بایگانی دسته بندی ها: سینما

درد دل های «اسدلله یکتا»، غریب آشنایی که دلش را شکستند

وقتی چند هفته پیش در جشن خانه‌ سینما از او به‌عنوان یک پیشکسوت سینماتقدیر نشد، همایش را با چشم گریان ترک کرد. بعد از این اتفاق تصمیم گرفتیم که خودمان دست به کار شویم. همین شد که در تحریریه‌ کوچک‌مان به قدر وسع خودمان، برایش بزرگداشت برگزار کردیم؛ کیک خریدیم و با او عکس انداختیم. او با تمام بچه‌های تحریریه به گپ و گفت پرداخت و از خاطرات شیرین و دور خود گفت.
آری، از اسدا… یکتا سخن می گویم؛ غریبه آشنایی برای مسئولان این سینمای بی رحم که دلش را شکاندند و اشک را بر چشمانش سرازیر کردند. از پیرمردی که سال‌های عمرش را در راه یگانه معشوقش؛ یعنی سینما صرف کرده است. یکتا؛ مردی که شب و روزش خاطرات کوچه پس کوچه‌های لاله زار است، هنوز قبر فردین با دستان او شسته می شود و هنوز گمان می کند که سینمای ایران، عاری از هر گونه غل و غش است.
خواسته من احتر ام به قدیمی‌های سینمای ایر ان است
این را برای کسانی می‌نویسم که خود را پشت ژست‌های روشنفکرانه پنهان می‌کنند و تقدیر را تنها برای هنر متعالی می‌دانند و چندان برای‌شان اهمیت ندارد که یک انسان که شاید راه را برای ادامه مسیر دیگران باز کرده است، در گوشه‌ای از این دنیا در محنت به سر می‌برد.
اگر در اردیبهشت سال۹۵، اسدا… یکتا با ما به گفت و گو نمی‌پرداخت و اگر امروز در این تحریریه از او تجلیل نمی‌شد، شاید اکنون مانند خیل بسیار کسانی که در سکوت و ناامیدی جان می‌دهند، از دست می‌رفت و سکان داران سینما با بادی در گلو، محبت می کردند و برایش فاتحه‌ای می‌خواندند! همچنین شاید برخی سینماگرهایی که این چندروز دنیا بر وفق مرادشان می چرخد، با سیگاری بر گوشه لب، شأن‌شان را اجل از سخن گفتن از یکتایی می دانستند که سال ها رنج این سینما را متحمل شده است. بگذریم از هنر.
حرمت، کرامت و جان یک انسان ایجاب می‌کند که دلش شکسته نشود، در فقر زندگی نکند و روزگار بر او سخت نگیرد. شاید این مفاهیم رنگ و بویی از شعارزندگی و کهنگی را با خود به همراه داشته باشد اما ای کاش دست‌کم شعارش داده شود. در حاشیه این بزرگداشت صمیمی و بی تکلف، با اسدا… یکتا یک بار دیگر به گفت و گو نشستیم تا حال این روزهایش را جویا شویم.

روزگار اسدا… یکتا با فراز و نشیب‌های بسیاری همراه بوده است. در دوره‌ای شما با مشکلات مالی شدیدی رو به رو شدید اما به نظر می‌رسد که اکنون روزگارتان بهتر شده است و در آرامش بیشتری زندگی می‌کنید. قدری از حال امروزتان بگویید.

بله درست است. روزگار بر من سخت گرفت. هیچ وقت آن روزهای تلخ و مشقت بار را فراموش نمی کنم. تنگدستی از یک‌سو و زخم زبان های دوستان و همکاران از سوی دیگر، رنج عظیمی بر دوش من گذاشته بود. برخی با طعنه و کنایه یا با لحن ترحم آمیزی می گفتند که یکتا سیگار فروش شده است. شاید به گمان خودشان می خواستند برای من قدمی بردارند اما نمی دانستند که آبروی من را می برند. همان زمان نیز می گفتم که برای تامین معاش زن و بچه، فروختن سیگار هیچ ایرادی ندارد. می‌دانید که در جامعه امروز اگر راه هم بروید، باید پول خرج کنید. بدون پول ادامه زندگی میسر نیست.

من هیچ‌گاه حق کسی را نخوردم، از دیوار خانه کسی بالا نرفتم و با جان و دل برای آسایش خانواده‌ام کار کردم. وقتی عده‌ای مدام سیگار فروشی من را به رخم می‌کشیدند، غمگین می‌شدم. ناراحت می‌شدم که چرا یکی از آن ها نمی آید و بگوید برایت در سینما کاری مهیا کرده‌ام. اگر کسی از سر دلسوزی حرفی می‌زند، باید دست به کار شود. من پول را به هر نحوی به دست می‌آوردم اما نیاز آن روزهای من کار بود.
وقتی کسی به فکر معاش همکار قدیمی خود نبود، خودم دست به کار شدم و برای شادی خانواده ام فعالیت کردم. بله به قول شما آن روزهای سخت گذشت و اکنون به شکرانه خدا، وضعیتم بهتر است. کم و بیش کار پیشنهاد می شود اما همه می‌خواهند نسیه حساب کنند. می‌گویند آقای یکتا با ما کمتر حساب کن، پول نداریم. نمی‌دانم چرا هر کس به من می‌رسد پول ندارد؟ از ابتدای فعالیتم در سینما، همه می‌گفتند پول نداریم. این جمله مثل نوار ی تکراری آزارم می‌دهد.

این روزها در کارهای متعددی ایفای نقش کرده‌اید. از پیشنهادهای اخیر راضی هستید؟

خدا را شکر. من انسان طمع کاری نیستم و به روزی مقرری که خدا تعیین کرده است، راضی هستم. بعد از مصاحبه‌ای که با روزنامه قانون در اردیبهشت سال۹۵ داشتم، بسیاری از افراد یادشان آمد که اسدا…یکتایی نیز وجود دارد.

خیلی بازتاب خوبی داشت و آن مصاحبه در زندگی‌ام سبب خیری شد تا کارهای متعددی پیشنهاد شود. البته در روند کارهایی که به من پیشنهاد شد، مشکلاتی نیز به وجود آمد. اما به هر حال خوب و رضایت بخش بود. نخستین کاری که بعد از آن مصاحبه به من پیشنهاد شد، سریال «معمای‌شاه» به کارگردانی آقای ورزی بود. در ابتدا تصور کردم که از پس معمای شاه اوضاع مالی خوبی نصیبم خواهد شد اما واقعیت این‌طور نبود. برای گرفتن پول خیلی اذیت شدم. آن دوره با ازدواج پسرم مصادف شده بود و من به پول نیازداشتم.
درحقیقت بحث من تنها میزان پول نبود، مساله احتیاج زمانی من به دستمزد آن پروژه بود که بتوانم برای پسرم مراسم ازدواجی برپا کنم. چندبار به سازمان سینمایی مراجعه کردم و به طرح شکایت پرداختم که به نتیجه‌ای نرسید و در نهایت خداوند باعث شد که پولم را از این پروژه بگیرم. پس از آن، سر کار «گشت ارشاد۲»، به کارگردانی سعیدسهیلی رفتم. مشکل مالی در آن کار وجود نداشت اما نقش رسمی من، تبدیل به یک پلان بی‌مفهوم شد. بیش از این وارد این قضیه نمی‌شوم زیرا نمی‌خواهم در خانواده سینما تفرقه افکنی کنم. بعد از گشت ارشاد، افتخار همکاری با سامان مقدم را داشتم.
سامان در سکانس فوق‌العاده‌ای از «نهنگ عنبر۲»، پیوندی میان پیشکسوتان و جوانان سینمای ایران برقرار کرد. آن بازی در آن سکانس یکی از شیرین‌ترین خاطرات کاری طول زندگی من است و خوشحالم که در یکی از محترم‌ترین کارهای سینمایی ایفای نقش کردم که نتیجه‌اش نیز با استقبال بی‌نظیر مخاطبان همراه شد.
سامان مقدم همیشه می‌گوید قدیمی ها برکت کار من هستند. با افتخار در سریال «دیوار‌به‌دیوار» نیز با آقای مقدم همکاری کردم. سپس کار «دارکوب» به کارگردانی بهروز شعیبی عزیز را انجام دادم. فیلم برجسته‌ای که هنوز اکران نشده است. بهروز از بچه‌های فوق‌العاده سینمای ایران است که آینده بسیار درخشانی خواهد داشت.
 خواسته من احتر ام به قدیمی‌های سینمای ایر ان است
بعد از دارکوب قرارداد فیلمی به نام دخمه را امضا کردم اما بعد از جلسه اول فیلمبرداری و دریافت قسط اول کار، دیگر با من تماس نگرفتند. همه این ها گذشت تا از دفتر آقای جیرانی با من تماس گرفتند و پیشنهاد کار در فیلم «خفه‌گی» را ارائه دادند. به دفتر استاد جیرانی مراجعه کردم و تمام توافق‌های مرتبط را به صورت شفاهی انجام دادیم. فردای آن روز، حضور من در فیلم آقای‌جیرانی بازتاب گسترده‌ای در فضای مجازی داشت.
خفه‌گی کلید خورد اما روز فیلمبرداری با من تماس نگرفتند. حتی در سایت‌های مختلف نیز اسم من جزو بازیگران این فیلم نوشته شده است. حتی بازی در این فیلم در سابقه کاری من ثبت شده است اما گویا عوامل فیلم، تمایلی به همکاری با من نداشتد. گله‌ای از آقای جیرانی عزیز ندارم زیرا هر گونه همکاری با ایشان افتخار بزرگی محسوب می‌شود. بی‌مهری دیگری که در حق من رخ داد، بازی در فیلم« مصادره» به کارگردانی مهران‌احمدی بود. سه هفته پیش با من تماس گرفتند و به دفتر مهران رفتم.
صحبت‌های مالی انجام شد و حتی تاریخ ارائه پاسپورت برای ضبط سکانس‌های خارج از کشور نیز اعلام شد اما ناگهان هیچ یک از عوامل فیلم پاسخ تلفنم را ندادند و خبردار شدم که همه از کشور خارج شده‌اند. در آن فیلم نیز قرارداد ما شفاهی بود و شایدبه دلیل مسائل مالی تمایل به همکاری نداشتند. در نهایت با آقای مصطفی کیایی فیلم «چهارراه‌استانبول» را در کنار بهرام رادان و محسن کیایی کار کردم. امروز هم یک جلسه کاری دارم که امیدوارم با نتیجه مثبت همراه شود.

آنچه از صحبت‌های شما می‌توان نتیجه گرفت، این است که کارتان به نسبت رو به راه شده است. قدری کلی‌تر صحبت کنیم. موضوع مهمی که این روزها پیشکسوتان سینما از آن گلایه دارند، رعایت نشدن حقوق سینمایی‌شان است. به نحوی که سازمان‌های متولی، اعم از وزارت فرهنگ و ارشاد، سازمان سینمایی و خانه سینما معاش دوران بازنشستگی فعالان عرصه سینما را تامین نمی کنند. موضوعی که درکشورهای دیگر از جمله هند و کشورهای غربی به شدت مورد توجه است. نظر شما در این خصوص چیست؟

سینما، بی‌پناه‌ترین عرصه هنری است. به یاد دارم که چندی پیش در مراسمی می‌گفتند اگر پیشکسوتی کار ندارد، به کم سوادی او باز می‌گردد. به نظر من پیشکسوت به کسی می گویند که عمرش را فدای یک حرفه مشخص کرده و در زمان اوجش، خوش درخشیده و راه را برای نسل‌های آینده باز کرده باشد. شخصی که اکنون سکان اداره هنر این مملکت را به دست گرفته است، وظیفه دارد که چنین هنرمندانی را دریابد و به آن ها احترام بگذارد.

بگذارید پاسخ شما را با ذکر خاطره‌ای بدهم. وقتی من به فیلمبرداری فیلم «مرداد و لاله» به کارگردانی مرحوم صابررهبر در سال۱۳۴۳ رفتم، سکانسی را بازی کردم که در آن باید چندبار به صورت تند از تیرچراغ برقی بالا و پایین می‌رفتم. آن زمان مانند اکنون دوربین‌های رِد و تدوین‌های حرفه ای وجود نداشت که همه چیز را پوشش دهند. ۸۰درصد کار به عهده بازیگر بود. دومین باری که از تیر چراغ برق بالا رفتم، پایم سر خورد و چانه‌ام شکست که هنوز جای شکستگی اش بر صورتم باقی مانده است.
قرار بود وقتی از تیر به پایین می آیم، چرخی بزنم و یک دیالوگ را بگویم تا صحنه کات شود. از تیر به زمین افتادم و بدون اینکه رو به دوربین شوم، دیالوگ را گفتم. صابر رهبر عصبانی شد که چرا به سمت دوربین برنگشتی. وقتی کات اعلام شد و صورتم را چرخاندم، رهبر صورت خونین من را دید و گفت تو از چه کسی یادگرفته‌ای که در این سکانس نباید کات اعلام شود؟ پس اینکه می گویند دانش نداری سخن منصفانه‌ای نیست.
من در حد خودم، فوت و فن‌های بازیگری را بلد بودم و هستم. اصلا در آن دوران حرفه بازیگری چندان با تحصیلات آکادمیک همراه نبود. دانشگاه هنرهای زیبا در آن سال ها تاسیس شد و برخی سینماگران از جمله چنگیز‌جلیلوند در آن مشغول به تحصیل شدند. ورود من به سینما بر اساس شانس و اقبال نبود. شاید بتوان گفت که ورودم به عرصه تئاتر شانسی بود اما در مورد سینما هرگز این‌گونه نبوده است. روزی که عموی خود را از دست دادم، از سر بی‌حوصلگی در خیابان لاله زار به تماشای تئاتری نشستم. صاحب تئاتر از جسته کوچک من خوشش آمد و به بازی در تئاترش دعوتم کرد.
بعد از حدود سه ماه، نفر اول آن تئاتر به حساب می‌آمدم. صابر رهبر شنیده بود که بازیگری در این ابعاد بدنی، در تئاتری در لاله زار ایفای نقش می‌کند. روزی آمد و گفت که چرا فیلم سینمایی بازی نمی‌کنی؟ گفتم بلد نیستم. گفت تو که تئاتر را به این خوبی بازی می کنی، در سینما موفق خواهی شد. پس ورود من به عرصه سینما با بی‌دانشی و بر مبنای اقبال نبوده است. از این رو توقع دارم که مسئولان ذی ربط، من را به عنوان پیشکسوت سینما قلمداد کنند.

قدری از اتفاق چند شب پیش بگویید. چه اتفاقی افتاد که از شما به عنوان یک پیشکسوت تقدیر نشد؟ چه شد که با چشم گریان، مراسم را ترک کردید؟ درد دل شما از چه شخص یا نهادی است؟

چند روز گذشته با من تماس گرفتند و گفتند که روز سه شنبه برای تجلیل از پیشکسوتان بدلکاری به خانه سینما بیایید اما اطلاعات کافی را پیرامون چرایی دعوت من نگفتند. بعد از آن یکی دیگر از دوستان زنگ زد و گفت که اسم تو نیز در لیست ۱۵نفره وجود دارد. برداشت من این بود که قرار است برای ۱۵نفر از بدلکارهای سینمای ایران مراسم تجلیلی برگزار شود. وقتی وارد خانه سینما شدم، حتی برای ورود یا نشستن نیز با مشکل مواجه شدم.

به هر حال در میان جمعیت یک صندلی خالی پیدا کردم و نشستم. در طول مراسم متوجه شوم که از سه گروه ۶نفره تجلیل خواهد شد. یک گروه، عوامل خود خانه سینما بودند؛ کسانی که در این سال ها در خانه سینما زحمت کشیده اند.
گروه دیگر افرادی بودند که در عرصه بدلکاری کار کرده‌اند. از آن‌ها نیز تجلیل به عمل آمد و هیچ مشکلی وجود نداشت. چون هنوز ناراحتی برایم به وجود نیامده بود، در جلسه نشستم. تا آنکه گروه سوم متشکل از کسانی بودند، که به دلیل یک عمر فعالیت هنری از آن ها تجلیل می‌شد. باور کنید که تحت عناوینی چون ۳۰سال فعالیت در نقش های منفی، ۲۰سال فعالیت در نقش های مثبت و ۴۰سال فعالیت در نقش های مثبت و منفی کسانی را صدا می‌کردند و به آن ها جایزه می دادند.
 خواسته من احتر ام به قدیمی‌های سینمای ایر ان است
وقتی من در هیچ یک از این تقسیم بندی ها جا نداشتم، به شدت ناراحت شدم و همایش را با حال منقلبی ترک کردم. اگر بحث فعالیت هنری برای آقایان مطرح است، من عمرم بوی فعالیت هنری می‌دهد و در راه سینما هرآنچه داشتم از دست داده‌ام.
من ۹۸ فیلم فارسی بازی کرده‌ام اما بعد از تمام این سال‌ها به این نتیجه رسیده‌ام که پرکارترین‌ها، بی‌صداترین‌ها هستند. شاید در گوشه‌ای از کشور فردی زندگی کند که بیش از من عمرش را صرف هنر این مرزوبوم کرده باشد اما وقتی در خیابان راه می‌رود، هیچ‌کس او را نشناسد و به وی اعتنایی نکند. وا… که حق هنرمندان این کشور، برخورد قهری و سلبی آقایان نیست.

