بایگانی دسته بندی ها: سینما

شهاب حسینی: چگونه عاشق پریچهر شدم؟

«شهرزاد» این روزها روی بورس است، به‌خصوص آقای شهاب حسینی با نقش «قباد» که داستان ترحم‌برانگیزی دارد. همیشه احساسات مردم جایی جلب می‌شود که روابط انسانی در میان است؛ نفرت، غم شادی و عشق همه در زندگی ما جاری اند و هر جا آینه‌ای از آن باشد ما را ناخودآگاه به سوی خود می‌کشد.

شاید هم همه ما شهرزادی داریم که در اتمسفر او تمام این احساسات را تجربه می‌کنیم. شهاب حسینی هم با همه سوپراستار شدن و شهرت و محبوبیتی که دارد باز هم یکی از ماست. او هم مثل ما شهرزادی دارد که پریچهر است. شهاب حسینی از دسته ستاره‌هایی است که باوجود رسیدن به مواهب بازیگری از عشق به خانواده و همسر غافل نشده است. او همیشه همراهی داشته که در کنار او نقاط عطف زندگی‌اش را صعودی کرده و چیزی نتوانسته او را پایین بکشد. زندگی چنین آدمی دیدنی است و شنیدنی و البته که خواندنی!

این مطلب روایت زندگی شهاب حسینی با همه بالا و پایین‌هاست. این پرونده چکیده ایست از گفت‌و‌گوهای او و همسرش با مجله زندگی ایده آل و رادیو هفت.

شهاب حسینی: چگونه عاشق پریچهر شدم؟

نوزاد نیمه‌شب زمستان

متولد زمستان هستم. درست بعد از ۹ ماه متولد شدم، حین تولد ۳ کیلو و ۷۰۰ گرم وزن داشتم. ساعت به دنیا آمدنم هم ۳ و ۳۰ دقیقه نیمه‌شب بود. پدر و مادرم در جوانی ازدواج کردند، آنها وقتی مرا به دنیا آوردند که سرگرم جمع‌و‌جور کردن زندگی‌شان بودند.

سرشکستگی‌های کودکی

دوران کودکی من به شیطنت‌های مختلف با پسربچه‌ها گذشت. مادرم می‌گفت تو پسر شری بودی. روزی که به خاطر سر‌بازی سرم را با نمره ۴ اصلاح کردم، دیدم سرم از ۹ ناحیه شکسته است. با توجه به اینکه زمان وقوع ۵-۴ مورد از این شکستگی‌ها را به خاطر نمی‌آورم، باید آنها را به دوران کودکی‌ام نسبت داد. جز سر از نواحی دیگری همچون صورت و دست و پا هم بارها دچار جراحت‌های مختلف شدم.

توپ چرمی عید

در خانواده پدری نوه اول بودم. ا‌رتباط ما با فامیل مادرم بیشتر بود تا با اقوام پدر. دوست ندارم از نقطه‌نظر مهر و محبت کسی را برتر از دیگری بدانم. هر دو خانواده به اندازه وسع خودشان محبت می‌کردند. یادم می‌آید که مادر پدرم بهترین عیدی‌ها را می‌داد. یک بار از او یک توپ چرمی فوتبال عیدی گرفتم. آن موقع این هدیه بسیار گرانبها بود و هر کسی توپ چرمی نداشت.

دوستان بزرگ‌تر از من

دوستی بخش مهمی از روند شکل‌گیری نگاه و بزرگ‌شدن همه ماست. دانش عمومی من تا حدودی خیابانی است و محصول رفاقت با هم‌محلی‌ها. کودکی من در حد فاصل میان دو خیابان هاشمی و سپه‌ غربی گذشت. دوستی داشتم به نام رضا که هم خیلی صمیمی بودیم و هم به صورت متوالی با هم کتک‌کاری می‌کردیم. ضمن آنکه اهل دوستی با بزرگ‌تر از خودم بودم، ولی مایلم از رفقا به‌خصوص در مسائل مختلف درس بگیرم؛ براساس این رویه حالا اکثر دوستانم بالای ۴۰ سال سن دارند.

از دست دادن رفیق قدیمی

دوست نداشتم قلدر محل باشم. با این حال همیشه در جمع بچه‌محل‌ها به حساب می‌آمدم. نوجوانی من حول و حوش خیابان فاطمی گذشت. هرقدر بزرگ‌تر می‌شدم، دایره ارتباطاتم گسترش می‌یافت. درنتیجه به تمایل برخی بچه‌ها برای انجام کارهای خلاف پی بردم. در آن دوره یکی از بهترین دوستانم را به خاطر اعتیاد به مواد مخدر از دست دادم.

کلکسیون ماشین‌های من

در مرور خاطرات هر پسربچه‌ای انگار وجود اسباب‌بازی اتومبیل، امری ناگزیر است. مادر من هم برایم از این ماشین‌های کوچک اسباب‌بازی می‌خرید. مجموعه‌ای جمع کرده بودم که در آن ۱۵۰ ماشین کوچک به چشم می‌خورد. هنگام اسباب‌کشی، اسباب‌بازی‌ها را جا گذاشتم. ۲ هفته بعد که فهمیدم کیسه حاوی ماشین‌ها نیست، از این موضوع بسیار ناراحت شدم.

شهاب حسینی: چگونه عاشق پریچهر شدم؟

دور ایران با مادر امدادگر

اول دبستان را در مدرسه بامداد نو گذراندم. سال بعد به خاطر کار مادرم به خرم‌آباد نقل مکان ‌کردیم؛ او امدادگر سیار بود. سال‌های دوم، سوم و چهارم را در خرم‌آباد خواندم. دوران بسیار بدی بود. از جنگ تحمیلی خاطرات ناراحت‌کننده‌ای در ذهنم باقی مانده است. آن موقع این‌طور احساس می‌کردم که عراقی‌ها با کشتن مردم بی‌سلاح تفریح می‌کنند.

شاگرد گوشه‌گیر کلاس

حضور در یک محیط جنگی، دوری از تهران و اکثریت فامیل به انضمام نگرانی‌هایی که به‌خاطر شغل مادرم در آنجا متوجه ما بود، باعث شد تا در بازگشت به تهران احساس غریبی کنم و در کلاس پنجم شاگردی آرام و گوشه‌گیر باشم. معلمی که بیشتر از بقیه معلم‌های دوره ابتدایی دوستش داشتم، معلم کلاس پنجم من بود. در ابتدایی دانش‌آموز متوسطی بودم و هیچ‌گاه مبصری را تجربه نکردم.

تجدید شدن مبصر کلاس

دوران راهنمایی بود، از کودکی درآمده بودیم و می‌خواستیم شبیه بزرگ ترها رفتار کنیم. همین تغییر وضعیت به‌شدت روی درس خواندنم تاثیر گذاشت و باعث شد افت کنم. سال دوم راهنمایی بودم که در درس‌های ریاضی، علوم و عربی کارم به شهریورماه کشید. در راهنمایی نیز ورزشم فوتبال بود و این بار طعم مبصری را چشیدم. سال سوم مرا مبصر کلاس‌مان کردند.

دیپلم با اعمال شاقه

نزدیک امتحانات ثلث سوم سال سوم دبیرستان بود که به‌شدت دچار بیماری یرقان شدم. حالم به قدری خراب بود که نمی‌توانستم از خانه خارج شوم. معده‌ام حتی
آب خوردن را هم پس‌ می‌زد. به خاطر بیماری نتوانستم در امتحانات شرکت کنم. به همین خاطر سال سوم را دوبار خواندم و سرانجام دیپلم را با معدل تقریبا خوبی گرفتم.

یک روانشناس در راه کانادا

آنقدر به خودم اطمینان داشتم که فقط در کنکور سراسری شرکت کردم. مطمئن بودم که قبول می‌شوم، اما نشدم. سال بعد در دانشگاه آزاد جواز ورود به رشته بازیگری را
به دست آوردم. اما آن موقع چون این حرفه برایم مطرح نبود، صبر کردم تا نتایج سراسری هم مشخص شود. با قبولی در رشته روانشناسی به دانشگاه سراسری نقل مکان کردم. دو سال درس خواندم و بعد انصراف دادم. عمویم مقیم کانادا بود. قصد داشتم هرچه سریع‌تر به او برسم و در کانادا ادامه تحصیل بدهم. همین تصمیم باعث شد تا درس را نیمه‌کاره رها کنم. حالا که به گذشته‌ها فکر می‌کنم، می‌بینم درس شیرینی را رها کردم.

راننده پرمسوولیت ارتش

برای سفر به خارج یک سال تلاش کردم. وقتی نشد، رفتم سربازی؛ به این امید که بعد از پایان خدمت بروم. افتادم ارتش. در تیپ ۶۵ نیروهای ویژه خدمت، کردم و راننده بودم. رانندگی در خدمت، کار سخت و پرمسوولیتی است.

معافیت به‌خاطر بیماری

بعد از ۱۸ ماه خدمت دچار خونریزی معده شدم. مرا به بیمارستان ۵۰۲ منتقل کردند. آنجا به من گفتند تو نباید به خدمت می‌آمدی. تو به خاطر وضع معده‌ات می‌توانستی از معافیت پزشکی استفاده کنی. باتوجه به اضافه‌هایی که خورده بودم ترجیح دادم معاف شوم. این گونه بود که سر ۱۸ ماه با خدمت خداحافظی کردم.

شهاب حسینی: چگونه عاشق پریچهر شدم؟

در سربازی عاشق پریچهر شدم

راستش در دوران سربازی بود که عاشق شدم. عاشق همسرم. همین موضوع تحمل سربازی را برایم سخت می‌کرد. افسری که نمی‌خواهم اسمش را ببرم متوجه این ماجرا شد و تا می‌توانست به پر‌و‌پایم ‌پیچید تا آزارم دهد. راننده‌ها در زمان استراحت‌شان نباید نگهبانی بدهند، با این حال او مرا می‌فرستاد سر پست تا نتوانم مرخصی بگیرم و از پادگان خارج شوم.  همسرم (پریچهر) را در دانشگاه دیدم. یک روز از سربازی مرخصی گرفتم تا سری به رفقای دانشجو بزنم. دیدم دختر خانم زیبا، ساده و محجوبی سرگرم مطالعه کتاب‌هایش است. هرچه خواستم با او ارتباط برقرار کنم، نشد که نشد. با این حال در نگاهش چیزی دیدم که تشویقم کرد به ادامه راهی که منجر به ازدواج شد.

خانواده یا بازیگری

کار ما به قدری سخت است و دوری از خانواده در آن به چشم می‌خورد که گاهی می‌بینم چقدر بابت این موضوع شرمنده زن و بچه‌هایم شده‌ام. یک بار وقتی پسرم را دیدم غرق حیرت شدم. لحظه‌ای فکر کردم او چقدر بزرگ شده و من این را ندیده‌ام. خانواده من در این سال‌ها از این مسائل بسیار آسیب دیده‌اند و خوب که فکر می‌کنم از خودم می‌پرسم واقعا این کارها ارزش این آزار ناخواسته خانواده را داشت یا نه؟!

روشن شدن تکلیف تجرد

شماری از جوان‌ها می‌گویند تا جوانی باید جوانی کنی، بنابراین باید با تاخیر تن به ازدواج داد. هرگز این اعتقاد را قبول نداشته و ندارم. همیشه مایل بودم تکلیفم خیلی زود مشخص شود، به همین دلیل من هم مثل پدر و مادرم در ابتدای دوران جوانی ازدواج کردم.

ازدواج بدون سنگ‌اندازی

خانواده من و همسرم از نظر تقسیم‌بندی‌های اجتماعی هم گروه بودند؛ به همین خاطر به سرعت با هم صمیمی شدند طوری که پدرخانمم می‌گفت ما دخترمان را با پسر شما عوض کردیم. هیچ‌کدام سنگی جلوی پای ما نگذاشتند. مهریه هم به میزانی تعیین شد که من و همسرم روی آن توافق داشتیم.  من و همسرم در همه زمینه‌ها با هم توافق داریم. او مشکلات کاری مرا خیلی خوب درک می‌کند. همسرم مدتی در فرهنگسراهای بانو و شفق گریم درس می‌داد. در ضمن نقاش خوبی هم هست.

اتودهای باستان‌شناس اسبق

زمانی دوست داشتم باستان‌شناس شوم. این حس به مرور از بین رفت و جایش را به بازیگری داد. بین سال‌های ۷۱ تا ۷۲ بود که در کلاس‌های استاد سمندریان شرکت کردم. ضمن دستیابی به فنون بازیگری، این کلاس‌ها محاسن دیگری هم برای ما داشت. به خاطر شرکت در کلاس‌های بازیگری استاد بود که جرات کردم کارهای مختلف را اتود بزنم. ترسم از بازی در حضور جمعیت ریخت و صاحب اعتمادبه‌نفس شدم.

ستاره‌ها در دانشگاه

در دانشگاه با بچه‌های دانشکده هنر، تئاتر کار می‌کردم. از آن جمع پارسا پیروزفر و یوسف تیموری به بازیگرانی مطرح تبدیل شدند. اولین کار تصویری من برنامه زنده اکسیژن بود که در آن مجری بودم. این برنامه زمان خودش مخاطبان زیادی را جذب کرد. برای اجرا در شبکه‌های ۲ و ۳ و حتی جام‌جم صاحب برنامه شدم. البته در آن دوره و در اجراهایم بیشتر یک مجری‌بازیگر بودم که برایم جذابیت زیادی داشت. وقتی تماشاگر از کارم راضی است لذت می‌برم، اما هیچ وقت کاری که انجام داده‌ام به نظرم آرمانی و ایده‌آل نیست. به نظرم همیشه می‌توان بهتر بود.


پریچهر قنبری،  همسر شهاب حسینی از او می‌گوید

همسر شهاب  بودن، چه حسی دارد؟

اگر نگاهی به گفت‌وگوها، مصاحبه‌های چاپ‌شده و نقل قول‌های شهاب حسینی داشته باشید خواهید دید که او همواره از پریچهر قنبری به عنوان یکی از بزرگ‌ترین حامیان و همراهانش یاد می کند. نیم نگاهی کوتاه به زندگی این زوج به سادگی نشان می‌دهد که پریچهر قنبری تنها همسر سوپراستار دوست‌داشتنی ما نیست و بیشتر دوست، همدم و نزدیک‌ترین فرد در دنیا به اوست.

شهاب حسینی: چگونه عاشق پریچهر شدم؟

شهاب همیشه به صورت علنی قدردان زحمات همسرش بوده و هر موقع توانسته در مجامع عمومی از او تشکر کرده  است. او حتی یکی از کلیدی‌ترین نقش‌های فیلمش را به او داد تا برای همیشه این تشکر در تاریخ ثبت شود. اما اگر می‌خواهید بدانید پریچهر قنبری چه ناگفته‌هایی از زندگی مشترک‌شان دارد، گزیده حرف‌هایش در سال‌های اخیر در گفت و گو با مجله زندگی ایده آل و نشست خبری و رونمایی از فیلم ساکن طبقه وسط، ساخته شهاب حسینی را برای‌تان جمع کرده‌ایم.

