینه یک آلبوم است، من تا کی می توانم آن قدر تولید کنم ولی هیچ بازگشت سرمایه ای نداشته باشم؟ هنوز آلبوم از شرکت بیرون نیامده که تمام قطعات به صورت رایگان در کانال های تلگرامی دست به دست می شود. این کار دزدی است. چرا این فرهنگ جا نمی افتد؟ در سینما تا حدی این اتفاق افتاد ولی در مورد موسیقی اصلا این اتفاق نمی افتد. چرا هنرمند باید میلیون ها تومان هزینه کند ولی یک ریال به جیبش برنگردد؟

این موضوع مبتلا به تمام جامعه موسیقی است نه شخصی خاص.

– بله، برای تمام گروه ها و افراد همین طور است ولی این وسط چه اتفاقی می افتد؟ اولا دوستان آن قدر هزینه تولید ندارند ولی اصلا بگویم که ۲۰ میلیون هم هزینه می کنند اما مسئله این است که تهیه کننده های شان تمام سالن های کشور را در سراسر سال رزرو می کنند و تمام تقویم سالن ها پر شده است. تهیه کننده ها با ابزار تبلیغاتی که دارند، این افراد را مطرح می کنند ولی ما این امکان را نداریم.

یعنی شما نمی توانید کنسرت برگزار کنید؟

– من و همسرم از ابتدای سال تا حالا نتوانسته ایم با یکی از این سالن های معروف و استاندارد قرارداد ببندیم چون وقت خالی ندارند. من مثلا برای یک ماه بعد سالن نمی خواستم، اول سال رفتم که برای امسال کارهای کنسرت را هماهنگ کنم ولی نشد. گفتم که من پنج آلبوم آماده دارم ولی مشکل تهیه کننده و پخش وجود دارد.

 مانی رهنما؛ به خود موسیقی پناه بردم

من برای آلبومی ۱۰۰ میلیون هزینه کنم و حتی نتوانم کنسرت برگزار کنم؟ تمام سالن های کنسرت شهرستان ها در چنگ این گنگ موسیقی است. ببخشید این طور صحبت می کنم، هفت سال است که من نخوانده ام که قانقاریاهای صوتی بخوانند. هفت سال است که من نخوانده ام تا مردانی که صدای زیر دارند بخوانند. آدم این دردها و ضعف ها را به کی بگوید؟ یک مرد با ملودی، احساس و عشوه می خواند و در سالن کنسرتش پنج بار گریه می کند. موسیقی این مملکت دستمایه چه وضعی شده است؟ من چند بار می خواستم به وزارت ارشاد مراجعه کنم و نامه سرگشاده ای راجع به این اوضاع بنویسم.

چرا این کار را نکردید؟

– ما شکست خوردگان موسیقی نیستیم. ما چند نفریم که به اجماع نظر مردم و بزرگانی مثل بابک بیات، صدا داریم. ممکن است هزاران صدای زیبا وجود داشته باشند که هنوز نشنیده ایم ولی گویا با این صدا ما چند نفر بیشتر نیستیم؛ چند نفری که اسیر چنگال مسخره بازی شده ایم که اصلا نمی شود بیان کرد. می خواستم برای وزارت ارشاد نامه بنویسم که کجای این مملکت برای آواز جایگاه و سالنی برای اجرا هست؟ حتی شنیده ایم اخیرا نامه زده اند که تالار وحدت را هم به موسیقی پاپ ندهند. اگر من پاپ می خوانم پس آن آقایی که مثل خانم ها می خواند چه؟ با این حساب موسیقی ما موسیقی پاپ نیست.


مانی رهنما در طول دو دهه حضورش در عرصه موسیقی چه فعالیت هایی داشته است؟

پرنده، هم قفس همخونه من!

شاید در کلام ساده به نظر برسد ولی ۲۰ سال حضور در عرصه هنر اصلا کار ساده ای نیست و معدود افرادی مثل مانی رهنما پیدا می شوند که این قدر توانمند باشند که در توفان حوادث موسیقی کشور سر خم نکنند. ما هم به مناسبت بیستیم سالگرد انتشار آهنگ مرسدس در فیلمی به همین نام ساخته مسعود کیمیایی، روند فعالیت هنری مانی رهنما را بررسی کردیم. البته در این بررسی به برگزاری کلاس های آموزشی و داوری مسابقات خوانندگی هزار صدا اشاره ای نکرده ایم، همچنین در این بخش خبری از برگزاری کنسرت های آقای رهنما نیست.

 مانی رهنما؛ به خود موسیقی پناه بردم

ظهور پدیده (۱۳۷۶)

«با کوچه آواز رفتن نیست/ فانوس رفاقت روشن نیست/ نترس از هجوم حضورم/ چیزی جز تنهایی با من نیست» با اکران فیلم «مرسدس» و خوانندگی مانی رهنما برای این فیلم، بابک بیات نشان داد که هنوز هم دود از کنده بلند می شود و می تواند چهره های جدید و پر قدرتی را به بازار موسیقی معرفی کند. مانی رهنما با خواندن ترانه این فیلم از ایرج جنتی عطایی راه موفقیت را به سرعت طی کرد.

چهره شدن (۱۳۷۸)

مانی رهنما اولین آلبومش به نام «فصل پرواز» را با آهنگسازی و به کمک بابک بیات منتشر کرد. اولین قطعه این آلبوم همان آهنگ معروف «پرنده» است که تا سال ها ترجیع بند برنامه های تلویزیونی بود و کمتر کسی است که این قطعه را نشنیده باشد. در این سال مانی برای آخرین بار با کیمیایی همکاری کرد و در فیلم «اعتراض» بازی کرد و خواند.

همخوانی (۱۳۷۹)

با این که رهنما برخلاف موج آن روزها حرکت می کرد و اهل تقلید کردن صدای دیگران نبود ولی خودش را تافته جدابافته ای نمی دانست. انتشار آلبوم مشترک «بغض    » همراه با حمید خندان و قاسم افشار گواه همین مدعاست. همکاری نکردن با بابک بیات در این آلبوم و آلبوم «غزل» تاثیر زیادی بر فعالیت هنری رهنما گذاشت.

 مانی رهنما؛ به خود موسیقی پناه بردم

دوباره استاد (۱۳۸۲)

«همه گر رها شوم از تو جدا نمی شوم/ تا تو زمین سجده ای، سر به هوا نمی شوم» رهنما که کلا گزیده کار است، دو سال بعد از انتشار آلبوم «غزل» دوباره با بابک بیات همکاری کرد و آلبوم متفاوت «تموم شد ترانه» را منتشر کرد. مانی در حوزه ترانه هم آوانگارد عمل کرد و سراغ جوان هایی مثل اهورا ایمان و بابک صحرایی رفت که با استقبال نسبی مخاطبان مواجه شد.

من نه منم؟ (۱۳۹۱)

پس از مورد توجه قرار نگرفتن آلبوم «کجا به خنده می رسیم» در سال ۸۹، مانی باز هم گزیده کارتر شد و تصمیم گرفت سه سال بعد آلبوم «من و تو» را با آهنگسازی خودش به بازار عرضه کند. شکست تجاری این آلبوم باعث شدت مانی رهنما تا امروز پنج آلبوم آماده کند اما هیچ کدام را به بازار عرضه نکند. البته گویا خبرهای خوبی در راه است و به زودی شاهد انتشار آلبومی جدید از این خواننده محبوب خواهیم بود.

افشاگری بازیگر مرد از زندگی‌اش با لادن طباطبایی

سعید تهرانی بازیگر و همچنین کارگردان و تهیه کننده تلویزیون و سینما است که در سال ۱۳۵۲ در تهران متولد شده است. او در مجموعه های تلویزیونی و فیلم های بسیاری حضور داشت اما بعد از یک برهه زمانی از فضای بازیگری فاصله گرفته و وارد عرصه تهیه کنندگی و کارگردانی شد و بعد از آن ناگهان به طور کلی از دنیای سینما و تلویزیون جدا شد.

اما حال غیبت این هنرمند کمی طولانی شده است، به همین خاطر خبرنگار سراغ او رفته و حال هوای این روزهای زندگی کاری و شخصی این هنرمند را جویا شده است که در ادامه خواهید خواند:

سعید تهرانی همسر سابق طباطبایی است. او چند سالی است که از همسر سابقش لادن طباطبایی جدا شده است او از مسائلی که با لادن طباطبایی در زمان ازدواجشان داشته از نگاه خود صحبت کرده است.