به نظرم اکنون شما حتی بیشتر از کار به احترام نیاز دارید. در گفت و گوی قبلی گفتید که سینما جنون فراموشی دارد. شاید از حیث مالی قدری شرایط برای‌تان بهتر شده باشد اما هنوز از بی‌توجهی رنج می‌برید. خواسته مشخص اسدا… یکتا از مسئولان و اهالی سینما چیست؟

خواسته من به‌طور حتم احترام است؛ احترام به خودم و تمام قدیمی‌های سینمای ایران. در مسیر که به روزنامه شما می‌آمدم، به این فکر کردم که در کنار دلخوری از مسئولان خانه سینما، برخی خبرگزاری‌ها نیز بر اساس سلیقه شخصی خودشان رفتار کردند.

بهتر است اگر اتفاقی برای یکی از اهالی سینما رخ می‌دهد، آن خبر فارغ از تمایلات شخصی پوشش داده شود. چون من اکنون ستاره سینمای ایران نیستم، نباید فراموش شوم. خانه‌سینما نظام‌مندی‌اش بی‌بندوبار است و از مسئولان این نهاد انتظاری نیست. انتظار من از رسانه هایی است که کارمندان‌شان جوان‌های بااستعداد و خلاق هستند. آن‌ها باید به فکر قدیمی‌ها باشند.

در پایان امیدوارم همیشه سلامت باشید و زندگی‌تان سرشار از رزق و روزی باشد. اگر نکته ای مانده است که نپرسیدم، بفرمایید.

در پایان به مخاطبان عزیز می‌گویم که سینما اخبار خوب نیز دارد. از جمله آن خبرهای خوب، به دنیا آمدن فرزندیکی از بازیگران عزیز سینماست که به او تبریک می‌گویم.

همچنین به تمام سینماگرهایی که موفقیت‌های بزرگی کسب می‌کنند، از اعماق جانم تبریک عرض می‌کنم. جا دارد یک تبریک ویژه به نوید محمدزاده عزیز بگویم که در این چندوقت با کسب جوایز درخشان بین‌المللی، دل مردم ایران را شاد کرد. نوید یکی از بااستعدادترین بازیگران ایران است و آینده روشنی برای او پیش‌بینی می‌کنم. پس من همین‌طور که به اتفاقات تلخ سینما واکنش نشان می‌دهم، روشنی‌های سینمای ایران را نیز می‌بینم.
اجازه می‌خواهم که از همین تریبون اعلام کنم که در سالروز تولدم، یعنی ۲۳آذر، جشنی را تحت عنوان «جشن خانواده پیشکسوتان» برگزار خواهم کرد و امیدوارم این جشن تا سال ها بعد نیز ادامه داشته باشد. سعی من این است که از تمام کسانی که عمرشان را صرف سینمای ایران کرده‌اند، تقدیر به عمل آید. به‌دلیل آنکه پناهی در خانه سینما ندارم، آرزو دارم که اسپانسرهای خوبی برای این جشن پیدا شوند.
در نهایت از روزنامه قانون و به ویژه شما ممنونم که باعث تغییر شرایط زندگی من شدید و بسیار تشکر می‌کنم که یک‌بار دیگر فرصتی ایجاد کردید که دوباره پرتاب خبری بی‌نظیری داشته باشم. امیدوارم نوبت بعدی که بر صندلی روزنامه قانون می‌نشینم، حال سینمای ایران، بهتر از امروز و دیروز باشد.

فیلم «دیترویت»؛ تصویری عریان از خشونت نژادی

کاترین بیگه‌لو در پنجاهمین سا لگرد خشونت‌های نژادی در شهر دیترویت، آن ماجرا را به شکلی مستندوار بازسازی و تصریح می‌کند که شرایط فعلی چندان متفاوت با گذشته نیست. هالیوود وقتی فیلم‌هایی درباره تبعیض نژادی و سرکوب سیاهان در امریکا می‌سازد در پایان قصه «در»های امید را باز نگه می‌گذارد و به بیننده این نوید ولو واهی را می‌دهد که وضع در این زمینه در آینده بهتر از شرایط فعلی خواهد شد.
این امر در مورد «دیترویت»، فیلم جدید و اجتماعی- سیاسی کاترین بیگه‌لو امریکایی و ۶۷ ساله صدق نمی‌کند و این فیلم که متمرکز بر شورش‌های سال ۱۹۶۷ و مرتبط با تبعیض نژادی در آن ایام است احساس خوبی را به بیننده‌ها نمی‌بخشد و به ترسیم صریح و واقعی یک خشونت تاریخی می‌پردازد و بیشتر شبیه به فیلم‌های مستند و واقع‌گرای سیاسی نشان می‌دهد که به یک کابوس اجتماعی می‌پردازند و با هیچ کس تعارف هم ندارند.
 تصویری عریان از خشونت نژادی
بیگه‌لو از همان سکانس آغازین فیلم جدیدش وقایعی را به تصویر می‌کشد که آن را در فرهنگ عوام و متون تاریخی «آشوب خیابان دوازدهم» نامیده‌اند. پلیس‌ها وارد یک محل غیرقانونی تولید خوراک و مشروبات الکلی که در طبقه دوم یک شرکت انتشاراتی قرار دارد، شده‌اند. آنها طبق قانون، حق ورود و انجام این مأموریت را دارند اما شدت عملی که به خرج می‌دهند بیش از حد است و برخورد آنها با سیاهان بسیار تند است و حتی بدون تحقیق هم آنها از دید پلیس‌ها تبهکارند. مردم در بیرون عمارت فریاد می‌کشند: مگر آنها چه کرده‌اند؟
دیری نمی‌پاید که یک کوکتل مولوتوف به سمت یک پمپ بنزین پرتاب می‌شود و شیشه عمارات اطراف فرو می‌ریزد و عده‌ای به داخل مغازه‌ها می‌ریزند و کالاهای آنان را به سرقت می‌برند. جان کانی‌یرز که نماینده کنگره است روی بدنه یک اتومبیل می‌ایستد و میکروفن به دست به مردم قول رسیدگی به امور را می‌دهد اما اطرافیانش فریاد می‌زنند: پس کی؟
شبیه به دیترویت واقعی
بیگه‌لو و دستیارانش این صحنه‌ها را به شکلی کوتاه و در سکانس‌هایی موجز می‌گیرند و در بین برخی آنها از فیلم‌های مستندی هم که نشانگر آن آشوب و روزهای خاص در شهر دیترویت است بهره می‌گیرند. با این حال هنر اصلی را در کار «جره‌می هیندل» و «بری اکرویت» جست‌وجو کنید زیرا اولی در هیأت طراح صحنه و دومی به عنوان مدیر فیلمبرداری کوشش بلیغ و نهایت تلاش خود را به کار می‌گیرند تا محیط درست شبیه به دیترویت و خیابان‌ها و نشانه‌های آن ایام شوند و کارشان مدبرانه بوده است.
با این حال، «دیترویت» فقط مربوط به ناآرامی‌های شهر دیترویت در آن تاریخ نیست و حتی می‌توانید تصور و تلقی کنید که این فقط یک مقدمه و پس‌زمینه برای تصاویر مورد نظر و اتفاقات اصلی‌تر دلخواه بیگه‌لو است. در روز سوم شورش‌ها، گاردهای امنیتی به شهر می‌رسند و حتی از تانک هم برای حرکت در سطح شهر بهره می‌گیرند. پلیس هم وارد صحنه می‌شود و آنها اختیار دارند هر کس را که مشکوک تشخیص می‌دهند، بگیرند و عنصر مشکوک از دید آنها، هر کسی است که رنگ پوستش سیاه است. ادامه ماجراها به جایی می‌کشد که کمتر کسی انتظارش را می‌کشد و آن یک سالن هنرهای نمایشی واقع در جنوب شهر دیترویت است.
فیلم «دیترویت»؛ تصویری عریان از خشونت نژادی
یک افسر خشن
در این محل گروه «مارتا و واندلاها» که از گروه‌های معروف موسیقی‌های عامه‌پسند آن زمان‌ها در امریکا و اروپا بودند، در حال اجرای برنامه‌اند و ترانه‌ای که می‌خوانند، ترانه معناداری با عنوان «جایی برای فرار نیست» است. نوبت به اجرای برنامه گروه بعدی نمی‌رسد زیرا به سبب ناآرامی‌های شهر به گروه موسیقی «دراماتیک‌ها» اطلاع می‌دهند که باید محل را ترک کنند. آنها و مدیر برنامه‌هایشان به سطح خیابان‌ها می‌آیند و برای گریز از ناامنی به هتلی در بالای شهر پناه می‌برند.
سرکرده این گروه که لری رید (با بازی الجی اسمیت) است، می‌کوشد به یارانش آرامش لازم را ببخشد اما یکی از اعضای گروه که کارل (جیسن میچل) نام دارد و ۱۷ ساله است، در یک حرکت احمقانه از پشت پنجره طبقه بالایی هتل به سطح خیابانی که مملو از نیروهای پلیس است، شلیک می‌کند و این باعث عکس‌العمل سریع پلیس‌ها و ورود تعدادی از آنها به فرماندهی افسری خشن و تندرو به نام کراس (ویل پولتر) و دستیارانش به هتل می‌شود. کراس همه را رو به دیوار و به صف می‌کند و به ضرب زور و اسلحه از آنها می‌پرسد چه کسی آن گلوله‌ها را شلیک کرده است. کراس ادعا می‌کند که هر کار او در راستای اجرای قانون است اما وقایع شهر به ما گوشزد می‌کند که پس از اتفاقات تند شهر، چیزی که بر شهر سلطه‌ای ندارد قانون است.
بی‌گناهان در خون غلتیده
خشونت‌های کراس بالا می گیرد چرا که شاهد ارتباط تعدادی از سفیدهای شهر با سیاهانی است که  به زعم او دردسرساز هستند و این خشونت زشتی است که نمی‌توان انکار کرد و راهی برای مهارش وجود ندارد. حتی یکی از مأموران امنیتی که به هتل رسیده و «ملوین دیسموکز» نام دارد، با دیدن این اوضاع خطیر تصمیم به سکوت می‌گیرد زیرا اعتراض کردن او نه فقط اوضاع را بهتر نمی‌کند، بلکه خود وی را نیز از صحنه حذف خواهد کرد.
فیلم «دیترویت»؛ تصویری عریان از خشونت نژادی
سکانس بعدی نشانگر صحت اندیشه‌های دیسموکز است زیرا وقتی عملیات کراس پایان می‌گیرد، حداقل سه آدم بی‌گناه و غیر دخیل در ناآرامی‌های شهر در خون خود درغلتیده‌اند. حرکات او نشانگر همان خشم بی‌دلیلی است که پلیس‌های بی‌رحم و نژادپرست امریکایی سال‌ها است در حق سیاهپوستان روا می‌دارند. اتفاقات پیش روی ما مربوط به ۵۰ سال پیش است اما انگار همین امروز را می‌بینیم و اهمیت و خوبی و تأثیرگذاری فیلم کاترین بیگه‌لو نیز به همین سبب است،  فیلمی که بعید است کاندیدای چند جایزه اسکار امسال نشود و یکی دو تا را نبرد.
مشخصات فیلم
  • عنوان: «دیترویت»
  • محصول: شرکت‌های آناپورنا و فرست لایت پروداکشنز
  • تهیه‌کنندگان: مارک بول، متیو بودمن، مگان الیسون و کالین ویلسون
  • سناریست: مارک بول
  • کارگردان: کاترین بیگه‌لو
  • مدیر فیلمبرداری: بری اکرویت
  • تدوینگر: ویلیام گولدنبرگ
  • طول مدت: ۱۴۳ دقیقه
  • بازیگران: ویل پولتر، الجی اسمیت، جاکوب لاتیمور، جان بویه‌گا، جان کرازینسکی، آنتونی مک‌کی، جیسن میچل، هانا موری، جک رینور، کاتلین دوور، بن اوتول، ناتان دیویس جونیور، پیتون الکس اسمیت و مالکوم دیوید کلی

مصاحبه‌های منتشر نشده در مورد هیث لجر و بتمن

پس از گذشت تقریبا یک دهه، هنوز هم از بازی هیث لجر در فیلم «شوالیه‌ی تاریکی» (The Dark Knight) به عنوان بهترین نقش آفرینی در یک فیلم‌ ابرقهرمانی یاد می‌شود. اکنون هالیوود ریپورتر مصاحبه‌هایی منتشرنشده‌ از کریستوفر نولان و کریستین بیل را در وبسایتش قرار داده که با خواندن آن‌ها به نکات جالبی پی می‌بریم؛ مانند اینکه در سکانس بازجویی لجر از بیل خواسته تا واقعا او را بزند! در ادامه با ما همراه باشید.

 

بازی کردن در کنار هیث لجر چگونه بود؟

کریستین بیل: اولین صحنه‌ای که با هم داشتیم داخل اتاق بازجویی بود. با دیدن او متوجه شدم که هیث [لجر] یک بازیگر عالیست که کاملا به کارش متعهد است و کاملا هدف کریس [نولان] از صحنه‌های فیلم را درک می‌کند. ما برای این فیلم بازیگری نمی‌خواستیم که مانند کمیک‌ها (در نقش جوکر) مسخره بازی کند. هدف ما ساخن یک درام جدی بود. هیث وقتی گریمش را روی صورتش قرار می‌داد، کاملا در کاراکتر باقی می‌ماند و وقتی هم که آن را پاک می‌کرد در کنار او بودن واقعا لذت بخش بود.

در سکانس اتاق بازجویی وقتی بتمن جوکر را می‌زند، متوجه می‌شود که با یک دشمن عادی مواجه نیست؛ چراکه جوکر از اینکه بتمن بی اختیار او را می‌زند، لذت می‌برد. هیث اینجا رفتاری مشابه داشت و از من می‌خواست که واقعا او را بزنم و من گفتم:«می‌دونی، نیازی نیست که من واقعا بزنمت. میشه کاری کرد که این صحنه بدون زدن کاملا واقعی از آب دربیاد.» و در حین صحنه‌ی زدن جوکر هیث می‌گفت:«ادامه بده، ادامه بده، ادامه بده…» و در واقع این خود هیث بود که خودش رو پرتاب می‌کرد؛ به طوری که تعدادی از کاشی‌های دیوار ترک خورده بودند. او نقش جوکر را با تعهد کامل بازی می‌کرد.

 

آیا نگران بودید که به کاراکتر بتمن توجه کمتری شود؟

بیل: به هیچ وجه. بعد از خواندن تعدادی از کمیک‌های بتمن به خودم گفتم:«چرا بتمن همیشه کمترین جذابیت رو داره» و اصلا به این کاراکتر جذب نشده بودم. اما یکسری کمیک وجود داشتند که بتمن را به عنوان جذاب‌ترین کاراکتر نشان می‌دادند و ما هم فیلم «بتمن شروع می‌کند» (Batman Begins) نشان دادیم که این کاراکتر ارزش دارد. برای همین است که رقابت بتمن با سایر کاراکترها مرا نگران نمی‌کند؛ چراکه هر چه تعداد کاراکترهای جذاب که توجه مخاطب را جلب می‌کنند بیشتر باشد، فیلم بهتری ساخته خواهد شد.

 

چه چیزی باعث شد بازی هیث لجر در فیلم اینگونه باشد؟

کریستوفر نولان: ما در مورد کاراکتر الکس در فیلم «پرتغال کوکی» (Clockwork Orange) و اینکه او چگونه یک آنارشیست و شخصیت منفی بود ولی جذابیت فراوانی هم داشت صحبت کردیم. ایده‌های دیگری هم در مورد این کاراکتر وجود داشت که من تا زمانی که هیث آن‌ها را اجرا نکرده بود، راهی برای تشخیص خوب یا بد بودنشان وجود نداشت.

هیث در کاراکتر جوکر حرکات و رفتاری کاملا خاص داشت و صدای او نیز بی‌نظر بود؛ صدایی که بلندترین و آرام‌ترین کلمات را با تنش فراوانی به سمت مخاطب ادا می‌کرد.

هیث جنبه‌های زیادی از کاراکتر جوکر را نشان می‌داد و رفتارش نسبت به هر چیز و هر کس کاملا جذاب و غیرقابل پیش‌بینی بود. رفتار کاراکتر جوکر در فیلم حس ساختگی بودن را ندارد، چون از اعماق وجود یک انسان واقعی ادا شده است.

 

شما گفته بودید که چندان به کمیک‌های بتمن علاقه نداشته‌اید؛ چه چیزی شما را به سمت «شوالیه ی تاریکی» جذب کرد؟

هیث لجر: من در دوران کودکی کمیک‌های بتمن را نخواندم و بزرگ نشدن با بتمن احتمالا دلیل این عدم علاقه‌ی من است. اما من از فیلم «بتمن شروع می‌کند» خوشم آمد؛ و کاراکتر جوکر نیز آنقدر خوب بود که نمی‌توانستم آن را رد کنم. البته اگر کارگردانی «شوالیه‌ی تاریکی» به عهده‌ی تیم برتون بود هرگز این نقش را قبول نمی‌کردم؛ چون به نظر من جوکری که جک نیکلسون خلق کرده باید دست نخورده باقی بماند.

