بایگانی دسته بندی ها: شخصیت‌ها

بیوگرافی نیکول کیدمن

زیبا، بی نقص و بامزه و البته بسیار با استعداد! هنگام صحبت کردن در مورد نیکول کیدمن هیچگاه واژه یا عبارت منفی به زبان نخواهد آمد. این بازیگر زیبا سال هاست که به هنرنمایی در برابر دوربین مشغول بوده و هر سال نیز به سطح جدیدی از موفقیت دست پیدا می‌کند، نقش‌های جدی و چالش برانگیزی انتخاب کرده که به ما یادآوری می‌کنند هنوز باید او را دوست داشته باشیم.

علاوه بر حرفه‌ بازیگری، نیکول کیدمن بیش از یک دهه است که با کیث اربن ازدواج کرده و به نظر می‌رسد که هر سال عشق این زوج به یکدیگر بیشتر می‌شود. او نقش یک مادر فوق العاده را برای چهار فرزندش بازی می‌کند و زمانی که او را روی فرش قرمز می‌بینیم او همچنان شاد و مسحور کننده است.

در طول سال‌های فعالیت هنری اش او با مشکلاتی روبرو شده و به موفقیت‌های زیادی نیز دست پیدا کرده است. او با مشکلات و موانع پیش روی خود مانند یک بانوی باکلاس برخورد کرده و نمی‌توان نقطه تاریکی در رفتار و زندگی این بازیگر نامدار استرالیایی پیدا کرد. در ادامه شما را با خلاصه‌ای از زندگی جالب این بازیگر سرشناس آشنا خواهیم کرد.

رابطه نیکول کیدمن با والدینش
نیکول کیدمن در سال ۱۹۶۷ در هونولولو هاوایی بدنیا آمده و در سیدنی استرالیا بزرگ شد. از آنجایی که پدرش یک زیست شیمیدان شناخته شده بود او نیز در سال‌های نوجوانی و جوانی تمرکز خود را روی تحصیلات آکادمیک قرار داد. پدرش چیزهای زیادی به نیکول و خواهر کوچکترش آموخته و قوانینی سودمند را برای آن‌ها تعیین کرد.

برای مثال از همان ابتدای دوران نوجوانی او باید هر روز صبح حرکت شنا انجام می‌داد و هنوز نیز این کار را ادامه می‌دهد. نیکول کیدمن در مصاحبه‌ای چنین گفته است:” وقتی که ۶ سال داشتم، در مدرسه بودم و همه باید می‌گفتیم که پدرانمان چه چیزی به ما یاد داده اند… من گفتم او به من یاد داده که هر روز ورزش کنم و هیچ وقت به جمهوری خواهان رأی ندهم.

معلممان از خنده نزدیک بود از روی صندلی خود بیفتد”. اما رابطه نیکول با مادرش از آن رابطه‌های بسیار صمیمی و مهربانانه نبود. به گزارش روزنامه گاردین، مادر نیکول یک بار به او گفت:” من از آن مادران نیستم که تو را بغل کنم. من اینکاره نیستم پس از من این انتظار را نداشته باش”. اما حتی بدون این قانون سخت نیز زمانی که اوضاع برای مادرش سخت شد، نیکول به خوبی از مادر خود مراقبت کرد.

داستان شگفت انگیز زندگی نیکول کیدمن
کمک به مادر در دوران ابتلای او به سرطان
وقتی که نیکول ۱۷ سال داشت مشخص شد که مادرش به سرطان سینه مبتلاست. این موضوع تاثیر زیادی بر روی او داشته و نیکول را بر این داشت که هر طور می‌تواند به مادرش کمک کند. وی بعد‌ها در مصاحبه با ونیتی فر در این باره چنین گفت:” زمانی که من ۱۷ ساله بودم مادرم به سرطان سینه مبتلا شد و این موضوع به شدت مرا تحت تاثیر قرار داد. شما با چشم خود می‌بینید که کسی شیمی درمانی انجام می‌دهد و این رویه یک سال خسته کننده ادامه می‌یابد. این ناراحت کننده‌ترین اتفاقی است که در تمام زندگی من رخ داده است، اما باعث شد که آگاه‌تر شوم. من باید در سن نوجوانی با مرگ روبرو می‌شدم، باید می‌فهمیدم که انسان‌ها فانی هستند- به دنیا می‌آیید و می‌میرید.

من مطمئنم که یک روز باران روی سرم خواهد بارید و یک روز نیز آسمان برایم آفتابی است و زندگی همین است”. مادر کیدمن موفق شد سرطان را شکست دهد، اما اتفاقی که برای مادرش افتاد تاثیر خود را بر روی او گذاشته بود. او بعد‌ها عضو برنامه تحقیق و درمان سرطان زنان در دانشگاه یو سی ال‌ای شد. وی در این باره گفت:” من بر این باورم به همان اندازه‌ای که می‌گیرید باید پس بدهید. بسیار مهم است که بیش از حد روی خود تمرکز نداشته باشید”.

علاقه به بازیگری از دوران کودکی
نیکول کیدمن می‌گوید که از همان دوران کودکی می‌دانسته که زندگی اش صرف هنر خواهد شد. وی در این باره چنین گفته است:” زمانی که تنها سه سال داشتم رقص باله را شروع کردم و با ذوق و اشتیاق خودم این کار را کردم. تئاتر خیابانی و پانتومیم اجرا می‌کردم و وقتی که حدود نه سال داشتم آخر هفته را به آموزشگاه تئاتر می‌رفتم. وقتی که ۱۷ ساله بودم مدرسه را ر‌ها کردم و می‌دانستم که چکار باید بکنم”. اما اگر چه کیدمن مسیر خود را می‌دانست برای رسیدن به هدف تلاش زیادی کرد. وی در مصاحبه‌ای در این مورد چنین گفته است:” از آن چیزی که بودم لذت نمی‌بردم.

واقعاً قد بلند بودم و دختری نبودم که نظر پسران را به خودم جلب کنم. لقبم «لنگ دراز» بود و با همین نام مرا صدا می‌زدند. برای نمایش‌های مدرسه‌ای تست می‌دادم و همواره رد می‌شدم، زیرا بیش از حد بلند قد بودم”. سخت است تصور کنیم که نیکول کیدمن با این همه زیبایی و استعداد برای حضور در یک نمایش جواب منفی بشنود. اما خیلی زود این نه‌ ها به بله تبدیل شد. وی به شدت به تلاش‌های خود ادامه داد و موفقیت را در تئاتر فیلیپ استریت در سیدنی بدست آورد.
بازیگری و ازدواج
کیدمن در همان اوایل دهه سوم زندگی خود به موفقیت در دنیای سینما دست یافت و مدتی بعد برای بازی در فیلم «روزهای تندر» (Days of Thunder) با تام کروز همبازی شد. وی علاوه بر حضور در این فیلم توانست دل بازیگر سرشناس و نقش اول فیلم یعنی تام کروز را بدست آورد. این دو زمانی که کیدمن تنها ۲۳ سال داشت با هم ازدواج کردند.
او روز به روز بیشتر دیده می‌شد و ازدواج او با تام کروز نیز سهم زیادی در موفقیت او داشت. از آن مهم‌تر این که او و کروز به یک زوج شناخته شده و باوقار تبدیل شده بودند. وی بعد‌ها در مصاحبه‌ای با ونیتی فر در این باره چنین گفت:” چیزی در مورد این گونه زندگی کردن وجود دارد که اگر واقعا روی همدیگر تمرکز کنید و در آن حباب قرار داشته باشید این موضوع باعث می‌شود که سوتفاهم به وجود نیاید، زیرا تنها شما دو نفر هستید؛ و تنها یک نفر دیگر وجود دارد که می‌تواند وارد این رابطه شود.
بنابراین این موضوع شما را خیلی به هم نزدیک خواهد کرد و این شرایط عمیقاً عاشقانه است”. کیدمن و کروز می‌خواستند هر کاری که برای موفقیت این ازدواج لازم است انجام دهند. آن‌ها برنامه ریزی دیوانه واری داشتند، اما می‌دانستند که چه باید بکنند. کیدمن در این باره می‌گوید:” به نظر من در این صنعت ممکن است شل شوید، ممکن است تنبل شوید و این موضوع برای رابطه شما بسیار مخرب است.
داستان شگفت انگیز زندگی نیکول کیدمن
حتی اگر به این معنا باشد که سوار هواپیما شوید و برای دیدن همدیگر حتی تا ۲۴ ساعت در حال پرواز باشید این کار را خواهید کرد. این چیزی است که شما را نزدیک هم نگه می‌دارد. زندگی بسیار کوتاه است برای این که ماه‌ها از هم دور بمانید. وقتی که در حال صحبت کردن با تلفن هستید مدام می‌گویدد:‌ ای کاش،‌ای کاش،‌ای کاش”.
مادر شدن در سنین جوانی
ازدواج در سن ۲۳ سالگی تنها اتفاق مهم زندگی کیدمن در جوانی نبود.  دو سال بعد و در سن ۲۵ سالگی، او و همسرش، تام کروز اولین دخترشان ایزابلا را به فرزند خواندگی پذیرفتند. اگر چه وی در آن زمان بسیار جوان بود می‌دانست که باید این کار را بکند و بعد‌ها در این باره چنین گفت:”این موضوع کاملاً سرنوشت است. به فرزند خواندگی پذیرفتن ایزابلا یک اتفاق یکباره بود. ما تصمیم گرفتیم او را به فرزند خواندگی بپذیریم، زیرا این شرایط به یکباره پیش آمد. من بر این باور بودم که به هر دلیلی این کودکان باید در خانواده ما باشند”.
کیدمن می‌گوید که از قبل دوست داشت خود نیز بچه دار شود، اما اگر این اتفاق نیز رخ نمی‌داد این موضوع به او صدمه‌ای وارد نمی‌کرد. در آن زمان وی و کروز به این نتیجه رسیدند که باید برای رابطه بینشان بیشتر تلاش کنند. کیدمن در این باره چنین می‌گوید:” شما باید سخت تلاش کنید تا بتوانی فرصت خلوتی بدست بیاوری بدون این که نیاز باشد به بچه‌ها برسی. مانند این است که بگویی: عزیزم من واقعا واقعا به یک وقت خلوت با تو نیاز دارم. من به یک قرار شام دو نفره خلوت نیاز دارم”.
در سال ۲۰۰۱ کیدمن به شهرتی بسیار بیشتر از قبل دست یافت. او در فیلم‌های موفقی مانند «دیگران» (The Others) و «مولن روژ» (Moulin Rouge!) بازی کرد، اما این موفقیت در سینما باعث شده بود که زندگی خصوصی او در خانه دچار تنش شود. در آن زمان او ۳۴ ساله بود و راهی به جز جدایی از تام کروز باقی نمانده بود. دوران سختی بود و کیدمن از این فرصت استفاده کرده و بیش از پیش خود را با بازی در فیلم مشغول کرد.
وی در مصاحبه‌ای در سال ۲۰۱۵ در این باره چنین گفت:” اگر بخواهم کاملاً صادق باشم، در ان دوران من داشتم از زندگی ام فرار می‌کردم… نمی‌توانستم با واقعیت زندگی خودم کنار بیایم و به عنوان یک بازیگر شما این امکان فوق العاده را دارید که بروید و در زندگی شخص دیگری خود را گم کنید و برای مدتی شخص دیگری باشید و وقتی که به گذشته نگاه می‌کنم این موضوع را واقعا در مورد خودم می‌بینم”.
اما به نظر می‌رسد که حتی با وجود این فرصت فرار نیز کیدمن از ازدواج خود پشیمان نیست. وی در مصاحبه با یک مجله استرالیایی در این مورد چنین گفته است:” من خیلی سریع و در جوانی ازدواج کردم. اما از این موضوع پشیمان نیستم، زیرا باعث شد که فرزندانم بلا و کانر را داشته باشم و برای مدتی طولانی یک ازدواج فوق العاده داشتم”.
احساس تنهایی در موفقیت
موفقیت در دنیای هنر برای کیدمن آسان نبود. او به طور کامل خود را در اختیار حرفه اش قرار داده و نتایج آن را نیز حس کرد. وی در مورد جدایی خود از تام کروز و اتفاقات پس از آن چنین گفته است:” جدای از آن در کار به شدت مورد تمجید قرار گرفتم که بسیار برایم جذاب بود، زیرا به نحوی به خود می‌گفتم: آه پس دیگر زندگی خود را در آغوش می‌گیرم و خود را جمع و جور کرده و در طی چند سال کارهای زیادی انجام می‌دهم… کار جای بسیار خوبی بود که در آن حضور داشتم”.
داستان شگفت انگیز زندگی نیکول کیدمن
کار هنری کیدمن چنان موفق بود که در سال ۲۰۰۳ جایزه اسکار بهترین بازیگر زن نقش اول را برای بازی در فیلم «دیگران» بدست آورد. اما در همان زمان بود که کیدمن متوجه چیزی شد. وی می‌گوید:” آن کار به جایزه اسکار ختم شده و این موضوع شد به موضوعی بزرگ پی ببرم. من در هتل برولی هیلز نشسته بودم و مجسمه طلایی اسکار را در دست داشتم. اوضاع کمی غیرطبیعی بود و من بیشتر از هر زمان دیگری تنها بودم”.
دیدار با عشق آینده
برای چند سال دیگر کیدمن به کار ادامه داد و همزمان بیشتر و بیشتر احساس تنهایی می‌کرد. اما در سال ۲۰۰۵ و در سن ۳۸ سالگی وی با کسی آشنا شد که نقش بسیار مهمی در زندگی او داشت. وی بعد‌ها در این باره به مجله ونیتی فر چنین گفت:” فکر می‌کنم که آدم‌های بسیار تنهایی بودیم. می‌توانم بگویم که دو شخص بسیار تنها با هم ملاقات کرده و ان زمان بود که توانستند همه چیز را به هم بگویند. ما ترکیبی از ترسو و شجاع بودیم”. این شخص کسی نبود جز کیث اربن و رابطه او را کیدمن خیلی سریع به ازدواج ختم شد.
آن‌ها در سال ۲۰۰۶ با هم ازدواج کردند و بعد‌ها کیدمن در مصاحبه‌ای درباره ازدواج خود با اربن چنین گفت:” من دوست داشتم که ازدواج کنم و سپس همدیگر را بشناسیم. می‌دانم که این موضوع کمی غیرعادی به نظر می‌رسد، اما برای من این یک فرآیند بسیار طبیعی بود”.
دوری از شهرت
در سال‌های اخیر، حرفه کیدمن موفق‌تر از گذشته بوده است، اما این ستاره از دور بودن از هالیوود و خارج از حرفه اش لذت می‌برد. او همراه با اربن در نشویل زندگی می‌کند و خانواده‌ی بسیار خوشبختی دارند. در سال ۲۰۱۳ که نیکول کیدمن ۴۶ ساله بود در مصاحبه‌ای با ونیتی فر چنین گفت:” تمام جنبه کاری بیش از حد در معرض انظار عمومی است. این موضوع برای من مناسب نیست… اگر بخواهید یک خانواده داشته باشید باید باید خیلی چیز‌ها را نادیده بگیرید.