تهرانی درباره زندگی خود و لادن طباطبایی گفت: در اوایل تربیت فرزندم متوجه شدم که فرزندمان با اختلالی روبه رو است که ده سال قبل با واژه اوتیسم برای اولین بار آشنا شدم. با توجه به این که ۷۰ واحد روانشناسی در دانشگاه پاس کرده بودم به تحقیق درباره این بیماری پرداختم و تا حدودی اطلاعاتی کسب کردم. بیماران مبتلا به اوتیسم ظاهر خوب و سالم و سرزنده دارند اما اختلال در یادگیری دارند و تا دو سالگی تشخیص آن سخت است.

او افزود: بارها به لادن طباطبایی درباره رفتار با فرزندمان تذکر و سفارش کردم اما او به گمان این که دخترمان لجبازی می کند با شعار فرزند عزیز است و تربیت آن عزیزتر دخترمان را تنبیه بدنی می کرد تا بیشتر یاد بگیرد. بیمار مبتلا به اوتیسم مطلقا نباید تنبیه بدنی شود چون مانند گنجشکی می ماند که وقتی می ترسد جمع شده و کوچک می شود و پرواز یادش می رود.

حتما تجربه داشته اید که در خیابان گنجشکی در حال پریدن است و نمی تواند پرواز کند وقتی او را در دست می گیرید و گرما و محبت دست شما را لمس می کند ناگهان بعد از بازکردن دستتان پرواز می کند. گنجشک چون پروازش به شکل غریزی است بر می گردد اما وقتی در حال آموزش به فرزند هستی و غذا خوردن را به سختی به او یاد می دهید، وقتی او را کتک بزنید از ترس دیگر آن یادگیری برنمی گردد.
این بازیگر همچنین گفت: من هرچقدر در این باره تذکر دادم طباطبایی کار خود را انجام داد و گوش نکرد با این که پرستار ۲۴ ساعته هم برای نگهداری دخترمان داشتیم و پنجشنبه ها شب پرستار به خانه می رفت و جمعه بر می گشت اما او برای همین چند ساعت نبود پرستار هم اعصاب نگهداری فرزندمان را نداشت و فرزندمان را کتک می زد.
بعضی اوقات متوجه می شدم که فرزندمان حال دیگری دارد اما نمی دانستم چنین کاری می کند اما روزی که من این موضوع را با چشم خود دیدم تصمیم گرفتم که فرزندم را نجات دهم بنابراین از او خواهش کردم که نگهداری فرزند را به من بسپارد. سپس وی به امریکا رفت و با شرکت در سیمنارهای مربوط به بیماری اوتیسم متوجه شد که من درست گفته ام و از این که از این بیماری اطلاع داشتم تعجب کرده بود.

سریال چیزهای عجیب ؛ شگفتی های یک دنیای وارونه

سریال «چیزهای عجیب» یکی دیگر از پروژه‌های مهم سال‌های اخیر شبکه «نت‌فلیکس» است؛ شبکه‌ای که با ورود به دنیای سریال‌های تلویزیونی اتفاقات عجیبی را رقم زد و همچنان نیز به این روند خود ادامه می‌دهد. هر قدر هم درباره تاثیری که «نت‌فلیکس» بر صنعت سرگرمی گذاشته بگوییم، بازهم کم گفته‌ایم. این شبکه که به‌طور رسمی فعالیت خود در عرصه سریال‌های تلویزیونی را در سال ۲۰۱۳ آغاز کرد، اکنون با پروژه‌های متنوعش مخاطبان بسیار زیادی را جلب سریال‌هایش کرده است.
 عجایب یک دنیای وارونه
تقریبا بخش مهمی از سریال‌هایی که در سال توسط این شبکه پخش می‌شود با امتیازات بالایی همراه بوده و باعث شده بینندگان فراوانی هم داشته باشند. فصل اول سریال «چیزهای عجیب» در هشت اپیزود روز پنجم جولای ۲۰۱۶ (۱۵ تیر ۱۳۹۵) به‌صورت یکجا از شبکه «نت‌فلیکس» پخش شد و فصل دوم آن هم به همین شکل روز ۲۷ اکتبر ۲۰۱۷ (پنجم آبان ۱۳۹۶) و این بار در ۹ اپیزود پخش شد.
با همین توضیحات کلی و به‌عنوان مثالی از موفقیت‌های شبکه «نت‌فلیکس» می‌توان به سراغ سریال «چیزهای عجیب» رفت؛ سریالی که طبق آخرین گزارش‌های منتشر شده از سوی «هالیوودریپورتر» و براساس تحلیل شرکت «Parrot Analytics» به‌عنوان محبوب‌ترین سریال سال ۲۰۱۷ انتخاب شد. از سوی دیگر این سریال براساس آنالیز همین شرکت به‌عنوان دومین سریال محبوب سال‌های اخیر شبکه «نت‌فلیکس» نیز انتخاب شده است. این سریال در مراسم امی امسال هم نامزد بخش‌های متنوعی شد؛ هرچند که درنهایت جایزه‌ای را کسب نکرد، اما نشان داد یکی از سریال‌های محبوب امسال بوده است، ولی به‌راستی «چیزهای عجیب» چه چیزی داشت که چنین محبوبتی به دست آورده است؟
«چیزهای عجیب» داستانی از میان سال‌های ابتدایی دهه ۸۰ است؛ روزهایی که آمریکا دوره تازه‌ای را طی می‌کرد و سریال به طرز عجیبی تلاش خود را برای همذات‌پنداری تماشاگر با شرایط این دهه انجام می‌دهد. مسئله مهم و کمتر دیده شده به دلیل فضای داستانی این سریال درست به همین نقطه باز می‌گردد. مت دافر و راس دافر – آن‌ها را در این سریال با نام برادران دافر می‌شناسیم – به‌عنوان خالقان این سریال فضایی ویژه از دهه ۸۰ آمریکا ارائه می‌دهند که به‌شدت دیدنی است؛ فضایی که حتی در ابتدای فصل دوم سریال بر آن تاکیدی ویژه می‌شود. سریال در میانه سال ۱۹۸۳ آغاز می‌شود و در فصل دوم در سال ۱۹۸۴ چنان فضای موسیقی، سینما و حتی تیپ و قیافه شخصیت‌ها را نشان می‌دهد که می‌توان گفت سازندگان نگاه درستی به آن سال‌ها دارند.
نکته مهم آن است که برادران دافر، زاده سال ۱۹۸۴ هستند، اما چنان آن سال‌ها را روایت کرده‌اند که همه علاقه‌مندان به سینما و تلویزیون دوباره می‌توانند با فضای آن سال‌ها ارتباط برقرار کنند. استفاده درست و تاکید بر جزئیات آن سال‌ها نکته‌ای است که «چیزهای عجیب» را به یکی از سریال‌هایی تبدیل می‌کند که دقت زیادی در ساخت آن به کار رفته است، اما در این میان مسئله‌ای که درباره این سریال باید به آن ارجاع داد فضای خاص آن در میانه سریال‌هایی است که تاکنون در ژانر وحشت ساخته شده‌اند. «چیزهای عجیب» تلاشی است برای روایت ژانر وحشت در دنیای نوجوانان.
خالقان این سریال با ایده گرفتن از دنیای وحشت استیون کینگ و ترکیب آن با فضای نوجوانی و اتفاقات عجیب به یکی از بهترین مجموعه‌های این سال‌ها رسیده‌اند؛ سال‌هایی که رمان‌های استیون کینگ به‌شدت خوانده می‌شد و حتی در سریال هم به آن اشارتی می‌شود. کار به جایی رسید که کینگ در توئیتر خود به ستایش فصل دوم «چیزهای عجیب» پرداخت.کینگ درباره فصل اول سریال گفته بود: «دیدن چیزهای عجیب مثل دیدن بهترین‌های استیو کینگ است.» ایده استفاده از نوجوانانی که به‌شدت باهوش هستند و می‌توانند دنیای وارونه را به‌خوبی تصور کنند؛
در کنار عواطف فوق‌العاده جویس بایرز با بازی دیدنی وینونا رایدر – که به راستی بازگشتی شگفت‌انگیز این ستاره سابق هالیوود است – و یک پلیس پیگیر و وفادار با بازی دیوید هاربر یادآور دورانی است که در میان رنگ‌های دهه ۸۰ سعی می‌کند فضایی وارونه را شکل دهد. همین جنگ سیاه و سفید و دنیای دهه ۸۰ و دنیای وارونه که آن همه رنگ را به وحشت می‌آورد، هنری است که حالا توانسته یک موفقیت بزرگ را برای این سریال رقم بزند. «چیزهای عجیب» محصولی از ژانر وحشت است که حالا مرز مخاطب را پشت سر گذاشته در شرایطی که فیلم‌های این ژانر شاید در سینما بیش از ۶۰۰ میلیون دلار بفــروشنــد. اکنـــون مـــی‌تــوان گفــــت «چیزهای‌عجیب» یک اتفاق تازه در صنعت سرگرمی است؛ سریالی که از میان رنگ‌ها شما را به دنیای وارونه می‌برد و این کار را با چند نوجوان انجام می‌دهد. با همه اقتضائات دنیایشان و قدرت‌های عجیبشان.
گفت‌وگوی «ددلاین» با مت و راس دافر، طراح‌، نویسندگان و کارگردان‌های «چیزهای عجیب ۲»
هیچ چیز مثل قبل نیست

کوئن‌ها، واچوفسکی‌ها، دوپلاس‌ها؛ در سینما و تلویزیون خواهر و برادرانی که با هم کار می‌کنند کم نیستند، اما این روزها نام دوقلوهای دافر را بیشتر می‌شنویم. مت و راس دافر ۳۳ ساله، اهل کارولینای شمالی، خالقان سریال «چیزهای عجیب» شبکه‌ «نت‌فلیکس» هستند. بعد از گذشت یک سال و ۱۸ نامزدی امی، این دو نویسنده-کارگردان دست‌به‌کار ساختن فصل دوم سریال شدند.