وقتی کریس [نولان] این نقش را به من پیشنهاد کرد و دنیای فیلمش را به من نشان داد، ما ایده‌هایمان را به اشتراک گذاشیم و چون ایده‌ی هر دوی ما از این کاراکتر به هم نزدیک بود، بازی در نقش جوکر را قبول کردم.

۱۹ فیلمی که هیچوقت نباید ببینید

اخیرا فیلم جدید دارن آرونوفسکی به نام «مادر» در سینماهای ایالات متحده آمریکا به نمایش درآمد. این فیلم که بازخورد نسبت خوبی از منتقدین گرفته بود به شدت مورد بیزاری و نفرت تماشاگران واقع شد. «مادر» که حال و هوای تلخ و ترسناکی دارد نمره F را از تماشاگران دریافت کرد.
نمره F از زمانی که سازمان CinemaScore به راه افتاد (سازمانی که نظر مخاطبان را درباره فیلم‌ها جمع‌آوری می‌کند و از سال ۱۹۸۶ شروع به کار کرده) تنها به ۱۹ فیلم تعلق گرفته و به این ترتیب فیلم مادر ساخته دارن آرونوفسکی در میان فیلم‌هایی قرار گرفت که مخاطبان آن در سراسر ایالات متحده معتقدند به هیچ وجه ارزش دیدن ندارد. به همین بهانه قصد داریم در مقاله پیش‌رو ۱۹ فیلمی که در تمام طول تاریخ باکس‌آفیس از مخاطبان نمره F گرفته‌اند را به شکل مختصر بررسی کنیم.

۱- (Alone in the Dark (2005
 19 فیلمی که هیچوقت نباید ببینید
فیلمی که براساس بازی ویدیویی محبوب Alone in the dark ساخته شد و ماجرای یک کاراگاه به نام Edward Carnby را روایت می‌کند که در حال بررسی یک ماجرای مرموز مربوط به مرگ دوستش است. او با کمک یک زن محقق در حوزه انسان‌شناسی این پرونده را بررسی می‌کند. این فیلم که بودجه ۲۰ میلیون دلاری داشت صرفا توانست ۱۰٫۴ میلیون دلار فروش داشته باشد و نهایتا حتی قادر به تامین بودجه اولیه ساخت خود هم نشد.

IMDb: 2.3/10

Metacritic: 9/100

۲- (The Box (2009
 19 فیلمی که هیچوقت نباید ببینید
کامرون دیاز و جیمز مارسدن در این فیلم نقش یک زوج را بازی می‌کنند که جعبه‌ای خاص در اختیار دارند. این جعبه دکمه‌ای دارد که اگر آن را بفشارید یک میلیون دلار پول دریافت می‌کنید اما هم‌زمان یک نفر که او را نمی‌شناسید با هر بار فشردن دکمه خواهد مرد. این تریلر روانشناختی که بر پایه داستان کوتاهی از ریچارد متیسون ساخته شده بود. «جعبه» فیلمی است که از نظر منتقدان فیلمی متوسط به حساب می‌آمد اما مخاطبان فیلم به آن نمره F دادند و با وجود بودجه ۳۰ میلیون دلاری، فروش فیلم در داخل ایالات متحده از ۱۵ میلیون دلار فراتر نرفت.

IMDb: 5.6/10

Metacritic: 47/100


۳- (Bug (2006
 19 فیلمی که هیچوقت نباید ببینید
مایکل شنون و اشلی جاد زوجی هستند که در نوعی پارانویا فرو رفته‌اند. آن‌ها تصور می‌کنند خانه توسط حشرات آلوده شده، حشراتی که عمدا به خانه آن‌ها فرستاده شده. جالب است بدانید که این زوج بازیگر دو فیلم در میان ۱۹ فیلم این لیست دارند. فیلم «حشره» را  ویلیام فریدکین ساخته، کارگردانی که آثار موفقی چون جن‌گیر و ارتباط فرانسوی را هم در کارنامه دارد.  حشره هم مثل بسیاری دیگر از فیلم‌های فردکین فیلم کم خرجی بود (بودجه ۴ میلیون دلاری) اما فروش آنچنانی هم نداشت و پرونده آن با ۸ میلیون دلار فروش در سراسر جهان بسته شد.

IMDb: 6.1/10

Metacritic: 62/100


۴- (Darkness (2002
 19 فیلمی که هیچوقت نباید ببینید
این فیلم در سال ۲۰۰۲ ساخته شد و همان سال در اسپانیا به نمایش درآمد. با این وجود دو سال بعد در سال ۲۰۰۴ بود که اکران آن در ایالات متحده آغاز شد. فیلم انگلیسی زبان است اما کارگردانی اسپانیای دارد. «تاریکی» درباره یک خانواده آمریکایی است که به خانه‌‎ای در حومه یکی از شهرهای اسپانیا می‌روند؛ جایی که ۴۰ سال قبل در آن ۶ کودک ناپدید شده‌اند. این اثر از نظر فروش عملکرد چندان بدی نداشت و با بودجه ۱۰٫۶ میلیون دلاری توانست در مجموع بیش از ۳۴ میلیون دلار بفروشد. با این وجود فیلم از نظر منتقدان و مخاطبان به عنوان فیلمی کاملا ضعیف ارزیابی شد.

IMDb: 5.4/10

Metacritic: 15/100


۵- (I Know Who Killed Me (2007
 19 فیلمی که هیچوقت نباید ببینید
لیندزی لوهان در این اثر که یک شکست کامل تجاری بود در نقش یک دانش‌آموز دبیرستانی ظاهر شده که دزدیده و شکنجه می‌شود. او که از این مهلکه زنده بیرون می‌آید پس از به هوش آمدن ادعا می‌کند به کل شخصی دیگر با هویتی متفاوت است. این فیلم کاندید ۹ جایزه تمشک طلایی (جایزه‌ای که به بدترین فیلم‌های سال تعلق می‌گیرد) شد و با بردن ۸ تمشک طلایی یکی از رکوردداران این جایزه است. لیندزی لوهان هم بخاطر ایفای نقش در این اثر به عنوان بدترین بازیگر سال شناخته شد و یکی از تمشک‌های طلایی را به خود اختصاص داد.

«می‌دانم چه کسی مرا کشته است» با بودجه ۱۲ میلیون دلاری ساخته شد اما در ایالات متحده صرفا ۷٫۵ میلیون دلار فروش داشت.

IMDb: 3.6/10

Metacritic: 16/100


۶- (The Devil Inside (2012
 19 فیلمی که هیچوقت نباید ببینید
«شیطان درون» ساخته سال ۲۰۱۲ یک فیلم ترسناک با مایه‌های ماورا الطبیعی است. فیلم که به نوعی ساخته شده تا مستندگونه به نظر برسد درباره زنی است که در مجموعه‌ای از فرایندهای جن‌گیری درگیر می‌شود. این اثر برخلاف نمره بسیار بدی که مخاطبان و منتقدان به آن دادند فروش بدی نداشت. این فیلم کم‌بودجه که با ۱ میلیون دلار تولید شد در آمریکا بیش از ۵۳ میلیون دلار فروخت و با ۴۸ میلیون فروش بیرون آمریکا در مجموع به فروش ۱۰۱ میلیون دلاری در سراسر جهان رسید.

IMDb: 4.2/10

Metacritic: 18/100


۷- (Doctor T & the Women (2000
 19 فیلمی که هیچوقت نباید ببینید
این کمدی رمانتیک را کارگردان مشهور و تاثیرگذار سینمای آمریکا رابرت آلتمن کارگردانی کرده است. آلتمن که جوایز متعددی چون نخل طلای جشنواره کن، خرس طلایی جشنواره برلین و شیر طلایی جشنواره ونیز را در کارنامه خود دارد در این اثر به نسبت منتقدان آمریکایی را راضی کرد اما مخاطبان عام فیلم را اصلا نپسندیدند و اثر به یک شکست تجاری تبدیل شد.

IMDb: 4.6/10

Metacritic: 64/100


۸-  (Eye of the Beholder (1999
 19 فیلمی که هیچوقت نباید ببینید
این فیلم که محصول مشترک سه کشور کانادا، بریتانیا و استرالیا است حتی نتوانست نیمی از بودجه تولید ۳۵ میلیون دلاری‌اش درآمدزایی داشته باشد. فیلم که یک تریلر معمایی است ماجرای کاراگاهی را دنبال می‌کند که یک قاتل سریالی را تعقیب می‌کند.

IMDb: 4.9/10

Metacritic: 29/100


۹- (Feardotcom (2002
 19 فیلمی که هیچوقت نباید ببینید
FeardotCom هم مثل بسیاری از فیلم‌های این لیست یک فیلم ترسناک است و عناصر کارآگاهی و معمایی در آن به چشم می‌خورند. این فیلم که آن را ویلیام مالون کارگردانی کرده ۱۸٫۹ میلیون دلار درآمد داشت در حالی که بودجه ساختش به ۴۰ میلیون دلار می‌رسید. FeardotCom هم از نظر منتقدان فیلم بدی بود و هم مردم به شدت از آن بیزار بودند.

IMDb: 3.3/10

Metacritic: 16/100



۱۰- (In the Cut (2003
 19 فیلمی که هیچوقت نباید ببینید
یک معلم زن دبیرستان و یک کارآگاه که مشغول بررسی پرونده یک قتل است. باز هم یک قصه کارآگاهی و معمایی که از مردم نمره F گرفت و برای منتقدان هم چندان راضی کننده نبود. با وجود نگاه منفی مخاطبان آمریکایی به فیلم (فیلم در آمریکا صرفا ۴٫۷ میلیون فروش داشت)، این اثر موفق شد با فروش جهانی مجموع فروشش را به ۲۳ میلیون دلار برساند و تقریبا دو برابر بودجه ۱۲ میلیون‌دلاری‌اش درآمدزایی داشته باشد. کارگردان فیلم، «جین کمپیون» نیوزلندی است که بخاطر فیلم پیانو تعداد زیادی جایزه از جمله نخل طلای کن را برد تا به تنها کارگردان زنی بدل شود که این جایزه را در کارنامه خود دارد.

IMDb: 5.3/10

Metacritic: 46/100



۱۱- (Killing them softly (2012
 19 فیلمی که هیچوقت نباید ببینید
این فیلم جنایی که یک نئونوآر آمریکایی است سال ۲۰۱۲ با بازی برد پیت ساخته شد و از منتقدان هم بازخورد خوبی دریافت کرد. اندرو دومینیک کارگردان استرالیایی- نیوزیلندی این فیلم پیشتر هم اثر از نگاه منتقدان موفق دیگری چون The Assassination of Jesse James by the Coward Robert Ford (2007) را ساخته بود. با این وجود فیلم سال ۲۰۰۷ دومینیک شکست تجاری سنگینی خورد و فیلم سال ۲۰۱۲ هم با وجود فروش نه چندان بدش از مخاطبان نمره F دریافت کرد.

IMDb: 6.2/10

Metacritic: 64/100


۱۲- (Lost Souls (2000
 19 فیلمی که هیچوقت نباید ببینید
یانوش کامینسکی فیلم‌بردار و کارگردان لهستانی به خاطر همکاری‌اش با استیون اسپیلبرگ کارگردان مشهور آمریکایی به عنوان فیلم‌بردا فیلم‌هایی چون فهرست شیندلر و نجات سرباز رایان به شهرت رسید و برنده شدن جوایز اسکار هم شهرتش را افزایش داد. ارواح گمشده اولین اثری بود که کامینسکی به عنوان کارگردان ساخت. فیلم که فضایی مرموز و ترسناک دارد یک شکست سخت تجاری بود.

IMDb: 4.8/10

Metacritic: 16/100


۱۳- (Lucky Numbers (2000
 19 فیلمی که هیچوقت نباید ببینید
یک هواشناس و فروشنده جت اسکی که جان تراولتا نقشش را بازی می‌کند تصمیم به دزدی می‌گیرد. یک کمدی که بی‌مزه از آب درآمد و بیش از ۵۰ میلیون دلار خسارت روی دست کارگردانش گذاشت. فیلم را نورا افرون کارگردان ۷۱ ساله آمریکایی که بخاطر ساخت کمدی رمانتیک‌هایی چون «وقتی هری سالی را دید» و «بی‌خواب در سیاتل» معروف است ساخته.

IMDb: 5/10

Metacritic: 31/100


۱۴- (Silent House (2011
 19 فیلمی که هیچوقت نباید ببینید
این فیلم ترسناک آمریکایی بازسازی فیلمی اروگوئه‌‎ای بود به نام La Casa Muda. فیلم ظاهرا از یک ماجرای واقعی اقتباس شده بود یا دست کم سازندگان آن چنین گفتند. ماجرایی واقعی که در یک روستا در اروگوئه رخ داده. همانطور که می‌شود حدس زد ماجرا شبیه بسیاری دیگر از فیلم‌های مشابه این ژانر به گیرافتادن چند نفر در یک خانه و ترس آن‌ها از شیاطین و ارواح مربوط بود. فیلم در زمان ساخت بخاطر آنکه تنها یک پلان طولانی بود (مثل فیلم طناب اثر آلفرد هیچکاک یا ماهی و گربه شهرام مکری) و بخاطر استفاده از تکنیک real time (یکسان بودن زمان روایی با زمان واقعی) مورد توجه قرار گرفت. فروش این اثر کم‌بودجه چندان بد نبود با این حال مخاطبان از آن متنفر بودند و منتقدان هم نمره چندان خوبی به فیلم ندادند.IMDb: 5.3/10

Metacritic: 49/100


۱۵- (Solaris (2002
 19 فیلمی که هیچوقت نباید ببینید
جرج کلونی در نقش یک روانشناس به یک ایستگاه فضایی که به دور یک سیاره عجیب می‌چرخد فرستاده می‌شود. سولاریس ساخته استیون سودربرگ کارگردان سرشناس آمریکایی اقتباسی بود از رمان بسیار مشهوری به همین نام که آن را استانیسلاو لم نویسنده لهستانی آثار علمی-تخیلی به نگارش درآورده است. رمان سولاریس قبلا هم مورد اقتباس قرار گرفته بود بویژه در سال ۱۹۷۲ و بوسیله کارگردان صاحب‌نام روسی آندری تارکوفسکی. سودربرگ وعده داد که این بار با اقتباس جدید تلاش می‌کند فیلمی بسازد که بیش از همیشه به روح رمان اصلی نزدیک باشد. سولاریس با ۴۷ میلیون دلار بودجه ساخته شد اما موفق نشد در آمریکا بیش از ۱۵ میلیون دلار و در سراسر جهان بیش از ۳۰ میلیون دلار بفروشد.

IMDb: 6.2/10

Metacritic: 65/100


۱۶- (The Wicker Man (2006
 19 فیلمی که هیچوقت نباید ببینید
احتمالا اصلا برای‌تان عجیب نیست که فیلم شانزدهم این مجموعه هم یک فیلم ترسناک است و باز درباره کارآگاهی است که در جستجوی دخترش باید به یک مکان ناشناخته (یک جزیره) برود. نقش کارآگاه را نیکلاس کیج بازی کرده و همانطور که حدس می‌زنید شکست تجاری در کنار نظرات منفی منتقدان اوضاع اسفناک این فیلم را تکمیل کرد.

IMDb: 3.7/10

Metacritic: 36/100


۱۷- (Wolf Creek (2005
 19 فیلمی که هیچوقت نباید ببینید
چند مسافر که در جایی دورافتاده از استرالیا گیرافتاده‌اند و با کلانتر روانی و خطرناک سر و کار دارند. این فیلم کم‌بودجه (بودجه یک میلیون دلاری) به نسبت بودجه بسیار کم‌اش در سراسر جهان فروش خوبی داشت. منتقدان به فیلم نمره متوسطی دادند اما تماشاگران در آمریکا ابدا این اثر را نپسندیدند.

IMDb: 6.3/10

Metacritic: 54/100


۱۸- (Disaster movie (2008
 19 فیلمی که هیچوقت نباید ببینید
« فیلم فاجعه» درست مثل اسمش یک فاجعه واقعی بود. فیلم را هم تماشاگران و هم منتقدان بخاطر کارگردانی ضعیف، شوخی‌های بی‌مزه و استفاده زائد از نشانه‌های فیلم‌های دیگر تا حد ممکن کوبیدند. این کمدی نچسب داستان گروهی از دوستان را روایت می‌کند که در یک شب اسیر چندین و چند حادثه طبیعی می‌شوند.

IMDb: 1.9/10

Metacritic: 15/100


۱۹- (Mother! (2017
 19 فیلمی که هیچوقت نباید ببینید
«مادر» ساخته دارن آرونوفسکی جدیدترین فیلمی است که از مخاطبان در ایالات متحده آمریکا نمره F گرفته است. داستان فیلم را با سه‌گانه آپارتمانی رومن پولانسکی کارگردان مشهور لهستانی و بویژه فیلم «بچه رزماری» مقایسه کرده‌اند. جنیفر لارنس زنی است که ترجیح می‌دهد انزوای خود را در خانه حفظ کند اما خاویر باردم که در نقش شوهر او ظاهر شده با دعوت غریبه‌ها به خانه آرامش را بر هم می‌زند.