بدون شک می‌توانید حرفه خود را داشته باشید، اما نمی‌توانید در هالیوود زندگی کنید جایی که همه چیز، همه چیز کاملاً حول آن می‌چرخد. این انتخاب من نبود. من ترجیح می‌دادم که دور حرفه شخص دیگری باشم و حتی مکان خاص خودم را پیدا کنم”.

به همین دلیل نشویل به بهترین مکان برای او تبدیل شد. وی در ادامه در این باره گفته است:” من تا حدودی از شهرت کناره گیری کرده ام. من چیزی که دنبالش بودم را در شهرت نیافتم. پس با خود گفتم بسیار خوب این به درد من نمی‌خورد؛ و از خوش شانسی ام کسی را پیدا کردم که گفت: خب آیا دوست داری به تنسی نقل مکان کنی؟ و من گفتم: اوه من دوست دارم از این جا بروم”.
داستان شگفت انگیز زندگی نیکول کیدمن
سبک خاص در تصمیم گیری
به عنوان کسی که نقش‌های به یاد ماندنی زیادی را در حرفه خود ایفا کرده است بدون شک کیدمن استراتژی خاصی در هنگام پذیرفتن نقش هایش دارد، این طور فکر می‌کنید؟ تا حدود زیادی اینطور نیست. وی در این باره گفته است:” من خودم را یک کارت بازی بدون نقشی خاص می‌نامم، زیرا هیچ چیز در مورد آن نمی‌دانم.
من خیلی ناگهانی و بی اختیار تصمیم می‌گیرم که گاه به منفعت و گاه به ضرر ختم می‌شود. اما من همیشه همینطور بوده ام. شوهرم هیچ وقت نمی‌داند که من چه چیزی را انتخاب می‌کنم؛ و بعد از من می‌خواهد که علت را برای او تشریح کنم و من نمی‌توانم! “. کیدمن از معدود بازیگران زنی است که تایید کرده بی نقص نیست و بعضی اوقات انتخاب هایش درست از آب درنیامده اند، اما همیشه پای انتخاب‌های خود باقی مانده است.

وی در این باره می‌گوید:” اشتباهاتی که مرتکب شده ام همیشه شامل افرادی بوده که با میل هنری شدید همساز نبوده اند، وقتی که سعی کرده ام کمی خودم را همانندسازی کنم یا سعی کرده ام که شجاع نباشم. وقتی که به مکان هایی هدایت شده ام که با واقعیت درونی من سازگار نبوده این همان زمانی است که موفق نبوده ام. تمام نظر من این است که می‌روم و این کار را تجربه می‌کنم. فکر می‌کنم این برای کسانی که آرزو می‌کنند من کمی با استراتژی مشخص تری عمل کنم ناامید کننده باشد. اما من از زمانی که ۱۴ سال داشتم همین بوده ام. من نمی‌توانم خود را تطبیق دهم… این ماهیت درونی من است”.

آینده نیکول کیدمن
کیدمن برای بازی در فیلم «شیر» (Lion) نامزد دریافت جایزه اسکار شد و بازی فوق االعاده اش در سریال «دروغ‌های بزرگ کوچک» (Big Little Lies) نیز نشان داد که چیزی از هنر و خلاقیت کیدمن کم نشده است. او همچنان با انتخاب‌های هنرمندانه اش ما را غافلگیر کرده و هر بار موفقیتی جدید را بدست می‌آورد. او خود نیز نمی‌داند که در آینده چه اتفاقی برایش رخ خواهد داد و انتخاب هایش او را به کجا خواهند کشاند و این یکی از جالب‌ترین نکات در زندگی و شخصیت نیکول کیدمن است. باید منتظر ماند و دید که چالش بعدی که او در دنیای بازیگری برای خود انتخاب می‌کند چیست.

بیوگرافی حامد همایون

حامد همایون (همچنین حامد محمودزاده نیز شناخته شده است) یک خواننده پاپ ایرانی زادهٔ بابل است.حامد همایون قبلا با اسم اصلی اش فعالیت میکرد.

همایون نخستین کنسرت خود را به نفع کودکان سرطانی در مؤسسه محک برگزار کرد. او که آثارش در سال ۱۳۹۵ با استقبال مخاطبان مواجه شده آهنگ برنامه صبحگاهی شبکه اول به نام فرمول ۱ را اجرا کرده است. همایون در آغاز توسط پروژه استعدادهای موسیقی ایران مؤسسه ترانه شرقی معرفی شد.

 

زندگی نامه حامد همایون , آلبوم حامد همایون

جدیدترین عکس های حامد همایون

 

نخستین حضور همایون در تلویزیون در ویژه برنامهٔ شب یلدای سال ۱۳۹۵ بود که او به طور زنده از برج میلاد برای ویژه برنامهٔ شبکه پنج برنامه اجرا کرد. و هم چنین اولین آلبوم رسمی او به اسم دوباره عشق ۲۳ دی ۱۳۹۵ منتشر شد. حامد همایون در مصاحبه با روزنامه جام جم در دی ۹۵ گفته است «بیشتر ترانه‌ها در کشور ما حس غم را منتقل می‌کنند و از ناله و خیانت و سیاهی می‌گویند. ما تصمیم گرفتیم سردمدار ترانه‌های شاد و مثبت باشیم.» این خواننده در نخستین اجرای رسمی خود در تهران در سی و دومین جشنواره فجر در نمایشگاه بین المللی تهران به روی صحنه رفت.

 

زندگی نامه حامد همایون , آلبوم حامد همایون

حامد همایون یک خواننده پاپ ایرانی زادهٔ بابل است

 

آلبوم‌ها

دوباره عشق

نخستین آلبوم حامد همایون، «دوباره عشق» نام دارد که در دی ۱۳۹۵ منتشر شد. این آلبوم هجده آهنگ دارد که ۱۲ آهنگ آن قبلاً در فضای مجازی منتشر شده بودند و ۶ آهنگ جدید و شنیده نشده نیز داشت.

 

نام   سراینده تنظیم   مدت
 دیوونگی ندا حاتمی/سهیل حسینی سامان امامی  ۰۳:۰۲
 قسمت آرزو مرجانی سامان امامی  ۰۳:۱۰
 چه عشقی سهیل حسینی مسعود جهانی  ۰۳:۰۷
 نگاهم کن مریم زاهدی سامان امامی  ۰۳:۱۳
 دوباره عشق محمدرضا نظری سامان امامی  ۰۳:۴۶
 می‌روم  سهیل حسینی  سامان امامی  ۰۲:۵۴
 بارون که زد  سهیل حسینی سامان امامی  ۰۳:۰۴
 چنین کنم، چنان کنم   سهیل حسینی مسعود جهانی  ۰۳:۳۱
 مجنون  سهیل حسینی سامان امامی  ۰۳:۴۳
 دنیای من  المیرا بهشتی سپهر شاکری  ۰۴:۲۲
 خدا همین حوالیه  سهیل حسینی سامان امامی  ۰۲:۳۰
 شیدایی  سهیل حسینی سامان امامی  ۰۳:۰۹
 به چشمات قسم  سهیل حسینی سامان امامی   ۰۲:۵۴
 چتر خیس  محمدرضا نظری محمدرضا نظری  ۰۳:۵۱
 مردم شهر  محمدرضا نظری محمدرضا نظری  ۰۳:۲۹
 آه نکش  سهیل حسینی سامان امامی  ۰۳:۳۳
 جادوی نگاه  سهیل حسینی سامان امامی  ۰۳:۰۹
 هیهات  سهیل حسینی سامان امامی  ۰۳:۱۱

 

تک‌آهنگ‌ها:

شیدایی

چتر خیس

مجنون

خدا همین حوالیه

دنیای من

الکل نگاه

بارون که زد

چنین کنم، چنان کنم

مردم شهر

به چشمات قسم

آه نکش

هیهات

 

زندگی نامه حامد همایون , آلبوم حامد همایون

بیوگرافی حامد همایون

 

بیوگرافی حامد هاکان

حامد هاکان متولد ۱۷ مرداد ۱۳۶۲ در شهر ری، نام اصلی وی حامد ذاکری است.

حامد هاکان سه برادر و یک خواهر دارد او ازدواج نکرد. در یک خانواده مذهبی به دنیا آمده بود و از دوران کودکی به خواندن علاقه زیادی داشته است.

حامد هاکان از سن ۶ سالگی خواندن را با اشعار مذهبی شروع کرد و بیشتر سنتی کار میکرد ولی در ۱۶یا ۱۷ سالگی روحیاتش تغییر کرد و به سمت موسیقی پاپ کشیده شد.

آشناییش با کامپیوتر خیلی سریع باعث پیشرفت او شد و رشته تحصیلی او کامپیوتر بود.

 

حامد هاکان در تابستان سال ۱۳۸۳ اولین آلبوم خود را با نام قاتل حرفه ای با ۱۲ تراک به صورت اینترنتی منتشر کرد که از جمله به این آهنگ ها می توان اشاره کرد:

قاتل حرفه ای

غم دریا

نپیچون ما رو دیگه

ندای من

خدای من

دنیا

سپیده

 

 فول آلبوم حامد هاکان دانلود, بیوگرافی حامد هاکان

حامد هاکان خواننده موسیقی پاپ

 

او با این آلبوم به عنوان یکی از سیاه خوانان موسیقی پاپ معرفی شد و بعد از آن به دنبال موسیقی الکترونیکی و سازهای مربوط به آن رفت و یکی از اولین کسانی بود که از Dj در موسیقی اش استفاده کرد.

 

بعد از آلبوم قاتل حرفه ای حامد هاکان از طریق یکی از دوستان با محسن چاوشی آشنا شد و در آلبوم خودکشی ممنوع محسن چاوشی به عنوان خواننده میهمان بود و در تراک آهای خبر نداری و تراک آخر این آلبوم حضور دارد.