شهاب واقعا چه‌کاره است؟

شهاب هیچ‌وقت کافه‌دار نبوده است. بعد از تولد محمدامین مدتی در خانه بودم و همان موقع دوست داشت فضای دوستانه و صمیمانه‌ای را برای گپ‌وگفتمان ایجاد کند؛ فضایی سالم و خانوادگی و بیشتر به خاطر ما کافه را راه انداخت. در مورد مجری‌گری هم باید بگویم او بیان خیلی شیوایی داشته و بانک کلمات زیادی در ذهنش دارد. من هم به عنوان همسرش همیشه از این توانایی او لذت می‌برم و گاهی اوقات هم غبطه می‌خورم که چطور نمی‌توانم مانند او حرف بزنم. در مورد بازیگری هم دیگر حرفی نزنم بهتر است؛ استاد است دیگر. (خنده) در مورد کارگردانی هم باید بگویم به عنوان تجربه اول خیلی خوب بود؛ تجربه‌ای که خودش هم در بازی و کارگردانی شریک بود.

بهترین پدر دنیاست

به جرات می‌توانم بگویم او بهترین پدر دنیاست. خیلی به بچه‌هایش علاقه دارد و گاهی اوقات حس می‌کنم بیشتر از من، آنها را دوست دارد. خیلی عجیب است. من هم آنها را دوست دارم اما حس می‌کنم که شهاب بیشتر از من و عجیب‌تر به آنها علاقه‌مند است. با تمام سختی‌های شغلی شهاب همیشه کنار ما بوده است. خیلی وقت‌ها پیش می‌آید که برای تمرکز کردن احتیاج به سکوت دارد. حس و حال بازیگری شبیه کارهای دیگر نیست که درست مانند بقیه از خواب بلند شوید، به مغازه یا اداره بروید و … . باید روح را بسازید که بتوانید نقشی را ایفا کنید. شاید جاهایی از هم دور افتادیم اما همیشه با هم بودیم و عشقی که نسبت به هم داشتیم، رابطه‌مان را محکم‌تر می‌کرد.

دیگر برخورد مردم اذیتم نمی‌کند

برخوردهای مردم خیلی عجیب است. این عجیبی آنقدر زیاد است که هیچ خاطره واضحی از آنها را به خاطر نمی‌آورم اما خیلی زیاد است. قبل از این خیلی بیشتر اذیت می‌شدم اما همیشه می‌گویند هر قدر سن بالاتر می‌رود، تجربه‌ها بیشتر می‌شود و در برخورد با اتفاقات جامعه برخورد پخته‌تری را می‌توانیم از خودمان نشان دهیم.

پسران هنرمند ما

پسر کوچکم، امیرعلی چهار ساله است و البته خیلی هم بازیگر است. در یک لحظه می‌تواند عصبانی باشد و با عصبانیت حرف بزند و در همان لحظه می‌خندد و جواب می‌دهد. درواقع یک صحنه را به‌راحتی با دو زاویه و دو شخصیت تحویل ما می‌دهد. (خنده) از طرفی دیگر محمدامین استعداد زیادی در زمینه نقاشی دارد و بیشتر دوست دارد نقاشی بکشد. به نظرم یک استعداد هنری ذاتی در زندگی آنها وجود دارد و ما نمی‌توانیم منکر آن شویم.

شهاب حسینی: چگونه عاشق پریچهر شدم؟

با اوج گرفتن شهاب خودم را می‌بینم

اینکه شاهد باشی همسرت با سرعت و شتاب،  همه سرازیری‌ها را طی می‌کند و تو در حاشیه‌ای ـ یعنی با وجود اینکه همسرش بودی و هستی و شاید نزدیک‌ترین فرد زندگی او درست مثل دیگران که از بیرون شاهد رشد او هستند باید از پشت صحنه تماشاگر صعودش باشی ـ در ظاهر سخت به نظر می‌رسد اما این تنها یک بخش از ماجراست؛ یعنی چیزی که شاید از بیرون قابل دیدن و تصور و قضاوت است. اما یک بخش دیگر ماجرا تصویری است که من و شهاب خودمان از زندگی مشترک‌مان داریم. خیلی‌ها حتی با نگاه‌شان بارها از من پرسیدند که تو چطور نشستی تا شهاب روزبه‌روز محکم‌تر بایستد  اما حقیقت برای من چیز دیگری است. با اوج گرفتن شهاب من خودم را می‌بینم که رشد می‌کنم.

در مراحلی از زندگی احساس کردیم اینجا آخر خط است

ما با هم بزرگ شده‌ و با گذشت زمان با همه کم و کیف روحیات هم آشنا شده ایم. در طول تمام این سال‌ها زیروبم صدای یکدیگر را به خوبی احساس می‌کنیم؛  بنابراین حتی در مراحلی از زندگی که احساس می‌کردیم اینجا و این‌بار دیگر آخر خط است، همان حس آشنایی که در وجود هر دوی‌مان بود،  ما را به صبر و مدارا دعوت می‌کرد. من خودم را از شهاب جدا نمی‌دانم. در این ۱۸ سال زندگی مشترک ما با هم بزرگ شدیم. هر اتفاقی که برای او می‌افتاد من در کنارش بودم و از همراهی با او لذت می‌بردم.

حاتمی‌کیا؛ سینماگر معترض

«امید» را می‌توان یکی از اصلی‌ترین کارکرد‌های «سینمای اجتماعی» دانست؛ هرچند که این نوع سینما به مشکلات و نارسایی‌ها می‌پردازد و با تیغ بران نقد سراغ غدد چرکین کژی‌ها می‌رود، اما در عمق نگاهش مسیر اصلاح‌طلبی را هموار می‌کند، چون از طریق طرح مشکلات و کاستی‌ها در یک جامعه توجه همگان را جلب کند تا در فکر مرتفع‌کردن فساد باشند.
به عبارت دقیق‌تر، مقصد سینمای اجتماعی، فروپاشی اجتماع پیرامون خود نیست، بلکه هدفش این است که جامعه از پوسته خود عبور کند و به حقیقت هسته وجودی خود برسد. این‌گونه است که سینمای اجتماعی جهان پیرامون خود را سیاه – سفید نمی‌بیند. تنها نوری روی واقعیات سیاه و تلخ جامعه خود می‌افکند تا جامعه از خواب خرگوشی بیرون بیاید و البته طرح همین واقعیات چندان راحت نیست و همیشه با مخالفت‌ها و ممانعت‌های متولیان جامعه مواجه بوده است.
براین‌اساس سینمای اجتماعی را می‌توان در گونه‌های مختلف سینمایی دنبال کرد که سنگ‌بنای داستان و ترسیم روایت در آن، برپایه واقع‌گرایی است.
البته باید به این نکته توجه داشت که در سینمای ایران و به‌خصوص در میانه دهه ۶٠ خورشیدی به دلیل درگیرشدن کشور با جنگ، سینمای اجتماعی در ابتدا در قالب سینمای جنگ و دفاع مقدس توانست عرض‌اندام کند؛ هرچند که در متن جنگ، به دلیل شرایط ویژه حاکم در کشور، شکل تبلیغاتی پیدا کرده بود تا تحلیل‌گرایانه و حتی نقادانه. مضامین فیلم‌های اولیه بیشتر بیانگر رشادت‌ها، پیروزی‌ها و سختکوشی‌های رزمندگان بود که برای حفظ مام‌میهن و ارزش‌های برآمده از انقلاب اسلامی چه جان‌فشانی‌ها که نکردند، اما به مرور و بعد از پایان جنگ، این نوع سینما با عمق بیشتری به موضوعات متن و حاشیه جنگ نزدیک شد، به‌طوری‌که سرنوشت سینمای جنگ و اجتماعی به هم گره خورد.
یکی از فیلم‌سازانی که در هموندی چنین حرکتی نقش بسزایی داشت کسی نبود جز ابراهیم حاتمی‌کیا.
او از روز‌های نخست فیلم‌سازی خود از «هویت»، «دیده‌بان»، «مهاجر» و «وصل نیکان» با ترسیم فضای جنگ سعی کرد تصویر متفاوتی از آدم‌ها ارائه دهد.
البته در این مسیر جنگ و دفاع برای او مفهوم گسترده‌تری داشت، به‌گونه‌ای که مفاهیم «پیروزی حق علیه باطل» را فقط در جنگ ناجوانمردانه عراق علیه ایران نمی‌دید، بلکه ردپای چنین مفهومی را در کشور آلمان در فیلم «از کرخه تا راین» جست‌وجو کرد که چگونه رزمندگان اسلام قربانیان حامیان اروپایی صدام حسین شدند، اما رزمنده او همچنان در کنار رود راین با خدای خود نرد عشق می‌بازید یا چنین نگاهی را در جنگ بوسنی دنبال کرد و باعث شد که فیلم «خاکستر سبز» را بسازد.
در دو فیلم «بوی پیراهن یوسف» و «برج مینو» به‌وضوح دلتنگی فیلم‌ساز درخصوص باور‌ها و آرمان‌هایش که به‌خاطر آن انقلاب کردند و عاشقانه به جبهه‌ها رفتند دیده می‌شد. در اولی مفهوم «انتظار» – یکی از مضامین مهم شیعه – را دست‌مایه کار خود قرار داد و در دومی ادامه مفاهیم انقلاب اسلامی و ارزش‌ها را در کشور خارجی دنبال کرد، اما سرعت تغییر آرمان‌ها در جامعه به اندازه‌ای زیاد و عرصه آن‌قدر تنگ شده بود که دیگر او چاره‌ای ندید جز اینکه دکل «برج مینو» را دفن و همه‌چیز را درونی کند.
بعد از آن هم به باور فیلم‌ساز تأسی از مفاهیم ارزشی و بنیادی میان جامعه و آدم‌های به جنگ رفته آن‌قدر شکل بحرانی گرفت و فاصله میان آرمان‌ها و واقعیت آن‌قدر زیاد شد که دلتنگی‌ها و اعتراضاتش به ساخت فیلم «آژانس شیشه‌ای» منجر شد به نمونه‌ای موفق از یک فیلم اجتماعی دغدغه‌مند که فیلم‌سازش همچنان دل در گرو فضای جنگ و جبهه دارد و البته «روبان قرمز» او از فضای واقعی جامعه و جنگ فاصله گرفت و داستان شخصیت‌های جنگ در برهوت ناکجاآباد روایت شد که تماشاگر حیرت می‌کرد.
به مرور حاتمی‌کیا به جامعه خود نزدیک‌تر شد و در فیلم‌های بعدی‌اش با زبان نیش و کنایه دغدغه‌های خود را بیان کرد؛ «موج مرده»، «ارتفاع پست»، «به رنگ ارغوان» (یک دهه در محاق توقیف بود)، «به نام پدر»، فیلم ناامیدکننده «دعوت»، «گزارش یک جشن» (هیچ‌وقت به نمایش درنیامد)، «چ»، «بادیگارد» و حالا هم «به وقت شام». در تمام این فیلم‌ها حاتمی‌کیا هیچ‌وقت فیلم خنثی نساخت و همواره معترض بود.
هرچند برخی از اعتراضات او با مخالفت‌هایی مواجه شدند. حتی سویه اعتراضات از فیلم‌هایش فراتر رفت و به کیش شخصیت او در نوع برخورد با حوادث و وقایع اجتماعی – سیاسی پیش رفت، اما شکل اعتراضات ابراهیم حاتمی‌کیا شبیه خود اوست؛ گاهی قابل درک و گاهی هم غیرقابل‌فهم.
حالا هم در «به وقت شام» سراغ یکی از مهم‌ترین مسائل جهان امروز رفته؛ جنگ در سوریه و ظهور تروریستی از جنس داعش.

سروش صحت: فکر می‌کردم دیگر کار طنز انجام نمی‌دهم

«لیسانسه‌ها»، تجربه دیگری از سروش صحت و حاصل نگارش او و ایمان صفایی است؛ تجربه‌ای که به زعم صحت، تابه‌حال موفقیت‌آمیز بوده و قرار است ادامه‌دار شود. «لیسانسه‌ها» برخلاف ٢۴ قسمت اول که موافقان زیادی داشت، این‌بار بسیاری از تغییر لحن و به‌نوعی کم‌شدن بار کمدی کار صحبت می‌کنند و دو‌پاره‌شدن سریال را یکی از نقاط ضعف آن می‌دانند. با سروش صحت درباره عکس‌العمل‌های مخاطبان سریال و کارهای اخیرش صحبت کردیم که شما را به خواندن این گفت‌وگو دعوت می‌کنیم.

مقایسه بین فصل اول و دوم سریال «لیسانسه‌ها»تابه‌حال بیشترین بحث و نظر را میان مخالفان و موافقان این مجموعه داشته است؛ مخالفان این فصل از جذابیت‌های سری اول صحبت می‌کنند که به مرور کم‌رنگ شده و قصه در فصل دوم کشش لازم را ندارد و برخی دیگر از جزئیاتی در کار حرف می‌زنند که در فصل گذشته نبوده، البته با این پیش فرض که طبق صحبت‌های پیشین شما اساسا نمی‌توان این مجموعه را به دو فصل تفکیک کرد و درواقع تنها بین زمان پخش فاصله افتاده است.