مادر در مجموع مورد علاقه منتقدان بود اما حتی در میان این گروه هم دشمنان سرسختی داشت. فیلم در میان منتقدان دو قطب موافق و مخالف سرسخت دارد اما از نظر مخاطبان فیلم جدید دارن آرونوفسکی چندان ارزش دیدن ندارد.

IMDb: 6.8/10

Metacritic: 74/100

برای جمع‌بندی پس از بررسی این ۱۹ فیلم بد نیست به چند نکته اشاره کنیم. در میان این فیلم‌ها «مادر» بالاترین نمرات IMDb و Metacritic را به خود اختصاص داده. نمراتی که نشان می‌دهد چه از نظر مخاطب جهانی عام و چه از نظر منتقدان در میان فیلم‌هایی که نمره F گرفته‌اند در عمل این اثر بهترین فیلم شناخته شده است.  فیلم‌های (Alone in the Dark (2005 و  (Disaster movie (2008 هم به ترتیب از نظر منتقدان و مخاطبان جهانی به عنوان بدترین فیلم‌های این لیست ارزیابی شده‌اند. نهایتا باید به این هم اشاره کرد که عمده این فیلم‌های ناراحت‌کننده برای مخاطبان، فیلم‌های ترسناک با تم‌های معمایی و ماورایی بوده‌اند.

عکس های بهاره کیان افشار در اکران فیلم زرد

اکران مردمی فیلم «زرد» ۲۴ مهر در سینماچارسو با حضور بهاره کیان افشار و مهرداد صدیقیان برگزار شد.

گزارش تصویری این اکران را ببینید.

عکاس/ مونا توانایی

ایزابل اوپر: دوست دارم فیلم، شبیه به تجربه‌ای زنده باشد

«از همان ابتدا فکر می‌کردم بازیگری یعنی تفاوت‌هایت را ابراز کنی نه اینکه بکوشی شبیه به فرد دیگری باشی. » این جمله‌ای است که ایزابل اوپر به تازگی در گفت‌وگویی با روزنامه گاردین درباره عادت‌ها، علایق و عقایدش گفته است.
این بازیگر فرانسوی از سال ١٩٧١ فعالیتش را در این حرفه آغاز کرد و تنها بعد از گذشت سه سال با بازی جلوی دوربین برتران بلیه، فیلمساز گزیده‌کار فرانسوی توجه‌ها را به خود جلب کرد. طی ۴۶ سال فعالیت در دنیای سینما در بیش از ١١٠ فیلم ایفای نقش کرده است. در این سال‌ها شخصیت زن‌های آرام، تک‌رو و با روحیه‌ای آهنین که او به تصویر کشیده است باعث شده از جمله بازیگران منتخب بهترین کارگردانان باشد.

اوپر در سال ٢٠١۶ شخصیت محوری دو فیلم را ایفا کرد؛ در فیلم «آینده» به کارگردانی می‌یا آنسن- لو، شخصیت ناتالی، معلم فلسفه‌ای را بازی می‌کند که پس از از دست دادن هر آنچه گمان می‌کند عاشقش است، آزادی غیرمنتظره‌ای را تجربه می‌کند. این فیلم که عنوان انگلیسی آن «آنچه در پیش است» ترجمه شده است، جایزه خرس نقره‌ای بهترین کارگردانی شصت‌وششمین جشنواره برلین را برای این آنسن- لو ٣۶ ساله به ارمغان آورد. در فیلم «او» به کارگردانی پل ورهوفن، نقش میشل را ایفا می‌کند؛ زنی که مورد اذیت و آزار جنسی قرار می‌گیرد اما از اینکه قربانی این اتفاق شود، سر باز می‌زند.

اوپر یکی از بزرگ‌ترین بازیگران زن نسل خود شناخته می‌شود که بیشترین جوایز جشنواره‌های معتبر فرانسه را به خانه برده است.

این بازیگر در مصاحبه‌ای با نشریه «Slantmagazine» درباره خوش‌شانسی‌اش در بازیگری، لذتی که از ایفای نقش زنی روشنفکر در فیلم «آینده» نصیبش شد و چرا در فیلم «او» قبل از ایفای نقش میشل به رفتارهای او فکر نمی‌کرده، صحبت کرده است.

 دوست دارم فیلم شبیه به تجربه‌ای زنده باشد
برای بازیگران زن سخت است کارنامه‌ای که ارزش‌ها و استانداردهای کیفی‌شان را منعکس کند، داشته باشند. چرا که بازیگران مرد برای خلق شخصیتی مناسب به دیگران وابسته هستند، منتظرند آنها را استخدام کنند تا نقشی را ایفا کنند، می‌خواهند کارگردان، فیلم را خوب کارگردانی کند و غیره. با این وجود تازگی‌ها در مصاحبه با روزنامه گاردین و پس از بازی در بیش از ١٠٠ فیلم، گفته‌ای: «هرگز از حضور در هیچ‌کدام از فیلم‌هایی که بازی کرده‌ام، شرمنده نیستم. خیلی هم خوش‌شانس بوده‌ام. » چرا فکر می‌کنی خوش‌شانس بوده‌ای؟

فکر می‌کنم به اندازه کافی خوش‌شانس بوده‌ام که نقش‌های محوری را بازی کرده‌ام. در اکثر فیلم‌هایی که بازی کرده‌ام، شخصیتم محور داستان بوده و این محوریت واقعا یاری‌دهنده است. فضای وسیعی برای ابراز ریزه‌کاری‌ها داری. می‌توانی مثل نویسنده‌ای ادبی، رفتار کنی؛ یعنی ابتدا در یک جهت قدم‌برداری و بعد قدم بعدی را با حرکتی متفاوت، نقض کنی.

اما سوالم این است که چطور کارت را با این نقش‌ها شروع کردی. مطمئنم شانس هم نقشی داشته، مثل زندگی همه ما. اما مولفه‌های دیگری هم دخیل بوده که مشخصا استعدادت نخستین آنهاست. ظاهرا در ارزیابی فیلمنامه و کارگردان‌ها خوب عمل می‌کنی.

در حقیقت بیشتر کارگردان‌ را ارزیابی می‌کنم تا فیلمنامه‌ را. چرا که اصلی‌ترین فرضیه انتخابم، کارگردان است. اگر به خاطر پل ورهوفن نبود، در «او» بازی نمی‌کردم. اگر به خاطر می‌یا آنسن-لو نبود در «آینده» بازی نمی‌کردم. اگر به خاطر میشاییل هانکه نبود در «معلم پیانو» بازی نمی‌کردم. اعتقاد من در سینما این است: [انتخاب نقش‌ها‍] به فرد به خصوصی مربوط است و این یکی از علایق من در معرفی‌نامه‌ام است و با این معرفی‌نامه در جلوی رویم می‌توانم از پس معرفی‌نامه خودم بربیایم که آن هم در جایی از معرفی‌نامه کارگردان مخفی شده است.

دنبال این نوع پدیدآورنده‌ها و کارگردان‌ها بودم اما آنها سراغ من آمدند و چه کلود شابرول یا میشاییل هانکه باشد یا بنوآ ژکو، فیلمساز فرانسوی که به زودی قرار است در فیلم دیگری با او همکاری کنم، من را در محور فیلم‌های‌شان قرار داده‌اند و مهم نیست کاری که من می‌کنم خوب باشد (می‌خندد)، چون این طوری است که شخصیت داستان اصلی را اشباع می‌کند.

دخترت، لولیتا شاما هم بازیگر است. اول اینکه می‌خواهم بدانم چه احساسی داشتی وقتی او شروع به کشف این حرفه کرد؛ خوشحال بودی یا نگران یا هر دوی این احساسات را داشتی؟

او بازیگر جوان فوق‌العاده‌ای است و به این خاطر که او بازیگر زن خوبی است خوشحالم که او بازیگر است. ما با هم در یک فیلم به نام «Copacabana» بازی کردیم. او واقعا خوب بازی کرد.

تا به حال توصیه‌ای در مورد ساختن حرفه‌ای رضایتبخش از بازیگری به او داده‌ای یا فکر می‌کنی با دیدن تو، آن را یاد می‌گیرد؟

نه، نمی‌توانم بگویم که به او توصیه‌ای ملموس و دقیق کرده باشم اما شاید کاری که من می‌کنم و نوع کار کردنم را در این سال‌ها دیده است. مثلا فکر می‌کنم ویژگی‌های آدم به بچه‌هایش منتقل می‌شود اما نه با توصیه کردن، می‌دانی که چه می‌گویم؟ حدس می‌زنم اکثر اوقات بیشتر درباره اعتماد و تشویق و نمونه بودن است.

چند باری جزو اعضای هیات داوران جشنواره کن بوده‌ای و با کارگردان‌های سراسر جهان کار کرده‌ای که فکر می‌کنم نوع دیگری از انتخاب کارگردان‌ با نگاه کردن به سراسر جهان و نه فقط فرانسه باشد؟

بله، دوست دارم پتانسیلم را بالاتر ببرم. این کار را از همان ابتدا انجام می‌دادم. از آن زمان که بازیگری را شروع کردم، در ایتالیا فیلم بازی کردم، خب، این کشور آنقدرها دور نیست اما در سینمای مجارستان، لهستان و جاهای دیگر حضور داشته‌ام و تازگی‌ها به کره سفر کردم تا با هونگ سانگ سو، کارگردان بزرگ کره‌ای همکاری کنم و با مندوزای بااستعداد در فیلیپین اما گفتن این خبرها خیلی زود است. اما باید بگویم، این کنجکاوی را دارم که به خارج سفر کنم تا همه جا فیلم بازی کنم. خوشحالم می‌کند.

با کارگردان‌های بزرگ امریکایی هم کار کرده‌ای.

به کارگردان‌های امریکایی که با آنها همکاری کرده‌ام خیلی افتخار می‌کنم چرا که همیشه همان مسیری را دنبال می‌کنم که در فرانسه دنبال می‌کنم؛ به این معنی که با مولف‌ها کار می‌کنم، می‌دانی که، مولف به همان معنایی که در فرانسه تحسینش می‌کنیم. یعنی با مایکل چمینو و کرتیس هنسن- دو کارگردان بزرگی که متاسفانه همین تازگی‌ها از دنیا رفتند- و دیوید او. راسل و ند بنسون و به عقب‌تر بازگردیم، حتی با اتو پرمینجر کار کرده‌ام. [رزباد] فیلمی غیرمحتمل بود اما با این وجود با اوتو پرمینجر جواب می‌دهد! و این تجربیات شامل جوزف لوزی هم می‌شود.
در آن زمان، با او فیلمی را کار کردم، فیلمی فرانسوی بود و اما چون او مدت‌ها پیش امریکا را ترک کرد بنابراین من او را آخرین کارگردان امریکایی که با او کار کردم به خاطر می‌آورم. اما با همه اینها او امریکایی بود، همان طور که همه می‌دانند.
در صحبت از واکنش مردم به «آینده»، درباره غافلگیری برخی که وقتی می‌بینند ناتالی زندگی روشنفکرانه و هم خانوادگی دارد، صحبت کردی.

بله، این ایده‌ای از پیش تعیین‌شده است. دیروز می‌یا آنسن- لو آن را به شکلی خنده‌دار توضیح داد که وقتی (در نشست خبری اکران فیلم در جشنواره فیلم نیویورک) از او درباره ناتالی و به آغوش گرفتن بچه و تکان دادن او در پایان فیلم پرسیدند، آنسن- لو گفت: «فکر نمی‌کنید بتوانید فکر کنید و همزمان بچه‌ای را تکان دهید؟» منظورم این است که این آدم‌ها باورهای عجیبی دارند، می‌دانید؟ باید بگویم متاسفانه نشان دادن این آدم‌های روشنفکر روی پرده سینما خیلی عادی نیست.
فلسفه را در این فیلم خیلی غیرملموس و آبستره نشان ندادیم و البته که فلسفه می‌تواند خیلی آبستره باشد. اما در این مورد، فلسفه بیشتر شبیه پروژه‌ای از زندگی است: به حساسیت ‍[ناتالی] از زیبایی منجر می‌شود، البته حساسیت او به ذکاوت و ایده‌پردازی. او را دچار وجد می‌کند. و چند نقل قول [از متون فلسفی] که طی فیلم گفته می‌شود شما را به فکر درباره مسائل ساده‌ای مانند «ما به مردم احتیاج داریم؟» یا «چطور می‌توانیم خوشحال باشیم؟» وامی‌دارد. اغلب اوقات، در ساده‌ترین مفهوم واژه، فلسفه به این معناست.
فکر می‌کنید فلسفه خواندن ناتالی به او کمک می‌کند مسائل ناخوشایندی را که سر راه او قرار می‌گیرند، با خونسردی بپذیرد؟

البته. بله. قطعا. این چیزی نیست که او را از مردم دور نگه دارد. برعکس. بنابراین [فلسفه] به موضوعی جذاب در فیلم بدل می‌شود. همچنین ابزار انتقالی میان او و دانشجویانش است. در نتیجه به خاطر همه این دلایل، خیلی به او می‌آید که معلم فلسفه باشد.

بنابراین فکر می‌کنید وقتی مردم می‌بینند ناتالی زندگی‌ای روشنفکرانه دارد و همین‌طور زندگی‌ای شخصی، غافلگیر می‌شوند، فقط به این دلیل که او یک روشنفکر است نه اینکه زن است؟

اگر آدمی را با سطح مشخصی از روشنفکری دیده باشید، مردم عادت دارند ذهنیت‌های از پیش تعیین‌شده‌ای در مورد آنها به کار ببرند و آنها را در دنیایی انتزاعی قرار بدهند که ربطی به زندگی‌های عادی ندارد. بنابراین فکر می‌کنم نشان دادن چنین فضاهایی روی پرده خیلی خوب باشد. غیرعادی است. علاوه بر این، «آینده» حقیقتا موفق بود که البته خبر خوبی است. به این معنی که خدایا، هنوز هم می‌توان ویژگی خاص فکر کردن را شرح بدهی.

در فیلم «او»، رسانه کاری می‌کند که مردم فکر کنند شخصیت شما، میشل، ممکن است مثل پدرش بیماری روانی باشد. من احتمال این موضوع را واقعا احساس کردم، آن هم براساس کارهایی است که میشل انجام می‌دهد و شیوه‌ای که این نقش را بازی می‌کنی. وقتی مشغول ایفای این نقش بودی، به باز گذاشتن این احتمال فکر کردی؟

نه. ما هرگز در این باره فکری نکردیم، نه من و نه پل ورهوفن. و وقتی نظراتی شبیه به حرفت را شنیدم یا فیلم را دیدم، هنوز هم برایم سخت است که بتوانم او را جامعه‌ستیز یا آنچه تو گفتی بدانم.

 دوست دارم فیلم شبیه به تجربه‌ای زنده باشد
کلمه بیمار روانی در فیلم هم گفته می‌شود.

ما اطلاعاتی درباره گذشته این پدر را یک احتمال می‌دهیم. مشخص است آنچه در کودکی میشل رخ داده، خیلی خاص بوده است و او خودش را شکل داده و پرسونای خودش را از این آسیب روحی بسازد. از طرفی، شاید، از آن حس گناهی ناشی می‌شود که خودش را همدست پدرش می‌‌داند چون زمانی که پدرش قتل‌ها را مرتکب شد او همه‌چیز را در خانه سوزاند. این فقط یک فرضیه است. نمی‌دانم. فکر می‌کنم او فراتر از این نوع تعریف است. حتی این چیزی نیست که وقتی من این نقش را بازی می‌کردم به ذهنم رسیده باشد.

در حقیقت، نکات کم و ناچیزی حین بازی این نقش به ذهنم رسید، می‌دانید که چه می‌گویم؟ مثل این بود که ما محتویاتی داشتیم که مثل آتش عمل می‌کردند و حین انجام کار همه‌چیز را می‌سوزاندند. اگر فیلم را با زیر سوال بردن هر آنکه میشل هست، شروع می‌کردیم، فکر می‌کنم [کار پیش نمی‌رفت. ‍] به گمانم نقطه قوت فیلم این است که هر گونه ژانری را نادیده می‌گیرد، در نتیجه به مطالعه روانکاوانه خاصی متعهد نیست. باید بگویم فیلم تریلر نیست بلکه یک کمدی است. اما فقط هم یک کمدی نیست. اما لایه‌های دیگر را مانع نمی‌شود؛ لایه‌هایی که عمق بیشتر، پرسش‌های بیشتر و پریشانی بیشتری را به فیلم می‌دهد.