 عجایب یک دنیای وارونه
آن‌طور که خودشان می‌گویند به‌دنبال پیدا کردن ایده‌ها و مفاهیمی هستند که بتواند فرصت ادامه‌ پیدا کردن سریال تا چند فصل دیگر را هم فراهم کند. رد نوستالژی‌های زیادی از دوران ریگان در سریال هست،‌ از گوست‌باسترزها گرفته تا دراگن لیر (بازی ویدئویی محبوب دهه‌ ۸۰)، اما فضا برای ارجاع‌های متعدد به فرهنگ عامه هنوز هم هست. پیش از پخش فصل دوم سریال، «ددلاین» در گفت‌وگویی با برادران دافر از اهداف‌شان برای فصل جدید و چالش‌های بازگرداندن دنیای وارونه به تلویزیون پرسیده است.

از همان ابتدا تصمیم‌ گرفتید فصل دوم همزمان با هالووین پخش شود؟

راس: بله. یادم هست در جلسه‌ای که با «نت‌فلیکس» داشتیم تا مقدمات فصل دوم را بچینیم،‌ متوجه شدیم به هیچ وجه نمی‌توانیم در عرض یک سال پروژه را تمام کنیم و بعد به این ایده رسیدیم که می‌توانیم فصل دوم را به هالووین برسانیم و این شد که تاریخ پخش به نوعی با قصه هماهنگی داشت. درواقع از این همزمانی به نفع قصه استفاده کردیم چون در موعد یک ساله پروژه تمام نمی‌شد.
هاپر در فصل دوم جمله‌ای می‌گوید که به نظرم تعریف مختصر و دقیقی از فصل دوم است. می‌گوید: «هیچ چیز مثل قبل نیست، بزرگ‌تر شده.»
مت: این جمله‌ کلیشه‌ای است که بگوییم این‌بار «بزرگ‌تر و سیاه‌تر» است، ولی واقعا تلاش کردیم همین باشد. می‌خواستیم که این‌طور باشد. راستش ما بیش از آن‌که اهل تلویزیون باشیم، اهل فیلم و سینماییم. از بچگی هم فقط فیلم می‌دیدیم. فکر می‌کنم در دوران کالج بود که تازه خوره‌ تلویزیون شدیم. به‌همین دلیل بود که با وجود شک و تردید «نت‌فلکیس»، عنوان فصل دوم را «چیزهای عجیب ۲» گذاشتیم که به نوعی می‌خواهد بگوید این دنباله‌ قسمت قبل است و حالتی سینمایی دارد.
منظورتان چیست؟
مت: خب من هر چه یاد گرفته‌ام از فیلم‌های سینمایی بوده است. تمام ارجاعات‌مان هم دنباله‌های سینمایی است؛ البته که دنباله‌های سینمایی بیشتر بدند تا موفق و تاثیرگذار، ولی خب ما دنباله‌هایی را که دوست‌شان داریم تماشا کردیم و سعی می‌کردیم از آن‌ها چیزی یاد بگیریم و همین‌طور سعی کنیم اشتباهات دنباله‌هایی را که موفق نبودند تکرار نکنیم.
کدام دنباله‌ها در سینما الهام‌بخش «چیزهای عجیب ۲» شد؟
مت‌: به نظرم جیمز کامرون استاد بی‌بدیل دنباله‌سازی است؛ البته که فیلمی مثل «پدرخوانده قسمت ۲» فیلم بی‌نظیری است، اما این‌جا به درد ما نمی‌خورد چون به دنبال فیلم‌های پاپ‌کورنی و پرفروش  تابستانی و دنباله‌های موفق این ژانر بودیم. درباره‌ «بیگانه» و همین‌طور «ترمیناتور ۲» خیلی حرف زدیم. به نظرم مجموعه‌ «ایندیانا جونز» هم جذاب است. به‌ویژه «معبد مرگ» را خیلی دوست دارم با این‌که اسپیلبرگ این فیلم را خیلی متعلق به خودش نمی‌داند.«آخرین جنگ صلیبی» را هم به دلایل مختلفی دوست دارم.
از چه نظر؟
راس: جذابیتش در این است که با وجود تکرار فضای «مهاجمان صندوق گمشده» که به آن ضربه زده است، شخصیتی مثل شخصیت ‌شان کانری را هم معرفی کرده و المان‌های جدیدی را وارد این دنیا می‌کند. درنتیجه هم احساس آشنایی بیننده با دنیای ایندیانا جونز از بین نمی‌رود و هم فیلم جدیدی است.
تاثیر جیمز کامرون بر «چیزهای عجیب ۲» چیست؟
مت: خب جیمز کامرون همیشه سعی می‌کند مقیاس‌ها را وسیع‌تر و بزرگ‌تر کند. از یک بیگانه به چندصد بیگانه رسید؛ البته این مدل دنباله‌سازی کلیشه شده، ولی این کامرون بود که اولین‌بار این مسیر را رفت و به این ژانر پر و بال داد؛ البته ما از این الگو استفاده نکردیم، ولی این هم روش بسیار جالبی است. «ترمیناتور» هم ابتدا شبیه به یک فیلم هارور بود. من علاقه‌ زیادی به «ترمیناتور» اصلی دارم. ترجیح می‌دهم…
 عجایب یک دنیای وارونه
معلوم است که علاقه دارید، چون در فصل دوم هم اشاره‌ای به «ترمیناتور» می‌کنید.
راس: بله، خیلی هم کار سختی بود. «ترمیناتور یک» را خیلی دوست دارم، ولی «ترمیناتور ۲» هم عالی است. به نظرم «ترمیناتور ۲» درواقع همان فیلم اوریجینال است با شخصیت‌های ثابت، اما همان المان‌های تازه را دارد و همین مهم است.
مت: ما در فصل دوم می‌خواستیم یک دنباله‌ بسازیم، دنباله‌ای که بحث برانگیز باشد و مخاطب را به چالش بکشد. هدف اصلی‌مان همین بود و صادقانه باید اعتراف کنم که ما از ساخت فصل اول خیلی چیزها یاد گرفتیم، در نتیجه این‌بار فکر می‌کردیم همه‌چیز را می‌توانیم بهتر کنیم.
حالا که فصل دوم را ساخته‌اید و با توجه به این‌که قبلا گفته بودید «چیزهای عجیب» قرار است چهار فصل باشد، آیا همین الان هم می‌دانید که قصه چطور باید تمام شود؟
مت: بله، پایان‌بندی قصه را در ذهن‌مان داریم، یعنی درواقع می‌دانیم قرار است ماجراها به کجا ختم شود؛ فقط این را نمی‌دانیم که چقدر طول می‌کشد تا به این پایان به‌صورت منطقی برسیم. اگر تعداد مخاطب سریال بالا برود، از نظر ما دلیل منطقی برای ادامه دادن سریال نیست، چون روایت باید ظرفیت داشته باشد. تا جایی ادامه می‌دهیم که همه‌ کسانی که در این پروژه شریک هستند و وقت‌شان را صرف آن کرده‌اند، هیجان داشته و مشتاق ادامه‌ آن باشند. از طرف دیگر این سریال با سریال‌های معمولی تفاوت‌های زیادی دارد و اساسا قصه ظرفیت آن را ندارد که مثلا تا ۱۰ فصل دوام بیاورد. نمی‌دانم چند فصل دیگر ادامه می‌دهیم، فقط این را می‌دانم که طولانی نخواهد بود.
راس: مگر چقدر اتفاق بد ممکن است برایشان بیفتد؟ از منظر روایت خیلی چیزها باید کشف شود و تا جایی ادامه می‌دهیم که به تکرار نیفتیم. یکی از چیزهایی که در این پروژه برای من جذاب است، این نکته است که ما شاهد بزرگ شدن این بچه‌ها هستیم. همه از ما می‌پرسند چالش کارکردن با بچه‌ها و این‌‌راکه بزرگ‌تر می‌شوند چطور کنترل می‌کنید، ولی درواقع این‌که بچه‌ها بزرگ‌تر می‌شوند به نوعی باعث می‌شود قصه هم متحول شود و حتی اگر بخواهیم فضای سریال را تکرار کنیم، امکانش را نداریم. بچه‌ها به زودی به دبیرستان می‌روند و همه‌چیز عوض شده و این برای ما بسیار هیجان‌انگیز می‌شود.