بله. نکته اصلی این است که اصلا دو فصل وجود ندارد. درحقیقت «لیسانسه‌ها» از ابتدا یک سریال ۶٠ قسمتی بود و با همین ذهنیت که سریال باید در این تعداد قسمت ساخته شود کار را شروع کردیم. زمانی که ٢۴ قسمت از مجموعه آماده شد، شبکه اعلام کرد که این تعداد قسمت آماده شده و پخش شود و ما همچنان بدون تعطیلی به کارمان که ساخت سریال بود، ادامه دادیم، اما نکته اینجاست؛ زمانی که قرار بود با وقفه‌ای ادامه سریال پخش شود، پایانی برای آن در نظر گرفتیم و این پایان هم به‌گونه‌ای بود که داستان همچنان ادامه دارد، چراکه طبعا نمی‌شد مجموعه تا پخش قسمت‌های بعد به همین شکل رها شود.
بنابراین صحبت‌هایی که درباره فصل دوم سریال می‌شود درست نیست، چراکه فاصله‌ای به‌لحاظ نگارش و ساخت بین این دو وجود نداشت. برای ما کار پیوسته ادامه داشت، اما چون می‌دانستیم قطعا این تصورات پیش خواهد آمد، در بخش دوم، مواردی را در اجرا اضافه کردیم؛ مثل برخی موتیف‌های فانتزی یا تاش‌های فانتزی که می‌بینید؛ اینکه خواننده‌ای داریم و نکته‌هایی که حال‌وهوای این بخش را از بخش قبل متمایز می‌کند. طبعا اگر قرار بود فصل بعدی ساخته شود، باید شخصیتی کم یا زیاد می‌شد یا گسست زمانی اتفاق می‌افتاد و قصه باید از منظری دیگر و از جای دیگری شروع می‌شد. طبعا اگر ساخت «فوق‌لیسانسه‌ها» را آغاز کنیم همه‌چیز تفاوت خواهد داشت.
 فکر می‌کردم دیگر کار طنز انجام نمی‌دهم
البته شاید همین تغییرات جزئی است که عکس‌العمل‌ها نسبت به این بخش را متفاوت کرده و برخی از کم‌شدن بار کمدی سریال صحبت می‌کنند… .
روزی که بخش‌های فانتزی را به مجموعه اضافه می‌کردیم، هم من و هم ایمان صفایی حدس می‌زدیم که به سمت چیزهایی حرکت می‌کنیم که مردم خیلی به آن عادت ندارند. می‌دانستیم مخاطبان ما دو گروه خواهند شد؛ عده‌ای که خیلی بیشتر از قبل سریال را دوست خواهند داشت، یک‌سری هم که همه‌چیز را مثل قبل می‌پسندند. دقیقا همین اتفاق افتاد و قابل پیش‌بینی بود. طبیعی است برای هر کاری که مورد قبول واقع می‌شود، وقتی تغییراتی ایجاد شود، عده‌ای که به ساختار پیشین عادت کرده‌‌اند معترض خواهند شد و مقایسه می‌کنند.
جدا از فصل‌بندی‌ها و واکنش‌های متفاوتی که مخاطبان در این مدت داشته‌اند، نکته جالبی درباره این مجموعه وجود دارد. به نظر می‌رسد به مرور طی ساخت این مجموعه به زبان جدیدی در گفتار طنز رسیدید که کمترین انتقادها را در تلویزیون داشت. شاید بتوان از این زاویه نگاه کرد که «لیسانسه‌ها» با دست‌مایه‌قراردادن انتقادهای مرسوم در تلویزیون، توانست توجه بیشتری را جلب کند.
بعد از «شمعدونی» احساس کردم دیگر نمی‌توانم کار طنز انجام بدهم. با ایمان صفایی تصمیم گرفتیم چیز دیگری بنویسیم و طرح سریال ملودرام در ذهنمان بود، چون فکر می‌کردم دیگر با چه چیزی می‌توان شوخی کرد؟ در حقیقت با هیچ‌چیز و با هیچ‌کس نمی‌توان شوخی کرد. آن‌قدر احساس فشار می‌کردم و حس می‌کردم دست‌وپایم بسته است که اصلا به ساخت سریال طنز فکر نمی‌کردم. بسیاری از کارگردان‌های خوبی که پیش از این در تلویزیون آثار کمدی جذابی می‌ساختند دیگر در تلویزیون کار نمی‌کنند.
مهران مدیری مدل کارهایش را عوض کرده است، رضا عطاران و رامبد جوان هم در سینما فعالیت می‌کنند و ساختارهای سریالی کم شده. من هم حس کردم شاید دیگر نمی‌توان مثل سابق در تلویزیون کار کمدی ساخت، ولی وقتی که از ما خواسته شد دوباره کار طنز بسازیم، با ایمان فکر کردیم درباره هرچیزی که صحبت کنیم به کسی بر خواهد خورد، بنابراین فکر کردیم همین موضوع را وارد ساختار قصه کنیم، پس با همین اتفاق شوخی کردیم و خداراشکر جواب داد و کار پخش شد. می‌بینید که با بسیاری از شخصیت‌ها و مشاغل شوخی شد، بدون اینکه واکنش تندی به‌همراه داشته باشد.
جالب است که این ساختار را، هم مردم پذیرفتند و هم تلویزیون… .
من، هم از مردم متشکرم و هم از تلویزیون.
پس شاید از دیدگاه شما بتوان این‌طور تفسیر کرد که هنوز هم فضا برای ساخت مجموعه‌های طنز در تلویزیون وجود دارد و باید به فکر ساختارهای متفاوت‌تر بود.
شرایط با گذشته تفاوت دارد، اما من امیدوار شدم که می‌توان در این مدیوم کارهایی انجام داد. در «لیسانسه‌ها» ما با خیلی از وزارتخانه‌ها و وزرا شوخی کردیم و پخش شد. نیروی انتظامی سعه‌صدر نشان داد، ما اجازه پیدا کردیم با نیروی انتظامی با مدیران و مسئولان یا با خود تلویزیون شوخی کنیم و این برای من جذاب بود، فکر می‌کردم دیگر کار طنز انجام نمی‌دهم، الان بعد از استقبالی که از کار شد، به ایده‌های دیگری در ارتباط ‌با ساخت مجموعه طنز فکر می‌کنم.
یک‌سری از عوامل، خصوصا بازیگران در مدت پخش مجموعه واکنش‌های متفاوتی به عملکرد تلویزیون داشتند و در صفحات شخصی‌شان انتقادهایی را نسبت به رویکرد تلویزیون در پخش سریال مطرح می‌کردند. بیشترین حجم ممیزی‌هایی که به سریال آسیب رساند، چه بود؟
طبعا در هر رسانه‌ای که کار می‌کنیم، محدودیت‌های خاص خودش را دارد. اما باید با دیدگاه متفاوتی به این محدودیت‌ها نگاه کرد، باید دید نسبت قبل و بعد این محدودیت‌ها چطور بوده است؟ بله طبعا محدودیت‌هایی بوده، بخش‌هایی از سریال حذف شده، اما من را خیلی اذیت نکرد و از برایند کار راضی و خوشحالم. کلیت اتفاقی که قرار بود ساخته شود برایم اهمیت بیشتری داشت، اینکه توانستیم با خیلی‌ها شوخی کنیم و شوخی‌ها پذیرفته شد و مردم به آن خندیدند و حس نکردند به کسی توهین شده است، اتفاق مهمی بود. ما با بسیاری ازچهره‌ها مثل آقایان تاج، کفاشیان، خیابانی، احسان علیخانی، فرزاد فرزین و… شوخی کردیم و هیچ‌کدام واکنش بدی نشان ندادند. رضا صادقی بخش‌هایی را که با او شوخی شده، روی صفحه شخصی‌اش گذاشته است. این اتفاق خوبی است که شوخی توهین نیست و حس می‌کنم پذیرفته شده است.
 فکر می‌کردم دیگر کار طنز انجام نمی‌دهم
از شرایط حال حاضر تلویزیون صحبت کردید، به نظر می‌آید حجم قابل توجه ساخت آثار کمدی در سینما چشمگیرتر است و قطعا سال آینده با درصد بالاتری از فیلم‌های کمدی روبه‌رو خواهیم شد. به عنوان کارگردانی که به‌زودی ساخت فیلم کمدی را آغاز خواهید کرد، چه نگاهی به این بخش دارید؟
اساسا ساخت تعداد زیادی از آثار کمدی در سینمای ایران تابع شرایط خاصی است؛ مثل اینکه مردم به دنبال فضایی هستند که فارغ از تمامی مسائل و مشکلات بخندند و خودشان را رها کنند. طبعا فیلم‌های کمدی پرفروش می‌شود چون مردم این فضا را می‌خواهند. در این مدت فیلم‌های کمدی خوبی ساخته شد، فقط امیدوارم پرفروش‌شدن فیلم‌های کمدی باعث نشود کمدی‌ها دم‌دستی شوند. در این مدت کارهای کمدی خوب دیده شدند و فروش خوبی هم داشتند. برخی هم ممکن است از هر ابزاری برای خنداندن مخاطب استفاده کنند، اشکالی هم ندارد؛ همه جای دنیا این هست که فیلم‌های خیلی خوب و خیلی بد کم است و اکثر فیلم‌ها متوسط هستند و نمی‌توان گفت کاری کنیم که دیگر فیلم متوسط و بد ساخته نشود.
اما امیدوارم همین‌طور که فیلم‌های کمدی خوب می‌فروشد، باعث نشود سینمای کمدی کم‌اهمیت شود و جدی به آن نگاه نشود؛ چه از طرف سازندگان آثار و چه از نظر مخاطب. من هم به‌زودی ساخت یک اثر سینمایی طنز را شروع خواهم کرد تا پیش از اینکه سریال «فوق‌لیسانسه‌ها» را بسازم و تصور می‌کنم تا آخر عمر حتی اگر یک درام تلخ بسازم، باز هم رگه‌هایی از طنز در آن پیدا خواهم کرد و مایلم به این شکل فیلم بسازم.
مدت‌هاست مشغول کار در تلویزیون هستید، در کنارش اجرای برنامه «کتاب باز» را انجام می‌دهید و به نظر می‌رسد در حال حاضر فعالیت در تلویزیون را ترجیح می‌دهید، همین‌طور است؟
چیزی که در حال حاضر برایم اهمیت دارد و دوست دارم مردم هم به آن برسند، آرامش و رضایت درونی است. امیدوارم کمی همدیگر را بفهمیم و خیلی ببخشیم. این روزها بیشتر از قبل آرامش درونی دارم و سعی می‌کنم کارهایم را با آرامش پیش ببرم؛ علاوه بر اینکه برای کارهای آینده برنامه‌ریزی کرده‌ام.
برنامه «کتاب باز» از ابتدای پخش توانسته مخاطبانش را با خود همراه کند و از سوی دیگر تصور می‌کنم علاقه‌مندی شخصی شما به کتاب و کتابخوانی اتفاق بهتری برای برنامه‌ای است که نمونه‌اش را در رسانه ملی کمتر سراغ داریم. چقدر روند این برنامه برای شما راضی‌کننده است؟
برنامه «کتاب باز» را دوست دارم. اساسا چند چیز را خیلی دوست دارم؛ دوستانم را دوست دارم و بسیاری از میهمانان برنامه، کم یا زیاد از دوستانی هستند که با آنها آشنایی دارم و این برایم دلنشین است، حرف‌زدن و حرف‌شنیدن را دوست دارم، این برنامه هم گفت‌وگومحور است و از این جهت هم برایم جالب است. موضوع برایم مهم است و یکی از موضوعات مورد علاقه من کتاب است. هرکسی در زندگی علاقه‌مندی‌هایی دارد و یکی از علاقه‌مندی‌های من هم کتاب است و تصور کنید هر آنچه من دوست دارم در این برنامه وجود دارد و چه بهتر از این؟ و اتفاقی که افتاده این است که خیلی بیشتر از چیزی که ما فکر می‌کردیم، برنامه دیده شد و بازتاب داشت و این انرژی من را برای ادامه روند اجرای برنامه زیاد می‌کند. بسیاری از افرادی که روزانه با آنها معاشرت می‌کنم، همان‌قدر که در مورد «لیسانسه‌ها» حرف می‌زنند، درباره «کتاب باز» هم صحبت می‌کنند، بسیاری باز به کتاب‌خواندن علاقه‌مند شدند، حتی پیغام‌های بسیاری از خارج از ایران داریم و همه اینها خوشحالم می‌کند.
چرا کمتر بازی می‌کنید؟
سعی می‌کنم نوشتن، بازی، کارگردانی و کارهای مطبوعاتی را در کنار هم پیش ببرم و هیچ‌کدام را کنار نگذارم. در حال حاضر ترجیح می‌دهم کارهایی را انجام دهم که بیشتر دوست دارم. اساسا بازیگری نیستم که برای هر نقشی مناسب باشم و برای بعضی نقش‌ها مناسب هستم، وقتی متوجه می‌شوم انتخاب مناسبی برای نقشی نیستم، بازی نمی‌کنم. قبلا این‌طور نبود؛ می‌رفتم و بازی می‌کردم.
از طرف دیگر بازیگری هستم که حتما باید کارگردان بالای سرم باشد و هدایتم کند، درحال‌حاضر به این چیزها بیشتر دقت می‌کنم، طبعا وقتی مشغول کار هستم و کارگردانی می‌کنم، فرصت بازی‌کردن ندارم.
نمی‌گویم بازیگر گزیده‌کاری هستم، اما سعی می‌کنم حواسم را جمع کنم. خیلی‌وقت‌ها حتی با حواس جمع هم اشتباه می‌کنی، چه برسد به اینکه روی برخی مسائل بیشتر دقت کنی، اما سعی می‌کنم به نسبت گذشته بیشتر دقت کنم.
 فکر می‌کردم دیگر کار طنز انجام نمی‌دهم
ظاهرا تجربه نویسندگی مشترک با ایمان صفایی موفقیت‌آمیز بوده و ادامه‌دار خواهد شد.
بله. امیدوارم تا آخر عمرم هر کاری که در حوزه نمایشی می‌نویسم با ایمان مشترک باشد. این تجربه آن‌قدر برایم جذاب بود که تصور می‌کنم من و ایمان تبدیل به یک نفر شده‌ایم و فیلم‌نامه‌نوشتن با او برایم جذاب است، با این حال هرکدام از ما علاقه‌مندی‌های خاص خودمان را داریم و مثلا به‌تنهایی داستان می‌نویسیم، اما قطعا در حوزه نمایش، فیلم‌نامه سریال یا سینمایی یا نمایش‌نامه تجربه همکاری مشترک اتفاق بهتری است.
ترکیب بازیگران «لیسانسه‌ها» از نقاط قوت کار بود. در ادامه ساخت «فوق‌لیسانسه‌ها» هم همین ترکیب را خواهیم دید؟
همیشه برای من بخش انتخاب بازیگر مهم و هیجان‌انگیز و با ریسک همراه است. خوشحالم که مردم هم از این انتخاب راضی هستند. الان که بازی‌ها را می‌بینم، غیر از سه شخصیت پسر سریال که بسیار درخشان بازی کردند، چقدر بازیگران دیگر خوب و عالی بودند. در مدتی که به بازیگران این مجموعه فکر می‌کردم برایم مهم بود که هم فیزیک بازیگران و هم شیمی آنها مخاطب را جذب کند و به نظرم این اتفاق رخ داد و همه‌چیز درست پیش رفت، اما در «فوق‌لیسانسه‌ها» طبعا به دلیل اینکه مجموعه دیگری است، شاید تغییراتی ایجاد شود و بازیگران کم یا زیاد شوند.

افشاگری بازیگر مرد از زندگی‌اش با لادن طباطبایی

سعید تهرانی بازیگر و همچنین کارگردان و تهیه کننده تلویزیون و سینما است که در سال ۱۳۵۲ در تهران متولد شده است. او در مجموعه های تلویزیونی و فیلم های بسیاری حضور داشت اما بعد از یک برهه زمانی از فضای بازیگری فاصله گرفته و وارد عرصه تهیه کنندگی و کارگردانی شد و بعد از آن ناگهان به طور کلی از دنیای سینما و تلویزیون جدا شد.

اما حال غیبت این هنرمند کمی طولانی شده است، به همین خاطر خبرنگار سراغ او رفته و حال هوای این روزهای زندگی کاری و شخصی این هنرمند را جویا شده است که در ادامه خواهید خواند:

سعید تهرانی همسر سابق طباطبایی است. او چند سالی است که از همسر سابقش لادن طباطبایی جدا شده است او از مسائلی که با لادن طباطبایی در زمان ازدواجشان داشته از نگاه خود صحبت کرده است.

تهرانی درباره زندگی خود و لادن طباطبایی گفت: در اوایل تربیت فرزندم متوجه شدم که فرزندمان با اختلالی روبه رو است که ده سال قبل با واژه اوتیسم برای اولین بار آشنا شدم. با توجه به این که ۷۰ واحد روانشناسی در دانشگاه پاس کرده بودم به تحقیق درباره این بیماری پرداختم و تا حدودی اطلاعاتی کسب کردم. بیماران مبتلا به اوتیسم ظاهر خوب و سالم و سرزنده دارند اما اختلال در یادگیری دارند و تا دو سالگی تشخیص آن سخت است.