میشل رابطه‌ای بسیار بسیار عجیب را با این مرد مخفیانه شکل داده است. دلیلش را هرچه فرض کنید، در آخر فیلم تایید می‌کنید که این مرد مرده است و حتی اگر «او» از همان ابتدا فیلم کلاسیک انتقامی نبود، فیلمی که زوج مقابل جیمز باند بیاید و اسلحه‌ای بردارد و به این مرد شلیک کند، هنوز هم در آن اخلاقیات و حس تنبیهی وجود داشت چرا که این مرد می‌میرد، می‌دانید که؟
و میشل هیچ نوع واکنش احساسی‌ای به مرگ این مرد نشان نمی‌دهد. همان طور که داستان پیش می‌رود هر رابطه‌ای که میشل با این مرد شکل داده است، دقیقا معمایی است که نشان داده می‌شود، اما می‌توانی مطمئن باشی که مانع از جذابیت آن نمی‌شود، مانع از احساس و امیال نمی‌شود، مانع از رویارویی شخصی با خشونتی که میشل در آن لحظه تجربه می‌کند که احتمالا او را به گذشته‌اش می‌برد، نمی‌شود. واقعیت اینکه میشل به هنگام مرگ او هیچ احساسی ندارد، از نظر من، مهم است. این یعنی اینکه این داستان در فضایی بسیار خاص روی می‌دهد و در این فضا بدین شکل است و در این فضا همین‌طور باقی می‌ماند، به نوعی.
به حرفی که پیش از این زدی، برگردیم؛ قبل از اینکه نقش میشل را ایفا کنی، سعی نمی‌کردی او را روانکاوی کنی. سال‌هاست می‌گویی شخصیت‌ها را بازی نمی‌کنی بلکه لحظه‌ها را و حالات روحی و روانی را بازی می‌کنی. تفاوت میان ساخت یک شخصیت و بازی کردن لحظات زندگی یک شخصیت در چیست؟

وقتی نقشی مثل میشل را بازی می‌کنی، آن هم در چنین فیلمی که شخصیتش شبیه به فیلم‌های دیگر نیست و فقط مختص خودش است، فیلمی که شخصیت آنقدر محوری است و کل داستان حول این شخصیت می‌چرخد، واقعا قدم در زندگی فرد دیگری می‌گذاری و وارد ذهن و روان او می‌شوی. دوست دارم فیلم شبیه به تجربه‌ای زنده باشد.
فکر می‌کنم تماشاگر همان طوری که من به عنوان بازیگر فیلم آن را می‌بینم، ببیند، همان طور که خودم داستان را به هنگام فیلمبرداری کشف می‌کنم. اگر پیش از فیلمبرداری خیلی به آن فکر کنم، پس پاسخ چیزهایی را می‌دهم که قرار نیست پاسخ‌شان را بدهم. چون در زندگی نمی‌دانی در لحظه بعد قرار است چی کار کنی. روز را شروع می‌کنی و نمی‌دانی قرار است چطور آن را تمام کنی. بنابراین دوست دارم وقتی در فیلمی بازی می‌کنم این شروع را در نظر بگیرم. روز به روز، صحنه به صحنه، مسیر خودم را طی می‌کنم. به همین خاطر است که خیلی به آن فکر نمی‌کنم. احتمالا همین دلیل تنبلی‌ام است. (لبخند می‌زند.)

کاراکترهای زن تاثیرگذار سینمای جنگ

در سالیان ابتدایی جنگ، نگاه سینماگران به سمت فیلم های تهییجی بود و لاجرم مردان نقش قهرمان های این فیلم ها را بازی می کردند. تا سال ها آنچه در فیلم های دفاع مقدس می دیدیم خاکریز بود و مردان رزمنده. کم کم فیلمسازان متوجه نقش زن ها در پشت جبهه شدند اما باز هم نتیجه، فیلمی همسنگ موقعیت آنها نبود. برای نخستین بار «رهایی» سراغ شخصیت زن در دفاع مقدس رفت. البته داستان در پشت جبهه روایت می شود.
زن در این فیلم نماد ایثارگری است. کمی که گذشت چشم فیلمسازان، زنان دیگر را هم که در قالب امدادگر فعالیت می کنند، دید. «نجات یافتگان» یکی از بهترین فیلم هایی است که تصویری ملموس از تلاش امدادگران ارائه می دهد.

هر چه از جنگ فاصله گرفتیم، حضور زن ها در فیلم های دفاع مقدس پررنگ تر شد؛ گاهی آنها را وسط معرکه دیدیم (مثل سرزمین خورشید)، گاهی سمبلیک (مثل روبان قرمز)، گاهی پشتوانه (مثل آژانس شیشه ای) و گاهی مادرانی چشم انتظار (مثل شیار ۱۴۳). هنوز اما قصه زنان جنگ تمام نشده. هنوز گوشه های روایت نشده ای هستند که وقتی در قالب کتابی چون «دا» با آنها مواجه می شویم، تازه می دانیم نقش زن جنگ و اصلا خود جنگ یعنی چه… به این پرونده شخصیت و فیلم های دیگری می شد اضافه کرد؛ تمرکز گزارش بر ۱۲ کاراکتر شاخص است که در جایگاه آنها اتفاق نظر وجود دارد.

لیلا (هما روستا)

* فیلم: از کرخه تا راین/ ابراهیم حاتمی کیا
* سال ساخت: ۱۳۷۱
* موقعیت شخصیت: لیلا سال هاست در آلمان زندگی می کند. برادرش سعید مجروح جنگی است و به همراه دوستان همرزمش برای مداوا به این کشور آمده است.
 کاراکترهای زن تاثیرگذار سینمای جنگ
* چرا ماندگار شده؟ سعید (علی دهکردی) شرایطی خاص دارد، در جنگ نابینا شده است و حالا که آن سوی دنیا روی تخت افتاده، فرصت کافی برای تأمل در گذشته اش دارد. از زمانه دلگیر است و برای روزهای جنگ دلتنگی می کند. کم کم شاهد چالش عقاید دوستان همرزمش هم هست و چاره ای نمی ماند جز فریادهای بی امان نار رودخانه راین. اهمیت کاراکتر لیلا جایی به چشم می آید که در روزهای پر از یأس می خواهد التیام دردهای سعید باشد. لیلا برای بهبودی حال سعید می جنگد، به همه جا سر می زند، با دکترها وارد بحث می شود و سعی می کند محیط خانواده اش را برای زندگی او مهیا کند. کلام آرام و رفتار پر از عطوفت زنده یاد روستا، کاراکتر لیلا را جاودانه کرده. او علاوه بر مهر خواهری، به اقتضای شرایط مقتدر می شود و رویی سخت از خود نشان می دهد.
* جایگاه در کارنامه بازیگر: لیلا جزو بهترین کارهای کارنامه زنده یاد روستا است. او برای این نقش نامزد سیمرغ از جشنواره یازدهم فجر شد.

ننه گیلانه (فاطمه معتمد آیا)

* فیلم: گیلانه/ رخشان بنی اعتماد
* سال ساخت: ۱۳۸۳
* موقعیت شخصیت: یک مادر پیر گیلانی است که در ابتدای جنگ، پسرش مجروح شده و حالا قدرت و توان حرکت ندارد. ننه گیلانه همه هم و غمش پرستاری از اوست و عاشقانه فرزندش را تر و خشک می کند.
 کاراکترهای زن تاثیرگذار سینمای جنگ
* چرا ماندگار شده؟ گیلانه قصه دلدادگی مادران است؛ آنها که جوان رعنای شان را زیر قرآن عازم جبهه کردند و با تنی رنجور تحویل گرفتند. فاطمه معتمد آریا در فیلم رخشان بنی اعتماد شمایل یکی از این مادران را بر تن کرد و تصویری ماندگار از عاشقانه های یک مادر با فرزند جانبازش به ثبت رساند. کمی که از فیلم می گذرد، یادمان می رود یک بازیگر حرفه ای به شخصیت گیلانه جان داده و گویی در حال تماشای مستندی از عشق مادر به فرزندش هستیم. معتمد آریا برای نشان دادن عمق احساس کاراکتر، استفاده ای کامل از چهره و بیانش کرده است. معتمد آریا با لهجه گیلکی در فیلم حرف می زند و در عین حال حواسش هست که گیلانه به دلیل بی سوادی نمی تواند بعضی کلمه ها و جملات را درست ادا کند. جمع این ویژگی ها شخصیت گیلانه را ماندگار کرده.
* جایگاه در کارنامه بازیگر: بازی معتمد آریا بارها و بارها از سوی منتقدان و کارشناسان سینمایی تحسین شده است و جزو شاه نقش های او قلمداد می شود.

مریم قندی (عاطفه رضوی)

* فیلم: نجات یافتگان / رسول ملاقلی پور
* سال ساخت: ۱۳۷۴
* موقعیت شخصیت: مریم قندی امدادگر جنگ است که در حین فعالیت، درمانگاه صحرایی مورد حمله قرار می گیرد. او می خواهد با استفاده از برانکارد، یک مجروح قطع نخاعی را از مهلکه نجات دهد ولی کارش خیلی خیلی سخت است.
کاراکترهای زن تاثیرگذار سینمای جنگ
* چرا ماندگار شده؟ متفاوت ترین تصویر حضور زنان در سینمای دفاع مقدس به نام عاطفه رضوی در فیلم «نجات یافتگان» ثبت شده. زنده یاد رسول ملاقلی پور امدادگر فیلمش را نه در پشت خاکریز که در دل جنگ قرار داد. مریم برای نجات یک رزمنده قطع نخاع، پا در مسیری سخت می گذارد. سختی راه، آتش بی امان دشمن و تعهد. برای انتقال این مفهوم فقط دیالوگ کافی نیست، بازیگر باید از چهره و حرکات فیزیکال بهره کافی ببرد تا مخاطب با او همراه شود. عاطفه رضوی همه توانش را به خدمت می گیرد و چنان به مریم جان می دهد که گویی سرنوشت یک امدادگر واقعی در بحبوحه جنگ را شاهدیم. ضمن این که چهره او لحظه ای از نمایش التهاب درونی امدادگر خالی نمی ماند. ترس، نگرانی، امیدواری و نجات.
* جایگاه در کارنامه بازیگر: عاطفه رضوی به خاطر نقش مریم قندی از دومین جشن خانه سینما تندیس بهترین بازیگر نقش اول گرفت. مریم جزو بهترین نقش های اوست.

سمیره (باران کوثری)

* فیلم: روز سوم/ محمد حسین لطیفی
* سال ساخت: ۱۳۸۵
* موقعیت شخصیت: داستان فیلم «روز سوم» درباره آخرین روزهای مقاومت خرمشهر است. سمیره روزگاری در آرامش و صفا زندگی می کرده ولی حالا دشمن بیخ گوش آنها است. حلقه محاصره دشمن تنگ تر می شود و در نتیجه سمیره که پاهایش شکسته است و نمی تواند فرار کند در خانه باقی می ماند و برادرش رضا تصمیم می گیرد سمیره را در حیاط خانه خاک کند تا شبانه بیاید و او را نجات دهد.
 کاراکترهای زن تاثیرگذار سینمای جنگ
* چرا ماندگار شده؟ زن به مثابه وطن. این جامع ترین تعریف از جایگاه زن در فیلم «روز سوم» است. محمدحسین لطیفی برای القای این معنا از باران کوثری استفاده کرد که خصوصیات ظاهری اش با زنان جنوبی همخوانی دارد. از آن طرف ریزه کاری های بازی کوثری، همراهی مخاطب و تهییج احساسات او را باعث شده است. اوج آن را در حمله دشمن، خاک شدن سمیره و تلاش هایی که برادر او و دوستانش انجام می دهند شاهدیم.
* جایگاه در کارنامه بازیگر: فیلم «روز سوم» بهترین نقش آفرینی باران کوثری نیست اما به دلیل شخصیت سمیرا و نگاه نمادین کارگردان به آن، دارای اهمیت شده و به همین نسبت در کارنامه باران کوثری شاخص است.

هانیه (گلچهره سجادیه)

* فیلم: سرزمین خورشید/ احمدرضا درویش
* سال ساخت: ۱۳۷۵
* موقعیت شخصیت: داستان فیلم مربوط به روزهایی است که خرمشهر کم کم در تصرف نیروهای دشمن در آمد و مردم چهره ای جز ترک شهر نداشتند. هانیه هم به همراه دو فرزندش قصد رفتن دارد، اما بر حسب وظیفه می ماند و به مداوای زخمی ها می پردازد. او امدادگر است و تا جایی که امکانش هست به دیگران کمک می کند.
 کاراکترهای زن تاثیرگذار سینمای جنگ
* چرا ماندگار شده؟ در دوران دفاع مقدس و نیز سقوط و آزادسازی خرمشهر، زنان همپای مردان حضور داشتند؛ گاهی در لباس رزم و گاه در قامت امدادگر. احمدرضا درویش حواسش بوده که نقش زنان را نادیده بگیرد. آنچه شخصیت هانیه را ماندگار کرده، جمع دو ویژگی در بازی خانم سجادیه است. صلابت و عطوفت او به خوبی شمایل زنان محکم و با اراده خوزستان با ترسیم کرده و در عین حال، زیر آتش دشمن به فکر درمان مجروحان و کودکان خود است. سجادیه به لحاظ فیزیکی هم کاری سخت داشته و برای نشان دادن موقعیت شخصیت، صرفا متکی به چهره نبوده است.
* جایگاه در کارنامه بازیگر: سجادیه به خاطر این نقش برنده سیمرغ بلورین بهترین بازیگر نقش اول از جشنواره پانزدهم و برنده تندیس بهترین بازیگر نقش اول از اولین جشن خانه سینما شد.

گوانا (مهتاب نصیرپور)

* فیلم: فرزند خاک/ محمد علی باشه آهنگر
* سال ساخت: ۱۳۸۶
* موقعیت شخصیت: گوانا دختری کرد است که در مناطق مرزی به همراه دیگر زنان و دختران برای امرار معاش خود، اقدام به تحقیق و تفحص در مناطق مختلف برای یافتن جسد شهدا می کند. تا پیش از «فرزند خاک» خیلی ها از چنین اتفاقی بی خبر بودند.
کاراکترهای زن تاثیرگذار سینمای جنگ
* چرا ماندگار شده؟ گوانا در حین یافتن جسد با مینا (شبنم مقدمی) آشنا می شود و پی می برد او دنبال همسرش است. تصمیم می گیرد مینا را راهنمایی کند و در طول سفر دنیای این دو روایت می شود. گوانا زنی رنج کشیده و مهربان است که شرایط زندگی و جنگ تاثیر مستقیمی روی زندگی او داشته است. مهتاب نصیرپور در «فرزند خاک» به خوبی توانسته درد و رنج گوانا را ترسیم کند و شمایلی باورپذیر از او پیش چشم مخاطب بگذارد. او با ظرافت گویش کردی را به بازی خود اضافه کرده و بر غنای نقش افزوده است. فریادهای او در سکانس پایانی فیلم از حافظه سینمادوستان پاک نخواهد شد.
* جایگاه در کارنامه بازیگر: به اعتقاد غالب صاحبنظران، بازی مهتاب نصیرپور در «فرزند خاک» جزو بهترین نقش آفرینی های اوست. نصیرپور برای گوانا تندیس بهترین بازیکن نقش مکمل از دوازدهمین جشن خانه سینما را به دست آورد.

شیدا (لیلا حاتمی)

* فیلم: شیدا/ کمال تبریزی
* سال ساخت: ۱۳۷۷
* موقعیت شخصیت: شیدا پرستار است و در بیمارستان صحرایی مشغول فعالیت. روزی با جوان مجروحی به نام فرهاد روبرو می شود که دست و چشم و سینه او جراحت برداشته و آرام ندارد. شیدا به سفارش مجروحی به نام رضا امانی (محمدرضا شریفی نیا) برای تسکین درد شدید فرهاد برایش قرآن می خواند. قرائت شیدا ساده و بدون رعایت اصول ترتیل است. با این حال درد  فرهاد را تسکین می دهد. فرهاد که چشم هایش را به دلیل جراحت بسته اند به مرور به شیدا دل می بازد و برای باز شدن پانسمان چشم هایش و دیدن او لحظه شماری می کند.
 کاراکترهای زن تاثیرگذار سینمای جنگ
* چرا ماندگار شده؟ فیلم «شیدا» بهترین عاشقانه جنگی است که هنوز نمونه ای در تراز آن ساخته نشده. کمال تبریزی می دانست گزینه ای بهتر از لیلا حاتمی برای بازی در نقش پرستار فیلمش وجود ندارد. لیلا حاتمی متخصص ترسیم شرم و حیای زنانگی است و در «شیدا» این معنا را در حد اعلا به نمایش می گذارد. به یاد بیاورید کلماتی که آرام و جویده جویده از دهان شیدا بیرون می آید و زمانی که در حال قرآن خواندن است.
* جایگاه در کارنامه بازیگر: از سوی اهل فن، کاراکتر شیدا جزو نقش های به یادماندنی لیلا حاتمی است اما داوران جشنواره فجر به نامزد کردن او بسنده کردند.