حامد هاکان در تابستان ۱۳۸۴ (آلبوم قاتل حرفه ای ۲) را با همکاری محسن چاوشی آماده و روانه بازار کرد و انتشار این آلبوم شهرت آن را دوچندان کرد.

 

سبکی که حامد هاکان به موسیقی پاپ ایران آورد سبک جدیدی بود ، بله سبک سیاه که تا آن زمان کسی با این سبک زیبا آشنا نبود. بعد از (آلبوم قاتل حرفه ای ۲) حامد در سال ۱۳۸۵ آلبوم مشترکی با آقای علی ایرج به نام (لوتی دست خوش) را آماده کرد؛ ولی متاسفانه به دلیل بعضی مسائل این آلبوم روانه بازار نشد و بعضی تراک های این آلبوم بدون اجازه حامد منتشر شد.

 

هاکان موسیقی ترکی استانبولی را بسیار دوست داشت و در تنظیم قطعاتش از آن استفاده می کرد. او ترانه اکثر کارهایش را خودش سروده ولی از ترانه سراهای دیگرهم شعر می گیرد که ازجمله آنها میتوان به استاد داریوش ایزدپور و خانم مریم حیدرزاده اشاره کرد.

 

تا به امروز بیش ۴۰ آهنگ و ترانه ساخته که تقریبا تمام اشعار کارهایش هم از سروده های خودش بوده. علاقه شدیدی به خواندن ترانه های همراه با خشونت داشت.

هاکان مدتی برای پیگیری فعالیت هنری خود در دبی ساکن بود

 

 فول آلبوم حامد هاکان دانلود, بیوگرافی حامد هاکان

 حامد هاکان و شادمهر عقیلی

 

آهنگ های خوانده شده توسط حامد هاکان

الو الو

یاعلی

وطن

وقتی دیدمت

تو رو خداتوی چشام زل نزن

تف به مرامت عوضی

تو این سال نو آدم باش

تو کجایی

تو این زمونه

تنهام نذار

طعم پول

سوت و کور

شبگرد

سحر

سگ محلی

ریحانه

رسم زمونه

راه بازه

نگاه من نگاه بی ریا

نفرین به تو

نازنین

 

 فول آلبوم حامد هاکان دانلود, بیوگرافی حامد هاکان

عکس های  حامد هاکان

 

درگذشت حامد هاکان :

متاسفانه حامد هاکان در روز چهارشنبه ۱۲ مهر ۹۶ به دلیل آنچه عارضه قلبی و ایست قلبی عنوان شد دار فانی را وداع گفت.

حامد هاکان به دلیل ایست قلبی در ۳۶ سالگی دار فانی را وداع گفته است.

بیوگرافی سینا سرلک

سینا سرلک (آبان ۱۳۶۱، الیگودرز)، خوانندهٔ موسیقی ایرانی است.

وی مدتی خوانندهٔ ارکستر موسیقی ملی ایران به رهبری فرهاد فخرالدینی بود. علاوه بر آن زمانی که نادر مشایخی به عنوان رهبر در ارکستر سمفونیک تهران فعالیت داشت؛ با این ارکستر همکاری می‌کرد. وی همچنین در ارکستر پایور نیز فعالیت داشت. علاوه بر آن او با ارکستر ملل به سرپرستی پیمان سلطانی همکاری داشته است.

 

زندگی‌نامه سینا سرلک :

وی موسیقی را از دوران کودکی زیر نظر پدر و با ملودی‌های محلی بختیاری آغاز کرد. ۷ سال بیشتر نداشت که در سریال تلویزیونی «شاخه طوبی» که از شبکه یک سیما پخش می‌شد، ترانه‌ای محلی خواند. پس از آن به صورت جدی به موسیقی پرداخت. ساز تنبک را در شهرستان الیگودرز و با حسن رضایی شروع کرد و برای تکمیل از آموزه‌های جمشید محبی استفاده کرد و سپس مدت شش سال نزد ناصر فرهنگ‌فر بود.

 

سینا سرلک جدید, سینا سرلک خواننده

بیوگرافی سینا سرلک

 

او در چندین دوره جشنواره فجر مقام اول آواز و تنبک را کسب کرد. بعد از مدتی از طرف قربان سلیمانی به محمد رضا شجریان معرفی شد و به مدت هشت سال ردیف‌های آوازی و تکنیک‌های صداسازی را در محضر این استاد آموخت. در کنار آواز و تنبک مدتی هم نزد کیوان ساکت تار آموخت. وی در اسفند ماه سال ۱۳۸۲از طرف سازمان ملی جوانان به عنوان جوان نمونه در حوزه هنر انتخاب شد.

 

موسیقی را از دوران کودکی زیر نظر پدر و با ملودی های بختیاری شروع کرد. ۷-۶ سال بیشتر نداشت که در سریال تلویزیونی شاخه طوبی که آن زمان از شبکه یک سیما پخش می شد، ترانه ای محلی خواند. پس از آن جدی تر به موسیقی پرداخت. ساز تنبک را در شهرستان الیگودرز و با حسن جزایی شروع و برای تکمیل از محضر جمشید محبی استفاده کرد و سپس مدت شش سال خدمت زنده یاد ناصر فرهنگ فر بود.سرلک در چندین دوره جشنواره فجر مقام اول آواز و تنبک را کسب کرد.

 

او به خاطر می‌آورد که در شش سالگی با صدای تار پدرش به وجد می‌آمده و پیش خود زمزمه می‌کرده است. {بهرام سرلک} مسئول امور فرهنگی *شهرستان الیگودرز* بود و محقق *موسیقی بختیاری*. وی همیشه مشغول جمع‌آوری قطعاتی بود که توسط پیران دهات اطراف خوانده می‌شد.

 

وقتی مادرش {سیمین} خواندن و زمزمه کردن کودک را به گوش می‌شنود بهرام را از آن با خبر می‌کند. کمی بعد پدر موسیقی‌دوستْ آموزش‌ به پسرش را آغاز می‌کند – آواز همراه با نواختن تنبک. هدف او این بود که استعداد نهفته پسر را هدایت کند و از او موسیقی‌دانی بسازد که سنتهای بختیاری را حفظ کند. تلاش‌های پدر شش سال بعد به ثمر نشست. فرزندش نوجوانی شد و در رشته آواز و تنبک مقام اول را در بخش موسیقی نواحی *نهمین جشنواره فجر* (۱۳۷۲)، و در بین بزرگان این موسیقی، کسب کرد. اما بعد از آن جایزه بود که برای سینا اتفاق جریان‌سازی افتاد. نوازنده مشهور دوتار، {حاج قربان سلیمانی}، سینا را به استاد آواز ایران، {محمدرضا شجریان}، معرفی کرد و او سینا را به شاگردی پذیرفت.

 

سینا سرلک جدید, سینا سرلک خواننده

عکس سینا سرلک و همسر و دخترش

 

کلاس درس با شجریان هر سه‌شنبه برگزار می‌شد و سینا هر هفته همراه با پدر یا مادرش از الیگودرز به تهران می‌آمد. فرقی نمی‌کرد زمستان است یا تابستان، فصل امتحانات است یا باید در مدرسه حضور داشته‌ باشد. دو سال اول به آموزش تکنیک‌های صداسازی سپری شد.

جمله‌بندی‌های تحریری در موسیقی سنتی و دستگاهی را تحت نظر شجریان آموخت، آموخت که چگونه از قسمتهای مختلف دستگاه صوتی‌اش بهره‌گیرد، تکنیکهای «چکشی»، «بلبلی»، «دوتایی»، «تکی»، و تحریرهای «بالارونده» و «مخفی» را به کار بندد. پس از این، شش سال دیگر دستگاه‌ها و ردیف‌های آوازی را آموخت.

 

در کنار آواز و تنبک مدتی هم نزد کیوان ساکت تار آموخت. سینا سرلک در اسفند ماه سال ۱۳۸۲ از طرف سازمان ملی جوانان به عنوان جوان نمونه ایران در حوزه هنر انتخاب شد وی در جشنواره فجر سال گذشته نیز شرکت کرد و مورد تقدیر قرارگرفت. وهم اکنون نیز سرپرستی گروه سرلک را عهده دار است.

 

اما اهداف خواننده جوان چندگانه است. او اکنون در تهران زندگی می‌کند و قصد اعتلای فنون آوازی را تا جای ممکن دارد. در عین حال، یکی از خواسته‌های همیشگی‌اش پویایی موسیقی بختیاری در دستگاه‌های سنتی است. این همان چیزی است که استادش در جلسه اول آموزش آواز با او طی می‌کند: «به شرطی آواز ایرانی را به تو می‌آموزم که موسیقی بختیاری را حفظ کنی.» و سینا در طی این سال‌ها علاوه بر اجرا و بازخوانی قطعات کلاسیک، بخش‌هایی از موسیقی سرزمینش را نیز اجرا کرده ‌است.

 

او به تازگی در تیتراژ سریال *خانه‌ای در تاریکی* دو قطعه از ترانه‌های بختیاری را با ارکستر بازخوانی کرده‌است که مورد استقبال بسیاری قرار گرفت. این خواننده جوان امیدوار است که با رجوع به موسیقى بختیارىْ موسیقى دستگاهى را غنا بخشد، «من به عنوان جوانى که نماینده سرزمین بختیارى‌ست نمیخواهم فرهنگ قومم از بین رود و به احیاء آن فکر میکنم.»

 

سینا سرلک جدید, سینا سرلک خواننده

سینا سرلک خوانندهٔ موسیقی ایرانی است

 

موسیقی شناسی:

آلبوم

۱۳۸۸ آلبوم راه و ماه

۱۳۸۸ آلبوم بیگاه

۱۳۸۸ آلبوم یکیست

۱۳۸۸ آلبوم رومی ۲

۱۳۸۸ آلبوم تیام (به گویش بختیاری)

۱۳۸۹ آلبوم پریچهره

۱۳۸۹ آلبوم فرزند ایران

۱۳۸۹ آلبوم افسانه عشق

۱۳۸۹ آلبوم منطق عشق

۱۳۸۹ آلبوم فکر و فریاد

۱۳۹۰ آلبوم بوی مهر

۱۳۹۱ آلبوم فردای دگر

۱۳۹۱ آلبوم ظهیر ( عاشقانه لیلی و مجنون )

۱۳۹۱ آلبوم موج سودا

۱۳۹۱ آلبوم کوک کولی

۱۳۹۱ آلبوم رومی ۳

۱۳۹۲ آلبوم بی منت می

۱۳۹۲ آلبوم کی می‌رسد بابان

۱۳۹۳ آلبوم اشکی در گذرگاه تاریخ

۱۳۹۳ آلبوم زیر باران

۱۳۹۳ آلبوم جرس

۱۳۹۴ آلبوم دلبر طناز

۱۳۹۴ آلبوم جرس

۱۳۹۵ آلبوم در بند تو آزادم

 