فصل اول در بی‌خبری ساخته شد، اما این فصل را خوب توانستید مدیریت کنید تا خط‌های داستان لو نرود.
مت: بله، این‌بار هم در تبلیغات موفق بودیم و هم توانستیم به‌خوبی خط داستانی الون را مخفی نگه داریم. هیچ‌کس حدس نمی‌زد که او با هاپر زندگی می‌کند. یکی از چیزهایی که همان ابتدای فصل دوم مسئله‌ساز شد و به‌ویژه «نت‌فلیکس» را به‌شدت نگران کرد، همین ماجرای الون بود، چون در فصل او از بسیاری جهات، دینامیک رابطه‌ الون با بچه‌ها بود که داستان را جذاب کرده بود و ما می‌خواستیم این المان را کلا از فصل جدید حذف کنیم، ولی خب همین روند داستان الون تکلیف ما را در فصل دوم مشخص کرد. وقتی بر سر ماجرای او به توافق رسیدیم تقریبا همه‌چیز معلوم شده بود. الون باید در این فصل سفر جداگانه‌ای را برای پیدا کردن شخصیت خودش طی می‌کرد و دیگر نمی‌توانست به بچه‌ها متکی باشد، چون رابطه‌اش با آن‌ها به کلی قطع شده بود و باید به تنهایی همه‌چیز را کشف می‌کرد. برای خود ما این تغییر روایت بسیار جذاب بود و فکر می‌کنم مخاطب را هم شگفت‌زده کرد.
گفتید از ساخت فصل یک خیلی چیزها یاد گرفتید. فصل دوم چه نکات جدیدی داشت؟
مت: راستش را بخواهید فصل دو هنوز برایم تازه است و آن‌قدر از آن دور نشده‌ام که بتوانم کامل هضمش کنم. در فصل یک بیشترین چیزی که ما را مشغول کرد، پروسه‌ نوشتن و تلاش برای ساخت چارچوب یک قصه‌ هشت‌ساعته بود که یکپارچگی آن حفظ شود و درعین‌حال هرز نرفته باشد. فکر می‌کنم از نظر ساختار فیلمنامه امسال عملکرد بهتری داشتیم. خود من به شخصه از کار امسال‌مان راضی‌تر هستم. فکر می‌کنم ساختار درستی پیدا کردیم و فضایی ساختیم که همه‌ شخصیت‌ها به شکل معناداری در آن حضور دارند.
راس: دشوارترین بخش کار در این قصه این بود که باید چندین و چند خط داستانی را پی می‌گرفتیم و همه را با سرعتی مشابه پیش می‌بردیم. نوشتن همیشه سخت‌ترین بخش کار است. همین الان که کار فصل سوم را شروع کرده‌ایم در همین موقعیت هستیم. همیشه دشوارترین قسمت همزمان کردن اتفاقات و ساختن چندین روایت به شکلی هماهنگ است. این برای خود من همیشه یک چالش است و هنوز هم خیلی چیزها باید یاد بگیرم. به‌هرحال ساخت یک فیلم ۸، ۹ ساعته که ضرباهنگ درستی داشته باشد، همیشه کار سختی است.
مت: درباره‌ جلوه‌های ویژه نکات جدیدی یاد گرفتیم. در سال اول تصمیم داشتیم همه‌چیز را به‌صورت تجربی پیش ببریم و کاملا سنتی عمل کنیم. ادای آن فیلمسازهایی را درمی‌آوردیم که مدام از زیاد بودن CG شکایت می‌کنند.
در این فصل از جلوه‌های ویژه به‌مراتب بیشتر استفاده شده بود و به نظر می‌رسد علتش هم بودجه‌ بیشتر پروژه است، این‌طور نیست؟
مت: راستش را بخواهید خیلی هم نمی‌خواستیم در این فصل متکی به جلوه‌های ویژه باشیم و فضای آشنایی را که در فصل قبل ساخته بودیم تغییر دهیم. نکته‌ جالب این‌جاست که اگر تعداد نماهایی را که در آن جلوه‌های ویژه استفاده شده بشمارید، درواقع هم‌اندازه‌ میزان استفاده از جلوه‌های ویژه در یک فیلم دو ساعته است، یک فیلم دو ساعته‌ پرخرج با این تفاوت که به جای دو ساعت، در ۹ ساعت پراکنده است.
در فصل اول سریال، یکی از چیزهایی که توجه خیلی‌ها را جلب کرد، ارجاعات متعدد بود. ارجاعاتی به دوران ریگان. خود من خیلی‌زود از اشاره‌ها و ادای دین‌های این‌چنینی در فیلم‌ها و سریال‌ها دلزده می‌شوم، اما احساس می‌کنم ارجاع‌های «چیزهای عجیب» به دهه‌ ۸۰، استیون اسپیلبرگ، جان کارپنتر و فیلم‌ها و موزیک‌های آن زمان به‌شدت دلنشین است. با وجود وسیع‌تر شدن روایت، احساس نکردید باید کمی از این ارجاع‌ها فاصله بگیرید؟
راس: راستش را بخواهید، درنهایت این سریال بنا به سلیقه‌ شخصی ما و چیزهایی که به آن علاقه داریم ساخته می‌شود. اصولا آدم نمی‌تواند خودش را از چیزهایی که دوست دارد جدا کند؛ آن هم به این خاطر که به نظر دیگران بی‌معنی است. درواقع از دیدن نقدهای فصل اول خیلی شوکه شدم. اصلا فکر نمی‌کردم ارجاع‌ها تا این اندازه نظر همه را جلب کند و درباره‌اش حرف بزنند، ولی ما خیلی به این موضوع توجه نمی‌کنیم و سعی می‌کنیم سریال را صادقانه براساس سلیقه‌ شخصی‌مان پیش ببریم.
 عجایب یک دنیای وارونه
اسپیلبرگ یا جان کارپنتر نظری درباره‌ سریال ندادند، از این جهت که آشکارا تحت تاثیر آثار آن‌ها و نگاه‌شان به سینما ساخته شده است؟
مت: راستش را بخواهید نمی‌توانم جواب سوال‌تان را کامل بدهم. تنها کسی که درباره‌ سریال حرف زده و می‌توانم نامش را ببرم استفن کینگ است که در توییترش به سریال اشاره کرده بود، ولی دیگران هم نظرشان را داده‌اند و در بسیاری موارد ما را راهنمایی کرده‌اند. درنهایت باید بگویم همه‌ کسانی که به نوعی ما تحسین‌شان می‌کنیم یا به آثارشان اشاره کرده‌ایم، نظر مثبتی به کارمان داشتند.

گروه «پازل بند»؛ استیج زیر پای ستاره‌های نوظهور

پازل بند از جمله گروه های موسیقی است که در دو، سه سال اخیر محبوبیت و طرفداران زیادی بین علاقه مندان ایرانی موسیقی پاپ پیدا کرده است. تا چندی پیش آنها با تنظیم ها و ملودی هایی که برای دیگران می ساختند شناخته می شدند اما در همان جایگاه نماندند و خودشان وارد دنیای خواندن ترانه هایشان شدند. در «پازل بند» علی رهبری به عنوان خواننده و آهنگساز و آرین بهاری تنظیم، میکس و مستر قطعات را برعهده دارد. آلبوم «قایق کاغذی» شروعی بود برای حضور رسمی این گروه در بازار موسیقی. قطعه های «دلارام»، «دلداده»، «معشوقه»، «بی تاب» و «کار دادی دستم» از جمله آهنگ های هیت بازار موسیقی امسال بوده است. گفت و گو با این دو هنرمند جوان را در ادامه بخوانید.

علی رهبری متولد ۱۳۶۲ است و موسقی را از سال ۸۰ با نوازندگی پیانو آغاز کرده است. او ابتدا در استودیوی کوچکی که داشت به ساخت ملودی و تنظیم مشغول بوده و البته رهبر ارکستر «حمید حامی» و «نیما مسیحا» هم بوده است.