مینا (شبنم مقدمی)

* فیلم: فرزند خاک/ محمد علی باشه آهنگر
* سال ساخت: ۱۳۸۶
* موقعیت شخصیت: سال ها از جنگ گذشته و خبری از همسر مینا نیست. او تاب ماندن ندارد و خودش برای یافتن ردی از همسر عازم مناطق عملیاتی می شود. نشانه هایی به دست او رسیده که می گوید می تواند پیکر همسر شهیدش را پیدا کند.
کاراکترهای زن تاثیرگذار سینمای جنگ
* چرا ماندگار شده؟ مینا را در چند موقعیت متفاوت می بینیم. لحظات ابتدایی فیلم روایت انتظار اوست و کمی بعد اشتیاق برای یافتن همسر وجه غالب «فرزند خاک» می شود. ورود به منطقه عملیاتی مسیر سختی که مینا پیش رو دارد، مهمترین چالش شخصیت و بازیگر آن است. او با حقایقی روبرو می شود و با چشمان خود دنیایی را می بیند که در تخیلش هم نمی گنجید. با این حال قدرت عشق و اراده مینا را به جلو می برد و از پا نمی اندازد. آن چه بازی شبنم مقدمی را واجد تحسین کرده، نمایش کامل عشق، امید، اراده، رنج و صبر شخصیت مینا است.
* جایگاه در کارنامه بازیگر: بازی شبنم مقدمی در فیلم «فرزند خاک» از سوی کارشناسان سینمایی تحسین شده اما برای آن به جایزه ای نرسیده است. مینا در کارنامه مقدمی جایگاهی ویژه دارد و جزو نقش های سخت او به حساب می آید.

محبوبه (آزیتا حاجیان)

* فیلم: روبان قرمز/ ابراهیم حاتمی کیا
* سال ساخت: ۱۳۷۷
* موقعیت شخصیت: محبوبه سال ها بعد از جنگ به خانه پدری بر می گردد اما چیزی از آن باقی نمانده. او داود را می بیند که از زندگی بریده و با ریختی که نشانی از نشاط و حیات ندارد، مشغول خنثی کردن مین است. محبوبه اما می خواهد زندگی کند و گوشش بدهکار تلخ زبانی داود که او را از خطر مین نهیب می دهد نیست. جمعه هم آنجاست؛ یک همسایه افغان که غیرت داود ایرانی را به جوش می آورد.
 کاراکترهای زن تاثیرگذار سینمای جنگ
* چرا ماندگار شده؟ محبوبه در «روبان قرمز» مام وطن است که حتی داود را از نومیدی و عبوسی خارج می کند. او نماد زنده بودن این آب و خاک است. ابراهیم حاتمی کیا برای نمایش این مفهوم بازیگری می خواست که در چهره اش زیبایی، نجابت و صلابت وجود داشته باشد. آزیتا حاجیان به خوبی متوجه اهمیت نقش شده بود و برای خلق آن سنگ تمام گذاشت.
* جایگاه در کارنامه بازیگر: «روبان قرمز» در کارنامه حاجیان ممتاز است. او برای محبوبه به سیمرغ بلورین نقش اول از بخش بین الملل جشنواره هفدهم رسید و در سومین دوره جشن خانه سینما کاندیدای نقش اول زن شد.

لیلا (هنگامه قاضیانی)

* فیلم: روزهای زندگی/ پرویز شیخ طادی
* سال ساخت: ۱۳۹۰
* موقعیت شخصیت: لیلا دستیار همسرش دکتر امیرعلی علوی در یک بیمارستان صحرایی است. جنگ و اتفاقات غیر مترقبه فراوان پیش می آید. همه اینها یک طرف و اتفاق آخر جنگ یک طرف. با پذیرش قطعنامه، دشمن بدعهدی می کند و همین موقعیت لیلا و همسرش را در شرایط پیچیده ای قرار می دهد.
 کاراکترهای زن تاثیرگذار سینمای جنگ
* چرا ماندگار شده؟ پرویز شیخ طادی بعد از پایان جنگ، بخشی از جانفشانی های پرستاران را با فیلم روزهای زندگی روی پرده آورد. این کارگردان فرصت کافی داشت تا بدون هیجان سال های اول جنگ، شخصیت های فیلم را معقول طراحی کند. شیخ هادی هنگامه قاضیانی را به عنوان شخصیت محوری فیلمش انتخاب کرد و این بازیگر هم بازی قابل قبولی ارائه داد. قاضیانی را به خاطر رابطه عاشقانه با همسر، تکاپو برای مداوای مجروحان و فریادهایی که بر سر دشمن می زند، به خاطر می آوریم.
* جایگاه در کارنامه بازیگر: سیمرغ بلورین بهترین بازیگر از سی امین دوره جشنواره فیلم فجر و تندیس نقش اول از شانزدهمین جشن خانه سینما ارمغان نقش لیلا برای هنگامه قاضیانی است. این نقش در کارنامه قاضیانی درخشان است اما الزاما بهترین حضور سینمایی او نیست.

هیوا اکبری (گلچهره سجادیه)

* فیلم: هیوا / رسول ملاقلی پور
* سال ساخت: ۱۳۷۷
* موقعیت شخصیت: هیوا اکبری پس از گذشت ۱۵ سال از مفقود شدن همسرش حمید در بحبوحه جنگ، تصمیم می گیرد از مناطق جنگی و خانه ای که در آن با همسرش زندگی می کرده، بازدید کند. امیر کرمی، که اکنون سفیر ایران در سنگال است و زمانی جزو همراهان حمید در جنگ بوده، می خواهد با هیوا ازدواج کند، ولی هیوا به رغم نشانه هایی از شهادت حمید همچنان در پی شوهرش است.
 کاراکترهای زن تاثیرگذار سینمای جنگ
* چرا ماندگار شده؟ «هیوا» از معدود فیلم هایی است که توانسته بخشی از عاشقانه های میان یک رزمنده و همسرش را به تصویر بکشد. اگرچه لحظات ناب فیلم در خیال هیوا می گذرند اما ارجاع واقعی آن، بیننده را مجاب به همراهی می کند. کارکرد زن در فیلم «هیوا» برجسته کردن عشق بی منتهای اوست و گلچهره سجادیه چه با ظرافت و نگه داشتن حرمت، این کار را انجام می دهد. عشق، جنگ، جدایی، دلتنگی، حرکت، خیال و وصال خانم سجادیه استادانه ذره ذره عواطف زنانه را جلوی دوربین به نمایش می گذارد.
* جایگاه در کارنامه بازیگر: بازی گلچهره سجادیه همچنان مورد تحسین است. او برای فیلم «هیوا» کاندیدای سیمرغ بلورین بهترین بازیگر نقش اول زن از هفدهمین جشنواره فیلم فجر شد.

الفت (مریلا زارعی)

* فیلم: شیار ۱۴۳/ نرگس آبیار
* سال ساخت: ۱۳۹۲
* موقعیت شخصیت: الفت فرزندش را عازم جبهه کرده ولی خبری از او نیست. او رادیو به کمر بسته تا خبری از فرزندش به دست بیاورد. وقتی همرزمان فرزندش از اسارت باز می گردند، سراغ شان می رود اما حاصلی ندارد. با پیدا شدن پیکر فرزند، انتظار الفت سر می آید.
کاراکترهای زن تاثیرگذار سینمای جنگ
* چرا ماندگار شده؟ به «شیار ۱۴۳» نقدهایی وارد است اما نمی توان ارزش های فیلم را نادیده گرفت؛ از جمله بازیگری مریلا زارعی که شمایل همیشگی خود را شکست و وارد جلد مادری چشم انتظار شد. اگر بازیگر اندکی اغراق می کرد، نتیجه به بار نمی نشست اما زارعی حواسش بود که اندازه نگه دارد. می دانست باید تمام عواطف مادرانه را به قاعده نشان دهد؛ چه وقتی با دیدن قد رعنای پسر مشعوف می شود و چه لحظه ای که زیر قرآن عازم جبهه اش می کند. زارعی ساعت های پر از بیم و امید و چشم انتظاری را نه در کلام که با اجرای صورت و حرکات بدن منتقل کرد و چه خوب از پس کار بر آمد.
* جایگاه در کارنامه بازیگر: غالب علاقه مندان سینما لب به تحسین زارعی گشودند و به خاطر الفت کلی جایزه از جمله سیمرغ جشنواره فجر را به دست آورد.

ماریون کوتیار؛ پرى دریایى سینماى فرانسه

ماریون کوتیار (Marion Cotillard) در سال ۱۹۷۵ در شهر پاریس، در خانواده ای هنرمند به دنیا آمد. پدرش ژان کلود کوتیار بازیگر و مدرس بازیگری و مادرش نیسیما تِیو نیز مدرس تئاتر بود. به همین دلیل ماریون خیلی زود در سنین کودکی بازیگری را آغاز کرد و به همراه پدرش در نمایش های بسیاری بر روی صحنه رفت. تجربه های بازیگری کوتیار در سالهای کودکی و نوجوانی توانست سبب دریافت جایزۀ اول کنسرواتوار هنرهای نمایشی اورلئان برای او در سن ۱۹ سالگی شود.
حضور کوتیار در مقابل دوربین در دهۀ ۱۹۹۰ میلادی آغاز شد و پس از حضور در چندین نقش کوتاه تلویزیونی، در سال ۱۹۹۴ در فیلم تلویزیونی “کلوئه” موفق به ایفای نقش اصلی شد. کوتیار در سال ۱۹۹۸ با بازی در اولین قسمت از فیلم کمدی و محبوب “تاکسی” توانست توجه بسیاری را به خود جلب نماید و نامزد دریافت جایزۀ سزار شود. اما نقش آفرینی او در فیلم “چیزهای کوچک” ساختۀ ژیل پاکه برنر در سال ۲۰۰۱ بود که سبب موفقیت بزرگ برای او و کسب دومین نامزدی جایزه سزار شد.
کوتیار پس از آن، رویۀ بین المللی را پیش گرفت و موفق شد نقش کوتاهی در”ماهی بزرگ” تیم برتون ایفا نماید و به این ترتیب تبدیل به بازیگری بین المللی شود. نقش سوفی کووالسکی در فیلم “اگر جرأت داری دوستم داشته باش” (۲۰۰۴)، به کارگردانی یان ساموئل، محلی مناسب برای دیدن قابلیت ‏های او در زمینۀ بازیگری بود و نقش تینا لومباردی در نامزدی بسیار طولانی (۲۰۰۴) ساختۀ ژان پی پیر ژنه در همین ‏سال، سرانجام اولین جایزۀ سزار بهترین بازیگر زن نقش مکمل را در دستان وی قرار داد.
دومین تجربۀ او در سینمای آمریکا، بازی در کنار ‏راسل کرو در “یک سال خوب” به کارگردانی ریدلی اسکات بود که با برخورد گرمی ازسوی تماشاگران روبرو شد. اما شاه ‏نقشی که باعث شد کوتیار یک شبه ره صد ساله را بپیماید، بازی در نقش بزرگ بانوی آواز فرانسه، ادیت پیاف بود. ‏
الیویه داهان، کارگردان فیلم “زندگی گلگون” که پیش از ملاقات با کوتیار او را برای بازی در نقش پیاف انتخاب کرده ‏بود، می گوید “در چشمان او چیزی را دیدم که در چشم های پیاف نیز مشاهده کرده بودم.” این انتخاب هوشمندانه باعث ‏شد تا نام ماریون کوتیار به عنوان اولین بازیگر فرانسوی برندۀ اسکار [سیمون سینیوره و ژولیت ‏بینوش این جایزه را برای بازی در فیلم های انگلیسی زبان دریافت کرده بودند] در تاریخ سینما ثبت شود. ‏
از این سال کوتیار بیشتر در آثار شاخص سینما ظاهر گردید و با کارگردانان سرشناسی همکاری کرد. در ۲۰۰۹ در ساختۀ مایکل ‌مان، “دشمنان مردم”، در کنار جانی دپ قرار گرفت. در “سرآغاز” ساختۀ کریستوفر نولان، محصول ۲۰۱۰، با لئوناردو دی کاپریو هم بازی شد و در سال ۲۰۱۱ در فیلمی از وودی آلن با نام “نیمه شب در پاریس” ظاهر گردید. “شوالیۀ تاریکی برمی‌خیزد” و “زنگار و استخوان” هر دو محصول سال ۲۰۱۲، بار دیگر ارزشهای کوتیار را نشان داد و او را به عنوان بازیگری که قادر است در عمدۀ ژانرها بدرخشد، معرفی کرد.
در سال ۲۰۱۳، در کنار اواکین فینکس و جرمی رنر در درام “مهاجر” نقش آفرینی کرد و سال بعد در فیلم فرانسوی “دو روز، یک شب” ظاهر شد؛ فیلم دربارۀ زنی است که باید همکارانش را مجاب کند تا از پاداش هایشان چشم پوشی کنند تا او بتواند به کارش ادامه دهد. کوتیار برای این فیلم، بار دیگر نامزد اسکار بهترین بازیگر زن نقش اول شد. در سال ۲۰۱۵، در اقتباسی از نمایشنامۀ “مکبث” شکسپیر، به کارگردانی جاستین کرزل و بازی مایکل فسبندر در نقش مکبث، وی نقش لیدی مکبث را بازی کرد. در سال ۲۰۱۶، در فیلم جاسوسی در زمان جنگ جهانی دوم “متفقین” ساختۀ رابرت زمکیس، در نقش مبارز مقاومت فرانسه در مقابل برد پیت بازی کرد. او برای این نقش، نامزد دریافت جایزۀ فیلم مستقل بریتانیا شد.
او در هر دو نسخۀ انگلیسی و فرانسوی اقتباس انیمیشن سه بعدی از “شازده کوچولو” به کارگردانی مارک آزبورن، برای شخصیت گل سرخ صداپیشگی کرده، در نسخۀ فرانسوی “مینیون ها” نقش اسکارلت اوورکیل را گفته و در انیمیشن سه بعدی فرانسوی-کانادایی و بلژیکی “آوریل و دنیای شگفت انگیز” ساختۀ فرانک اکینسی و کریستیان دمار به جای نقش اصلی صحبت کرده است.
کوتیار در سال ۲۰۱۶، نقش اصلی گابریل را در “از سرزمین ماه”، فیلمی از نیکول گارسیا، بر اساس رمان پرفروش ایتالیایی نوشتۀ میلنا آگوس بازی کرد. این فیلم وی را بعد از چند سال به سینمای فرانسه بازگرداند و هفتمین نامزدی جایزۀ سزار را نصیب او کرد. در همان سال، در فیلم گزاویه دولان، “اینجا ته دنیاست”، نقش کاترین را بازی کرد. هر دو فیلم در جشنوارۀ فیلم کن ۲۰۱۶ در بخش مسابقه به نمایش در آمدند. او سپس در”متفقین”، فیلم جاسوسی رابرت زمکیس که در دورۀ جنگ جهانی دوم می گذرد، در کنار برد پیت نقش ماریان بوسِژور، یک مبارز جبهۀ مقاومت فرانسه را بازی کرد.کوتیار در همکاری دوباره با کارگردان “مکبث”، جاستین کرزل، و هم بازی اش مایکل فسبندر، در اقتباس سینمایی از بازی ویدیویی “کیش یک آدم کش” (۲۰۱۶)، نقش آفرینی کرد.
وی در ۳۰ ژانویۀ سال ۲۰۱۷، برای فعالیت حرفه ای خود جایزۀ ویژۀ بیست و دومین مراسم جوایز برادران لومیر را دریافت کرد. در همین سال، وی در “ارواح اسماعیل” به کارگردانی آرنو دپلشن در کنار متیو آمالریک، شارلوت گنزبور و لویی گارل بازی کرده است. این فیلم در جشنوارۀ فیلم کن امسال به نمایش در آمد.
کوتیار در زمینۀ موسیقی نیز فعال است. او خواننده، ترانه سرا و نوازندۀ گیتار، گیتار باس، کیبورد و دایره زنگی است. وی چهرۀ تبلیغاتی برند دیور است و در کنار فعالیت های هنری خود، در زمینۀ محیط زیست نیز فعالیت های وسیعی دارد و سخنگوی سازمان محیط زیستی غیر دولتی “صلح سبز” است.
ماریون و گیوم کنه، کارگردان و بازیگر فرانسوی، از سال ۲۰۰۷ با هم زندگی می کنند. آنها یک پسر ۶ ساله به نام مارسل و یک دختر ۶ ماهه به نام لوئیز دارند.
 نکاتی دربارۀ ماریون کوتیار
۱٫ اگر بازیگر نمی شد، دوست داشت خواننده شود.
۲٫ دو برادر کوچکتر از خود دارد: گیوم و کانتن که دوقلو هستند. گیوم فیلمنامه نویس و کارگردان است و کانتن مجسمه ساز.
۳٫ او که متولد پاریس است، در اورلئان بزرگ شد و در ۱۶ سالگی به پاریس بازگشت.
۴٫ زمانی که برای بازی در “زندگی گلگون” (۲۰۰۷) برندۀ جایزۀ سزار شد، آلن دلون جایزه را به او اهدا کرد و در ستایش او گفت: “ماریون، این سزار را به تو تقدیم می کنم. فکر می کنم که این سزار به یک بازیگر خیلی خیلی بزرگ می رسد، و از این حرف مطمئن هستم”.
۵٫ یکی از ۱۳ بازیگر زن فرانسوی است که نامزد دریافت اسکار شده اند. دیگران به ترتیب زمانی عبارتند از: کلودت کولبر، کولت مرشان، لسلی کارون، سیمون سینیوره، آنوک اِمه، مری کریستی بارو، کاترین دنوو، ژولیت بینوش، برنیس بژو و ایزابل هوپر.
۶٫ او در سال ۲۰۱۲، چند ماه بعد از به دنیا آوردن پسرش، هم زمان در دو فیلم “شوالیۀ تاریکی بر می خیزد” در آمریکا و “زنگار و استخوان” در فرانسه بازی می کرد. او برای فیلم برداری فیلم ها، مدام بین آمریکا و فرانسه در حال پرواز بود.
۷٫ برای بازی در فیلم “گذشته” (۲۰۱۳) در نظر گرفته شده بود، اما به علت تداخل با برنامۀ کاری وی در “زنگار و استخوان” (۲۰۱۲) برنیس بژو جایگزین او شد. اگر کوتیار در این فیلم بازی می کرد، نقش مادر شخصیت پولین بورله را ایفا می کرد؛ بورله در “زندگی گلگون” نقش کودکی ادیت پیاف را بازی کرده است.
۸٫ سالروز تولد او و دبورا کر، انجی دیکینسون، مونیکا بلوچی و ازرا میلر یکی است.
۹٫ دچار ترس از تزریق است و گفته است که هرگز حاضر به تزریق بوتاکس یا انجام جراحی پلاستیک یا هر چیز دیگری که برای زیبای به داخل بدن تزریق می شود، نخواهد بود.
۱۰٫ در سال های ۲۰۱۱ و ۲۰۱۲، در صدر فهرست گران ترین بازیگران فرانسه قرار گرفت، این اولین بار بود که یک بازیگر زن نفر اول این فهرست بود. او همچنین گران ترین بازیگر زن خارجی هالیوود است.
۱۱٫ در ۱۵ نوامبر ۲۰۱۳، وی خود را نزدیک موزۀ لوور پاریس در قفس زندانی کرد و خواستار آزادی ۳۰ فعال سازمان صلح سبز شد که به دلیل اعتراض به وضعیت اقلیمی قطب شمال، در روسیه زندانی شده بودند. او وارد قفس شد و پرچمی در دست گرفت که روی آن نوشته بود: “من یک مدافع آب و هوا هستم.” چند روز بعد، فعالان زندانی آزاد شدند.
۱۲٫ در ۱۵ مارس ۲۰۱۰، به همراه تیم برتون کارگردان “ماهی بزرگ” (۲۰۰۳)، لقب شوالیۀ هنر و ادبیات را از سوی وزیر فرهنگ وقت فرانسه، فردریک میتران، دریافت کرد. دریافت کنندگان این رتبه به خاطر سهم مهم شان در غنای فرهنگ فرانسه به این افتخار نائل شدند.
۱۳٫ در سه فیلم با موضوع ناتوانی جسمی نقش آفرینی کرده است: “از آبی تا آمریکا” (۱۹۹۹)، “دستۀ اسب سواران” (۲۰۰۵)، “زنگار و استخوان” (۲۰۱۲).
۱۴٫  در چهار فیلم با گیوم کنه همکاری کرده است: در “اگر جرأت داری دوستم داشته باش” (۲۰۰۳) و “آخرین پرواز” (۲۰۰۹) با او هم بازی بود و در دو فیلم “دروغ های مصلحتی کوچک” (۲۰۱۰) و “پیوندهای خونی” (۲۰۱۳) بازیگر فیلم کنه بود.
۱۵٫ به همراه سازمان صلح سبز برای بازدید از جنگل های بارانی گرمسیری که در حال نابودی به دست شرکت های بهره بردای از جنگل ها هستند، به کنگو سفر کرد. این سفر در مستند “جنگل های بارانی کنگو: زندگی در زمان عاریتی” (۲۰۱۰) نمایش داده شده است.
۱۶٫ در سال ۲۰۱۰، عروسک خود را برای کمپین فرانسوی یونیسف با عنوان “چهره های کودکانه فیلم خود را نمایش می دهند” طراحی کرد، که برای کمک به واکسیناسیون کودکان دارفور فروخته شد.
۱۷٫ حامی بنیاد مود فونتنوآ است؛ سازمانی غیر دولتی که به برنامه های آموزشی برای کودکان در مورد حفاظت از میراث حیاتی اقیانوس ها اختصاص دارد.
۱۸٫ فقط دو ماه طول کشید تا برای فیلم “مهاجر” (۲۰۱۳)، دیالوگ های خود را به زبان لهستانی (۲۰ صفحه) یاد بگیرد.
۱۹٫ فیلم های مورد علاقۀ او دیکتاتور بزرگ (۱۹۴۰)، “چه زندگی شگفت انگیزی” (۱۹۴۶)، “من کوبا هستم” (۱۹۶۴)، “پارتی” (۱۹۶۸)، “مرد فیل نما” (۱۹۸۰)، “پادشاه و پرنده” (۱۹۸۰) و “دو همسفر” (۱۹۸۷) هستند.
۲۰٫ بازیگران مورد علاقۀ او گرتا گاربو، رومی اشنایدر، ژولیت بینوش، تونی کولت، پیتر سلرز، چارلی چاپلین و لارنس الیویه هستند.
۲۱٫ کارگردانان ژاک اودیار و جیمز گری وی را با ماریا فالکونتی مقایسه کرده اند. فالکونتی در فیلم “مصائب ژان دارک” (۱۹۲۸)، نقش ژان دارک را بازی کرده است.
۲۲٫ جیمز گری کارگردان فیلم “مهاجر” (۲۰۱۳)، گفته است که کوتیار بهترین بازیگری است که تا به حال با او کار کرده است. گری نقش اوا سیبولسکا را مخصوص وی نوشت.
۲۳٫ در سال ۲۰۱۴، “پول ساز ترین بازیگر زن فرانسوی در قرن ۲۱” نامیده شد. فیلم های او از ۲۰۰۱ تا ۲۰۱۴، بیش از ۳۸ میلیون بلیط در فرانسه فروخته و بیش از سه بیلیون دلار در سراسر دنیا فروش داشته است.
۲۴٫ در سال ۲۰۱۴، رابی کالین از دیلی تلگراف او را “بهترین بازیگر زن فیلم صامت زمان ما” نامید. دلیل این نامگذاری توانایی کوتیار در نشان دادن احساسات تنها با چشم ها و حالات چهره است، در حالی که وی هرگز در فیلم صامت بازی نکرده است.
۲۵٫ به گفتۀ وی “فانتازیا” (۱۹۴۰) و “ای تی، موجود فرا زمینی ” (۱۹۸۲)، از جمله نخستین فیلم هایی بوده اند که واقعاً روی او تأثیر گذاشته اند.
۲۶٫ رسانه ها معممولاً با عبارت “پری دریایی فرانسوی” از او یاد می کنند.