سینا سرلک جدید, سینا سرلک خواننده

سینا سرلک خواننده

زندگی خصوصی مصدق

قهرمان ملی‌شدن نفت در سال‌های پرآشوب جنگ دوم جهانی، موقعیتی مناسب برای مطرح‌شدن به‌عنوان نماد ناسیونالیسم ایرانی داشت. او که از یک خانواده اعیان قدیمی بود و وابسته به خاندان قاجار، از اوایل سده بیستم چهره‌ای برجسته در عالم سیاست به شمار می‌رفت. نجم‌السلطنه خواست مصدق با ضیاءالسلطنه، نوه ناصرالدین‌شاه نامزد شود و درنهایت این نامزدی به هم خورد؛ بعدها در ١٩سالگی با زهرا، دختر میرسید زین‌العابدین ظهیرالاسلام که سومین امام‌جمعه تهران بود، ازدواج کرد که حاصل آن دو پسر به نام‌های احمد و غلامحسین و سه دختر به نام‌های منصوره و ضیااشرف و خدیجه بود. می‌گویند زهرا زیبارویی دلربا بود: بلندبالا، لاغراندام با چهره‌ای روشن، مصدق چهره زهرا را تا وقتی ‌که زن و شوهر می‌شدند، ندیده بود. بعد از پایان مراسم وقتی آن دو تنها شده بودند، زهرا چهره‌اش را به شوهر نشان داد. چهره او را آراسته بودند به هفت ‌قلم، مصدق از این موضوع دلگیر شد. به همسرش گفت: «خانم این چه وضعی است، لطفا بروید و صورت خود را بشویید». آن دو هرگز همدیگر را ترک نکردند؛ زمانی که در کودتای ٢٨ مرداد اوباش نزدیک می‌شدند تا خانه آنها را ویران کنند، با سختی بسیار زهرا را قانع کردند تا مصدق را ترک کند و از خانه شماره ١٠٩ خیابان کاخ به ‌جایی امن بگریزد. او اعتراض می‌کرد: «اگر آنها می‌خواهند شوهرم را بکشند، باید مرا هم بکشند». مصدق در شهریور ١٣۴۴ در جواب نامه‌ای که دختردایی‌اش برای تسلیت‌گویی مرگ زهرا به او فرستاده بود، نوشت: «بسیار از این مصیبت رنج می‌کشم. چون‌ که متجاوز از ۶۴ سال همسر عزیزم با من زندگی کرد و هر پیشامد که برایم رسید تحمل نمود و با من دارای یک فکر و یک عقیده بود و هر وقت که احمدآباد می‌آمد مرا تسلی می‌داد، در من تأثیر بسیار می‌کرد و آرزویم این بود که قبل از او من از این دنیا بروم و اکنون برخلاف میل، من مانده‌ام و او رفته است و چاره‌ای ندارم غیر از اینکه از خدا بخواهم که مرا هم هرچه زودتر ببرد و از این زندگی رقت‌بار خلاص شوم. اکنون در حدود ١٠ سال است که از این قلعه نتوانسته‌ام خارج شوم و از روی حقیقت از این زندگی سیر شده‌ام… گاه می‌شود که در روز چند کلمه هم ‌صحبت نمی‌کنم… این است وضع زندگی اشخاصی که یک عقیده‌ای دارند و تسلیم هوا و هوس دیگران نمی‌شوند».
 «سرود به پایان رسیده است، فریاد شیرین اشتیاق، بر لب فسرده است» (فردریش نیچه).
زندگی مصدق
زندگی مصدق
لیلا ابراهیمیان| عاقبتِ سال‌های حصر و تبعید، پایان یک تراژدی است؛ مالک تبعیدی قلعه احمدآباد، در آخرین روزهای زمستان سال ١٣۴۵، درگذشت. او سال‌های انزوا و تنهایی را پشت‌ سر گذاشته، مثل همیشه دور از خانواده و همسرش. دیدار خانواده تنها به ‌روزهای جمعه محدود می‌شود. نامه‌هایش طعم تلخ تنهایی و ناامیدی می‌دهد: «از تنهایی رنج می‌کشم، فصل تابستان اغلب در خارج از عمارت بودم و هر کس می‌آمد چند کلمه با او حرف می‌زدم ولی در این فصل زمستان که هوا سرد است، در اتاق می‌مانم و بسیار بد می‌گذرد. کسی را هم نتوانستم پیدا کنم که مورد اعتماد باشد و با او حرف بزنم. از روی حقیقت، دیگر نمی‌خواهم زنده باشم».
محمد مصدق، این نامه را در بیستم بهمن ١٣۴٠ به پسرش محمود نوشته است. حرف‌هایش تلخ است و هرروز تلخ‌تر می‌شود. سال‌ها برای آقای نخست‌وزیر سخت جانکاه می‌گذرد: «اکنون در حدود ١٠سال است که از این قلعه نتوانسته‌ام خارج شوم و از روی حقیقت از این زندگی سیر شده‌ام. باری یقین دارم که به شما هم بد گذشته است ولی چون محبوس نبوده‌اید و کسی مانع ملاقات شما نبوده و از این بابت آزاد بوده‌اید، با زندگی بنده که در یک اتاق زندگی می‌کنم و گاه می‌شود که در روز، چند کلمه هم ‌صحبت نمی‌کنم بسیار فرق دارد. این است وضع زندگی اشخاصی که یک عقیده‌ای دارند و تسلیم هوا و هوس دیگران نمی‌شوند». این را مصدق هشتم شهریور ۱۳۴۴ نوشت، در پاسخ به نامه مریم فیروز، دختردایی‌اش و از اعضای حزب توده ایران. شش سال قبل هم به پسرش، احمد شکوه کرد: «شما نمی‌دانید از تنهایی و حرف نزدن با کسی چقدر به من بد می‌گذرد». (۲۳ بهمن ۱۳۳۸) نامه‌هایی که از قلعه به‌در آمد حکایت پیرِ در حصری بود که آنجا را «زندان ثانوی» می‌نامید.
«کماکان در این زندان ثانوی به‌سر می‌برم. با کسی حق ملاقات ندارم و از این محوطه قلعه نمی‌توانم پای به خارج گذارم و بر این طریق می‌گذرانم تا ببینم چه وقت خداوند به این زندگی خاتمه می‌دهد». او قبلا هم محصور احمدآباد بود. در دوران سال‌های حکومت رضاشاه؛ در سال ١٣٢٠ به خراسان تبعید شد به مدت ١۵ روز. «ارنست پرون»، دوست دوران کودکی ولیعهد که از قضا پزشکش، پسر مصدق بود، در این ماجرا دخالت کرد و شاه متقاعد شد که مصدق به احمدآباد بازگردد. چند ماه بعد هم تهاجم روس و انگلیس و آمریکا به سلطنت رضاشاه پایان داد، اما این‌بار او پیر و دل‌شکسته‌تر بود. روز عید سال ١٣۴١ آرزویش همین بود: «روزی نیست که از خدا مرگ نخواهم، آن‌هم چون مقدر نیست به سراغم نمی‌آید و مرا در این زندان ثانوی واله و حیران گذاشته است».
مرگ همسرش در ١٣۴۴ ضربه‌ای دیگر بر روح آزرده او بود، اما این غم یک‌سال بیشتر ‌طول نکشید. سرطانِ کام دهان و بی‌احتیاطی پزشک درمانگر در استفاده از اشعه، سوختگی مخاط و خون‌ریزی دستگاه گوارش مجال زندگی را از او گرفت. در ساعت شش صبح روز یکشنبه، ١۴ اسفند ١٣۴۵؛ همان زمان که روز رنگابه‌ای بر سیاهیِ افق شرق می‌کشید، پس از دو بار عمل جراحی، درحالی‌که با انتقال خود به خارج از کشور برای مداوا مخالفت کرده بود، در بیمارستان نجمیه و در میان جمعی کوچک چشم بر دنیایی که چندان آن را دوست نمی‌داشت، فروبست؛ این آخرین سکانس زندگی پیر محصور در قلعه احمدآباد است. او تا آخرین روزهای حیاتش زندگی‌نامه نوشت و از احوالاتش گفت.
(تصاویر) مصدق در دادگاه

پرده آخر

بیمار اتاق شماره ۶٢ بیمارستان نجمیه تهران، بار دیگر به احمدآباد بازگشت؛ وصیت کرده بود که در ابن‌بابویه کنار شهدای ٣٠ تیر دفن شود، اما شاه وصیتش را نپذیرفت و بعد از نیم‌قرن از زمان فوتش هنوز آن ایرانی پرآوازه، نه در قبر دائمش آرمیده و نه سنگ‌قبری دارد؛ هنوز زمان اجرای وصیتش نرسیده است. عصر روز یکشنبه، روزنامه اطلاعات در خبری کوتاه، فوت دکتر مصدق را در چند خط اعلام کرد. سهم رهبر ملی‌شدن صنعت نفت و نخست‌وزیر ۲۸‌ماهه ایران که با کودتای ۲۸ مرداد ۱۳۳۲ برکنار و سپس محاکمه و زندانی و دست‌آخر به احمدآباد تبعید شد، همین چند خط نوشته از مطبوعات رسمی کشور بود. ساعت ١١:۴۵ آن روز جنازه‌اش را به قلعه احمدآباد منتقل کردند در میان تنی چند از دوستانش و خانواده. مهندس کاظم حسیبی که پس‌ از انتقال جنازه به احمدآباد رسیده بود در یادداشت‌های خود می‌نویسد: «در راه دو ستون نظامی با ٢٠ دستگاه جیپ که ١٢ دستگاه مجهز به وسایل مخابراتی بودند و ١٠ ماشین با سرباز و اسلحه و وسایل دیدم… در احمدآباد اتومبیل پلیس و ژاندارمری در داخل باغ بودند». در آن روز سرد نیمه اسفند ١٣۴۵ پیکر دکتر مصدق، توسط یدالله سحابی غسل داده شد و آیت‌الله سیدرضا زنجانی بر او نماز خواند. پس ‌از آن جنازه را در صندوقی قرار داده و در اتاق دکتر به امانت به خاک سپردند. با مرگ مصدق، رژیم برآمده از کودتا نفس به‌راحتی کشید، مصدق رفته بود.

در حبس مجرد

اگر سکانس پایانی زندگی محمد مصدق، نخست‌وزیر ایران، تراژیک بود، سقوط دولت ملی با کودتای بیگانه، شوکرانی برای مصدق بود؛ شاید رمز ماندگاری‌اش در تاریخ. دولتش نه با استیضاح و رأی مخالف مجلس که با کودتای بیگانه سرنگون شد تا حماسه‌اش تکمیل شود در نهضت ملی ایران. چند ماه بعد، او در محکمه نظامی با غرور و افتخار خود را تنها پیروز میدان کودتا و دادگاه خواند و به آنچه کرده بود مباهات داشت. (جلیل بزرگمهر، مصدق در دادگاه تجدیدنظر نظامی، ص ١٩۴). او سال‌ها بعد در مرور آن روزهای زندگی خود گفته است: «از آنچه کرده‌ام و یکی از آنها عدم‌تسلیم بود تا هدف ملت ایران از بین نرود، بسیار راضی و خشنودم والا من هم مثل دیگران می‌شدم که نه از خود اسمی و نه از هدف ملت ایران سخنی در میان بگذارند».
برای سیاست‌مداری چون او، وداعی نمادین‌تر از این ممکن نبود. دفاعش از خود در دادگاه نظامی شاه ماندگار شد، بعد از آن سه سال حبس مجرد را تحمل کرد و عفو شاهانه را نپذیرفت. در بخشی از «خاطرات و تألمات» نوشته است: «کسانی که زندان مجرد را دیده و با آن سروکار داشته‌اند، می‌دانند که در این مکان، آن‌هم به یک بی‌گناه و بی‌تقصیر چقدر سخت و بد می‌گذرد. در روزهای اول زندان آن‌قدر خسته و ناتوان بودم که هیچ‌چیز، جز یک استراحت کامل چاره دردم نمی‌کرد: مبارزه انتخاباتی دوره تقنینیه، مبارزه با شرکت نفت ایران و انگلیس، کارهای کمیسیون نفت در مجلس شانزدهم، قبول مسئولیت اداره مملکت، دفاع در شورای امنیت و دیوان بین‌المللی دادگستری، مخالفت‌های مغرضانه داخلی، غائله ٩ اسفند و اشتهار پیش‌آمد غائله‌های دیگر تمام سبب شده بود که با نگرانی بسیاری از هر پیشامد انجام‌وظیفه کنم…». او چند روز اول زندان را استراحتی برای خود می‌دانست تا زمان دادگاه نظامی در دادگاه بدوی و تجدیدنظر نظامی؛ نتیجه دادگاه سه‌ سال حبس برای او بود: «نه‌تنها شخص خودم بلکه دستوردهندگان صدور رأی هم باور نمی‌کردند که من از این زندان جان سلامت به در برم». بعد از آزادی از زندان لشکر ۲ زرهی در روز ۱۲ مرداد ۱۳۳۵ به احمدآباد تبعید شد، در میان عده‌ای سرباز و گروهبان که مأمور حفاظتش بودند.
 (تصاویر) مصدق در دادگاه