استیج زیر پای ستاره‌های نوظهور
علی رهبری
آرین بهاری متولد ۱۳۷۰ است و از سال ۸۸ وارد عرصه موسیقی شده است. کار او با ترانه های زیرزمینی آغاز شد اما با استعداد و ذوقی که داشت با همراهی علی رهبری و مهران عباسی گروه پازل را تشکیل دادند هر چند که مهران عباسی بعدها در فضایی صمیمانه از این گروه جدا شد.
استیج زیر پای ستاره‌های نوظهور
آرین بهاری
قطعه های پازل کنار هم
علی رهبری: شهریور ۱۳۹۰ گروه پازل بند تشکیل شد و نخستین رهبر گروه موسیقی پاپ در ایران بود که فقط یک خواننده داشت. از همان موقع که من نام شناسنامه ای خود را کنار گذاشتم و نام پازل بند را به عنوان یک آرتیست دنبال کردم اطرافیانم معتقد بودند که اشتباه کرده ام اما من می گفتم که چهار سال بعد می فهمید که تصمیم درستی گرفته ام. به همراه آرین بهاری و مهران عباسی چند قطعه موسبقی را منتشر و با محسن یگانه در آلبوم حباب همکاری کردیم.
نمی خواستیم تنها به عنوان آهنگساز فعالیت کنیم به همین دلیل در سال ۹۳ با آرین بهاری چند قطعه دیگر ساختیم و همزمان در آلبوم رضا صادقی، علی لهراسبی، مهدی احمدوند و میثم ابراهیمی حضور داشتیم. دوست داشتم ملودی و تنظیم ها را با صدای خودمان عرضه کنیم و فضای شرقی موسیقی مان را به استانداردها نزدیک تر کنیم. آشنایی با آرین بهاری که تنظیم کننده توانمندی است زمینه را برای قرارگرفتن قطعه های این پازل فراهم کرد.

آرین بهاری: خوانندگی را دوست داشتم اما به دلیل این که شرایط تامین مالی هزینه ها را نداشتم اوایل کار تنظیم انجام می دادم تا زمانی که گروه پازل تشکیل شد. نکته ای که خیلی به آن علاقه دارم و نیاز به زمان و فرصت بیشتری دارد سرودن ترانه و فعالیت به عنوان ترانه سراست.

یک اسم کاملا اتفاقی

علی رهبری: عنوان «پازل بند» به شکل اتفاقی انتخاب شد. برای انتخاب اسم گروه خیلی فکر می کردیم و گزینه های مختلفی مطرح می شد تا این که به شکل اتفاقی در جریان یک قرار دوستانه، یکی از دوستان ما به اسم فریاد با دیدن یکی از تابلوهای استودیو که به شکل یک قاب و از قطعات مختلف پازل تشکیل شده بود، این اسم را پیشنهاد داد و همزمان این اسم به ذهن من آمد و همه با اتفاق نظر به پازل باند یا بند رسیدیم.
درواقع هرکدام از ما تکه هایی از یک تابلو هستیم و زمانی که با هم و در کنار هم باشیم نما و خروجی درستی داریم. سبک کاری ما پاپ است ولی سعی می کنیم که از همه فضاهای موسیقیایی و بیشتر از سازهای الکترونیک که طرفداران خاص خود را دارد استفاده کنیم. البته به نظر من در سال های اخیر هوش موسیقایی مخاطب بیشتر شده و اگر کاری میکس و مستر خوبی نداشته باشد و اصطلاحا دیستورت بوده یا آکوردی در آن اشتباه گرفته شده باشد، مخاطبان کاملا می فهمند که این اتفاق خیلی خوبی است.
استیج زیر پای ستاره‌های نوظهور
اهمیت به شعور مخاطب
آرین بهاری: ما برخی مواقع ۱۵ تا ۲۰ قطعه آماده و چندین بار تنظیم می کنیم تا یک کار از داخل آن دربیاید. اتاق فکر داریم. اول باید ببینیم نسبت به سبکی که در بازار است چه کار جدیدی می  توانیم ارائه دهیم که در مقایسه با آثار دیگر متفاوت باشد و شنونده را جذب کند. از ترانه و ملودی شروع می کنیم. در مورد ایده ها و موضوعات با علی و آقای ناصری و مهندس اردستانی و بچه هایی که در گروه مان هستند مشورت می کنیم تا به سوژه و ترانه جدید برسیم. من و علی کلمه هایی که در ذهن مان داریم را می نویسیم و اگر ترانه سرایی در کنارمان باشد، همفکری می کنیم و کار را با ملودی پیش می بریم تا به نقطه اتودزدن برسیم.
اگر هدف کار از اول مشخص باشد معلوم می شود که از نظر تنظیم چه سبکی را باید برای آن فرآوری کنیم. به همراه اعضای اتاق فکر آهنگ را گوش می دهیم و برای تعدادی از دوستان هم می فرستیم که گوش کنند و نظر بدهند. خیلی از قطعات را بارها تنظیم می کنیم؛ مثلا ترانه «کار دادی دستم» را در پنج، شش ورژن تنظیم کردیم. موضوعی که خود ما همیشه دوست داریم آن را رعایت کنیم این است که اگر قرار است موسیقی مردمی ارائه کنیم، به شعور آنها توهین نکنیم.

علی رهبری: این که میگویید طی سال های اخیر خوانندگان، یک دوران کوتاه اوج دارند اما در مقایسه با خوانندگان نسل های قبلی خیلی زود از دوران اوج فاصله می گیرند طبیعی است چون فاصله آماده شدن کار تا مرحله رسیدن به دست مخاطب کم شده است. از طرفی آرتیست هم باید صدای خودش را بشناسد. خیلی از خواننده ها احساس و صدای خیلی خوبی دارند و با ملودی های خوبی که می سازند کارشان در یک برهه زمانی به قول معروف می گیرد اما از یک جایی به بعد برای آرتیست چیزهای دیگری هم اهمیت دارد.

مثلا این که چگونه لباس بپوشد یا سبک موسیقی اش پتانسیل پیشرفت و ماندگاری داشته باشد. قبلا خواننده یک کار هیت می ساخت و دو سال با آن کنسرت برگزار می کرد ولی امروزه شرایط فرق می کند مثلا آهنگ «جاده» در مقطعی هیت شد ولی به فکر این هستم که دیگر آن را در کنسرت نخوانیم و کار جدیدی را جایگزین کنیم. هر چقدر در موسیقی صبوری در کنار فکر و بررسی سلیقه جامعه باشد، موفقیت  بیشتری به دست می آید.
استیج زیر پای ستاره‌های نوظهور
همکاری با حمید هیراد
علی رهبری: همکاری با حمید هیراد در قطعه «دلارام» توصیه من بود. حمید یک سال تمام با شرکت قرارداد بسته بود ولی کاری بیرون نمی داد و فقط در حال آنالیز بود تا به قطعه بی حوصله رسید که من و آرین این تصمیم را با هم گرفتیم. اولا این که حمید هیراد در میان بچه های موسیقی پدیده ای نادر است. از لحاظ خصوصیات نیک رفتاری و خوش قلبی مانند او ندیده ام و ترانه هایی که می خواند به نوعی بازتاب ویژگی های اخلاقی خوب او هستند. حتی در صفحه اینستاگرام خودم هم کارهای حمید را می گذارم. البته ممکن است با خوانندگان دیگر هم در آینده اجراهای مشترک را تجربه کنیم.

مهم ترین رقبا

همه بچه هایی که در سبک شرقی می خوانند به نوعی رقیب ما هستند. بعضی از آنها صدای خیلی خوبی دارند و برخی دیگر علاوه بر صدا و استعداد خوانندگی، پروداکشن و مجموعه خیلی خوبی دارند. کسی که موفق می شود حتما علتی دارد. مثالی راجع به ماکان بند می زنم؛ ما با خیلی از موزیسین ها در ارتباط هستیم که خیلی تکنیکال به موضوع نگاه می کنند و همه هم دوست دارند خواننده بشوند. نخستین واکنش برخی از دوستان جبهه گرفتن نسبت به موفقیت ماکان بند بود.
پس از آن ماجرایی پیش آمد که گفتند یکی از آثار آنها کاور بوده اما بعد به همه ثابت شد که کاور نبوده است و تاریخ ریلیز کار کاملا مشخص بود. حدود دو سال پیش شرکت آوازی نو با ماکان قرارداد بسته بود و از آن موقع یاشار خسروی، امیرمیلاد نیکزاد و مهندس اردستانی آنالیز می کردند که بچه ها چه کاری را بسازند که بگیرد. منظور من فقط ماکان بند نیست. مطمئنا هر موفقیتی با تلاش، فکر و خلاقیت همراه است. من اعتقادی به مافیا در بازار موسیقی ندارم چون باور دارم که موفقیت را مردم رقم می زنند. آنها هستند که به یک ترانه و آهنگ علاقه مند می شوند و از آن استقبال می کنند.
استیج زیر پای ستاره‌های نوظهور
خواننده مورد علاقه
آرین بهاری: سبک محسن چاوشی را خیلی دوست دارم. به نظرم هرچه بخواند می گیرد و جایگاه ویژه او در صدر مارکت و بازار موسیقی بی دلیل نیست. استراتژی محسن چاوشی برای من خیلی جذاب است. او یکی، دو آلبوم موسیقی با کلام عامیانه داشت که از آنها بسیار استقبال شد اما یکباره سبک کلام را عوض کرد و کلاسیک خوان شد و جالب این که این سبک او هم گرفت.