درباره سریال گاتهام، شهر اشباح

 تعداد فصل ها: چهار فصل
•    تعداد قسمت های هر فصل: ۲۴ قسمت
•    سرپرست نویسندگان: برونو هلر
•    کارگردان ها: دنی کانن، رابی بیلی، پل آ. ادواردز، ناتان امید و…
•    بازیگران: بنجامین مک کنزی، شان پرتوی، دونال لوگ، دیوید مزوز، جادا پینکت اسمیت، مورینا بکرین، رابین لورد تیلور، شان پرتوی، کوری مایکل، کوری مایکل اسمیت
•    محصول: دی سی کامیکس
•    تولید و پخش: شبکه فاکس

خیلی ها معتقدند که بتمن از بزرگ ترین دستاوردهای صنعت سرگرمی در قرن گذشته بوده است. موفقیت نسخه های نمایشی گوناگونی که از روی آن ساخته شده و برخی از آن ها حتی بعد از گذشت چند دهه هنوز طرفدار دارند، نشان از محبوبیت قصه بتمن و دشمنان و دوستان وفادارش دارد.

درباره سریال «گاتهام» شهر اشباح
با بتمن «تیم برتون» کاراکتر «رابین» وارد فرهنگ عامه شد. بتمن های «کریستوفر نولان» شخصیت جوکر را رنگ و جلای تازه ای دادند و حالا در سریال تلویزیونی «گاتهام» جغرافیایی که قصه های بتمن در آینده در آن می گذرد، یعنی شهر گاتهام و یکی از مهم ترین دشمنان بتمن، کارآگاه پلیس، «گوردن»، کاراکتر اصلی هستند، البته همه طرفداران کمیک های بتمن طرفدار سریال نیستند اما با وجود این، شبکه فاکس با این سریال توانسته تعداد مخاطبانش را بالا ببرد. آن قدر که بعد از تمام شدن هر فصل، شبکه تصمیم به تمدید سریال می گیرد. فصل سوم این سریال، ماه گذشته به پایان رسید و قرار است فصل چهارم خیلی سریع و ظرف دو ماه آینده روی آنتن تلویزیون برود.

گاتهام یک سریال دارم تلویزیونی است که توسط «برونو هلر» شکل گرفت. هلر، فیلمنامه نویس انگلیسی عاشق نوشتن دارم های شهری و جنایی بود و پیش از «بتمن» سابقه نوشتن برای سریال هایی مثل «متالیست (روانکاو)» را داشت. شبکه فاکس با او قرارداد بست که یک دارم جنایی دیگر بنویسد اما شخصیت هایش اقتباس از یک داستان ابرقهرمانی باشند. طبعا میان همه ابرقهرمان ها، بتمن هم جهان تاریکتری دارد و هم شکل گرفتن اش اصلا به واسطه جرم و جنایت هایی است که در شهر زادگاهش رخ می دهد.

هلر البته در ابتدا شک داشت که سریالی درباره ابرقهرمان ها بنویسد. به وب سایت دیجیتال اسپای گفته بود: «من واقعا نمی دانم چطور درباره آدم هایی با قدرت های ویژه بنویسم.» حتی بعدتر به «اینترتینمنت وکیلی» گفت: «فکر نمی کنم بتمن و قصه هایش در مدیوم تلویزیون جواب بدهند. صادقانه همه آن داستانهای ابرقهرمانی که من تا امروز دیده ام تا جایی برایم جذاب بوده اند که آدم ها در لباس بتمن یا سوپرمن یا اسپایدرمن فرو رفته اند. درست در این زمان که دیگر دست از انسان بودن کشیده اند و تبدیل به ابرقهرمان میشوند، جذابیت شان برایم از دست می رود.»
اما پسر هلر برای نوشتن سریال به دادش می رسد و به پدرش پیشنهاد می دهد که محوریت سریال را روی کاراکتر کمیسر گوردن قرار بدهد. گوردن، کارآگاه پلیسی است که در کمیک های بتمن یکی از دشمنان او به شمار می رود. کسی که باعث می شود گاتهام در ظلم و فساد غرق شود و به خاطر منافع خودش جلوی قدرت های مافیا را که روز به روز قوی تر می شوند، نمی گیرد تا زمانی که شهر در فساد کامل فرو می رود.
فاکس اواخر سال ۲۰۱۳ اعلام کرد که به سرم معمول سریال ها قرار نیست یک نسخه پایلوت پخش  کند و از سال ۲۰۱۴ فصل اول گاتهام به صورت رسمی پخش خواهدشد.

ارتباط گاتهام با بتمن

فصل اول سریال در دوران کودکی بتمن که آن زمان هنوز ابرقهرمان نیست و پسربچه ای به نام «بروس وین» است، آغازمی شود. جیمز گوردن، افسر پلیس تازه نفس شهر گاتهام است که او را با کارآگاه «هاروی بولاک» کارکشته در یک تیم قرار می دهند تا راز جنایت «توماس» و «مارتا وین» والدین بروس وین (بتمن) را کشف کنند.
 درباره سریال «گاتهام» شهر اشباح
گوردن با بروس نوجوانملاقات می کند که حالا تحت قیومیت سرپیشخدمت خانه شان «آفلرد» قرار دارد. گوردن باتعداد زیادی از کاراکترهای دیگر هم مواجهه دارد که همگی بعدتر در داستان بتمن اهمیت پیدا می کنند. خلاصه این که در نهایت کارآگاه پلیس با خانواده های جنایتکار شهر گاتهام، ارتباطاتی پیدا می کند.
گوردن با «تئو گالاوان» و خواهرش «تابیتا» دست و پنجه نرم می کند که می خواهند کنترل شهر گاتهام را به دست بگیرند. گالاوان که در انتقام گرفتن از خانواده وین مُصر است در مسیر شهردار شدن به قتل می رسد. این جاست که «هوگو استرنج» مرموز وارد کار می شود و گروه دشمنان بتمن شکل می گیرد. آن ها دست به تجربه های عجیب و غریبی در آسایشگاه روانی «آرکهام» می زنند؛ جایی در زیر تاسیسات ساختمانی که متعلق به موسسه بروس وین است. همزمان با این فعالیت های زیرزمینی قدرت گوردن هم افزایش پیدا می کند.

گاتهام کجای جهان است؟

شهر گاتهام یا آنطور که به صورت مخفف گات گفته میشود، یک شهر خیالی است که در کتاب های کمیک آمریکایی که توسط انتشارات «دی. سی» به چاپ رسید در دسامبر سال ۱۹۴۰ یعنی اولین سال جنگ جهانی دوم سر و کله اش در جغرافیای خیال پیدا شد؛ شهری که مشهور شد، چون زادگاه بتمن بود؛ جای یکه بتمن به دنیا آمد، پدر و مادرش را از دست داد، از آن مهاجرت کرد و در نهایت برای اجرای عدالت به آن بازگشت.
گاتهام در همسایگی متروپلیس، یکی دیگر از شهرهای خلق شده در کمیک های دی. سی قرار دارد. ارجاعات زیادی وجود دارد که این شهر در ایالت نیوجرسی واقع شده و شهرهایی مثل نیویورک و شیکاگو رد شکل گیری ظاهر و حغرافیای گاتهام تاثیر زیادی داشته اند.
«بیل فینگر» نویسنده درباره نامگذاری شهر به نان گاتهام و این که چرا زادگاه بتمن را از نیویورک به یک شهر خیالی تغییر دادند، گفته بود: «در حقیقت من می خواستم اسم گاتهام را سیویک سیتی (به معنای شهر مدنی) بگذارم. بعد به شهر ساحلی فکر کردم و شهر کاپیتال (شهر سرمایه داری) را هم امتحان کردم اما هیچ کدام از نظر تلفظی شبیه اسامی ابرقهرمانانه نبود. یک روز دفتر تلفن راهنمای نیویورک را ورق می زدم و همان طور که اسامی را از نظر می گذراندم به جواهری گاتهام رسیدم. خودش بود؛ گاتهام سیتی.
 درباره سریال «گاتهام» شهر اشباح
نمی خواستیم بتمن متولد نیویورک یا هر شهر واقعی دیگری باشد. چون هر آدمی در هر نقطه ای از جهان باید حس می کرد که ممکن است شهر خودش زادگاه بتمن باشد».
«آلن مور» یکی از مشهورترین نویسندگان کمیک های دی. سی برای گاتهام تاریخچه ای در یکی از قصه ها تعریف کرد. به گفته او یک سرباز مزدور نروژی به نام کاپیتان «جان لوگر کوییست» در سال ۱۶۳۵ شهر گاتهام را بنا کرد و مدتی بعد انگلیسی ها کنترل شهر را به دست گرفتند. حال و هوای گاتهام شبیه خیابان های پایین شهر نیویورک آن هم در ساعت ۱۱ شب به بعد در سردترین ساعت های ماه نوامبر است.
امتیازهای  گاتهام
فصل اول: نخستین فصل گاتهام سریال امتیاز ۷۱ از ۱۰۰ را از منتقدان دریافت کرد. گاتهام سریالی بزرگ تر از اتفاقات روزمره است. چالش اش احتمالا این خواهدبود که روی همین مبنایی که شروع کرده، چیز بزرگ تری بسازد یا حداقل ثباتش را حفظ کند. حال و هوا و فیلمنامه توانسته اند محبوبیت و عامه پسندی کمیک ها را با مخاطرات تفکربرانگیز فیلم های نوآر ترکیب کنند و چاشنی ای از یک طنز تلخ و سیاه هم به آن بدهند. این شهر نئونی شسته شده خودش یک کاراکتر است.

فصل دوم: دومین فصل امتیازش کم شد و به ۶۲ از ۱۰۰ رسید. کشتارهای گرافیکی و ضرب و شتم های بی پایان سریال گاتهام باعث می شود احساس اعصاب خردی و خستگی و کسالت به تماشاگر دست بدهد. این جا البته از نظر کارگردانی تمرکز بیشتری روی سریال شده اما در اصل تعادل سریال به هم ریخته و به نظر می رسد قهرمانانش بیشتر از خشونت، نیاز به کمی ابعاد انسانی دارند.

فصل سوم: جمع بندی منتقدان برای فصل سوم سریال هنوز منتشر نشده اما می توانید نظر آن ها را بخوانید: سکانس افتتاحیه فصل سوم سریال گاتهام؛ جهان تاریکی خلق می کند که به سادگی قابل چشم پوشی نیست. یک بروس وین جدید پا به جهان گذاشته. نقطه قوت این فصل در آن است که نسبت به دو فصل قبلی داستان عمیق تر و سیاه تر شده و به جای صحنه های خشن بی مورد به دل کاراکترها نفوذ می کنیم. کاراکتر گوردن تازه  جذابیت پیدا کرده و بقیه کاراکترها هم خیلی خوب پرورش داده شده اند.