او افزود: بارها به لادن طباطبایی درباره رفتار با فرزندمان تذکر و سفارش کردم اما او به گمان این که دخترمان لجبازی می کند با شعار فرزند عزیز است و تربیت آن عزیزتر دخترمان را تنبیه بدنی می کرد تا بیشتر یاد بگیرد. بیمار مبتلا به اوتیسم مطلقا نباید تنبیه بدنی شود چون مانند گنجشکی می ماند که وقتی می ترسد جمع شده و کوچک می شود و پرواز یادش می رود.

حتما تجربه داشته اید که در خیابان گنجشکی در حال پریدن است و نمی تواند پرواز کند وقتی او را در دست می گیرید و گرما و محبت دست شما را لمس می کند ناگهان بعد از بازکردن دستتان پرواز می کند. گنجشک چون پروازش به شکل غریزی است بر می گردد اما وقتی در حال آموزش به فرزند هستی و غذا خوردن را به سختی به او یاد می دهید، وقتی او را کتک بزنید از ترس دیگر آن یادگیری برنمی گردد.
این بازیگر همچنین گفت: من هرچقدر در این باره تذکر دادم طباطبایی کار خود را انجام داد و گوش نکرد با این که پرستار ۲۴ ساعته هم برای نگهداری دخترمان داشتیم و پنجشنبه ها شب پرستار به خانه می رفت و جمعه بر می گشت اما او برای همین چند ساعت نبود پرستار هم اعصاب نگهداری فرزندمان را نداشت و فرزندمان را کتک می زد.
بعضی اوقات متوجه می شدم که فرزندمان حال دیگری دارد اما نمی دانستم چنین کاری می کند اما روزی که من این موضوع را با چشم خود دیدم تصمیم گرفتم که فرزندم را نجات دهم بنابراین از او خواهش کردم که نگهداری فرزند را به من بسپارد. سپس وی به امریکا رفت و با شرکت در سیمنارهای مربوط به بیماری اوتیسم متوجه شد که من درست گفته ام و از این که از این بیماری اطلاع داشتم تعجب کرده بود.

سریال چیزهای عجیب ؛ شگفتی های یک دنیای وارونه

سریال «چیزهای عجیب» یکی دیگر از پروژه‌های مهم سال‌های اخیر شبکه «نت‌فلیکس» است؛ شبکه‌ای که با ورود به دنیای سریال‌های تلویزیونی اتفاقات عجیبی را رقم زد و همچنان نیز به این روند خود ادامه می‌دهد. هر قدر هم درباره تاثیری که «نت‌فلیکس» بر صنعت سرگرمی گذاشته بگوییم، بازهم کم گفته‌ایم. این شبکه که به‌طور رسمی فعالیت خود در عرصه سریال‌های تلویزیونی را در سال ۲۰۱۳ آغاز کرد، اکنون با پروژه‌های متنوعش مخاطبان بسیار زیادی را جلب سریال‌هایش کرده است.
 عجایب یک دنیای وارونه
تقریبا بخش مهمی از سریال‌هایی که در سال توسط این شبکه پخش می‌شود با امتیازات بالایی همراه بوده و باعث شده بینندگان فراوانی هم داشته باشند. فصل اول سریال «چیزهای عجیب» در هشت اپیزود روز پنجم جولای ۲۰۱۶ (۱۵ تیر ۱۳۹۵) به‌صورت یکجا از شبکه «نت‌فلیکس» پخش شد و فصل دوم آن هم به همین شکل روز ۲۷ اکتبر ۲۰۱۷ (پنجم آبان ۱۳۹۶) و این بار در ۹ اپیزود پخش شد.
با همین توضیحات کلی و به‌عنوان مثالی از موفقیت‌های شبکه «نت‌فلیکس» می‌توان به سراغ سریال «چیزهای عجیب» رفت؛ سریالی که طبق آخرین گزارش‌های منتشر شده از سوی «هالیوودریپورتر» و براساس تحلیل شرکت «Parrot Analytics» به‌عنوان محبوب‌ترین سریال سال ۲۰۱۷ انتخاب شد. از سوی دیگر این سریال براساس آنالیز همین شرکت به‌عنوان دومین سریال محبوب سال‌های اخیر شبکه «نت‌فلیکس» نیز انتخاب شده است. این سریال در مراسم امی امسال هم نامزد بخش‌های متنوعی شد؛ هرچند که درنهایت جایزه‌ای را کسب نکرد، اما نشان داد یکی از سریال‌های محبوب امسال بوده است، ولی به‌راستی «چیزهای عجیب» چه چیزی داشت که چنین محبوبتی به دست آورده است؟
«چیزهای عجیب» داستانی از میان سال‌های ابتدایی دهه ۸۰ است؛ روزهایی که آمریکا دوره تازه‌ای را طی می‌کرد و سریال به طرز عجیبی تلاش خود را برای همذات‌پنداری تماشاگر با شرایط این دهه انجام می‌دهد. مسئله مهم و کمتر دیده شده به دلیل فضای داستانی این سریال درست به همین نقطه باز می‌گردد. مت دافر و راس دافر – آن‌ها را در این سریال با نام برادران دافر می‌شناسیم – به‌عنوان خالقان این سریال فضایی ویژه از دهه ۸۰ آمریکا ارائه می‌دهند که به‌شدت دیدنی است؛ فضایی که حتی در ابتدای فصل دوم سریال بر آن تاکیدی ویژه می‌شود. سریال در میانه سال ۱۹۸۳ آغاز می‌شود و در فصل دوم در سال ۱۹۸۴ چنان فضای موسیقی، سینما و حتی تیپ و قیافه شخصیت‌ها را نشان می‌دهد که می‌توان گفت سازندگان نگاه درستی به آن سال‌ها دارند.
نکته مهم آن است که برادران دافر، زاده سال ۱۹۸۴ هستند، اما چنان آن سال‌ها را روایت کرده‌اند که همه علاقه‌مندان به سینما و تلویزیون دوباره می‌توانند با فضای آن سال‌ها ارتباط برقرار کنند. استفاده درست و تاکید بر جزئیات آن سال‌ها نکته‌ای است که «چیزهای عجیب» را به یکی از سریال‌هایی تبدیل می‌کند که دقت زیادی در ساخت آن به کار رفته است، اما در این میان مسئله‌ای که درباره این سریال باید به آن ارجاع داد فضای خاص آن در میانه سریال‌هایی است که تاکنون در ژانر وحشت ساخته شده‌اند. «چیزهای عجیب» تلاشی است برای روایت ژانر وحشت در دنیای نوجوانان.
خالقان این سریال با ایده گرفتن از دنیای وحشت استیون کینگ و ترکیب آن با فضای نوجوانی و اتفاقات عجیب به یکی از بهترین مجموعه‌های این سال‌ها رسیده‌اند؛ سال‌هایی که رمان‌های استیون کینگ به‌شدت خوانده می‌شد و حتی در سریال هم به آن اشارتی می‌شود. کار به جایی رسید که کینگ در توئیتر خود به ستایش فصل دوم «چیزهای عجیب» پرداخت.کینگ درباره فصل اول سریال گفته بود: «دیدن چیزهای عجیب مثل دیدن بهترین‌های استیو کینگ است.» ایده استفاده از نوجوانانی که به‌شدت باهوش هستند و می‌توانند دنیای وارونه را به‌خوبی تصور کنند؛
در کنار عواطف فوق‌العاده جویس بایرز با بازی دیدنی وینونا رایدر – که به راستی بازگشتی شگفت‌انگیز این ستاره سابق هالیوود است – و یک پلیس پیگیر و وفادار با بازی دیوید هاربر یادآور دورانی است که در میان رنگ‌های دهه ۸۰ سعی می‌کند فضایی وارونه را شکل دهد. همین جنگ سیاه و سفید و دنیای دهه ۸۰ و دنیای وارونه که آن همه رنگ را به وحشت می‌آورد، هنری است که حالا توانسته یک موفقیت بزرگ را برای این سریال رقم بزند. «چیزهای عجیب» محصولی از ژانر وحشت است که حالا مرز مخاطب را پشت سر گذاشته در شرایطی که فیلم‌های این ژانر شاید در سینما بیش از ۶۰۰ میلیون دلار بفــروشنــد. اکنـــون مـــی‌تــوان گفــــت «چیزهای‌عجیب» یک اتفاق تازه در صنعت سرگرمی است؛ سریالی که از میان رنگ‌ها شما را به دنیای وارونه می‌برد و این کار را با چند نوجوان انجام می‌دهد. با همه اقتضائات دنیایشان و قدرت‌های عجیبشان.
گفت‌وگوی «ددلاین» با مت و راس دافر، طراح‌، نویسندگان و کارگردان‌های «چیزهای عجیب ۲»
هیچ چیز مثل قبل نیست

کوئن‌ها، واچوفسکی‌ها، دوپلاس‌ها؛ در سینما و تلویزیون خواهر و برادرانی که با هم کار می‌کنند کم نیستند، اما این روزها نام دوقلوهای دافر را بیشتر می‌شنویم. مت و راس دافر ۳۳ ساله، اهل کارولینای شمالی، خالقان سریال «چیزهای عجیب» شبکه‌ «نت‌فلیکس» هستند. بعد از گذشت یک سال و ۱۸ نامزدی امی، این دو نویسنده-کارگردان دست‌به‌کار ساختن فصل دوم سریال شدند.

 عجایب یک دنیای وارونه
آن‌طور که خودشان می‌گویند به‌دنبال پیدا کردن ایده‌ها و مفاهیمی هستند که بتواند فرصت ادامه‌ پیدا کردن سریال تا چند فصل دیگر را هم فراهم کند. رد نوستالژی‌های زیادی از دوران ریگان در سریال هست،‌ از گوست‌باسترزها گرفته تا دراگن لیر (بازی ویدئویی محبوب دهه‌ ۸۰)، اما فضا برای ارجاع‌های متعدد به فرهنگ عامه هنوز هم هست. پیش از پخش فصل دوم سریال، «ددلاین» در گفت‌وگویی با برادران دافر از اهداف‌شان برای فصل جدید و چالش‌های بازگرداندن دنیای وارونه به تلویزیون پرسیده است.