علی رهبری: سعی می کنم آثار بیشتر خوانندگان و آهنگسازها را گوش کنم ولی خواننده مورد علاقه من داخلی نیست. همه خوانندگانی که موفق شده اند یک ویژگی مشترک دارند؛ این که درون خود را شناخته و توانسته اند وجه مشترک خودشان و مخاطب هایشان را بشناسند. این که بگویم کدام شان قهرمان من بوده و دوستش داشتم، واقعا نمی دانم به نظرم شادمهر عقیلی یک نابغه است؛ او هم نوازنده منحصر به فردی است و هم آهنگساز و ترانه سرایی توانمند. بیزینس موسیقی را به خوبی می شناسد و کارهای موفق او در سالیان متمادی نشانه این است که موفقیت او بی دلیل نیست. مطمئنا اگر شادمهر در ایران بود کار برای کسانی که مشابه سبک او فعالیت می کنند به مراتب سخت تر می شد.

برنامه های آینده

علی رهبری: به نظر من استمرار موفقیت، با تفکر و استراتژی مناسب شدنی است و قطعا این اتفاق می افتد. شاید خواننده جدیدی به گروه ما اضافه شود که البته دو حالت دارد. یک اسم شناسنامه ای و دیگری برند «پازل بند». نه من و نه آرین هیچ وقت به دنبال اسم شناسنامه ای نبودیم. برند پازل بند می تواند با رویکردی صحیح، آینده نگری و رصد ذائقه مخاطب به فعالیت خود ادامه دهد.

آرین بهاری: اول از همه خواست خداست و بعد هدف و این که هر سال و هر ماه چه استراتژی و تفکری به کار ببریم که باقی بمانیم. اگر خواست خدا باشد، هستیم و اگر خواست خدا نباشد، نیستیم.

جواد عزتی؛ ستاره پولساز گیشه‌های متروک

جواد عزتی خودش هم مطلقا فکر نمی‌کرد روزی گیشه بر اساس حضور او طبقه‌بندی شود، یعنی تضمین کند که فیلمی بفروشد یا شکست بخورد. عجیب است که برای بازیگری با این هیبت کاملا معمولی، مردم جلوی سینما صف بکشند و فیلم‌هایش پرفروش‌ترین فیلم‌های سال شود.

ستاره پولساز گیشه‌های متروک
جواد عزتی البته قلق‌های ثابت و شیرینی در بازیگری دارد. همین قلق‌ها باعث شده تا مردم با رفتار او آشنا شوند و اتفاقا به سینما بروند تا همین رفتارها و اکت‌ها را ببینند. جواد عزتی بدون این اکت‌ها حتما چیزی کم دارد.

فرشته‌ها با هم می‌آیند: آخوند بازیگر یا بازیگر آخوند؟!

به نظر می‌رسد اولین فیلمسازی که به جواد عزتی به عنوان نقش اول فیلمش اعتماد کرد حامد محمدی برای اولین فیلمش؛ «فرشته‌ها با هم می‌آیند» بود. پیش از آن جواد عزتی در نقش‌های جدی و طنز به عنوان مکمل بازی می‌کرد. حتی در فیلم «طلا و مس» که نقش یک طلبه را بازی کرد هم با وجود جدی بودن نقش، رگه‌های طنزش کاملا مشخص بود و بر دوش جواد عزتی، اما در «فرشته‌ها با هم می‌آیند» نقش جدی یک روحانی را بازی می‌کند که به او پیشنهاد بازیگری می‌شود و او با وجود اینکه به تازگی سه قلو دار شده این پیشنهاد را نمی‌پذیرد و فشار زندگی را به تنهایی با همسرش به دوش می‌کشد. عزتی از عهده این نقش به خوبی برآمد و از این به بعد بود که به او جدی‌تر نگاه شد.

ستاره پولساز گیشه‌های متروک
جواد عزتی در نقش روحانی جوان به نام احمد

قهوه تلخ: پیرمرد متوهم بانمک

مهران مدیری مهری روی پیشانی جواد عزتی زد که بعید است تا سال‌های سال مردم نقش این مهر را یادشان برود. بابا اتی در «قهوه تلخ» چنان تیپ قوی و پرقدرتی درآمد که مو لای درزش نمی‌رفت. یک پیرمرد با نمک متوهم در خاندان شاه که همیشه فکر می‌کند یکی دارد در می‌زند و یکی دارد صدایش می‌کند. اجرای این تیپ با گریم سنگینی که عزتی داشت او را کاملا برای تماشاگر ناآشنا می‌کرد و بازیگری که ریسک شناخته نشدن را بپذیرد باید جرات کارهای بزرگ‌تر را داشته باشد.

ستاره پولساز گیشه‌های متروک
جواد عزتی در نقش بابا اتی

در مدت معلوم: ورود به منطقه ممنوعه

تمرکز روی فشارهای جنسی که به جوانان وارد می‌شود محور اصلی فیلم وحید امیرخانی است که نقشی متفاوت را برای جواد عزتی نوشته است. نقش مولف کتابی درباره ازدواج موقت که به مسائل جنسی نسل جوان می‌پردازد. عزتی با همان تیپ آشنایی که مردم از او می‌شناسند پا به این فیلم گذاشت و جواب هم گرفت. شاید از این فیلم بود که مردم بیشتر با جواد عزتی به عنوان نقش آشنای آنان مراوده پیدا کردند و او را پذیرفتند. «در مدت معلوم» یکی از نقاط عطف بازیگری جواد عزتی است.

ستاره پولساز گیشه‌های متروک
جواد عزتی در نقش میثم

ماجرای نیمروز: نقشی شبیه یکی از معروف‌ترین مامورین اطلاعاتی

سعید امامی نامی آشنا برای نسلی است که دوم خرداد را در خاطر دارند. ماجرای زندگی سعید امامی و خودکشی‌اش در زندان را تقریبا همه می‌دانند، اما اوایل انقلاب در ماجرای پرونده ۷۲ تن و انفجار دفتر نخست وزیر و انهدام خانه‌های تیمی تهران و در نهایت کشتن موسی خیابانی و اشرف یکی از مامورین اطلاعاتی درگیر در کار در فیلم «ماجرای نیمروز» بسیار شبیه به سعید امامی طراحی شده است و از قضا نقشش را جواد عزتی بازی می‌کند. گریم خوبی که روی صورت او انجام شده است شبهه شبیه بودن به سعید امامی را در ذهن آنها که اتفاقات سال ۷۸ در خاطرشان هست، بیشتر می‌کند. جواد عزتی البته سعی کرده همان مرموز بودن را در بازی‌اش دربیاورد و عنصر عملیاتی انهدام خانه تیمی موسی خیابانی را به چهره‌ای با رمز و رموز خاص تبدیل کند. بعید است کسی دیگر بتواند در آینده نقش واقعی – احتمالی سعید امامی را در فیلم دیگری به ظرافت جواد عزتی در ماجرای نیمروز بازی کند.
ستاره پولساز گیشه‌های متروک
جواد عزتی در نقش سعید امامی | ماجرای نیمروز

اکسیدان: طنز تلخ قیمت ماندن یا رفتن

احتمالا بهترین نقشی که به جواد عزتی داده شده نقشی است که در «اکسیدان» بازی کرده است. نقش اصلان که می‌خواهد زندگی‌اش را با نامزدش شروع کند، اما نامزدش چند روز مانده به مراسم عقد از ایران می‌رود و اصلان را دور می‌زند. اصلان برای آنکه به دختر برسد تمام زندگی‌اش را می‌فروشد تا به خارج از کشور برود و دختر را برگرداند. او لباس کشیش می‌پوشد، لباس دگرباش‌های جنسی را می‌پوشد و چند لباس دیگر را امتحان می‌کند تا بتواند از ایران خارج شود و البته نمی‌تواند. جواد عزتی در آن موقعیت‌های طنز به شدت درست عمل کرده است و با همان تم‌های آشنایی که دارد برای نقش شناسنامه می‌سازد. همین شناسنامه باعث می‌شود مخاطب به دیدن فیلم بیاید و از فیلم استقبال کند. «اکسیدان» در میان کارهای جواد عزتی هم برای خودش و هم برای تماشاگر جایگاه ویژه‌ای دارد.
ستاره پولساز گیشه‌های متروک
جواد عزتی در نقش اصلان