جیمز گوردن

«بن مک کنزی» نقش اش را بازی می کند. این کارآگاه پلیس فاسد شخصیت محوری سریال است. او در نسخه های تصویری دیگری که از کمیک های بتمن ساخته شده هم حضور دارد. مک کنزی درباره کاراکترش که نقش اش را باز می کند، ادعای جالبی کرده: «او واقعا یک مرد صادق است. آخرین مرد صادق در شهری که از آدم های خراب و فاسد پر شده. او ضدقهرمان نیست بلکه قهرمان واقعی است. اما مجبور است که تن به مسامحه بدهد.» البته حرفش چندان دور از حقیقت هم نیست. سکانس هایی وجود دارد که گوردن از این که مجبور به همکاری با جنایتکاران است، عذاب می کشد و در نسخه های تصویری دیگر بتمن می بینیم که گاهی وضعیت پیش آمده در گاتهام او را دچار عذاب وجدان می کند.
درباره سریال «گاتهام» شهر اشباح

بروس وین

«دیوید مازوز» بعد از مک کنزی دومین بازیگری بود که برای سریال گاتهام انتخاب شد تا نقش بروس وین را بازی کند؛ پسری که بعدها تبدیل به بتمن می شود. مازوز درباره این که بتمن سریال برایش چه ویژگی دارد، می گوید: «شما هیچ وقت کشف نمی کنید که چه اتفاقی قرار است برای بروس وین بیفتد یا حتی مراحل گذران اندوهش را نمی بینید یا این که چطور خشمی که دارد باعث می شود دست به کارهایی بزند که در نهایت او را تبدیل به بتمن می کند. در این برهه از زندگی اش که در فصل های اول سریال به تصویر کشیده می شود او عصبانی، زخم خورده، ترسیده و تنهاست. دنبال هر معنایی که شده برای مرگ والدینش می گردد.»

سلینا کایل

«کامرن بیکوندوا» نقش «کت وُمن» (زن گربه ای) را بازی می کند که در نوجوانی نامش «سلینا کایل» بوده و همسن و سال بروس وین است. زن گربه ای جزء دشمنان بتمن است اما او بیشتر یک دزد جواهرات است که می خواهد سر بتمن را کلاه بگذارد وگرنه مثل بقیه دشمنانش قصد کشتن و نابودی او را ندارد. به همین دلیل نمی شود گفت که او دقیقا یک ضدقهرمان است یا قهرمان.
بازیگر نقش سلینا کایل درباره کاراکترش گفته: «اصلی ترین کلمه ای که برای توصیف سلینا می توانم به کار ببرم این است که او یک بازمانده و نجات یافته است. شیطان و بدجنس است و گاهی اوقات بازی با او چالش زیادی برای طرف مقابلش ایجاد می کند. برای این که در حقیقت او احساسات زیادی درون خودش دارد اما آن ها را مخفی می کند. من متوجه شدم که او فقط یک دزد خیابانی نیست. درواقع او یک دختر معمولی است.»

آلفرد پنی ورث
«شان پرتوی» نقش سرپیشخدمت وفادار خاندان وین را بازی می کند که در تربیت بروس نقش مهمی دارد. احتمالا بیشتر ما آلفرد را با بازی عالی سر مایکل کین در فیلم های بتمن کریستوفر نولان به یاد می آوریم.

مهتاب کرامتی: عاشق ژانر وحشت هستم

مهتاب کرامتی از آن دست بازیگرانی است که گزیده کار می‌کند و وقتی در خبرها می‌آید که به تیمی پیوسته یا قرار است از او فیلمی را روی پرده ببینیم باید منتظر یک چهره جدید از این بازیگر یا مواجه شدن با یک اتفاق باشیم.
خصوصیت بارز کرامتی همراهی با گروه است و به گواه بسیاری از کسانی که با او کارکرده‌اند هنگام نمایش هم، فیلم و عوامل را تنها نمی‌گذارد و تا پایان نمایش همواره پشت کاری که پذیرفته می‌ایستد و حمایت می‌کند. او می‌گوید: فیلم‌های کمدی باید ساخته شوند ولی فیلم‌هایی مانند «ماجان» هم باید مورد توجه قرار بگیرند و البته حمایت شوند. در فیلم اول سیفی آزاد، کرامتی می‌درخشد و بدون اغراق بازی در این فیلم سینمایی می‌تواند یک قدم بزرگ رو به جلو در کارنامه کاری‌اش باشد. کرامتی بازی در ژانر کمدی و وحشت را خیلی دوست دارد اما فیلمنامه درخوری در این ژانرها به دستش نرسیده است. با این بازیگر متین، باحوصله و همراه به گپی نشستیم که شاهد آن هستید:
شما همواره با وسواس نقش‌هایتان را انتخاب می‌کنید و در مسیر حرفه‌ای که گام گذاشته‌اید هرگز شتابزده و پرکار نبوده‌اید.

از روز اول تلاش کردم پرکار بودن را مد نظر قرار ندهم و همواره دوست داشتم فیلمنامه و نقش برایم جذاب باشد تا با گروه همراه شوم. همیشه تلاش کرده‌ام که صرفا برای حضور داشتن هر فیلمنامه‌ای را برای بازی نپذیرم، اما زمانی که اعلام حضور می‌کنم تمام قد در اختیار فیلم هستم. در این عرصه ممکن است بازیگر اشتباهاتی هم مرتکب شود ولی من می‌توانم پای تک تک کارهایی که در کارنامه کاری‌ام هست بایستم، چون در هر کدام تجربه متفاوتی داشتم و تک تک این تجربیات برایم ارزشمند هستند.

حتما کارهای دیگری هم در عرصه هنری انجام می‌دهید.

بله، من فقط بازیگر نیستم و از روز اول که این حرفه را شروع کردم، سعی کردم از این طریق امرار معاش نکنم تا وابسته به جریان مالی بازیگری نباشم که مجبور شوم در هر کاری بازی کنم . ما دفتر «اندیشه پردیس جم» را داریم که با چند دوست و همکار قدیمی، کار تهیه مستند و داستانی را شروع کرده‌ایم. من در چند جبهه فعالیت می‌کنم و برای همین کارهایی را انتخاب می‌کنم که برایم چالش برانگیز است، در غیر این صورت ترجیح می‌دهم به فعالیت‌های دیگر بپردازم و صبر کنم تا فیلمنامه‌ای به دستم برسد که مرا برای بازی در آن کار به وجد بیاورد.

در مورد بازی در فیلم سینمایی «ماجان» بگویید. چه اتفاقی افتاد که پذیرفتید در این کار حضور داشته باشید؟

در ابتدا فرهاد اصلانی درباره این کار با من صحبت کرد، بعد فیلمنامه را خواندم و آن را بسیار دوست داشتم. می‌دانستم این فیلم کار اول سینمایی این کارگردان است ولی این را هم می‌دانستم که مدیر تلویزیون بوده‌اند و بی‌نهایت کارهای تلویزیونی تهیه کرده‌اند. فیلمنامه متعلق به لیلا لاریجانی بود و کاملا مشخص بود که او بسیار برای نگارش این فیلمنامه وقت صرف کرده و تحقیق کرده است، چون شخصیت‌پردازی‌ها بسیار دقیق بود و کاملا پیدا بود که از روی دلش فیلمنامه را نوشته است.
این مسئله برای من بسیار ارزشمند بود. او از آن فیلمنامه‌نویس‌هایی نیست که فیلمنامه را بنویسند و به کارگردان و تهیه‌کننده بدهند و بعد کار را رها کنند، بلکه در تمام مراحل همراه ما بود و درباره پلان‌های مختلف و بازنویسی سکانس‌ها بارها و بارها با هم صحبت کردیم. امروز سینمای ما از کمبود فیلمنامه خوب رنج می‌برد و به همین خاطر وقتی یک فیلمنامه جذاب به دستم می‌رسد دلم می‌خواهد با گروه همراه شوم. در حال حاضر فیلمنامه‌های مختلفی به دست من می‌رسند که ممکن است داستان یک خطی بعضی از آن‌ها بسیار خوب باشد ولی در پرداخت و جمع بندی نتیجه مطلوبی ندارند.
بسیار شنیده‌ایم که شما نه تنها در این فیلم بلکه در هر فیلمی که در آن حضور پیدا می‌کنید سعی دارید که به بازیگرهای دیگر هم کمک کنید، چرا؟

چون معتقدم سینما یک کار گروهی است و انفرادی نمی‌توان اتفاق خوبی را رقم زد. ما در این فیلم بازیگر کودک داشتیم، بازی با کودکان ضمن این‌که بسیار جذاب است سخت هم هست و نیاز به صبر ویژه‌ای دارد، اگر می‌پذیریم کاری را انجام دهیم باید کمک کنیم و نمی‌شود رهایشان کنیم.

اگر با نابازیگری کار می‌کنیم موظف هستیم که هدایتش کنیم وگرنه به کل فیلم لطمه وارد می‌شود. البته من معتقدم اگر نابازیگر درست انتخاب شود در بسیاری از مواقع از بازیگران حرفه‌ای هم بهتر کار خواهد کرد.

بازیگر نوجوان فیلم «ماجان» محمد‌مهدی احدی را خودم معرفی کردم. او در فیلم «آذر» کوچک‌تر بود. من با او کار کرده بودم و همیشه معتقد بوده‌ام که آینده بسیار درخشانی خواهد داشت.

اولین باری که فیلم «ماجان» را دیدم احساس کردم عینا فیلمنامه را اجرا نمی‌کردید، درست است؟

زمانی که با کارگردانی روبه‌رو می‌شوید که فیلمنامه‌نویسی حرفه‌ای را در کنار خود دارد و فیلمنامه‌نویس شخصیت‌پردازی درستی کرده است، شما به عنوان بازیگر باید به فیلمنامه‌نویستان اعتماد کنید چون او آن نقش را بهتر از شما می‌شناسد. ولی زمانی که تمرین‌ها و روخوانی‌ها و تست گریم و لباس انجام شد و بعد از این‌که یک مقدار از فیلمبرداری گذشت دیگر این شمای بازیگر هستید که شخصیت را مال خود می‌کنید و باید آن را ایفا کنید و در این زمان است که فیلمنامه‌نویس و کارگردان باید همراه بازیگران باشند و نظرات آن‌ها را بشنوند و در نهایت با هم به یک جمع‌بندی برسند که به نفع کلیت فیلم باشد.

مهتاب کرامتی عکس مهتاب کرامتی
مهتاب کرامتی عکس مهتاب کرامتی

در همه فیلم‌هایی که از شما دیده‌ایم واضح است که درگیر میمیک نیستید و از گریم‌های سنگین نمی‌ترسید و نگران نیستید که ممکن است با یک گریم زشت بشوید و مخاطبانتان را از دست بدهید.

همه انسان‌ها دوست دارند زیبا دیده بشنود، من هم از این قاعده مستثنی نیستم اما من فقط به ظاهر زیبا اعتقاد ندارم و حتی اگر راجع به زیبایی‌ام حرفی بشنوم سعی می‌کنم زود از آن بگذرم و درگیر این مسئله نشوم چون برایم اهمیت دارد انسان و بازیگر بهتری باشم. زمانی که شما از چهره‌تان عبور می‌کنید کارگردانان راحت‌تر اعتماد می‌کنند و نقش‌هایی که به شما پیشنهاد می‌شود گسترده‌تر می‌شود. من بازیگرهای آقایی را دیده‌ام که حاضر نیستند حالت ریش و سبیلشان را عوض کنند و این مسئله بد است چون تکرار در سینما می‌تواند یک بازیگر را به ورطه فراموشی بکشاند.

 مهتاب کرامتی: عاشق ژانر وحشت هستم
فقط به کاراکتری که قرار است بازی کنید دقت می‌کنید یا ژانر فیلم برایتان اهمیت دارد؟

ژانر همیشه برایم مهم بوده است. الان دوست دارم دوباره فیلم کمدی کار کنم، ولی منتظر یک فیلمنامه خوب هستم و کارگردانی که بتوانم به او اعتماد کنم و خودم را به او بسپارم. به دلیل این‌که کار کمدی کار بسیار سختی است. من عاشق ژانر وحشت و پلیسی و معمایی هستم ولی متاسفانه تعداد این نوع آثار در سینمای ما بسیار کم است.

به نظر شما این ژانرها در سینمای ما به دلیل ممیزی‌ها بسیار کم پرداخت می‌شود؟

ما می‌توانیم دعا کنیم و امیدوار باشیم که ممیزی کم شود. فیلمنامه‌نویسان و کارگردانان ما دچار خودسانسوری هستند و قبل از این‌که کسی آن‌ها را دچار ممیزی کند خودشان، این کار را انجام می‌دهند چون باید همه جوانب را بسنجند و به فروش و قانون کشور و… فکر کنند، بنابراین ناخودآگاه محدود می‌شوند و نمی‌توانند با فراغ بال بنویسند و بسازند.

درباره فعالیتتان در یونیسف بگویید، در همه جای دنیا مرسوم است که سوپراستارها کارهای عام‌المنفعه را در صدر کارهای خود قرار می‌دهند اما در ایران این گونه نیست و یا بهتر است بگوییم مانند یک تب است، مثلا یک بازیگر برای یک ان جی او برنامه‌ای می‌گذارد اما بعد به کلی آن را رها می‌کند.

من ۱۰ سال است که در یونیسف مشغول کار هستم، آن زمان این مسائل بسیار جدید بود ولی امروزه تعداد ان جی او‌ها زیاد شده است و پوشش اخبار کارهایی که در آن‌ها انجام می‌شود، در شبکه‌های مجازی به خوبی رخ می‌دهد، به همین خاطر حضور افراد مشهور بیشتر به چشم می‌آید، این اتفاق ذاتا بسیار خوب است ولی نباید جنبه نمایشی داشته باشد، به هر حال حضور چهره‌های شناخته شده در کنار هر کدام از این ان جی او‌ها می‌تواند تاثیرگذار باشد و این افراد نباید این همه مورد قضاوت مردم قرار بگیرند.

به نظر می‌رسد که انتخاب نقش‌های شما بر اساس وجوه والای انسانی و یا یک دغدغه جدی اجتماعی شکل می‌گیرد.

بله درست است، چون معتقدم فرد حتی وقتی در حال فیلم بازی کردن است باید مسئولیت اجتماعی‌اش را هم به نحوی ایفا کند، برخی از فیلم‌ها را اساسا به همین خاطر برای بازی انتخاب می‌کنم.

فیلم «ماجان» در نگاهی کلی فیلم تلخی است اما در عین حال برگرفته از حقیقت محضی است که در کشور ما معلولان با آن دست به گریبان هستند.

پرداختن به یک چنین موضوعی بسیار سخت است زیرا کارگردان مجبور است فضایی در فیلم ایجاد کند که تلخی فیلم را تلطیف کند. فیلمنامه‌نویس با حقایق زیادی هنگام نوشتن روبه‌رو شده بود ولی بعضی چیزها به دلیل تلخ بودنشان توسط کارگردان تصحیح شد. مقوله معلولیت و کم توانی در سینما باید خیلی بیشتر مورد توجه قرار بگیرد. سازمان‌های دولتی باید فیلم را ببینند و حمایت کنند، چون این خانواده‌ها نیاز به حمایت دارند و باید از نظر بیمه تامین شوند و نباید از نظر درمان و مسائل مالی مشکلی داشته باشند، در همه جای دنیا هم این خانواده‌ها حمایت ویژه می‌شوند. توقع می‌رود که مسئولین بیایند این فیلم را ببینند و کمی بیشتر از فیلم‌های معمولی حمایت کنند و به نیاز این بچه‌ها رسیدگی کنند.

 مهتاب کرامتی: عاشق ژانر وحشت هستم
درباره کارهایی که آماده اکران دارید بگویید.

«جاده قدیم» به کارگردانی منیژه حکمت نام فیلمی است که امسال من در جشنواره فجر خواهم داشت و فیلمنامه بسیار خوبی دارد. کار سختی بود اما من مطمئن هستم خوب از آب درآمده است. چند روزی است که از آفریقا برگشته‌ام و فیلم مستند داستانی با نام «مراسم ویژه» را که سه سال درگیرش بودم به پایان رساندیم، این فیلم در مراحل پس از تولید است.

آخر آبان ماه فیلم مستند «صفر تا سکو» به کارگردانی سحر مصیبی و به تهیه‌کنندگی من و خانم ابوالقاسمی اکران عمومی می‌شود. این اولین باری است که یک فیلم مستند اکران عمومی می‌شود و فکر می‌کنم اقبال خوبی برای جذب مخاطب خواهد داشت. از تمام کسانی که «صبا» را پیگیری می‌کنند و از دخترها و پسرهای جوانی که احساس افسردگی می‌کنند می‌خواهم این فیلم را ببینند، چراکه مطمئن هستم با دیدن این فیلم امید در دلشان جوانه می‌زند.