از همان ابتدا تصمیم‌ گرفتید فصل دوم همزمان با هالووین پخش شود؟

راس: بله. یادم هست در جلسه‌ای که با «نت‌فلیکس» داشتیم تا مقدمات فصل دوم را بچینیم،‌ متوجه شدیم به هیچ وجه نمی‌توانیم در عرض یک سال پروژه را تمام کنیم و بعد به این ایده رسیدیم که می‌توانیم فصل دوم را به هالووین برسانیم و این شد که تاریخ پخش به نوعی با قصه هماهنگی داشت. درواقع از این همزمانی به نفع قصه استفاده کردیم چون در موعد یک ساله پروژه تمام نمی‌شد.
هاپر در فصل دوم جمله‌ای می‌گوید که به نظرم تعریف مختصر و دقیقی از فصل دوم است. می‌گوید: «هیچ چیز مثل قبل نیست، بزرگ‌تر شده.»
مت: این جمله‌ کلیشه‌ای است که بگوییم این‌بار «بزرگ‌تر و سیاه‌تر» است، ولی واقعا تلاش کردیم همین باشد. می‌خواستیم که این‌طور باشد. راستش ما بیش از آن‌که اهل تلویزیون باشیم، اهل فیلم و سینماییم. از بچگی هم فقط فیلم می‌دیدیم. فکر می‌کنم در دوران کالج بود که تازه خوره‌ تلویزیون شدیم. به‌همین دلیل بود که با وجود شک و تردید «نت‌فلکیس»، عنوان فصل دوم را «چیزهای عجیب ۲» گذاشتیم که به نوعی می‌خواهد بگوید این دنباله‌ قسمت قبل است و حالتی سینمایی دارد.
منظورتان چیست؟
مت: خب من هر چه یاد گرفته‌ام از فیلم‌های سینمایی بوده است. تمام ارجاعات‌مان هم دنباله‌های سینمایی است؛ البته که دنباله‌های سینمایی بیشتر بدند تا موفق و تاثیرگذار، ولی خب ما دنباله‌هایی را که دوست‌شان داریم تماشا کردیم و سعی می‌کردیم از آن‌ها چیزی یاد بگیریم و همین‌طور سعی کنیم اشتباهات دنباله‌هایی را که موفق نبودند تکرار نکنیم.
کدام دنباله‌ها در سینما الهام‌بخش «چیزهای عجیب ۲» شد؟
مت‌: به نظرم جیمز کامرون استاد بی‌بدیل دنباله‌سازی است؛ البته که فیلمی مثل «پدرخوانده قسمت ۲» فیلم بی‌نظیری است، اما این‌جا به درد ما نمی‌خورد چون به دنبال فیلم‌های پاپ‌کورنی و پرفروش  تابستانی و دنباله‌های موفق این ژانر بودیم. درباره‌ «بیگانه» و همین‌طور «ترمیناتور ۲» خیلی حرف زدیم. به نظرم مجموعه‌ «ایندیانا جونز» هم جذاب است. به‌ویژه «معبد مرگ» را خیلی دوست دارم با این‌که اسپیلبرگ این فیلم را خیلی متعلق به خودش نمی‌داند.«آخرین جنگ صلیبی» را هم به دلایل مختلفی دوست دارم.
از چه نظر؟
راس: جذابیتش در این است که با وجود تکرار فضای «مهاجمان صندوق گمشده» که به آن ضربه زده است، شخصیتی مثل شخصیت ‌شان کانری را هم معرفی کرده و المان‌های جدیدی را وارد این دنیا می‌کند. درنتیجه هم احساس آشنایی بیننده با دنیای ایندیانا جونز از بین نمی‌رود و هم فیلم جدیدی است.
تاثیر جیمز کامرون بر «چیزهای عجیب ۲» چیست؟
مت: خب جیمز کامرون همیشه سعی می‌کند مقیاس‌ها را وسیع‌تر و بزرگ‌تر کند. از یک بیگانه به چندصد بیگانه رسید؛ البته این مدل دنباله‌سازی کلیشه شده، ولی این کامرون بود که اولین‌بار این مسیر را رفت و به این ژانر پر و بال داد؛ البته ما از این الگو استفاده نکردیم، ولی این هم روش بسیار جالبی است. «ترمیناتور» هم ابتدا شبیه به یک فیلم هارور بود. من علاقه‌ زیادی به «ترمیناتور» اصلی دارم. ترجیح می‌دهم…
 عجایب یک دنیای وارونه
معلوم است که علاقه دارید، چون در فصل دوم هم اشاره‌ای به «ترمیناتور» می‌کنید.
راس: بله، خیلی هم کار سختی بود. «ترمیناتور یک» را خیلی دوست دارم، ولی «ترمیناتور ۲» هم عالی است. به نظرم «ترمیناتور ۲» درواقع همان فیلم اوریجینال است با شخصیت‌های ثابت، اما همان المان‌های تازه را دارد و همین مهم است.
مت: ما در فصل دوم می‌خواستیم یک دنباله‌ بسازیم، دنباله‌ای که بحث برانگیز باشد و مخاطب را به چالش بکشد. هدف اصلی‌مان همین بود و صادقانه باید اعتراف کنم که ما از ساخت فصل اول خیلی چیزها یاد گرفتیم، در نتیجه این‌بار فکر می‌کردیم همه‌چیز را می‌توانیم بهتر کنیم.
حالا که فصل دوم را ساخته‌اید و با توجه به این‌که قبلا گفته بودید «چیزهای عجیب» قرار است چهار فصل باشد، آیا همین الان هم می‌دانید که قصه چطور باید تمام شود؟
مت: بله، پایان‌بندی قصه را در ذهن‌مان داریم، یعنی درواقع می‌دانیم قرار است ماجراها به کجا ختم شود؛ فقط این را نمی‌دانیم که چقدر طول می‌کشد تا به این پایان به‌صورت منطقی برسیم. اگر تعداد مخاطب سریال بالا برود، از نظر ما دلیل منطقی برای ادامه دادن سریال نیست، چون روایت باید ظرفیت داشته باشد. تا جایی ادامه می‌دهیم که همه‌ کسانی که در این پروژه شریک هستند و وقت‌شان را صرف آن کرده‌اند، هیجان داشته و مشتاق ادامه‌ آن باشند. از طرف دیگر این سریال با سریال‌های معمولی تفاوت‌های زیادی دارد و اساسا قصه ظرفیت آن را ندارد که مثلا تا ۱۰ فصل دوام بیاورد. نمی‌دانم چند فصل دیگر ادامه می‌دهیم، فقط این را می‌دانم که طولانی نخواهد بود.
راس: مگر چقدر اتفاق بد ممکن است برایشان بیفتد؟ از منظر روایت خیلی چیزها باید کشف شود و تا جایی ادامه می‌دهیم که به تکرار نیفتیم. یکی از چیزهایی که در این پروژه برای من جذاب است، این نکته است که ما شاهد بزرگ شدن این بچه‌ها هستیم. همه از ما می‌پرسند چالش کارکردن با بچه‌ها و این‌‌راکه بزرگ‌تر می‌شوند چطور کنترل می‌کنید، ولی درواقع این‌که بچه‌ها بزرگ‌تر می‌شوند به نوعی باعث می‌شود قصه هم متحول شود و حتی اگر بخواهیم فضای سریال را تکرار کنیم، امکانش را نداریم. بچه‌ها به زودی به دبیرستان می‌روند و همه‌چیز عوض شده و این برای ما بسیار هیجان‌انگیز می‌شود.
فصل اول در بی‌خبری ساخته شد، اما این فصل را خوب توانستید مدیریت کنید تا خط‌های داستان لو نرود.
مت: بله، این‌بار هم در تبلیغات موفق بودیم و هم توانستیم به‌خوبی خط داستانی الون را مخفی نگه داریم. هیچ‌کس حدس نمی‌زد که او با هاپر زندگی می‌کند. یکی از چیزهایی که همان ابتدای فصل دوم مسئله‌ساز شد و به‌ویژه «نت‌فلیکس» را به‌شدت نگران کرد، همین ماجرای الون بود، چون در فصل او از بسیاری جهات، دینامیک رابطه‌ الون با بچه‌ها بود که داستان را جذاب کرده بود و ما می‌خواستیم این المان را کلا از فصل جدید حذف کنیم، ولی خب همین روند داستان الون تکلیف ما را در فصل دوم مشخص کرد. وقتی بر سر ماجرای او به توافق رسیدیم تقریبا همه‌چیز معلوم شده بود. الون باید در این فصل سفر جداگانه‌ای را برای پیدا کردن شخصیت خودش طی می‌کرد و دیگر نمی‌توانست به بچه‌ها متکی باشد، چون رابطه‌اش با آن‌ها به کلی قطع شده بود و باید به تنهایی همه‌چیز را کشف می‌کرد. برای خود ما این تغییر روایت بسیار جذاب بود و فکر می‌کنم مخاطب را هم شگفت‌زده کرد.
گفتید از ساخت فصل یک خیلی چیزها یاد گرفتید. فصل دوم چه نکات جدیدی داشت؟
مت: راستش را بخواهید فصل دو هنوز برایم تازه است و آن‌قدر از آن دور نشده‌ام که بتوانم کامل هضمش کنم. در فصل یک بیشترین چیزی که ما را مشغول کرد، پروسه‌ نوشتن و تلاش برای ساخت چارچوب یک قصه‌ هشت‌ساعته بود که یکپارچگی آن حفظ شود و درعین‌حال هرز نرفته باشد. فکر می‌کنم از نظر ساختار فیلمنامه امسال عملکرد بهتری داشتیم. خود من به شخصه از کار امسال‌مان راضی‌تر هستم. فکر می‌کنم ساختار درستی پیدا کردیم و فضایی ساختیم که همه‌ شخصیت‌ها به شکل معناداری در آن حضور دارند.
راس: دشوارترین بخش کار در این قصه این بود که باید چندین و چند خط داستانی را پی می‌گرفتیم و همه را با سرعتی مشابه پیش می‌بردیم. نوشتن همیشه سخت‌ترین بخش کار است. همین الان که کار فصل سوم را شروع کرده‌ایم در همین موقعیت هستیم. همیشه دشوارترین قسمت همزمان کردن اتفاقات و ساختن چندین روایت به شکلی هماهنگ است. این برای خود من همیشه یک چالش است و هنوز هم خیلی چیزها باید یاد بگیرم. به‌هرحال ساخت یک فیلم ۸، ۹ ساعته که ضرباهنگ درستی داشته باشد، همیشه کار سختی است.
مت: درباره‌ جلوه‌های ویژه نکات جدیدی یاد گرفتیم. در سال اول تصمیم داشتیم همه‌چیز را به‌صورت تجربی پیش ببریم و کاملا سنتی عمل کنیم. ادای آن فیلمسازهایی را درمی‌آوردیم که مدام از زیاد بودن CG شکایت می‌کنند.
در این فصل از جلوه‌های ویژه به‌مراتب بیشتر استفاده شده بود و به نظر می‌رسد علتش هم بودجه‌ بیشتر پروژه است، این‌طور نیست؟
مت: راستش را بخواهید خیلی هم نمی‌خواستیم در این فصل متکی به جلوه‌های ویژه باشیم و فضای آشنایی را که در فصل قبل ساخته بودیم تغییر دهیم. نکته‌ جالب این‌جاست که اگر تعداد نماهایی را که در آن جلوه‌های ویژه استفاده شده بشمارید، درواقع هم‌اندازه‌ میزان استفاده از جلوه‌های ویژه در یک فیلم دو ساعته است، یک فیلم دو ساعته‌ پرخرج با این تفاوت که به جای دو ساعت، در ۹ ساعت پراکنده است.
در فصل اول سریال، یکی از چیزهایی که توجه خیلی‌ها را جلب کرد، ارجاعات متعدد بود. ارجاعاتی به دوران ریگان. خود من خیلی‌زود از اشاره‌ها و ادای دین‌های این‌چنینی در فیلم‌ها و سریال‌ها دلزده می‌شوم، اما احساس می‌کنم ارجاع‌های «چیزهای عجیب» به دهه‌ ۸۰، استیون اسپیلبرگ، جان کارپنتر و فیلم‌ها و موزیک‌های آن زمان به‌شدت دلنشین است. با وجود وسیع‌تر شدن روایت، احساس نکردید باید کمی از این ارجاع‌ها فاصله بگیرید؟
راس: راستش را بخواهید، درنهایت این سریال بنا به سلیقه‌ شخصی ما و چیزهایی که به آن علاقه داریم ساخته می‌شود. اصولا آدم نمی‌تواند خودش را از چیزهایی که دوست دارد جدا کند؛ آن هم به این خاطر که به نظر دیگران بی‌معنی است. درواقع از دیدن نقدهای فصل اول خیلی شوکه شدم. اصلا فکر نمی‌کردم ارجاع‌ها تا این اندازه نظر همه را جلب کند و درباره‌اش حرف بزنند، ولی ما خیلی به این موضوع توجه نمی‌کنیم و سعی می‌کنیم سریال را صادقانه براساس سلیقه‌ شخصی‌مان پیش ببریم.
 عجایب یک دنیای وارونه
اسپیلبرگ یا جان کارپنتر نظری درباره‌ سریال ندادند، از این جهت که آشکارا تحت تاثیر آثار آن‌ها و نگاه‌شان به سینما ساخته شده است؟
مت: راستش را بخواهید نمی‌توانم جواب سوال‌تان را کامل بدهم. تنها کسی که درباره‌ سریال حرف زده و می‌توانم نامش را ببرم استفن کینگ است که در توییترش به سریال اشاره کرده بود، ولی دیگران هم نظرشان را داده‌اند و در بسیاری موارد ما را راهنمایی کرده‌اند. درنهایت باید بگویم همه‌ کسانی که به نوعی ما تحسین‌شان می‌کنیم یا به آثارشان اشاره کرده‌ایم، نظر مثبتی به کارمان داشتند.

جواد عزتی؛ ستاره پولساز گیشه‌های متروک

جواد عزتی خودش هم مطلقا فکر نمی‌کرد روزی گیشه بر اساس حضور او طبقه‌بندی شود، یعنی تضمین کند که فیلمی بفروشد یا شکست بخورد. عجیب است که برای بازیگری با این هیبت کاملا معمولی، مردم جلوی سینما صف بکشند و فیلم‌هایش پرفروش‌ترین فیلم‌های سال شود.

ستاره پولساز گیشه‌های متروک
جواد عزتی البته قلق‌های ثابت و شیرینی در بازیگری دارد. همین قلق‌ها باعث شده تا مردم با رفتار او آشنا شوند و اتفاقا به سینما بروند تا همین رفتارها و اکت‌ها را ببینند. جواد عزتی بدون این اکت‌ها حتما چیزی کم دارد.

فرشته‌ها با هم می‌آیند: آخوند بازیگر یا بازیگر آخوند؟!

به نظر می‌رسد اولین فیلمسازی که به جواد عزتی به عنوان نقش اول فیلمش اعتماد کرد حامد محمدی برای اولین فیلمش؛ «فرشته‌ها با هم می‌آیند» بود. پیش از آن جواد عزتی در نقش‌های جدی و طنز به عنوان مکمل بازی می‌کرد. حتی در فیلم «طلا و مس» که نقش یک طلبه را بازی کرد هم با وجود جدی بودن نقش، رگه‌های طنزش کاملا مشخص بود و بر دوش جواد عزتی، اما در «فرشته‌ها با هم می‌آیند» نقش جدی یک روحانی را بازی می‌کند که به او پیشنهاد بازیگری می‌شود و او با وجود اینکه به تازگی سه قلو دار شده این پیشنهاد را نمی‌پذیرد و فشار زندگی را به تنهایی با همسرش به دوش می‌کشد. عزتی از عهده این نقش به خوبی برآمد و از این به بعد بود که به او جدی‌تر نگاه شد.

ستاره پولساز گیشه‌های متروک
جواد عزتی در نقش روحانی جوان به نام احمد

قهوه تلخ: پیرمرد متوهم بانمک

مهران مدیری مهری روی پیشانی جواد عزتی زد که بعید است تا سال‌های سال مردم نقش این مهر را یادشان برود. بابا اتی در «قهوه تلخ» چنان تیپ قوی و پرقدرتی درآمد که مو لای درزش نمی‌رفت. یک پیرمرد با نمک متوهم در خاندان شاه که همیشه فکر می‌کند یکی دارد در می‌زند و یکی دارد صدایش می‌کند. اجرای این تیپ با گریم سنگینی که عزتی داشت او را کاملا برای تماشاگر ناآشنا می‌کرد و بازیگری که ریسک شناخته نشدن را بپذیرد باید جرات کارهای بزرگ‌تر را داشته باشد.

ستاره پولساز گیشه‌های متروک
جواد عزتی در نقش بابا اتی

در مدت معلوم: ورود به منطقه ممنوعه

تمرکز روی فشارهای جنسی که به جوانان وارد می‌شود محور اصلی فیلم وحید امیرخانی است که نقشی متفاوت را برای جواد عزتی نوشته است. نقش مولف کتابی درباره ازدواج موقت که به مسائل جنسی نسل جوان می‌پردازد. عزتی با همان تیپ آشنایی که مردم از او می‌شناسند پا به این فیلم گذاشت و جواب هم گرفت. شاید از این فیلم بود که مردم بیشتر با جواد عزتی به عنوان نقش آشنای آنان مراوده پیدا کردند و او را پذیرفتند. «در مدت معلوم» یکی از نقاط عطف بازیگری جواد عزتی است.

ستاره پولساز گیشه‌های متروک
جواد عزتی در نقش میثم

ماجرای نیمروز: نقشی شبیه یکی از معروف‌ترین مامورین اطلاعاتی

سعید امامی نامی آشنا برای نسلی است که دوم خرداد را در خاطر دارند. ماجرای زندگی سعید امامی و خودکشی‌اش در زندان را تقریبا همه می‌دانند، اما اوایل انقلاب در ماجرای پرونده ۷۲ تن و انفجار دفتر نخست وزیر و انهدام خانه‌های تیمی تهران و در نهایت کشتن موسی خیابانی و اشرف یکی از مامورین اطلاعاتی درگیر در کار در فیلم «ماجرای نیمروز» بسیار شبیه به سعید امامی طراحی شده است و از قضا نقشش را جواد عزتی بازی می‌کند. گریم خوبی که روی صورت او انجام شده است شبهه شبیه بودن به سعید امامی را در ذهن آنها که اتفاقات سال ۷۸ در خاطرشان هست، بیشتر می‌کند. جواد عزتی البته سعی کرده همان مرموز بودن را در بازی‌اش دربیاورد و عنصر عملیاتی انهدام خانه تیمی موسی خیابانی را به چهره‌ای با رمز و رموز خاص تبدیل کند. بعید است کسی دیگر بتواند در آینده نقش واقعی – احتمالی سعید امامی را در فیلم دیگری به ظرافت جواد عزتی در ماجرای نیمروز بازی کند.
ستاره پولساز گیشه‌های متروک
جواد عزتی در نقش سعید امامی | ماجرای نیمروز

اکسیدان: طنز تلخ قیمت ماندن یا رفتن

احتمالا بهترین نقشی که به جواد عزتی داده شده نقشی است که در «اکسیدان» بازی کرده است. نقش اصلان که می‌خواهد زندگی‌اش را با نامزدش شروع کند، اما نامزدش چند روز مانده به مراسم عقد از ایران می‌رود و اصلان را دور می‌زند. اصلان برای آنکه به دختر برسد تمام زندگی‌اش را می‌فروشد تا به خارج از کشور برود و دختر را برگرداند. او لباس کشیش می‌پوشد، لباس دگرباش‌های جنسی را می‌پوشد و چند لباس دیگر را امتحان می‌کند تا بتواند از ایران خارج شود و البته نمی‌تواند. جواد عزتی در آن موقعیت‌های طنز به شدت درست عمل کرده است و با همان تم‌های آشنایی که دارد برای نقش شناسنامه می‌سازد. همین شناسنامه باعث می‌شود مخاطب به دیدن فیلم بیاید و از فیلم استقبال کند. «اکسیدان» در میان کارهای جواد عزتی هم برای خودش و هم برای تماشاگر جایگاه ویژه‌ای دارد.
ستاره پولساز گیشه‌های متروک
جواد عزتی در نقش اصلان

آینه بغل: درخششی بیش از یک سوپراستار

«آینه بغل» به کارگردانی منوچهر هادی که یکی از پرهزینه‌ترین فیلم‌های سینمای ایران محسوب می‌شود، فیلمی است که عزتی نقش اصلی آن را دارد. نقش جوانی از طبقه ضعیف جامعه – از نظر مالی – که برای خوشحال کردن نامزدش مازراتی یکی از مشتری‌های گاراژی که در آنجا کار می‌کند بدون اجازه صاحب ماشین بیرون می‌برد و طبق روال تمام قصه‌های واقعی و غیرواقعی حادثه‌ای ناخواسته موجب شکستن آینه بغل مازراتی می‌شود و او و نامزدش که توان پرداخت خسارت وارده را ندارند وارد ماجراهای پیچیده‌ای می‌شوند. بازی بی نظیر، گویش جذاب و طنز فوق‌العاده جواد عزتی در کنار استیصالی که به موجب قصه فیلم دارد، مخاطب را در سراسر فیلم می‌خنداند و می‌توان گفت عزتی بیش از حضور سوپراستاری همچون محمدرضا گلزار در موفقیت و فروش این فیلم که در حال حاضر پرفروش‌ترین فیلم این روزهای سینماست، تاثیرگذار بوده است؛ به گونه‌ای که پیش‌بینی بسیاری از کارشناسان حکایت از این دارد که «آینه بغل» پرفروش‌ترین فیلم سال ۹۶ خواهد شد.