اشرافی دموکرات

نجم‌السلطنه ریزنقش و پریده‌رنگ بود؛ او برای بقا و حفظ موقعیتش می‌جنگید و از فرصت‌های اندک موجود بهره می‌گرفت تا اینکه دارای نفوذی زیاد بر شاهزاده‌ها و وزیران شد. او سواد چندانی نداشت اما فوق‌العاده باهوش بود. شهره به‌ صراحت و تندی زبان، خواهر شاهزاده عبدالحسین میرزای فرمانفرما، از گرمی و صراحت طبع برخوردار بود. سه ‌بار، هر بار با مردانی سالخورده و ثروتمند ازدواج کرد. سه ‌بار بیوه شد و با بی‌ثباتی مالی ملازم آن مقابله کرد. همسر اول نجم‌السلطنه در ١٢۵٩ درگذشت. او به دنبال یک حکمرانی ایالتی نابودکننده بسیار بدهکار شد. تازه‌بیوه، فقط ٢٧ سال داشت با دو دختر. ازدواج دومش با میرزا هدایت‌الله وزیر دفتر، پدر مصدق دو سال بعد اتفاق افتاد. میرزا هدایت‌الله از آخرین ازدواجش فقط صاحب دو فرزند شد؛ محمد و آمنه. محمد در ۲۹ اردیبهشت ۱۲۶۱ در تهران و به روایتی در روستای آهو از توابع آشتیان، به دنیا آمد.
وزیر دفتر ۴٠ سال از همسرش بزرگ‌تر بود و از ازدواج‌های قبلی‌اش چندین فرزند داشت. او مرد قلم بود نه شمشیر. بعدها مصدق مقام پدرش را به ارث برد. بیهودگی این نظام و بی‌ثمری دفاع از این شغل را در خاطرات و تألماتش چنین نوشت: «لفظ مستوفی و دزد مترادف شده بود». مصدق نقل می‌کند: «یکی از مستوفیان فاسد، سه چلچراغ بلور و یک جعبه‌سازی که دو عروسک رقاص داشت برای مادرم فرستاد، پدرم بی‌اندازه ناراحت شده بود اما مادرم بی‌اختیار گفت: خودت که از هیچ‌کسی چیزی قبول نمی‌کنی، این هدیه‌ای را هم که برای من آورده‌اند، می‌خواهی رد کنی؟!» بعدها خود نیز چنین کرد؛ بار کامیون خربزه ارسالی امیرتیمور کلالی، از مشهد را قبول نکرد و به دارالمجانین فرستاد. بعد از آن مصدق، نریمان شهردار تهران را احضار کرد و گفت: «مطالعه کن و ببین چه محل درآمدی پیدا می‌کنی که جیره مریض‌های آنجا را بالا ببری که مریض‌هایی که آنجا می‌خوابند از لحاظ غذا و پرستار و دوا در مضیقه نباشند. بعد از آن بود که جیره هر مریض از سه تومان به ١٠ تومان افزایش یافت». عشق مصدق به مادرش به علاقه‌اش نسبت به پدر می‌چربید، اما این مشی پدر بود که او در پیش گرفت.
در سال ١٢٧۴ پس از مرگ پدرش لقب «مصدق‌السلطنه» را به ارث برد. او در این زمان تنها ١٣ سال داشت. مصدق چهار سال را به‌عنوان مستوفی دربار نزد برادرش به شاگردی سپری کرد و سپس به سمت مستوفی ولایت خراسان منصوب شد. مصدق به‌عنوان یک آریستوکرات جوانِ هوادارِ آرمان مشروطه و عضو مخفی انجمن «آزادی‌خواه انسانیت» که عمدتا متشکل از افراد خانواده آشتیانی بود، در ٢۵سالگی در اولین انتخابات مجلس در دوره مشروطیت به وکالت «اعیان» اصفهان انتخاب شد ولی اعتبارنامه او به ‌دلیل سنش که به ٣٠ سال تمام نرسیده بود، رد شد. اعتبارنامه او مورد اعتراض قرار می‌گیرد: «میرزا داودخان مؤتمن‌الممالک، نماینده کرمان و عضو شعبه که تاریخ وفات مرحوم مرتضی قلی‌خان وکیل‌الممالک والی کرمان و شوهر اول مادرم را می‌دانست چنین استدلال نمود: اگر مادرم بلافاصله پس از چهار ماه و ١٠ روز عده قانونی با پدر ازدواج‌ کرده بود و من هم ٩ ‌ماه بعد از آن متولد شده بودم، باز ٣٠ سال نداشتم. چون این حرف جواب نداشت صرف‌نظر کردم». اما در مجلس شانزدهم این اعتراض به سودش تمام می‌شود: «در کابینه وثوق‌الدوله که هنوز قرارداد تصویب نشده ولی رویه کار دولت معلوم بود و من می‌خواستم از ایران بروم و در یکی از ممالک اروپا اقامت کنم، احتیاج به گذرنامه داشتم که طبق تصویب‌نامه هیئت وزیران گذرنامه به کسانی داده می‌شد که دارای سجل ‌احوال باشند. نظر به اینکه سال ولادتم در پشت قرآنی نوشته ‌شده بود که در دست نبود آن را بدون تحقیق و تشخیص اختلاف سال قمری با شمسی در کلانتری ٣ شهر تهران نوشتم که شناسنامه صادر شد و موقع انتخابات دوره ١۶ تقنینیه طبق آن شناسنامه از ٧٠ تجاوز می‌کرد. این بود عکس سنگ ‌قبر مرحوم وکیل‌الملک کرمانی را که تاریخ وفاتش با تمام حروف روی آن منقوش است از نجف خواستم و آن را به وزارت کشور فرستادم و با همان دلیل که مؤتمن‌الممالک ثابت کرده بود ٣٠سال نداشتم، ثابت کردم که سالم از ٧٠ کمتر است که مورد تصدیق انجمن مرکزی انتخابات قرار گرفت و اعتبارنامه‌ام را صادر کرد». (خاطرات و تألمات، صفحه ۶١).
 (تصاویر) مصدق در دادگاه

راهی برای زندگی

رد اعتبارنامه‌اش برای وکالت اصفهان سبب شد تا در سال ۱۲۸۷ خورشیدی برای ادامه تحصیلات خود به فرانسه و سپس سوئیس برود؛ برای اخذ درجه دکترای حقوق در دانشگاه نوشاتل نائل شد. در سفر دوم، خانواده‌اش او را همراهی می‌کردند؛ مادر، زهرا، ضیااشرف، احمد و غلامحسین.
در آنجا دو فرزند بزرگ خود را به خانواده‌ای فرانسوی سپرد تا زبان بیاموزند ولی غلامحسین خیلی کوچک‌تر از آن بود که به دیگران سپرده شود. زمانی که در سوئیس بود از دو پسربچه محلی به دلیل دزدیدن میوه در دادگاه دفاع کرد، ولی عیوب فرزندان خود را سخت می‌بخشید. یک‌ بار غلامحسین و احمد از باغ همسایه مقداری انگور چیده بودند. وقتی این را فهمید فریاد زد: «هردوتان را می‌کشم!» سال‌ها بعد وقتی نخست‌وزیر بود، ماجرای گرفتن نابحق تصدیق رانندگی موتور‌سیکلتش را در نوشاتل که با خامی و سادگی سوئیسی‌ها همراه بود و نیز ناشی‌گری خودش را به‌خاطر داشت. ظاهرا ممتحن مربوط به‌جای آنکه با داوطلب همراه شود، او را فرستاده بود که به‌طرف دریاچه نوشاتل براند و بازگردد. مصدق با خیال راحت تا دریاچه می‌راند، ولی در آنجا چون نمی‌تواند موتورسیکلت را متوقف کند با یک کیوسک میوه‌فروشی تصادف و آن را سرنگون می‌کند. فریاد میوه‌فروش بلند می‌شود: «خوک! خوک!» مصدق خسارت او را می‌دهد، موتورش را مرتب می‌کند و به‌طرف ممتحن برمی‌گردد. او می‌گوید: مسیو مصدق، مدت زیادی طول دادید. معلوم است که خیلی بااحتیاط می‌رانید. تبریک می‌گویم. این هم گواهینامه شما». (میهن‌پرست ایرانی؛ صفحه ١١۵).
(تصاویر) مصدق در دادگاه

مصدق در فرنگ

این سال‌ها به مستوفی‌گری در ایالات و تحصیل در اروپا – نخست تحصیلات مالیه در مدرسه علوم سیاسی پاریس، مقر فُکلی‌های زمان و سپس حقوق در دانشگاه نوشاتل سوئیس- گذشت. در پاریس ترکیبی از جدیت، خجولی، زندگی ساده و اسرارآمیز از خود بر جای گذاشت و شاید همین صفات او بود که دل از «رنه وی‌یه‌یار» دختر ٢١ساله یکی از صاحب‌منصبان مستعمراتی فرانسه ربود. آنها رابطه خود را معاشرتی معنوی و متعالی توصیف کرده‌اند. تز دکترای مصدق در زمینه وضعیت ارث در قوانین شیعه بود. مصدق در مدت اقامت در اروپا دچار بیماری مزمن زخم معده و دل‌درد شد که تا پایان زندگی همراهش بود. همچنین حالت اغمای گاه‌و‌بیگاهش نیز که به خاطرش معروف شد، ناشی از ناتوانی او در خوردن غذای کامل بود. او بسیار معاشرتی، خوش‌قریحه و دلنشین بود؛ اما احتمالا همان بیماری‌اش باعث بی‌میلی به معاشرت اجتماعی شده بود. در جنگ جهانی اول به‌عنوان روشنفکری اصلاح‌طلب شهرت یافت. هنگام تدریس حقوق در مدرسه علوم سیاسی تهران، سه کتاب پایه نوشت که عبارت‌اند از: «کاپیتولاسیون و ایران»، «دستور در محاکم حقوقی» و «شرکت‌های سهامی در اروپا». او مقالاتی در مجلات علمی -ادبی هوادار اصلاحات و «صدای ایران»، نشریات ملی‌گرای مخالف اشغالگری روس و انگلیس می‌نوشت. هنگامی‌ که نوشته‌ای را درباره پذیرش مفهوم غربی قاعده مرور زمان منتشر کرد، مورد انتقاد برخی قرار گرفت که آن را مخالف شریعت قلمداد کرده بودند. در خاطرات خود نوشته است: «پریشان شدم از اینکه پس از دیدن آن آموزش‌ها قادر به بیان عقایدم نبودم و در معرض انتقادات نابجا و غیرمنصفانه قرار داشتیم. در شگفت بودم که چگونه و به چه نحوی می‌توانستم از دانش خود برای خدمت به مملکت استفاده نمایم». در سال‌های بعد، دو کتاب دیگر منتشر کرد: «مختصری از حقوق پارلمانی در ایران و اروپا» و «اصول قواعد و قوانین مالیه در ممالک خارجه و ایران قبل از مشروطیت و دوره مشروطه». کشوری که بعدها او لقب «وطن ثانوی» خود را به آن داد، سوئیس بود. در خاطراتش درباره سوئیس می‌نویسد: «در آنجا بودم که قرارداد وثوق‌الدوله بین ایران و انگلیس منعقد گردید… تصمیم گرفتم در سوئیس اقامت کنم و به کار تجارت پردازم. مقدار قلیلی هم کالا که در ایران کمیاب شده بود خریده و به ایران فرستادم؛ و بعد چنین صلاح دیدم که با پسر و دختر بزرگم که ۱۰ سال بود وطن خود را ندیده بودند به ایران بیایم و بعد از تسویه کارهایم از ایران مهاجرت نمایم. این بود که همان راهی که رفته بودم به‌قصد مراجعت به ایران حرکت نمودم…».
 (تصاویر) مصدق در دادگاه

در پیِ نام
قهرمان ملی‌شدن نفت در سال‌های پرآشوب جنگ دوم جهانی، موقعیتی مناسب برای مطرح‌شدن به‌عنوان نماد ناسیونالیسم ایرانی داشت. او که از یک خانواده اعیان قدیمی بود و وابسته به خاندان قاجار، از اوایل سده بیستم چهره‌ای برجسته در عالم سیاست به شمار می‌رفت. نجم‌السلطنه خواست مصدق با ضیاءالسلطنه، نوه ناصرالدین‌شاه نامزد شود و درنهایت این نامزدی به هم خورد؛ بعدها در ١٩سالگی با زهرا، دختر میرسید زین‌العابدین ظهیرالاسلام که سومین امام‌جمعه تهران بود، ازدواج کرد که حاصل آن دو پسر به نام‌های احمد و غلامحسین و سه دختر به نام‌های منصوره و ضیااشرف و خدیجه بود. می‌گویند زهرا زیبارویی دلربا بود: بلندبالا، لاغراندام با چهره‌ای روشن، مصدق چهره زهرا را تا وقتی ‌که زن و شوهر می‌شدند، ندیده بود. بعد از پایان مراسم وقتی آن دو تنها شده بودند، زهرا چهره‌اش را به شوهر نشان داد. چهره او را آراسته بودند به هفت ‌قلم، مصدق از این موضوع دلگیر شد. به همسرش گفت: «خانم این چه وضعی است، لطفا بروید و صورت خود را بشویید». آن دو هرگز همدیگر را ترک نکردند؛ زمانی که در کودتای ٢٨ مرداد اوباش نزدیک می‌شدند تا خانه آنها را ویران کنند، با سختی بسیار زهرا را قانع کردند تا مصدق را ترک کند و از خانه شماره ١٠٩ خیابان کاخ به ‌جایی امن بگریزد. او اعتراض می‌کرد: «اگر آنها می‌خواهند شوهرم را بکشند، باید مرا هم بکشند». مصدق در شهریور ١٣۴۴ در جواب نامه‌ای که دختردایی‌اش برای تسلیت‌گویی مرگ زهرا به او فرستاده بود، نوشت: «بسیار از این مصیبت رنج می‌کشم. چون‌ که متجاوز از ۶۴ سال همسر عزیزم با من زندگی کرد و هر پیشامد که برایم رسید تحمل نمود و با من دارای یک فکر و یک عقیده بود و هر وقت که احمدآباد می‌آمد مرا تسلی می‌داد، در من تأثیر بسیار می‌کرد و آرزویم این بود که قبل از او من از این دنیا بروم و اکنون برخلاف میل، من مانده‌ام و او رفته است و چاره‌ای ندارم غیر از اینکه از خدا بخواهم که مرا هم هرچه زودتر ببرد و از این زندگی رقت‌بار خلاص شوم.