آینه بغل: درخششی بیش از یک سوپراستار

«آینه بغل» به کارگردانی منوچهر هادی که یکی از پرهزینه‌ترین فیلم‌های سینمای ایران محسوب می‌شود، فیلمی است که عزتی نقش اصلی آن را دارد. نقش جوانی از طبقه ضعیف جامعه – از نظر مالی – که برای خوشحال کردن نامزدش مازراتی یکی از مشتری‌های گاراژی که در آنجا کار می‌کند بدون اجازه صاحب ماشین بیرون می‌برد و طبق روال تمام قصه‌های واقعی و غیرواقعی حادثه‌ای ناخواسته موجب شکستن آینه بغل مازراتی می‌شود و او و نامزدش که توان پرداخت خسارت وارده را ندارند وارد ماجراهای پیچیده‌ای می‌شوند. بازی بی نظیر، گویش جذاب و طنز فوق‌العاده جواد عزتی در کنار استیصالی که به موجب قصه فیلم دارد، مخاطب را در سراسر فیلم می‌خنداند و می‌توان گفت عزتی بیش از حضور سوپراستاری همچون محمدرضا گلزار در موفقیت و فروش این فیلم که در حال حاضر پرفروش‌ترین فیلم این روزهای سینماست، تاثیرگذار بوده است؛ به گونه‌ای که پیش‌بینی بسیاری از کارشناسان حکایت از این دارد که «آینه بغل» پرفروش‌ترین فیلم سال ۹۶ خواهد شد.

ستاره پولساز گیشه‌های متروک

جواد عزتی تازه به عنوان ستاره پولساز سینمای ایران معرفی شده است. مجموع فروش فیلم‌های او در سال جاری از همه بازیگران سینما بالاتر است. او باید دقت کند که این ماجرا فریبش ندهد. باید متوجه باشد که در کنار نقش‌های اصلی فیلم‌های بی خاصیت – که کم هم بازی نکرده – باید به کیفیت اثر هم توجه کرد. جواد عزتی ستاره‌ای است که دیر به عرصه درجه یک‌های سینما وارد شد، اما به نظر می‌رسد حالا حالاها قصد ندارد این پوزیشن را ترک کند.

چرا ایرانی‌ها رمان ایرانی نمی‌خوانند؟

سال‌های‌ سال است که در توصیف بازار کتاب در این مرز و بوم از تعابیری چون بازار کساد، بازار مرده و ترکیب‌هایی شبیه این استفاده می‌شود. تعابیری نه‌چندان اغراق‌شده؛ که در شرایطی که چاپ کتاب با تیراژهای پانصد یا هفتصد نسخه اتفاقی عادی در صنعت نشر ایران است، حتی واژه‌هایی چون کساد و بی‌رونق هم در توصیف حال و هوای این بازار بیش از حد خوشبینانه جلوه می‌کند.
سال‌هاست وقتی سخن از یک کتاب پرفروش در بازار کتاب ایران به میان می‌آید، می‌توانی مطمئن باشی که این کتاب پرفروش با تیراژی در حدود ده- پانزده‌هزار نسخه به این جایگاه دست پیدا کرده است؛ بگذریم از کتاب‌هایی چون دا و دختر شینا و دیگر کتاب‌ها و کتاب‌سازی‌های ارگان‌های دولتی و نیمه‌دولتی که با فروش‌های سازمانی تضمین‌شده‌شان آمارهایی بسیاربسیار بالاتر را هدف گرفته‌اند. از این فروش‌های کاذب و حباب‌های تیراژ اگر بگذریم، اما تیراژ ده – پانزده‌هزار نسخه‌ای پرفروش‌ترین رمان‌های‌ سال برای کشوری که جمعیتش هشتاد‌میلیون را نیز رد کرده است، فاجعه‌بار است.
 چرا ایرانی‌ها رمان ایرانی نمی‌خوانند
نه به رمان ایرانی؟!
در این بین، نکته مهمی که به‌خصوص در سال‌های اخیر به چشم می‌خورد، فروش – حتی – ناامیدکننده‌تر کتاب‌های ایرانی است. به‌عبارت بهتر، در شرایطی که بهترین و پرفروش‌ترین کتاب‌های منتشرشده در بازار کتاب ایران به زحمت می‌توانند در مجموع چاپ‌هایشان تیراژی بالاتر از ده – پانزده یا بیست‌هزار نسخه داشته باشند، این نکته که اغلب این کتاب‌های پرتیراژتر، آثار نویسندگان خارجی هستند که ایستاده بر باد موفقیت‌های جهانی کتاب‌ها و شهرت نویسندگان‌شان، خواننده ایرانی را وادار به دست به جیب شدن و خرید کتاب می‌کنند، حکایت غم‌انگیز و حسرت‌زایی را شکل می‌دهد. حسرت سال‌ها پیش؛ سال‌هایی که نویسنده ایرانی هم ارج و قربی داشت.
سال‌هایی که احمد محمود و هوشنگ گلشیری پابه‌پای بزرگان دنیای قلم، حداقل در آب و خاک خودشان می‌فروختند. سال‌هایی که کتاب ثقیلی چون کلیدر را دوستداران محمود دولت‌آبادی پرفروش می‌کردند. سال‌هایی که کارهای جدید اسماعیل فصیح و بهرام صادقی؛ آثار جلال آل‌احمد و رضا براهنی؛ سیمین دانشور، علی‌اشرف درویشیان و دکتر ساعدی دوستداران این نویسنده‌ها را می‌توانستند به کتابفروشی‌ها بکشند. این حسرت زمانی طعنه‌آمیزتر می‌شود که می‌بینیم ر. اعتمادی‌ها، پرویز قاضی سعیدها، امیر عشیری‌ها و حتی فهیمه رحیمی‌های امروز هم فروش قابل قبولی ندارند. یعنی که خواننده ایرانی از نویسنده ایرانی قهر است و این بسیاربسیار ناراحت‌کننده جلوه می‌کند.
یک اتفاق ساده
اما این‌که آیا فروش بهتر آثار ترجمه‌شده در قیاس با آثار نویسندگان ایرانی اتفاق بدی است یا نه؛ آسیب‌رسان است یا نه؛ می‌تواند به انقراض ادبیات داستانی جدی این مرز و بوم بینجامد یا نه و مسائلی از این دست، بارها و بارها دستمایه حرف و بحث و سخن نویسندگان و منتقدان قرار گرفته و هیچ‌گاه هم به نتیجه‌ای درخور ختم نشده است. برخی اعتقاد دارند که فروش بیشتر آثار ترجمه‌شده در قیاس با آثار ایرانی نتیجه طبیعی روند ترجمه آثار است.
در حقیقت این گروه بر این باورند که از این‌رو که ناشر و مترجم بعد از غوطه‌خوردن در بی‌شمار اثر جدید منتشر شده شماری از بهترین آثار را برای ترجمه انتخاب می‌کنند و بنابراین طبیعی است که آن آثار به دلیل بهره‌مندی از روایت جذاب‌تر و سر و شکل حرفه‌ای‌تر بیشتر از کتاب‌های ایرانی مورد استقبال قرار بگیرند، نمی‌شود فروش بالاتر آثار خارجی را دارای تبعات منفی دانست. یکی از کسانی که به این باور معتقد است، راضیه تجار نویسنده کتاب‌هایی چون سفر به ریشه‌ها، نرگس‌ها و بانوی رنگین‌کمان است که با بیان این‌که «استقبال از آثار خارجی اشکالی ندارد» می‌گوید: این‌که بگوییم نباید کتاب خارجی خواند کاملا مردود است. تنوع و عمیق طرح کردن مسائل، پرداخت جدی‌تر و آشنایی با فضاهای جدید ازجمله دلایلی است که خواننده ایرانی را شایق‌ می‌کند به آثار غربی توجه بیشتری نشان دهد.باور راضیه تجار مبنی بر این‌که استقبال از آثار غربی اتفاق بدی نیست؛ به اعتقاد میترا الیاتی نویسنده کتاب‌هایی چون کافه پری دریایی و شمعدانی‌ها نیز صادق است.
این نویسنده با بیان این‌که «هراسی به دلمان راه ندهیم از انتشار کتاب‌های گوناگون ادبی در حوزه ترجمه به تصور این‌که ممکن است جای کتاب‌های تألیفی ما را در ویترین کتابفروشی‌ها تنگ کنند» در یادداشتی می‌نویسد: یادمان نرود از طریق ترجمه آثار نویسندگان تأثیرگذاری چون کافکا، آلبر کامو، سارتر، داستایوسکی، تولستوی، چخوف، بورخس، همینگوی و بسیاری از بزرگان دیگر با ادبیات جهان آشنا شدیم. ادبیات پیشرو ایران پس از مشروطه هم، به واسطه ترجمه و تحت‌تأثیر مکاتب ادبی غرب، از نظر ژانری، شکل امروزی‌اش را گرفت. در این‌صورت نباید نقش کلیدی مترجم و ترجمه را کم‌اهمیت دانست یا نادیده گرفت.
آیا غربی‌ها بهترند؟
حسین یعقوبی نیز در مورد استقبال بیشتر از آثار خارجی دلایلی نظیر اشتهار بیشتر آثار موفق خارجی، سانسور، تنوع بیشتر آثار خارجی و شباهت آثار ایرانی به همدیگر را عنوان می‌کند: وقتی اثری با موفقیت جهانی روبه‌رو می‌شود، مخاطب بیشتر مشتاق است آن را بخواند. معمولا اثر یک نویسنده‌ ایرانی گمنام یا حتی سرشناس در جغرافیای ایران محدود می‌شود و شهرت بین‌المللی پیدا نمی‌کند. مسأله دیگر سانسور است؛ مخاطب ایرانی فرض را بر این می‌گذارد که نویسنده خارجی خودسانسوری نمی‌کند و اگر اثرش دچار جرح و تعدیل شود، دیگر کار اداره ممیزی ارشاد است اما نویسنده‌های ایرانی خودسانسوری بیشتری دارند.
در این زمینه می‌شود به حرف نویسندگان و مترجمان دیگر نیز استناد کرد؛ مثلا ارسلان فصیحی مترجم شماری از آثار پرفروش سال‌های اخیر ضمن اشاره به این‌که «اثر ایرانی که مخاطبان بخوانند وجود ندارد. یعنی نویسنده‌های مشهور به دلیل وضعیتی که دارند، نمی‌نویسند و نویسنده‌های تازه‌کار هم شناخته‌شده‌ نیستند و کتاب‌هایی که منتشر می‌شود، نمی‌تواند نیاز مخاطبان را پاسخ دهد» دلایل مورد استقبال قرار گرفتن آثار خارجی را تحلیل می‌کند. مریم مفتاحی، مترجم آثار جوجو مویز نیز نبود نوآوری و وجود تقلید در کار نویسنده‌های ایرانی را از عوامل استقبال مخاطبان از آثار ترجمه می‌داند: ادبیات غرب از پشتوانه قرن‌ها رمان‌خوانی و رمان‌نویسی برخوردار است؛ درواقع غربی‌ها ادبیات داستانی غنی‌ای دارند و نویسنده خارجی با دیدگاه‌ و دانش‌ وسیعی‌ای که دارد، رمان‌هایش را می‌نویسد. نویسنده‌های غربی دنیای بزرگی دارند و در کتاب‌هایشان از دیدگاه‌های فلسفی، روانشناسی و تاریخ بهره می‌برند و در هر ژانری که می‌نویسند، حرف‌های تازه‌ و ناگفته‌های زیادی را بیان می‌کنند.
ما کتاب‌های منتخب کشورهای دیگر را برای ترجمه انتخاب می‌کنیم، بنابراین کتاب‌هایی هستند که حرف برای گفتن دارند و دنیای جدیدی را کشف می‌کنند و زمانی که ترجمه می‌شوند توجه مخاطبان را جلب می‌کنند.امیرحسین خورشیدفر، نویسنده کتاب‌هایی چون تهرانی‌ها، اما نگاهی متفاوت به این قضیه دارد: اولا باید پرسید مگر از آثار ترجمه استقبال شده است؟
تیراژ کتاب کمتر از ۱۰‌سال قبل است. این‌که چند رمان نویسنده برنده نوبل یا نویسنده/ استارهایی مثل موراکامی و یوسا ۱۰هزار نسخه فروش رفته، به نظر شما استقبال است؟ یعنی می‌پرسید چرا آثار ١٢-١٠ نویسنده بزرگ جهان بیشتر از آثار نویسنده‌های امروز ایران خوانده می‌شود؟ این‌که عادی‌ترین وضع ممکن است. ضمنا در جهان وقتی صحبت از ادبیات و هنر ایران پیش بیاید حتما اولین مولفه آن را نوشتن در سایه سانسور ذکر می‌کنند. ابعاد سانسور برای کسی که می‌نویسد، بسیاربسیار گسترده‌تر از چیزی است که بر یک اثر ترجمه اعمال می‌شود و این را نمی‌توان نادیده گرفت.
 