ستاره پولساز گیشه‌های متروک

جواد عزتی تازه به عنوان ستاره پولساز سینمای ایران معرفی شده است. مجموع فروش فیلم‌های او در سال جاری از همه بازیگران سینما بالاتر است. او باید دقت کند که این ماجرا فریبش ندهد. باید متوجه باشد که در کنار نقش‌های اصلی فیلم‌های بی خاصیت – که کم هم بازی نکرده – باید به کیفیت اثر هم توجه کرد. جواد عزتی ستاره‌ای است که دیر به عرصه درجه یک‌های سینما وارد شد، اما به نظر می‌رسد حالا حالاها قصد ندارد این پوزیشن را ترک کند.

بهرام بیضایی، کارگردان غربت نشین سینمای ایران

بهرام بیضایی در رشته ادبیات دانشگاه تهران تحصیل و فعالیت سینمایی را سال ۱۳۴۹ با کارگردانی فیلم کوتاه «عمو سیبیلو» آغاز کرد. او اولین فیلم بلندش را به فاصله دو سال بعد ساخت و در کارنامه سینمایی او تا امروز ۱۰ فیلم به چشم می‌خورد.

 نگاهی گذرا به کارنامه بهرام بیضایی به مناسبت تولد ۷۹ سالگی‌اش
بیضایی علاوه بر سینما در تئاتر نیز فعالیت‌های تأثیرگذار داشته و نمایشنامه‌های متعدد را به نگارش درآورده و کارگردانی کرده است. وی همچنین واجد نقطه دیدی خاص به زن در آثارش است و هر چند با فاصله زمانی فیلم می‌سازد، آثارش ماندگار می‌شوند.

رگبار

«رگبار» محصول سال ۵۱ نخستین فیلم بلند بیضایی است. فیلمی که هنوز هم در فهرست معدود آثار ارزشمند سینمای قبل از انقلاب ایران قرار گرفته و نقش‌آفرینی هنرمندانی چون مرحوم پرویز فنی‌زاده، محمدعلی کشاورز، پروانه معصومی و … را خاطره‌ساز کرده است.

.این فیلم با محوریت زندگی یک معلم تازه‌وارد که سادگی خاص در رفتار و شخصیتش دارد، تأثیرگذاری او را در محیط و موقعیت جدید مورد توجه قرار می‌دهد. زوایای پنهان و جذاب این شخصیت بخصوص در روند عشق او به خواهر یکی از شاگردانش به تصویر درمی‌آید و در انتها تلخی که خاص نگاه بیضایی است به کار پایان می‌دهد.

نگاهی گذرا به کارنامه بهرام بیضایی به مناسبت تولد ۷۹ سالگی‌اش

دیالوگ ماندگار از فیلم:

آدم از طعنه دستپاچه نمیشه، مگه اینکه واقعا یه چیزی باشه!


غریبه و مه

«غریبه و مه» محصول سال ۵۳ است و «کلاغ» سال ۵۶ ساخته شد که شخصیت یک معلم زن با بازی پروانه معصومی در آن محوریت دارد. داستان این فیلم تداخل دنیای ذهنی و واقعی این زن است که با حضور مادر شوهری که دچار فراموشی شده به آن دامن زده می‌شود. «کلاغ» یکی از فیلم‌های خاص سینمای قبل از انقلاب بود که یادآور فضای مستقل آثار آن دهه است.

 نگاهی گذرا به کارنامه بهرام بیضایی به مناسبت تولد ۷۹ سالگی‌اش
دیالوگ ماندگار فیلم:

آیت(خسرو شجاع زاده): شنیدم تو به کسی لبخند نمی زنی!این داس رو از کجا آوردی؟ آره آره می دونم از تو قایق من، تو با من چه دشمنی داری زن؟ ده تا لنگه این تو بازار اینجا هست! / رعنا(پروانه معصومی): لنگه این؟ / آیت:صد تا اونجا ریخته برو تماشا کن! / رعنا: با همین علامت؟ / آیت: علامت!؟ علامت دیگه چیه؟ / رعنا: این فرق داره، روی این داس یه علامت هست، درست نگاه کن، من که قبلا همچین علامتی ندیدم، این علامت روی هیچ چیز دیگه ای نیست، مثل اینکه اسم صاحبش کنده شده، یا مثلا همچین چیزی، گفتم شاید ببینی بشناسی!


چریکه تارا

«چریکه تارا» محصول سال ۵۷ است و «مرگ یزدگرد» سال ۶۱ بر اساس نمایشنامه‌ای از این فیلمساز ساخته شده که اجرای صحنه‌ای هم داشته است.

دیالوگ ماندگار از فیلم:

 نگاهی گذرا به کارنامه بهرام بیضایی به مناسبت تولد ۷۹ سالگی‌اش
تارا (سوسن تسلیمی): چرا دیشب در حیاط منزل من راه می رفتی؟ / مرد تاریخی (منوچهر فرید) : زخم ها آزارم می دادند. / تارا: باید می بستی. / مرد تاریخی: این زخمها بسته شدنی نیست. می شنوی؟! کهنه است اما مرهم ناشدنی است. هر روز از آن خون تازه بیرون می آید. / تارا: از کی؟ / مرد تاریخی: از دمی که تو را دیده ام!

باشو غریبه کوچک

«باشو غریبه کوچک» سال ۶۵ ساخته شد که اثری تأثیرگذار درباره پیامدهای جنگ ایران بین اقوام است. الگوی مهاجرت اجباری یک بچه جنگ‌زده به شمال ایران که بعدها در مجموعه «گل پامچال» هم به گونه‌ای دیگر استفاده شد، در این فیلم محور تقابل و تعامل دو فرهنگ و سنت است.

سوسن تسلیمی با حضور در این فیلم به همکاری‌های خود با بیضایی بسط داد و تبدیل به بازیگر زن برجسته آثار او تا زمان مهاجرتش به خارج شد. او با نقش‌آفرینی در نقش نایی زن شمالی که باشو را با جهان و طبیعت اطرافش پیوند می‌دهد، حضورش را در سینمای ایران ماندگار کرد.

 نگاهی گذرا به کارنامه بهرام بیضایی به مناسبت تولد ۷۹ سالگی‌اش
دیالوگ ماندگار از فیلم:

باشو:ما از یک آب و خاک هستیم، ما فرزندان ایران هستیم!


شاید وقتی دیگر

«شاید وقتی دیگر» محصول سال ۶۶ و ادامه همکاری بیضایی با تسلیمی است. فیلم داستان دو خواهر دوقلوی جداافتاده است که این بار از زاویه‌ای خاص روایت می‌شود تا در یکی از پیچش‌های روایی، سوءتفاهم روانپریشی و خیانت به حضور یک همزاد و خواهر دوقلو تغییر پیدا کند.

تسلیمی در سه نقش مادر و خواهران دوقلو ظاهر می‌شود که از نظر خاستگاه با هم متفاوت هستند. مادری که در کودکی دو فرزندش را سر راه گذاشته و از سرنوشت آنها بی‌خبر مانده، زنی که دچار کابوس‌های تکرارشونده و باور روانپریشی است و شوهرش به او شک دارد و یک زن نقاش با روحیه‌ای آرام.

 نگاهی گذرا به کارنامه بهرام بیضایی به مناسبت تولد ۷۹ سالگی‌اش
دیالوگ ماندگار از فیلم:

مدبر(داریوش فرهنگ): اگه خودت ماشین داشتی دلت می خواست چجوری بود؟ چه رنگی؟ / کیان (سوسن تسلیمی): رنگ ماشین چه اهمیتی داره؟ / مدبر: حرف زدن با من خسته کننده است! / کیان: تو چته؟ / مدبر:من؟ من چمه؟ / کیان: سرت بهتر نشد! / مدبر: دلت نمی خواست رنگش قرمز بود!ها؟ چطوره لگن خودمونو بفروشیم یه پیکان قرمز رنگ بخریم ها؟ / کیان: فرقش چیه؟ / مدبر: ها پس بله، پس فرقش در کسیه که پُشت فرمون نشسته! / کیان: من که نمی فهمم! / مدبر: از کی تا حالا حرف منو نمی فهمی ها؟ هیچی، فعلا من هیچی نمیگم!


مسافران

«مسافران» سال ۷۰ همچون دیگر آثار بیضایی با فیلمنامه‌ای از خودش ساخته شد. این فیلم با نگاهی خاص به عینیت‌بخشی به باور جمعی، پیش‌آگاهی درباره مرگ را نیز محور قرار می‌دهد. در واقع آگاهی مادربزرگ از تصادف جمعی از خانواده در راه سفر، با تکثیر باور او از بازگشت آنها ادامه می‌یابد.

در پایان وقتی مردگان آینه به دست به میهمانی زندگان می‌آیند، این باور برای همگان عینیت پیدا می‌کند. مژده شمسایی در این فیلم با حضور در نقش دختری که خواهرش در راه سفر برای شرکت در مراسم عروسی او تصادف می‌کند، به عنوان بازیگر زن آثار بیضایی معرفی شد که این محوریت و همکاری در فیلم‌های بعد نیز ادامه پیدا کرد.

 نگاهی گذرا به کارنامه بهرام بیضایی به مناسبت تولد ۷۹ سالگی‌اش
دیالوگ ماندگار از فیلم:

خانم بزرگ(جمیله شیخی): خوبه گاهی به این جور بهونه ها می شه قوم و خویش رو دید. بفهمیم کی هست و کی نیست. بچه ها رو نمی شناسی،چون بزرگ شدن،بزرگا رو نمی شناسی، چون پیر شدن


سگ کشی

«سگ‌کشی» محصول سال ۷۹ درباره زنی است که در گیر و دار رفع مشکلات مالی همسرش با چهره‌ای سیاه از حضور زن در اجتماع مواجه می‌شود. مژده شمسایی این بار هم ایفاگر نقش زنی مستقل است که برای نجات شوهرش تصمیم می‌گیرد چک‌های او را از بین طلبکارانش جمع کند.

این عزم او را در موقعیتی قرار می‌دهد که نقدی بر موقعیت آسیب‌پذیر زن در اجتماع و مناسبات مردانه وارد می‌کند. در انتها وقتی زن زخم‌خورده، آخرین ضربه را هم از خیانت شوهرش دریافت می‌کند دیدگاه خاص این نویسنده و فیلمساز به موقعیت زن در روزگار معاصر برجسته می‌شود.

 نگاهی گذرا به کارنامه بهرام بیضایی به مناسبت تولد ۷۹ سالگی‌اش
دیالوگ ماندگار از فیلم:

عیوض باغبان (باقر صحرارودی): با زخم باید ساخت، طول میکشه ولی خوب میشه. (صدای شلیک می آید) /گلرخ(مژده شمسایی): پس آخرش این بود. آخرِ سگ کشی. / عیوض: گریه می کنی گلرخ خانم؟ اعتناش نکن. / گلرخ: آره عیوض طول میکشه، ولی خوب میشه.


وقتی همه خوابیم

«وقتی همه خوابیم» محصول سال ۸۷ جدیدترین فیلم بهرام بیضایی پس از هشت سال است که به مسائل پشت صحنه سینمای ایران می‌پردازد. این فیلم در فیلم همچنین ورود طنز را به آثار این فیلمساز ثبت می‌کند که خاص وی است. مژده شمسایی، علیرضا جلالی‌تبار، مجید مظفری، شقایق فراهانی، هدایت هاشمی و حسام نواب‌صفوی بازیگران این فیلم هستند.

فیلم «وقتی همه خوابیم» در بیست و هفتمین جشنواره فجر سیمرغ بلورین بهترین فیلم از نگاه مخاطبان در بخش بین‌الملل، سیمرغ بلورین بهترین تدوین و همچنین طراحی صحنه و لباس و چهره‌پردازی را از بخش مسابقه سینمای ایران (سودای سیمرغ) دریافت کرد.

 نگاهی گذرا به کارنامه بهرام بیضایی به مناسبت تولد ۷۹ سالگی‌اش
دیالوگ ماندگار از فیلم:

زندان بان (حسن پور شیرازی): نجات شکوندی مرخص. اسباب ها جمع، چیزی جا گذاشتی مسئولیت خودت. شنیدی نجات شکوندی؟ تکرار کن. / شکوندی (علیرضا جلالی تبار):مسئولیت خودم. / زندان بان: که چی؟ / نجات شکوندی:چیزی جا نذارم. / زندان بان: چیزی جا نمیذاری. / نجات شکوندی: چیزی جا نمیذارم. / زندان بان: از خریت، من جای تو بودم چیزی از اینجا با خودم نمی بردم.نجات شکوندی! یه عکس زده بودی سینه تیفال؟! / نجات شکوندی: زنم. / زندان بان: بذار باشه!

کارگردان‌هایی که اسم فیلم را کپی کردند!

 نامگذاری فیلم‌های سینمایی از هیچ قانونی پیروی نمی‌کند، در حقیقت هرچه به ذهن نویسنده یا کارگردان برسد می‌تواند به عنوان نام فیلم انتخاب و ثبت شود، معمولا هم کسی بررسی نمی‌کند که این اسم چقدر با محتوای فیلمی که در حال ساخت است، سازگاری دارد، در حالت کلی تنها خط قرمزی که برای نامگذاری فیلم‌ها وجود دارد، این است که از عبارات خلاف عرف جامعه استفاده نکنند و در سایر موراد همه‌چیز آزاد است، از همین رو ممکن است نام برخی فیلم‌ها تکراری شوند که شاید با اضافه و کم کردن پسوندهایی بتوان آن را تغییر داد. اما در این میان هم‌نامی فیلم‌های داخلی با خارجی از مواردی است که به جز فیلم‌بین‌های داخلی که اتفاقا کارگردان‌ها هم از این دسته هستند، کسی از این شباهت نام با خبر نمی‌شود.