اکنون در حدود ١٠ سال است که از این قلعه نتوانسته‌ام خارج شوم و از روی حقیقت از این زندگی سیر شده‌ام… گاه می‌شود که در روز چند کلمه هم ‌صحبت نمی‌کنم… این است وضع زندگی اشخاصی که یک عقیده‌ای دارند و تسلیم هوا و هوس دیگران نمی‌شوند».

کودکی‌ای که گذشت

 عکس‌هایش از دوران کودکی، چهره او را نشان می‌دهد با دهانی گشاد، جسمی کوچک و بیمارگونه؛ به تقلید از پدر، پشت میز کوچکی نشسته و عصایش را در میان دو پا گرفته است.
دستان خود را حلقه کرده بر دور میز؛ درست مثل صاحب‌منصبی در انتظار. اما عکس‌های بعد از فوت پدر، محمد ١٠ساله را نگران نشان می‌دهد. پدر که فوت کرد همه اموالش به فرزند ذکور بزرگش رسید؛ مادر ناراحت از این وضعیت با منشی خصوصی مظفرالدین میرزای ولیعهد ازدواج کرد و دو فرزند خود محمد و آمنه را برداشت و راهی تبریز شد. مصدق بعدها «پس‌انداختن اولاد متعدد از همسران مختلف» را به‌عنوان سرچشمه کشمکش‌های خانوادگی توصیف کرد. او در ٩‌سالگی به‌اندازه کافی جاافتاده بود که به دیدار بزرگان قوم برود. عشق مادر به فرزندش هم بسیار فوق‌العاده بود.
 در کتاب «زندگی ملک‌تاج‌خانم نجم‌السلطنه» آمده است: «محمد به زیبایی رشد می‌کند. نوعی معجزه است؛ چون پسران بی‌پدر معمولا نباید به این خوبی رشد کنند». چند سال بعد که مصدق کار سیاسی را آغاز کرد و در معرض حمله بود به تختخواب پناه برد. او به‌جای تسلی‌دادن فرزند با عصا به جانش افتاد: «بلند شو… مگر تو نمی‌دانی که هرکس تحصیل حقوق کرد و در سیاست وارد شد باید خود را برای هرگونه افترا و ناسزا حاضر کند… باید بدانی که وزن اشخاص در جامعه به‌قدر شدایدی است که در راه مردم تحمل می‌کنند». گاهی با مادر به تماشای تئاتر می‌رفت، در مجلس چای و شیرینی شرکت می‌کرد؛ کاری که بعدها آن را ترک کرد و چنان که گاه به منزوی‌بودن شهره می‌شد.

داستان دو خانه

دو خانه مصدق، هر دو خانه تاریخ شد، یکی زیر یوغ تانک‌ها و دیگری محبسی برای او. در آهنی خانه ١٠٩ خیابان کاخ را در قلعه احمدآباد به یادگار حفظ کرده بود؛ همیشه فریادهای اوباش و آن ماشینی که با سرعت به در خانه نخست‌وزیر کوبیده بود، در مقابل چشمانش بود؛ چه بخت سیاهی داشت این در آهنی سفید. روزهای بعد از ۲۸ مرداد ۱۳۳۲ خیابان کاخ، ویرانه‌های سوخته خانه شماره ۱۰۹ را نمایش می‌داد؛ ستاد و خانه معنوی نهضت ملی ایران که ویران‌ شده بود. دفترهای کار و اتاق‌خواب محمد مصدق را غارت کرده بودند، از ده‌ها هزار سند و نامه تا قرآن ‌خانه به یغما رفته بود. کاشی‌ها را از دیوار کندند و سیم‌های وسایل برقی را از قرنیزها بیرون کشیدند. در گاوصندوق نخست‌وزیر را از لولا درآوردند و فرش خانه را به چند تکه تقسیم کردند. مدتی بعد مصدق در زندان لشکر ۲ زرهی، یکی از چیزهایی را به دست آورد که از خانه شماره ۱۰۹ خیابان کاخ به تاراج رفته بود، عینک مطالعه‌ای که در سفرش به آمریکا سفارش داده بود. در باشگاه افسران، یکی از نگهبان‌ها به او گفت: «من می‌دونم عینکتون کجاست»؛ چند دقیقه بعد عینک در دستان مصدق بود. چند هفته بعد که غلامحسین مصدق دستگیر شد، یکی از فرش‌های خانه ١٠٩ را زیر پای دادستان نظامی شناخت.
او مالک احمدآباد، دهکده‌ای در ١٣۶کیلومتری تهران و دو منزل مسکونی در تهران بود. با قناعت زندگی می‌کرد. می‌گفتند فقط دو دست کت‌وشلوار دارد و مازاد درآمد خود را صرف بیمارستان خیریه‌ای می‌کرد که مادرش در تهران ساخته بود. مزرعه کشاورزی‌اش در احمدآباد نمونه بود. پس از جنگ دوم جهانی، برای تأمین برق منزل خود یک دستگاه ژنراتور خرید که تنها عصرها و تا ساعت ٩ شب از آن استفاده می‌کرد. روشنایی منزل او عمدا با نور شمع تأمین می‌شد. مظفرالدین شاه یک‌ بار از املاک او دیدن کرد تا شبکه آبیاری او را از نزدیک ببیند.
 (تصاویر) مصدق در دادگاه

بار دیگر احمدآباد
مصدق نام‌آشنا، در خلوت بی‌آشنا ١٠ سال‌ در حصر ماند؛ در سال‌های حکومت محمدرضا پهلوی برگزاری مراسم بزرگداشت او از سوی حکومت وقت ممنوع بود تا تاریخ ۱۵ اسفند ١٣۵٧ که یکی از بزرگ‌ترین گردهمایی‌های سیاسی در سالروز درگذشت رهبر نهضت ملی نفت بر مزار وی در احمدآباد برگزار شد. آیت‌الله سید محمود طالقانی سخنران این مراسم بود. «دکتر مصدق مجموعه‌ای است از سلسله حوادث و موج‌های قبل از خود و بعد از خود ما و شخص مخلص شما، با این وضع حال و مزاجم که اینجا نشسته‌ام، اگر هر چه بگویم و هر چه به یادم هست با همه ضعف حافظه کافی نیست، شاید اگر هم سکوت کنیم و در اندیشه فرو برویم و تذکرات گذشته را به یاد آریم، این سکوت بیش از هزاران زبان‌ گویا باشد و گذشته و وضع کنونی و آینده ما را ترسیم کند». به نوشته روزنامه اطلاعات یک ‌میلیون نفر به احمدآباد رفتند.

منبع: روزنامه شرق

بیوگرافی میثم ابراهیمی

میثم ابراهیمی متولد ۸ شهریور ۱۳۶۴ در تهران، خواننده است. در رشته موسیقی فوق دیپلم و در رشته مدیریت فرهنگی لیسانس دارد می گوید از کودکی می خواندم، یادم است در گروه های سرود عضو بودم، گروه سرود تواشیح و گاهی هم در هیئت ها می خواندم آن موقع کلاس موسیقی به صورت الان نبود زیاد هم به موسیقی بها داده نمیشد

 

بیوگرافی میثم ابراهیمی
بیوگرافی میثم ابراهیمی

کنسرت میثم ابراهیمی

 

اولین آهنگ تا سریال دردسرهای عظیم

اولین بار در سال ۸۶ برای شبکه سه خوانده است، آهنگی که بیش از دو سال در آنتن شبکه بود و همان شد که بیشتر تلاش کند و آهنگ های بهتری رو آماده کند صدای او با خواندن تیتراژ و تک اهنگ های سریال دردسر های عظیم شناخته شد.

 

میثم ابراهیمی: جا داره از خانواده بسیار خوبم تشکر کنم که در این راه بسیار کمکم کردن و مثل کوه پشتم ایستادن همچنین تشکر فراوان دارم از آقای سید محمدرضا واحدی که یکی از افرادی بودن که واسه رسیدن به این مرحله واقعا کمکم کردن و راهنمایی های ایشان بسیار برای من راهگشا بود.

 

تنها رمز موفقیت من صبوری بود، خیلی از دوستان من صبر نمیکنند من سال ۱۳۸۵ شروع کردم خیلی از خواننده ها آن زمان نبودند اما صبر ده ساله من به ثمر نشست همیشه سعی کرده ام کاری را انجام بدم که در چهار چوب و ضوابط و قانون باشد، سعی کرده ام آهنگی را بخوانم که با محتوا باشد، هستند کسانی که آهنگهایی رو خوانده و چند ماه اسمشان بوده اما بعد از مدتی اوت شدند.

میثم ابراهیمی در بخش مسابقه صدا برنامه سه شو بعنوان داور حضور داشت.

 

آلبوم جدید میثم ابراهیمی , میثم ابراهیمی خواننده ایرانی

آهنگ های میثم ابراهیمی

 

تیتراژها

این خواننده جوان پاپ، تیتراژهای متعددی را برای برنامه های تلویزیونی و سریال های تلویزونی خوانده است.

برنامه ها:

۱٫ “خانه فیروزه ای” (۸۷ الی ۸۹) – شبکه سه سیما

۲٫ “امروز هنوز تموم نشده” (سه فصل) – شبکه اول سیما

۳٫ “خانه مهر” – شبکه جهانی جام جم

 

سریال ها:

۱٫ دردسرهای عظیم – سال ۱۳۹۳ – شبکه سه سیما (آهنگ چشمامو بستم)

۲٫ سر به راه – نوروز ۹۴ – (آهنگ عشق)

 

آلبوم جدید میثم ابراهیمی , میثم ابراهیمی خواننده ایرانی

زندگینامه میثم ابراهیمی

 

آلبوم های میثم ابراهیمی :

۱٫ نبض – سال ۱۳۹۲

۲٫ تگرگ – سال ۱۳۹۳

میثم ابراهیمی در آلبوم تگرگ با مازیار فلاحی، محمد علیزاده، میلاد ترابی، پازل بند (علی رهبری و آرین بهاری)، علیرضا طلیسچی، مهرزاد امیرخانی، فواد غفاری، امیربهادر دهقان و آرش پاکزاد همکاری نموده است. همچنین قطعه مشترکی را با مازیار فلاحی خوانده است.

 

تک آهنگ ها

خونه فیروزه ای، همین امروز، شکوه جاودان، درد دل، کسی رو ندارم، چرا دستات سرده، خیانت کردنم خوبه، شهر باران، فوق العاده، به تو مدیونم، با تو بد نمیشم، عادت نکردم، چشمام و بستم، تو میدونی، قبول کن، اشک، خودتم میدونی، دوراهی، تگرگ ۲، عشق، نارنجی ، دوست دارمت ،  ستاره بارون ، خستم ،  خواهش ، یادگاری ، خاطره ، اونم رفت ، تو و من ، چی میشه ، یه ثانیه ،

 

آلبوم جدید میثم ابراهیمی , میثم ابراهیمی خواننده ایرانی

عکس های جدید میثم ابراهیمی

 

آلبوم جدید میثم ابراهیمی , میثم ابراهیمی خواننده ایرانی

بیوگرافی میثم ابراهیمی

 

بیوگرافی ارنست زیمنس

ارنست ورنر زیمنس، در ۱۳ دسامبر سال ۱۸۱۶ در «لنته» -شهر کوچکی نزدیکی در هانوور- به دنیا آمد. او چهارمین فرزند از بین ۱۴۴ فرزند خانواده بود! پدر او کشاورزی به نام کریستین فردیناند زیمنس بودند. اجداد کریستین از سه‌ قرن‌ قبل در شمال آلمان کشاورز بودند.