بیماری ترجمه!
در این بین اما عده‌ای هستند که استقبال از آثار غربی و به‌طورکلی خارجی را برای ادبیات ایران در حکم نوعی بیماری می‌دانند. یکی از این افراد ناتاشا امیری است که می‌گوید: استقبال از آثار ترجمه یک بیماری مزمن است؛ این موضوع از گذشته وجود داشته است، البته مخاطبان هم تا حدی حق دارند. ممکن است کتابی که ترجمه می‌شود مطابق سلایق ما نباشد، اما حداقل دلیل دیده‌شدن آثار ترجمه این است که در کشور خودشان مطرح شده‌ و مخاطبان زیادی آنها را خوانده‌اند. نویسنده با من به جهنم بیا و هولا هولا در این مورد بیشتر توضیح می‌دهد: دلیل استقبال از کتاب‌های ترجمه این است که معمولا کتاب‌هایی ترجمه می‌شوند که در کشور خودشان مطرح شده‌اند و جوایزی مانند پولیتزر و نوبل را برده‌ و مخاطب جهانی داشته‌اند. مخاطبان ایرانی ممکن است از کتاب خوش‌شان نیاید و کتاب مطابق سلیقه‌شان نباشد اما فکر می‌کنند کتاب‌های ترجمه ارزش یک‌بار خواندن را دارند.
در ایران کتاب‌هایی که از طریق گرفتن جایزه مطرح شده‌اند، مخاطبان عام پیدا نکرده‌ و مخاطبان به جوایز بدبین شده‌اند. از طرف دیگر، مترجمان سراغ نویسنده‌ها و کتاب‌های گمنام نمی‌روند در نتیجه می‌توان گفت کتاب‌های ترجمه مخاطبان بیشتری پیدا می‌کنند. درباره فیلم هم همین‌طور است. معمولا مخاطبان فیلم‌هایی را نگاه می‌کنند که جایزه اسکار یا کن برده باشند یا حداقل یک نویسنده مطرح داشته باشند و هر فیلمی را نگاه نمی‌کنند.
محمد حسینی، نویسنده با نگاهی انتقادی به این جریان می‌نگرد: کتاب‌های ترجمه ویترین محدود عرضه کتاب را اشغال می‌کنند و هر روز جا برای ادبیات فارسی کوچک و کوچکتر می‌شود.محمدرضا یوسفی، نویسنده ادبیات کودک و نوجوان نیز نگاهی منفی به آثار غربی دارد: زمانی که نشر به سوداگری تبدیل می‌شود، این اتفاق طبیعی است. تولید آثار ترجمه از آثار تألیفی فراوان‌تر است، زیرا تولید آنها راحت‌تر است و در یک هفته انجام می‌شود. در ایران‌ به دلیل این‌که رایت پرداخت نمی‌شود، ناشران به راحتی ترجمه چاپ می‌کنند، به همین دلیل از برخی کتاب‌ها ۲۰ ترجمه در بازار وجود دارد زیرا رایت‌شان در اختیار کسی نیست و سود بسیاری برای ناشران دارد.
قیاس با بهترین‌ها؟!
مژده دقیقی، مترجم می‌کوشد در این میان نگاهی منصفانه به هر دو سوی این جریان داشته باشد. دقیقی ضمن اشاره به این‌که «مقایسه استقبال از آثار ترجمه در مقابل آثار ایرانی دور از انصاف است زیرا مترجمان معمولا بهترین آثار ادبیات جهان را برای ترجمه انتخاب می‌کنند» می‌گوید: آثار ترجمه‌شده با همه آثاری که در ایران منتشر می‌شود، قابل مقایسه نیست. در ادبیات هر مملکتی همه‌جور اثری با هر کیفیتی منتشر می‌شود؛ ولی بعید است مترجم یک اثر پایین‌تر از متوسط را برای ترجمه انتخاب کند، بنابراین می‌بینید که مقایسه همه آثار داستانی نویسندگان ما با بهترین داستان‌ها و رمان‌های دنیا که از طریق ترجمه وارد بازار نشر ما می‌شوند، کار درستی نیست.