دلیل نوشتن این گزارش هم اسم عجیب و متفاوت «اعترافات ذهن خطرناک من» بود. هومن سیدی سال ۹۳ (۲۰۱۵) با این فیلم در جشنواره فیلم فجر حضور داشت و البته اسم فیلم ترکیب متفاوت و قابل توجهی هم داشت، اما جرج کلونی در سال ۲۰۰۲ فیلمی دقیقا با همین نام را کارگردانی کرده بود! این شباهت نام دو فیلم باعث شد شراغ دیگر آثار سینمای ایران برویم که فارغ از محتوا کدامشان نام‌هایی مشابه موارد خارجی دارند!

یک روز به‌خصوص

 کارگردان‌هایی که اسم فیلم را کپی کردند!
همایون اسعدیان «یک روز به‌خصوص» را سال ۹۴ (۲۰۱۷) به سینمای ایران آورد! فیلمی با ژانری اجتماعی که در جشنواره چندان مورد توجه قرار نگرفت و در اکران هم با اینکه روی موضوع اهدای عضو صحبت می‌کردند، فیلم فروش چندانی نداشت.
اما در سال‌های ۱۹۷۷ و ۲۰۱۲ سینمای ایتالیا فیلم‌هایی با همین نام ساخته بود، اولی که سوفیا لورن هم در آن بازی می‌کرد، درباره روزی است که برای اولین بار هیتلر و موسیلینی با یکدیگر دیدار می‌کنند و به اتفاق‌هایی برای خانواده‌ای در همان روز می‌پردازد. دیگری درباره زن و مردی است که در رم زندگی می‌کنند و روز بخصوصشان روزی است که یکدیگر را برای اولین می‌بینند.

بر باد رفته

 کارگردان‌هایی که اسم فیلم را کپی کردند!
در این مورد احتمال به یاد آوردن نمونه داخلی سخت‌تر است. «بر باد رفته» که نام رمان معروفی از مارگارت میچل است، سال ۱۹۳۹ به کارگردانی ویکتور فلمینگ به درامی عاشقانه و اثرگذار تبدیل شد، فیلیم که جوایز بسیاری دریافت کرد و همچنان می‌تواند بیننده‌های امروزی سینما را جذب کند.
با این‌حال در ایران صدرا عبداللهی با کارگردانی، نویسندگی و تهیه‌کنندگی خودش، محمدرضا فروتن و نیکی کریمی را سال ۸۱ در فیلمی به همین نام جلوی دوربین برد. البته این فیلم در ابتدا «پیش از آنکه بگویم خداحافظ» نام داشت که شاید بهتر بود همان نام می‌ماند!

اگه می‌تونی، منو بگیر!

 کارگردان‌هایی که اسم فیلم را کپی کردند!
امیدواریم که شما هم این اسم را با فیلم استیون اسپیلبرگ به یاد بیاورید! فیلمی که تام هنکس و لئورناردو دی‌کاپریو در آن بازی می‌کردند و روایتی از زندگی فرانک ابیگنل یکی از بزرگترین جاعلان و کلاهبرداران امریکا بود که پلیس اف‌بی‌ای دنبال اوست و موفق به گرفتن او نمی‌شود!
این فیلم محصول سال ۲۰۰۲ بود، اما سال‌ها قبل در ۱۹۸۹ استفان سامرز هم فیلمی با همین نام را درباره بچه‌های مدرسه‌ای که مسابقه اتومبیل‌رانی در مدرسه راه‌ انداخته‌اند، ساخته بود. اما نمونه ایرانی آن اصلا قابل دفاع نیست! شاهد احمدلو «اگه می‌تونی منو بگیر» را با داستانی عجیب و غریب درباره خانواده‌ای سنتی ساخته بود، البته پوستر فیلم هم کپی نمونه اسپیلبرگ بود که فیلم اصلا خوب از کار در نیامد.

خشم و هیاهو

 کارگردان‌هایی که اسم فیلم را کپی کردند!
«خشم و هیاهو» کتابی است از ویلیام فاکنر که دو اقتباس سینمایی در سال‌های ۱۹۵۹ و ۲۰۱۴ از آن انجام شده است. اما «خشم و هیاهو» که در ایران ساخته شد، هیچ ارتباطی به به رمان و دیگر فیلم‌ها نداشت و بیشتر شبیه به روایتی از زندگی ناصر محمدخانی بود.

عصر یخبندان
 کارگردان‌هایی که اسم فیلم را کپی کردند!
مجموعه انیمیشن‌های «عصر یخبندان» را تقریبا همه ما دیده‌ایم و احتمالا هم با کاراکترهای بامزه و دوست‌داشتنی‌اش خاطره داریم. این انیمیشن‌ها از سال ۲۰۰۲ به بازار آمدند و تا همین سال قبل چهارمین قسمت آن وارد بازار شد.
اما در ایران مصطفی کیایی فیلم سینمایی «عصر یخبندان» را سال ۹۳ ساخته بود و دلیل نام‌گذاری فیلمش را هم روایت کنار هم ماندن خارپشت‌ها در عصر یخبندان دانسته بود که با وجود اینکه خارهایشان یکدیگر را زخمی می‌کند اما باز هم در کنار هم می‌مانند، البته عروسک کاراکتر عصر یخبندان هم نقشی مهم در فیلم دارد. آلمانی‌ها هم سال ۱۹۷۵ فیلمی با همین نام ساخته بودند.

می‌خواهم زنده بمانم!

 کارگردان‌هایی که اسم فیلم را کپی کردند!
سال ۱۹۵۸ رابرت وایز فیلمی با نام «می‌خواهم زنده بمانم!» ساخته بود که درباره یک فرد محکوم به اعدام بود، سال‌ها بعد و در سال ۷۳ ایرج قادری بعد از ۱۰ سال که فعالیتش در سینمای ایران ممنوع بود، فیلم سینمایی «می‌خواهم زنده بمانم» را با بازی فرامز قریبیان و فاطمه گودرزی ساخت که فیلم در همان سال پرفروش‌ترین اثر سال شد.

ماجرای نیمروز

 کارگردان‌هایی که اسم فیلم را کپی کردند!
با توجه به اتفاق‌های سینمایی یک سال گذشته، خیلی از ما نام «ماجرای نیمروز» را شنیده‌ایم و دیگر کمتر کسی یاد فیلم خارجی آن می‌افتد.
«ماجرای نیمروز» در سال ۱۹۵۲ ساخته شده و گری کوپر بازیگر نقش اول آن بود که داتان مارشال شهر بود که با وجود مخالفت‌هایی که وجود داشت، می‌خواست با در نیمه روز با رهبر یکی از گروه‌های مرگبار روبرو شود. در نمونه ایرانی که به کارگردانی محمدحسین مهدویان ساخته شده بود و در جشنواره فیلم فجر هم بسیار مورد توجه قرار گرفت، ماجرای ترورهای سال ۶۰ در ایران و اتفاقات بعد از عزل ابوالحسن بنی‌صدر را روایت می‌کرد.

۱۳

 کارگردان‌هایی که اسم فیلم را کپی کردند!
به نظر می‌رسد حضور هومن سیدی در لیست تمام نمی‌شود تا همه فیلم‌هایش اینجا جمع شوند! «سیزده» فیلمی به کارگردانی هومن سیدی و محصول سال ۹۲ است، فیلم درباره نوجوانی ۱۳ ساله است که با پدر و مادری در آستانه طلاق زندگی می‌کند و این اتفاق‌ها زندگی‌اش را تحت شعاع قرار داده‌اند. اما در نمونه خارجی روایتی از مرد جوانی را می‌بینیم که با دزدی هویت یک فرد مرده درگیر ماجراهای متفاوتی می‌شود.

بادیگارد

 کارگردان‌هایی که اسم فیلم را کپی کردند!
این کلمه به خودی خود خارجی است و استفاده از آن در فیلم‌های خارجی زیادی دیده می‌شود. اما ابراهیم حاتمی‌کیا سال ۹۴ فیلمی درباره بادیگاردی ساخت که وظیفه محافظت از مقامات بلندپایه کشور را بر عهده دارد. در نمونه خارجی آن که محصول ۱۹۹۲ است، میک جیکسون فیلم را کارگردانی کرده و کوین کاستنرو ویتنی هیوستون در آن بازی می‌کنند. داستان هم درباره یک سوپراستار موسیقی است که تهدید به مرگ شده و به بادیگارد نیاز دارد.

ما فرشته نیستیم

 کارگردان‌هایی که اسم فیلم را کپی کردند!
در این مورد سه نمونه خارجی و یک نمونه داخلی داریم! سریال «ما فرشته نیستیم» به نویسندگی و کارگردانی فلورا سام در نوروز سال ۹۳ از شبکه تهران پخش شده بود، اما سه فیلم محصول سال ای ۱۹۵۵، ۱۹۷۵ و ۱۹۸۹ با این نام وجود دارد که احتمالا خیلی از ما آخری آن با بازی رابرت دنیرو و شان پن را به یاد می‌آوریم که دو زندانی فراری بود و در لباس کشیش‌ها خودشان را جا زدند.

چشمان سیاه

 کارگردان‌هایی که اسم فیلم را کپی کردند!
در سال ۱۹۸۷ فیلم «چشمان سیاه» داستان یک کشتی در اوایل قرن بیستم را روایت می‌کند که یک ایتالیایی داستان عشقش را برای یک فرد روسی تعریف می‌کند. در سال ۸۱ ایرج قدری داستان علاقه‌مندی دو همکلاسی به یکدیگر  را می‌گوید که دختر به علت مشکل چشم از دانشگاه رفتن منصرف می‌شود.

شب‌های روشن

 کارگردان‌هایی که اسم فیلم را کپی کردند!
این فیلم هم در نمونه داخلی و خارجی اقتباسی از کتاب فئودور داستایوفسکی با همین نام است. فرزاد موتمن سال ۸۱ فیلم را بازی بازی مهدی احمدی و هانیه توسلی و با تغییرهایی در برخی  از بخش‌ها، آن را ساخته بود. مرد این‌بار استاد دانشگاه بود و در انتها هم دختر به معشوق خود می‌رسد. اما در نمونه ایتالیایی که محصول سال ۱۹۵۷ است، روایت اتفاق‌ها مانند کتاب رخ می دهد.

به نام پدر

 کارگردان‌هایی که اسم فیلم را کپی کردند!
با این نام سه فیلم در دنیا وجود دارد! دو نمونه آن خارجی و یک نمونه آن داخلی است که ابراهیم حاتمی‌کیا آن را در سال ۸۴ ساخته بود که درباره دختری بود که در اردوی دانشجویی پایش روی مینی می‌رود که پدرش سی سال قبل کار گذاشته بود. سال ۱۹۷۱ فیلمی با همین نام در دانمارک ساخته شده، اما نمونه معروف آن «به نام پدر» به کارگردانی جیم شریدان است که در سال ۱۹۹۳ نامزد دریافت هفت جایزه اسکار شده بود.

نمونه‌های خلاقانه!

 کارگردان‌هایی که اسم فیلم را کپی کردند!
«بعد از ظهر سگی» در اسم خارجی به «بعد از ظهر نحس» هم ترجمه می‌شود، با این‌حال برای ما همان «بعد از ظهر سگی» است که سیدنی لومت در سال ۱۹۷۵ ساخته و آل پاچینو در آن بازی می‌کند. فیلم داستان یک دزدی از بانک را به تصویر می‌کشد. اما مصطفی کیایی با اضافه کردن یک «سگی» دیگر به انتهای این عبارت، نام یکی از فیلم‌هایش را «بعد از ظهر سگی‌سگی» گذاشته و اتفاقا پارودی هیجان‌انگیزی هم شده است.

یکی دیگر از این سبک فیلم‌ها «خوب، بد، جلف» به کارگردانی پیمان قاسم‌خانی است که به وضوح یادآور فیلم «خوب، بد، زشت» با بازی کلینت ایستود است، فیلمی محصول سال ۱۹۶۶.

 کارگردان‌هایی که اسم فیلم را کپی کردند!
نمونه دیگری که در این بخش قرار می‌گیرد، فیلم سینمایی «مومیایی ۳» به کارگردانی محمد رضا هنرمند است که اتفاقا هم فیلم خوبی در حوزه طنز محسوب می‌شود، این فیلم محصول سال ۷۸ است.« مومیایی۱» و« مومیایی۲»فیلم های خارجی ترسناکی هستند که «مومیایی۳» در ایران  بعد از آن ساخته شد.​
کارگردان‌هایی که اسم فیلم را کپی کردند!

فیلم بیدار شو آرزو ، پس از ۱۳ سال اکران می‌شود

فیلم سینمایی «بیدار شو آرزو» با موضوع زلزله بم ساخته کیانوش عیاری از ۲۵ آذرماه اکران خود را در سینماهای هنر و تجربه آغاز خواهد کرد.
این فیلم در سال ۱۳۸۳ با موضوع زلزله مهیب در شهر بم تولید شده، ولی تاکنون فرصت اکران پیدا نکرده است و طبق برنامه‌ریزی‌های صورت گرفته با مشارکت بنیاد سینمایی فارابی از روز شنبه ۲۵ آذرماه در سینماهای «هنر و تجربه» اکران خود را آغاز می‌کند.
مراسم افتتاحیه فیلم سینمایی «بیدار شو آرزو» نیز روز شنبه ۲۵ آذرماه با حضور چهره‌های فرهنگی و هنری در موزه سینما برگزار خواهد شد.
داستان فیلم «بیدارشو آرزو» زندگی آموزگار جوان روستایی در حاشیه شهر بم را روایت می‌کند که پس از بیرون آمدن از زیر آوار، پی می‌برد همکارش جان سپرده است، او به سوی شهر راه می‌افتد تا برای اهالی کمک بیاورد.
 پس از ۱۳ سال اکران می‌شود
اما با رسیدن به شهر ناباورانه درمی‌یابد که فاجعه اصلی در آنجا روی داده و از هر گوشه و کناری فریاد شیون و زاری و درخواست کمک بلند است؛ وی در بیمارستان ویران و پر از مجروح و کشته به روحانی برمی خورد و به توصیه و راهنمایی او به گورستان شهر رفته و به کار غسل دادن زن‌ها و دفن آن‌ها می‌پردازد.
مردی زندانی که در اثر ویرانی زندان خود را به شهر رسانده، برای غسل دادن زن، مادر و فرزندش «آرزو» از او کمک می‌خواهد.
بهناز جعفری، مهران رجبی، مهدی جعفری، محمدحسین اکبری، احسان رضوانی، سحر سالاری و زینب زمانی بازیگران فیلم سینمایی «بیدار شو آرزو» هستند.
دیگر عوامل این فیلم عبارتند از: نویسنده، تهیه کننده و کارگردان: کیانوش عیاری، موسیقی: امید رئیس دانا، مدیر فیلمبرداری: منصور آذرگل، تدوین: کیانوش عیاری.