او بعد از اتمام مدرسه برای ادامه تحصیل به برلین رفت. اما هزینه تحصیل در دانشکده‌ای که او انتخاب کرده بود خیلی گران بود و در حد توانایی پدرش نبود، پس به دانشکده فنی و مهندسی نظامی پروس  پیوست و بین سال ۱۸۳۵ تا ۱۸۳۸ در آن تحصیل کرد.

او در آنجا تعالیم نظامی دید، مبدل به یک نظامی خوب شد و چندین مدال گرفت و همان وقت وسیله برای کشف مین‌های دریایی اختراع کرد. از وسیله او برای مقابله با دانمارکی‌ها استفاده شد.

تخصص و مهارت اصلی او کامل کردن فناوری‌های ناقص و غیرکاربردی قبلی بود. در سال ۱۸۴۳، او حق نخستین اختراع ثبت‌شده خود را فروخت. تا آن زمان برای فرستادن تلگراف از علایم و رمزهای مورس استفاده می‌شد، اما او دستگاهی اختراع کرد که علایم مورس را دریافت می‌کرد و سوزن‌اش متناسب با هر کد دریافت شده، به حرف متناظر آن اشاره می‌کرد.

روز اول اکتبر سال ۱۸۴۷، روزی طلایی بود، او در این روز شرکت زیمنس و هالسکه را تأسیس و ثبت کرد.  این شرکت را او و یوهان گئورک هالسکه بنا نهادند.

چیز خیلی مهم این است که نباید شرایط آن موقع پروس (آلمان کنونی) را با آلمان پیشرفته امروزی، یکی بدانید. تا دهه ۱۸۶۰ اصولا این کشور به جایگاه چشمگیری از صنعتی شدن و شکوفایی اقتصادی نرسیده بود. در پروس قـبل از‌ دهـۀ‌ ۱۸۴۰ رشد سرمایه‌گذاری صنعتی اندک بود و از ثبات و اسـتمرار لازم بـرخوردار نـبود. تـرکیبی از کـمبود بازار و فقدان حمایت دولت از شرکت‌های با احتمال‌ سودآوری‌ اندک، سرمایه‌گذاری صنعتی را‌ مخاطره‌آمیز‌ می‌نمود.

شرکت او خیلی زود بین‌المللی شد. یکی از برادران او به نام سر ویلیام زیمنس پای او را بازار انگلیس باز کرد و برادر دیگرش به نام کارل فون زمینش، درهای روسیه را به روی او گشود.

بیوگرافی ارنست زیمنس
بیوگرافی ارنست زیمنس

در سال ۱۸۴۸، شرکت زیمنس نخستین خط تلگراف طولانی به طول ۵۰۰ کیلومتر را بین برلین و فرانکفورت تأسیس کرد. بعدها زیمنس خط تلگراف روسیه و خط تلگراف هند و اروپا را هم تأسیس کرد.

مسلما همه پروژه‌های شرکت زیمنس موفق نبود، مثلا در سال ۱۸۶۳ زیمنس قراردادی با دولت فرانسه جهت ارتباط این کشور با مستعمرۀ خود -الجزایر- بست‌ که با طول ۱۴۰ مایل، ساحل الجزایر را به اسپانیا وصل می‌کرد و از آنجا با خط زمینی موجود بـا فـرانسه مـرتبط می‌شد. این قرارداد یک‌ فاجعه‌ برای شرکت بود.

کابل پاره شد و از بین رفت و کشتی حامل کـابل صدمه دید. شعبۀ لندن شرکت، مسئولیت آن را متحمل شد؛ در حالی که بهای خسارت آن بـه‌ قیمت‌ نصف سرمایۀ شـرکت تـمام شد. این سرمایه‌گذاری اولیه به شکست انجامید و اگر ملاحظات تجاری به تنهایی تعیین‌کنندۀ نتیجه بود، زیمنس بعد از ۱۸۶۴‌ می‌بایست‌ بازار بریتانیا را ترک می‌کرد‌. اما‌ تعهد شخصی ورنر به سرمایه‌داری خانواده و بنیان آنـچه او«یک شرکت فراگیر زیمنس»می‌نامید مانع از چنین رخدادی شد.

کابلی که خطی مستقیم بین‌ انگلستان و ایرلند و ایالات متحده‌ برقرار می‌کرد، توسط شرکت زیمنس در سال ۱۸۷۴ ساخته شد و در ۱۸۷۵‌ مورد بهره‌برداری قرار گرفت. این کابل ۳۰۶۰ مایل دریایی طول داشت؛در حالی که همۀ کابل‌های قـبلی در کـانادا خـاتمه می‌یافت.

نگاهی به زندگی ورنر فون زیمنس و داستان تأسیس شرکت ماندگارش
در سال ۱۸۶۷، شرکت او برای نخستین بار یک دینام بدون اهنربای ثابت را ساخت.

شرکت زیمنس، در سال ۱۸۸۰ نخستین آسانسور الکتریکی را دنیا را تولید کار و به بازار فرستاد. قسمتی از افتخار کشف پرتوهای ایکس را باید به نام شرکت زیمنش نوشت، چون شرکت او که لوله‌های خلأ مورد نیاز ویلهلم کونراد رونتگن را ساخته بود.

از اقدامات بسیار بزرگ زیمنس ایجاد خطی زمینی بـین اروپا و آسـیا از مـسیر دریای شمال، پروس، شرق اروپا، جنوب روسیه و ایران بود که‌ از‌ سال‌ ۱۸۷۰ تا سال ۱۹۳۱ به‌ جز‌ سـال‌هایی‌ از جـنگ جـهانی اول، نقشی بسیار مهم در تبادل اطلاعات داشت و از جمله شاه‌راههای ارتباطی شرق و غرب شد.این خـط کـه‌ لندن‌ را‌ به هند و شرق دور متصل می‌کرد،از سرعت‌ و دقت‌ لازم نیز برخوردار بود.

وقتی اولیـن تـلاشها در سـال ۱۸۵۹ برای خط تلگرافی از اروپا به هند با نصب‌ یک‌ کابل‌ دریایی بین مصر و هند از مـسیر دریـای سرخ و اقیانوس هند‌ به کراچی به شکست انجامید، کابل دریایی از مسیر خلیج فـارس در دسـتور کـار قرار گرفت و طرح اولیۀ‌ آن‌ با‌ مشورت برادران زیمنس، ورنر و ویلیام در اکتبر ۱۸۶۲ طی گزارشی مـشترک‌ ارائه گردید.

با نصب کابل در سال ۱۸۶۴، ارتباط تلگرافی در خلیج فارس با کراچی، فـاو، بوشهر‌، بـغداد‌، استانبول‌، جایی که متصل به سیستم اروپایی بود، امکان‌پذیر گردید. علاوه بر ارتباط‌ از‌ مسیر‌ عـثمانی، بعدها خط بوشهر را تا تهران ادامه داد. زیمنس در پایان سال ۱۸۶۴‌ بر‌ اساس‌ قرارداد ۳۱ آگوست ۱۸۶۴ ایـران و روسـیه،خط تلگراف روسیه را به سیستم اروپایی وصل‌ کرد.

سال ۱۸۷۹: ساخت نخستین لکوموتیو الکتریکی:

نگاهی به زندگی ورنر فون زیمنس و داستان تأسیس شرکت ماندگارش

ارنست ورنر زیمنس در سال ۱۸۹۰ بازنشسیته شد و در سال ۱۸۹۲ در برلین درگذشت.

بعد از شکست آلمان در جنگ جهانی اول، این شرکت توانست در سال ۱۹۲۰ به زمان اوج خود بازگردد و یکی از ۵ شرکت برتر جهانی در زمینه محصولات الکتریکی شود. شرکت زیمنس و هالسکه سهم تکنیکی بزرگی در مدرن‌سازی سیستم تلفن ایفا کرده و همچنین اولین سیستم تلفن بین قطاری را در سال ۱۹۲۳ برای راه آهن آلمان ایجاد کرد. در سال ۱۹۳۹، این شرکت با در خدمت داشتن ۱۸۷۰۰۰ کارمند، بزرگترین شرکت الکترونیکی جهان شناخته شد.

در طول زمان جنگ جهانی دوم نیز کارخانه‌های موجود به تولید محصولات نظامی ادامه داده و در بسیاری از کارخانه‌ها نیز همانند شرکت‌های دیگر آلمانی مثل فولکس واگن، از نیروهای کار اجباری استفاده شد. زیمنس در این زمان در کمپ معروف آشویتز و لوبین نیز به تولید محصول با استفاده از کارگران اجباری پرداخت. در زمان جنگ برلین، تمامی واحدهای تولیدی آن در اطراف این شهر به صورت تعلیق درآمد. بعد از اتمام جنگ، این شرکت توانست با دانش ویژه رئیس سابق آن یعنی هرمن زیمنس (Hermann Siemens)، روند کاری فوق‌العاده خود را بازسازی کند.

نگاهی به زندگی ورنر فون زیمنس و داستان تأسیس شرکت ماندگارش

کسی که بیشترین نقش را در بازسازی زیمنس، پس از جنگ جهانی دوم ایفا کرد، نوه دیگر ورنر، ارنست زیمنس بود. هم او بود که در سال ۱۹۶۶شرکتی را که امروزه به عنوان زیمنس (AG) می شناسیم، تاسیس کرد و تا ۱۹۷۱ رهبری آن را به‌عهده داشت.

مدیریت در دهه بعد برعهده برنهارد پلتنر بود و دهه بعد نیز هاسین هالسکه این مسئولیت را انجام داد. از سال ۱۹۹۲ که هانریش پیرر رهبری شرکت را بردوش گرفت، زیمنس تحول یافت و از یک شرکت متکی بر مشتریان عمومی در بازار به شرکتی که در بازار رقابت جهانی انتظارات سهامداران را برآورده می‌ساخت، تبدیل شد.

امروزه شرکت زیمنس در زمینه تولید تجهیزات مخابراتی و نورپردازی، لوازم خانگی، انواع قطار، تجهیزات تولید برق، سیستم‌های خودکارسازی، اتوماسیون صنعتی، تجهیزات پزشکی و سامانه‌های اعلام حریق فعالیت می‌کند.

عملیات شرکت زیمنس به چهار بخش اصلی انرژی، صنعتی، پزشکی و زیرساخت‌های شهری تقسیم می‌شود. هم‌اکنون شمار کارکنان زیمنس بالغ بر ۳۶۰ هزار نفر می‌باشد، که در ۱۹۰ کشور جهان اشتغال دارند. دفتر مرکزی این شرکت در شهر مونیخ، آلمان قرار دارد.

نگاهی به زندگی ورنر فون زیمنس و داستان تأسیس شرکت ماندگارش

نوادگان زیمنس هنوز هم ۶ درصد کل سهام آن را در اختیار دارند و جز شورای مشاورین این شرکت معظم هستند.

یک پزشک

زندگینامه آیت الله هاشمی رفسنجانی

اکبر هاشمی رفسنجانی در سوم شهریور ماه سال ۱۳۱۳ه.ش (برابر با ۴ آگوست ۱۹۳۴) در روستای بهرمان شهرستان رفسنجان و در خانواده‌ای نسبتاً ثروتمند به دنیا آمد. او یکی از ۹ فرزند میرزاعلی هاشمی بهرمانی و ماه‌ بی‌بی صفریان است.

پدرش با تحصیلات حوزوی از باغداران و تاجران پسته بهرمان از توابع بخش نوق رفسنجان بود. نام خانوادگی هاشمی برای خانواده ایشان، با آن‏ که سیّد نیستند، به این دلیل انتخاب شده است که نام جدّ پدری وی حاج هاشم بوده است که در سرتا سر منطقه، املاک و امکانات زیادی داشته است. هاشمی تحصیل را، از سن ۵ سالگی در مکتب خانه‌ای در نوق آغاز نمود.

زندگینامه آیت الله هاشمی رفسنجانی
زندگینامه آیت الله هاشمی رفسنجانی

در سن ۱۴ سالگی به قم رفت و به تحصیل علوم دینی پرداخت و به درجه اجتهاد نائل گردید. اساتید وی در حوزه علمیه قم آیات عظام سید حسین طباطبایی بروجردی، امام خمینی (ره)، سید محمد محقق داماد، محمدرضا گلپایگانی، سید محمد کاظم شریعتمداری، عبدالکریم حائری یزدی، شهاب ‌الدین نجفی مرعشی، محمد حسین طباطبائی و حسینعلی منتظری بوده‌‌اند.