«محدث حیرت» بازیگر فیلم «ائو»: حق نداشتیم فارسی حرف بزنیم

فیلم «ائو» (خانه) یکی از فیلم های جشنواره سال گذشته بود که با استقبال زیادی از سوی منتقدان رو به رو شد. فیلم به زبان ترکی ساخته شده و مخاطبان فارسی باید آن را با زیرنویس فارسی ببینند. اصغر یوسفی نژاد، برای نقش اصلی اولین فیلم بلند سینمایی اش، از یک بازیگر تازه کار دعوت به همکاری کرد. محدث حیرت با این که پیش از بازی در ائو، تجربه کار تصویر نداشت اما بازی تحسین برانگیزی از خود به نمایش گذاشت. بازی او کنار رامین ریاضی، به اندازه ای طبیعی به نظر می رسید که هیچ کس فکرش را نمی کرد این بازیگر تازه کار است و اولین فیلمش را تجربه می کند. گفت و گوی ما با این بازیگر دهه هفتادی را بخوانید.

اطلاعات فوری

محدث حیرت
•    برای چه سراغش رفتیم: به خاطر بازی متفاوتش در فیلم ائو
•    چند سال دارد؟ دهه هفتادی است و سال ۷۴ به دنیا آمده و الان ۲۲ سال سن دارد.
•    سابقه بازی قبل از ائو: حیرت در زمان بازی در فیلم ائو دانشجو بوده و فقط در چند نمایش دانشجویی حضور داشته.
•    فعالیت بعدی: این بازیگر در حال حاضر مشغول بازی در فیلم «پاسیو» به کارگردانی مریم بحر العلومی است.
بازیگر فیلم ائو: به خودم امیدوار شدم
آن طور که شنیده ایم اصالتا تبریزی هستی و بازیگری را هم در همان شهر شروع کردی. طبیعتا این مسئله برای موفقیت در این فیلم به کمکت آمده.
من دیپلم نمایش دارم اما تا قبل از فیلم ائو شناخته شده نبودم. در تبریز زندگی می کنم و در دانشگاه نبی اکرم، رشته تئاتر حرفه ای خوانده ام. در دوره دانشگاه سه کار خوب روی صحنه بردیم و زمانی که با آقای یوسفی نژاد آشنا شدم، در موسسه شکلک رامین ریاضی (بازیگر نقش مجید در فیلم ائو) تمرین می کردم.

زمانی برای بازی در فیلم ائو انتخاب شدی که هیچ تجربه کار تصویر نداشتی. با هیچ کارگردان دیگری هم برای فیلم سینمایی همکاری نکرده بودی. یوسفی نژاد از جمله کارگردان هایی است که برای انتخاب بازیگر و تمرین ها شیوه خاص خودش را دارد. چطور با انتخاب شدن با شیوه کنار آمدی؟

شیوه تست زدن آقای یوسفی نژاد این طور بود که یک متن می دادند و می گفتند از روی آن بخوان من آن موقع به خواندن زبان فارسی مسلط بودم اما فیلمنامه را که گذاشتند جلویم، تازه فهمیدم به زبان ترکی است.

خواندن از روی یک متن ترکی خیلی سخت است؟

ما تجربه خواندن اشعار حیدربابا را به زبان ترکی در مدرسه داشتیم و برای همین کمی خواندن برایم ساده تر بود ولی می ترسیدم نتوانم از پس آن بربیایم. وقتی دیدم فیلمنامه به زبانی است که خودمان داریم توی تبریز صحبت می کنیم، برایم راحت تر شد. شروع کردم به خواندن. بعد دیدم آقای یوسفی نژاد دارند تشویقم می کنند. او گفت چقدر خوب و بدون تپق خواندی. بعد از آن هم فیلمنامه را داد دستم و گفت با شما تماس می گیریم. وقتی از اتاق تست خارج شدم، دوستانم گفتند تو اولین نفری بودی که فیلمنامه را به دستت دادند، پس حتما قبول شدی.

غیر از اشعار ترکی حیدربابا اصولا پیش آمده بود که متنی را به زبان ترکی بخوانی؟

ما آذری ها در مدارس و دانشگاه ها باید به زبان فارسی صحبت کنیم و هیچ کتابی نداریم که به زبان ترکی باشد ولی یک وقت هایی کتاب هایی مثل حیدربابا هستند که برایمان تدریس می کنند و ما می فهمیم به زبان ترکی چطور خوانده می شود، مثلا وقتی برای هم پیامک می فرستیم به زبان ترکی است.
بازیگر فیلم ائو: به خودم امیدوار شدم
پس با یک بار نگاه کردن روی یک متن ترکی می توانی منظور نویسنده را راحت بفهمی؟
یک فرقی دارد. متنی که ما داریم داخل پیامک برای دوستانمان می فرستیم چیز است که از قبل می شناسیم و تصویری از آن در ذهن مان مانده. به راحتی می توانیم آن را بخوانیم اما وقتی جمله ها داخل یک متن باشد که تصوری از آن نداریم، یک مقدار سخت است.
شیوه تمرین ها چطور بود؟ ما با فیلمی رو به رو هستیم که از جنس زندگی است. انگار داخل یک خانه دوربین کار گذاشته شده و همه چیز به طبیعی ترین شکل ممکن پیش می رود. طبیعتا برای رسیدن به این نقطه تمرین خیلی زیادی لازم بوده.
بعد از دورخوانی، لوکیشن یک هفته در اختیار ما بود. از آن جا که همه مان تئاتری بودیم عادت کرده بودیم، موقعیت ها را حتما زندگی کنیم؛ یعنی هیچ کاتی نداشتیم، مثل تئاتر تمرین می کردیم. آقای یوسفی نژاد بعضی را تایید می کرد و بعضی را نه. بعد آن هایی را که تایید می شود، اتود می زدیم و یک جوری اتود می زدیم که انگار داریم زندگی می کنیم. در طول تمرین واقعا گریه می کردیم و این طور نبود که حس گریه  کردن داشته باشیم. یکی پدرش را در ذهن خودش می کشت، یکی مادرش را می کشت و… این طوری بود که به میزانسن های طبیعی می رسیدیم. زمانی که دوربین به کار اضافه شد، دیگر می دانست باید چه کار کند. چیزی را که قبلا دیده بود دنبال می کرد.

حساسیت ها زمان دورخوانی هم وجود داشت؟

بله، آقای یوسفی نژاد یک مثلث تشکیل داده بودند. از من، مجید و فردی که می خواهد جنازه را ببرد دانشگاه. اول با من کار می شد و بعد آن دو نفر اضافه می شدند. این مثلث رفته رفته چندضعلی میش د و آدم های دیگر هم به آن اضافه می شدند. خیلی وقت ها این تمرین ها آن قدر واقعی بود که وقتی داخل اتاق تمرین می کردیم، آن هایی که داشتند رد می شدند، می آمدند در می زدند، ببینند واقعا دعوا شده یا نه که اگر دعوایی هست، کمک کنند. واقعا باور می کردند ما داریم دعوا می کنیم. آقای یوسفی نژاد طوری با ما تمرین می کردند که بازیگران جدیدی که اضافه می شدند، فکر می کردند این ها جزء فیلمنامه نیست و ما واقعا داریم با هم بحث می کنیم.

در کلاس های رامین ریاضی تمرین می کردی و طبیعتا با هم رابطه استاد و شاگردی داشتید. سخت نبود بخواهی رو به روی او بازی کنی؟

من به رامین ریاضی می گفتم استاد اما هیچ وقت در واقعیت استاد من نبود. فقط چون سنشان از من بالاتر بود، استاد صدایشان می کردم. یک چیز جالب هم بگویم در سکانس های عشق و عاشقی که مجید می خواهد به سایه بگوید که عاشقت بودم، من به شدت خجالت می کشیدم. به هر حال آقای ریاضی داخل تبریز خیلی شناخته شده است و در تئاتر جایگاه خیلی بالایی دارد. تا حالا چند سریال هم بازی کرده. ولی بعد از تمرین ها، موقع فیلمبرداری دیگر خجالت فراموشم شد.

در این فیلم ها که تا این حد پرتنش است و بازیگران پشت سر هم دیالوگ می گویند، ممکن است وسطش پای بداهه هم به میان بیاید. چنین اتفاقی هم افتاد؟

آقای یوسفی نژاد گفته بودند که همه چیز در بستر فیلمنامه باید جلو برود، بداهه گویی نباید داشته باشیم. می دانید که فیلمنامه با دیالوگ ها ساخته شده. تا آن جا که من فهمیدم آقای یوسفی نژاد می گفت من با دیالوگ ها فیلمنامه را ساختم؛ دیالوگ هایی که داخل فیلم گفته می شود، در تبریز خیلی مشهورند. ضرب المثل ها و لحن ها خیلی مشهورند. برای همین برایشان خیلی مهم بود که همه چیز براساس فیلمنامه جلو برود اما زمانی که وارد لوکیشن شدیم، یک جاهایی واقعا یادمان می رفت اصل دیالوگ ها چه بود. بعضی وقت ها بداهه هم می گفتیم. آقای یوسفی نژاد خیلی وقت ها تایید می کردند و تمام می شد اما اگر تایید نمی شد، مجبور بودیم دوباره از اول بر طبق فیلمنامه جلو برویم.
 بازیگر فیلم ائو: به خودم امیدوار شدم
از آن جا که در تبریز بزرگ شده ای، طبیعتا بارها در مراسم ختم و رسوم مردم تبریز در این مناسبت ها شرکت کرده ای. آشنایی با این مراسم چقدر کمک کرد که بتوانی خوب در این فضا قرار بگیری؟
خیلی زیاد. وقتی یکی از فامیل یا آشنایان ما فوت می کند، جمع های زنانه ای که برای مراسم ختم شکل می گیرد، دقیقا مشابه همان چیزی است که در فیلم می بینید. این که یکی دختری را برای پسرش می پسندد، آن یکی می خواهد لباس ها و جواهراتش را نشان دیگران بدهد یا این که برای خودنمایی کمک کند و… آن قدر همه چیز واقعی به نظر می رسید که به آقای یوسفی نژاد می گفتم واقعا انگار شما توی تمام این مراسم زنانه بوده اید که آن قدر دقیق ترسیم شان کرده اید.

زمانی که مشغول بازی در ائو بودی فکر می کردی اثری که به زبان ترکی ساخته شده و فقط زیرنویس فارسی دارد یک مرتبه به جشنواره فجر راه پیدا کند و این همه مورد توجه قرار بگیرد؟

اصلا فکر نمی کردم. به همه می گویم اگر فکر می کردم فیلم به فجر راه پیدا می کند و بعد اکران عمومی می شود، بهتر بازی می کردم.

الان فکر می کنی خوب بازی نکردی؟

همه بازیگران بعد از دیدن فیلمشان می گویند این فیلم خوب من نبود. اولین باری که من و آقای ریاضی رفتیم فیلم را روی پرده ببینیم، می گفتیم که بازی همدیگر را دوست نداریم ولی دوست و آشنا معتقد بودند که بهترین بازی محدث حیرت بوده. اما زیاد به دل خود من ننشسته. فکر می کردم باید خیلی بهتر بازی می کردم. وقتی در جشنواره بین بازیگران بزرگی مثل لیلا حاتمی، ثریا قاسمی، الناز شاکردوست و… نامزد شدم، به خودم امیدوار شدم.

تسلط به زبان و لهجه ترکی باعث نمی شود پیشنهادهایت کمتر شود؟

نه، اتفاقا این مسئله تبدیل به یک برگ برنده شده. بازیگری که هم ترکی و هم فارسی بداند، خیلی به دردشان می خورد. نیازی ندارد به بازیگر یاد بدهند چطور ترکی حرف بزند. در همین فیلم هم یک جاهایی فارسی صحبت می کنم.

درباره فیلم جدید

معمولا فیلمنامه ها برایم مهم است. الان هم «پاسیو» را به خاطر فیلمنامه اش دوست دارم. نقشی که دارم، خیلی متفاوت از شخصیت خودم است. این فیلمنامه واقعا به دلم نشسته که الان از تبریز آمده ام و این جا هستم. ائو برای من رزومه خوبی بود و الان فکر هم فکر می کنم خیلی خوب است که دو سال پشت سر هم در فجر باشم. به نظرم آینده خوبی داشته باشم.
بازیگر فیلم ائو: به خودم امیدوار شدم
محدث حیرت از فاصله گرفتن بچه های نسل جدید تبریز از زبان ترکی اصیل و تلاش او برای صحبت به آن زبان می گوید:
حق نداشتیم فارسی حرف بزنیم
محدث حیرت اصالتا تبریزی است و طبیعتا انتظار می رود تا بیست و دو سالگی کاملا به صحبت با زبان ترکی تسلط داشته باشد اما زمان اکران فیلم در جشنواره فیلم فجر، در مصاحبه ای گفته بود که زیاد به زبان ترکی تسلط نداشته و مجبور شده دو سه ماه تمرین کند تا بتواند به زبان ترکی مسلط شود. در این باره با او گپ زدیم و پرسیدیم مگر می شود کسی در تبریز زندگی کند و به زبان ترکی مسلط نباشد؟ توضیحات جالب حیرت را در این باره بخوانید.

زبان متفاوت نسل جدید

این که در مصاحبه گفته بودم به زبان ترکی تسلط نداشتم، منظورم تسلط روی زبان قدیمی ترکی بود. بگذارید این طوری توضیح دهم که من مثلا اعداد ترکی را زیاد خوب نمی دانم یا ضرب المثل های ترکی را زیاد نمی شناسم. این مسئله مختص به شخص من نیست. بچه های نسل جدید که در شهرهای ترک زبان زندگی می کنند، چندان مشابه پدران و مادران شان صحبت نمی کنند. ما بچه های این نسل هستیم و خیلی از کلماتمان را از فارسی گرفته ایم؛ مثلا در قدیم به آینه چیز دیگری می گفتیم اما الان که زبان فارسی وارد زبان ما شده، در روزمره هم مثل فارس ها می گوییم آینه. درواقع آن زبان ترکی که ما جوان ها صحبت می کنیم با زبان افراد مسن تر متفاوت است.

فیلمنامه ای بدون یک کلمه فارسی

در فیلمنامه فیلم ائو، تمام جملات به زبان ترکی قدیمی نوشته شده بود و هیچ کلمه فارس داخل آن وجود نداشت، این کمی برایم مشکل بود. ضرب المثل های ترکی را نشنیده بودم یا سخت می توانستم لحن شان را ادا کنم. برای همین سه ماه با من تمرین شد که بتوانم روی این لحن مسلط شوم.

فارسی ممنوع

از روزی که وارد تمرین های فیلم ائو شدم، آقای یوسفی نژاد گفتند محدث زبان فارسی را خط بزن تا بتوانی به این زبان تسلط پیدا کنی. داخل لوکیشن و بیرون هم وقتی به هم پیغام می دادیم، همه ترکی بود، فارسی حرف زدن کلا ممنوع بود.

•  ائو فیلم پرتنشی است که در هر لحظه مخاطب با یک بحران و دعوا رو به رو می شود؛ صحنه هایی که به گفته محدث حیرت یک قدم تا رسیدن به مرحله واقعی شدن فاصله داشت.

•  اصغر یوسفی نژاد از همکاران مطبوعاتی خودمان است که سال ها در مجله فیلم قلم زده، او با ساخت فیلم ائو هم خودش و هم محدث حیرت را در سینما تثبیت کرد.