وی در آنجا تحت تاثیر تعلیمات امام خمینی (ره) به سیاست روی آورد و به مخالفت با حکومت محمد رضا شاه پهلوی و انقلاب سفید او پرداخت.

با تبعید امام، نقش هاشمی در مبارزه با شاه و نمایندگی امام در داخل کشور پررنگ‌تر شد. با وجود نگرش ضد غربی انقلابیون، او سفرهای زیادی از ژاپن در شرق تا ۲۰ ایالت از ایالات متحده در غرب نمود.

هاشمی در سال ۱۳۳۷ با عفت مرعشی که دختری از خانواده روحانی و از نوادگان سید محمد کاظم طباطبایی یزدی است، ازدواج نمود. او خواهر حسین مرعشی، معاون سید محمد خاتمی در دوران ریاست جمهوری و از مدیران اصلی دولت سازندگی است. ثمره این ازدواج ۵ فرزند به ترتیب و به نامهای فاطمه، محسن، فائزه، مهدی و یاسر است.

دو دختر او با دو پسر آیت‏الله لاهوتی اشکوری، امام جمعه سابق رشت و از دوستان هاشمی در زندان (که یکی پزشک و دیگری دندانپزشک است) ازدواج کردند.

آیت الله هاشمی رفسنجانی بیش از آنکه به عنوان یک شخصیت علمی شناخته شده باشد، به عنوان یک چهره سیاسی مطرح است و این هم به خاطر فعالیت های فراوان سیاسی ایشان در دوران قبل و بعد از انقلاب است. با مراجعه به اسناد معتبر تاریخی می توان همواره از ایشان در مناسبت‌های مختلف سیاسی نام و نشانی پیدا کرد.

هاشمی رفسنجانی فعالیت سیاسی خود را از سال ۱۳۴۰ آغاز کرد. او در دوران قبل از انقلاب، بسیار به امام نزدیک بود. هاشمی در دوران پیش از انقلاب و در طول نهضت امام خمینی (ره) به صورت یک عضو فعال و همیشه در صحنه حضور داشته است.

نمونه بارز حمایت ایشان از امام خمینی (ره)، حرکتی بود که ایشان به همراه دیگر علما در اعتراض به زندانی شدن امام انجام دادند.

هاشمی رفسنجانی پس از انقلاب اسلامی عناوین افتخاری متعددی را از مجامع علمی دنیا کسب کرده و دانشگاه تهران نیز عنوان دکترای افتخاری علوم سیاسی را به ایشان اهدا کرده است. ایشان هنوز نقطه امید و اتکای مردم و مسئولان جامعه در بحران‌های داخلی و خارجی است.

آیت‌‌الله هاشمی رفسنجانی همچنین در شهریورماه ۱۳۸۶ به دنبال رحلت آیت‌ الله مشکینی رئیس فقید مجلس خبرگان رهبری در دومین اجلاس سالانه دوره چهارم مجلس خبرگان، به ریاست این مجلس مهم و تأثیرگذار برگزیده شد. وی اسفند سال ۱۳۸۹ ریاست مجلس خبرگان رهبری را به آیت‌‌الله مهدوی کنی سپرد.

اکبر هاشمی بهرمانی، روحانی و سیاستمدار، رئیس مجمع تشخیص مصلحت نظام و رئیس اسبق مجلس خبرگان رهبری نخستین رئیس مجلس ایران و چهارمین رئیس جمهور ایران در دو دوره پیاپی بین سال‌های ۱۳۶۸ تا ۱۳۷۶ بود و به عنوان یکی از پرنفوذترین شخصیت‌های سیاسی جمهوری اسلامی شناخته می‌‌شد.

 آیت‌الله اکبر هاشمی‌رفسنجانی رئیس مجمع تشخیص مصلحت نظام پس از عمری مجاهدت و تلاش در مسیر آرمان‌های انقلاب عصر امروز یکشنبه ۱۹ دی ماه در یکی از بیمارستان‌های تهران دار فانی را وداع گفت.

وی که عصر یکشنبه ۱۹ ام دی ماه ۱۳۹۵ به دلیل عارضه قلبی در یکی از بیمارستان‌های تهران بستری شده بود علیرغم تلاش پزشکان در سن ۸۲ سالگی دار فانی را وداع گفت.

مجله زیتونی این ضایعه را تسلیت گفته و از خداوند متعال برای ایشان، غفران الهی و برای خانواده‌ آیت‌الله هاشمی رفسنجانی، صبر و شکیبایی مسئلت می‌‌نماید.

 

بیوگرافی دنیا فنی زاده

دنیا فنی‌زاده (درگذشته ۸ دی ۱۳۹۵) عروسک‌گردان ایرانی و دختر پرویز فنی‌زاده بازیگر ایرانی بود.

دنیا فنی‌زاده از کودکی به خاطر شغل پدرش معمولاً در جشنواره‌های مختلف کودک و نوجوانی که در ایران برگزار می‌شد حضور داشت و آثار داخلی و خارجی شرکت‌کننده در این جشنواره‌ها را می‌دید. همین مسئله سبب شد تا از کودکی با تولیدات و نوع آثار عروسکی که برای کودک و نوجوان ساخته می‌شود آشنا شود. پس از آن، کم‌کم که از برنامه‌های کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان بیشتر استفاده کرد، تکرار دیدن این آثار موجب علاقهٔ او به حضور در این رشته شد و در نهایت با انتخاب رشتهٔ عروسک‌گردانی برای همیشه در دنیای کودکان و نوجوانان باقی ماند.  او هدف و دغدغهٔ مهم زندگی‌اش را شاد کردن کودکان و نوجوانان می‌داند.

بیوگرافی دنیا فنی زاده,دنیا فنی زاده,زندگینامه دنیا فنی زاده,عکس دنیا فنی زاده,عکسهای دنیا فنی زاده,همسر دنیا فنی زاده,عکس مرحوم دنیا فنی زاده
بیوگرافی دنیا فنی زاده

فعالیت‌های دنیا فنی‌زاده
فنی‌زاده نخستین بار در سال ۱۳۶۴ در برنامهٔ عروسکی تلویزیونی «چتر با آواز باران» عروسک‌گردانی را تجربه کرد. این برنامه برای شبکهٔ اول سیما در قسمت‌های ۲۵ دقیقه‌ای طراحی شده بود که در آن ۲ عروسک جوجه وجود داشت که فنی‌زاده عروسک‌گردانی و آوازخوانی یکی از آن‌ها را بر عهده داشت. وی پس از آن در کاری با نام «زاغچهٔ کنجکاو» به کارگردانی رضا فیاضی حضور داشت. او با حضور در این برنامه‌ها کم‌کم جای خود را به عنوان عروسک‌گردان در تلویزیون تثبیت کرد. عروسک‌گردانی در آثاری چون «گربه آوازخوان» ساخته کامبوزیا پرتوی از دیگر آثار او در این دوره می باشد.

زندگی نامه دنیا فنی‌زاده

 دنیا فنی‌زاده فعالیت هنری‌اش را در سال ۱۳۶۴ با عروسک‌گردانی برنامه «چتر»  آغاز کرد

بهرام بیضایی به دنیا فنّی‌زاده پیشنهاد بازیگری داده بود، ولی وی به خاطر این که پدرش در کودکی دوست نداشت دخترش بازیگر شود نپذیرفت.

وی که قبل از کلاه‌قرمزی با ایرج طهماسب و حمید جبلی چند کار عروسکی انجام داده و با کار یکدیگر به خوبی آشنا بودند اما با برنامهٔ صندوق پست و ورود کلاه‌قرمزی به آن بود که به شهرت رسید. کلاه قرمزی که اصلاً قرار نبود در این برنامه ماندگار شود اما ماندگار شد و بدل به مشهورترین کار وی گشت.

از نظر فنی‌زاده شکل ظاهری عروسک چندان مهم نیست. او ساختار بیرونی عروسک چندان مهم نمی‌داند و برایش بیش از هر چیز سازندهٔ عروسک مهم است زیرا معتقد است تا زمانی که یک عروسک به خوبی ساخته نشود، عروسک‌گردان نمی‌تواند به‌خوبی با آن عروسک ارتباط برقرار کرده و آن را حرکت دهد. فنی‌زاده بیش از این که به دنبال عروسک‌های زیبا باشد به دنبال عروسکی‌ست که بتواند با آن خوب کار کند. در مرحلهٔ بعدی اهمیت، گروه تولید برای وی اهمیت دارد و این که برای ساخت برنامه چه‌قدر فکر و اندیشه برای گروه مهم است و چه‌قدر برای برنامهٔ عروسکی کار می‌کنند.

زندگی نامه دنیا فنی‌زاده

  دنیا فنی‌زاده  در سال ۱۳۶۹ با عروسک‌گردانی فیلم سینمایی «گربه آوازخوان» در سینما کار را ادامه داد

آثار دنیا فنی‌زاده
* گربه آوازخوان
*  کلاه‌قرمزی و پسرخاله
*  کلاه‌قرمزی و سروناز
*   کلاه‌قرمزی و بچه‌ننه
*   کلاه‌قرمزی ۸۸
* کلاه قرمزی ۹۰
*  کلاه قرمزی ۹۱
*  کلاه قرمزی ۹۲
*  کلاه قرمزی ۹۳
*  کلاه قرمزی ۹۴

درگذشت دنیا فنی‌زاد
دنیا فنی‌زاده هنرمند تئاتر عروسکی و عروسک‌گردان «کلاه قرمزی»، «خاله قورباغه» و برخی عروسک‌های «شهرموشها» صبح روز چهارشنبه ۸ دی‏‌ماه ۱۳۹۵ و پس از مدت‌ها تحمل بیماری سرطان در یکی از بیمارستان‌های تهران از دنیا رفت.

زندگی نامه دنیا فنی‌زاده

بیوگرافی پروین دولت‌ آبادی

پروین دولت‌آبادی (۱۳۰۳–۱۳۸۷)، شاعر و از بنیان‌گذاران شورای کتاب کودک بود، کتاب شعر گل بادام او جایزه شعر شورای کتاب کودک در سال ۱۳۶۶ را از آن وی کرد.

پروین دولت‌آبادی شاعر کودکان در سال ۱۳۰۳ درخانواده ‌ای اهل فرهنگ که شعر در آن جایگاه ویژه‌ای داشت، در محله ی احمدآباد اصفهان به دنیا آمد. مادرش مدیر مدرسه ی ناموس اصفهان بود.

 

پروین دولت‌آبادی شاعر و از بنیان‌گذاران شورای کتاب کودک بود

پروین دولت آبادی
پروین دولت آبادی

آثار پروین دولت آبادی, زندگینامه ی پروین دولت آبادی

او به مدرسه ی ناموس رفت. سال‌های نخست دبیرستان را در مدرسه “نور و صداقت” که آموزگاران انگلیسی داشت گذراند و سال‌های بعد را در مدرسه ی امریکایی نوربخش درس خواند.

 

پس از پایان دوره ی دبیرستان، رشته نقاشی و مجسمه‌سازی در دانشکده ی هنرهای زیبا را برگزید و چند بار هم در کلاس ها شرکت کرد، اما بازدید از یک پرورشگاه تصمیم او را تغییر داد و بر آن شد که به کار سرپرستی و تربیت کودکان پرورشگاه بپردازد.

 

در سال ۱۳۳۹ با همکاری پرویز ناتل خانلری، زهرا خانلری و همسرش اسماعیل سالمی، شرکت انتشاراتی “سخن” را پایه گذاری کرد و به ثبت رساند. از همان آغاز انتشار نشریه‌ ی “پیک” با این نشریه همکاری داشت و در دو سال اول انتشار آن تنها شاعر این نشریه بود.

 

پروین دولت‌آبادی روز سه‌شنبه ۲۷ فروردین سال ۱۳۸۷ شمسی در سن ۸۴ سالگی بر اثر سکته قلبی در تهران درگذشتو در قطعه هنرمندان بهشت زهرا دفن گردید.

 

آثار پروین دولت‌آبادی:

گل بادام 

بر قایق ابرها

شوراب

هلال نقره‌سا

آتش و آب

باز می‌آید پرستو نغمه‌خوان

گنجشک و وزغ

شهر سنگ

در بلورین جامه انگور

جمجمک برگ خزان

گذری در ادبیات کودکان

یک بازیگر

و ویرایش بیش از ۲۰ کتاب کودکان.

 

بیتوته