بایگانی برچسب‌ها : فیلم سینمایی

کارگردان‌هایی که اسم فیلم را کپی کردند!

 نامگذاری فیلم‌های سینمایی از هیچ قانونی پیروی نمی‌کند، در حقیقت هرچه به ذهن نویسنده یا کارگردان برسد می‌تواند به عنوان نام فیلم انتخاب و ثبت شود، معمولا هم کسی بررسی نمی‌کند که این اسم چقدر با محتوای فیلمی که در حال ساخت است، سازگاری دارد، در حالت کلی تنها خط قرمزی که برای نامگذاری فیلم‌ها وجود دارد، این است که از عبارات خلاف عرف جامعه استفاده نکنند و در سایر موراد همه‌چیز آزاد است، از همین رو ممکن است نام برخی فیلم‌ها تکراری شوند که شاید با اضافه و کم کردن پسوندهایی بتوان آن را تغییر داد. اما در این میان هم‌نامی فیلم‌های داخلی با خارجی از مواردی است که به جز فیلم‌بین‌های داخلی که اتفاقا کارگردان‌ها هم از این دسته هستند، کسی از این شباهت نام با خبر نمی‌شود.

دلیل نوشتن این گزارش هم اسم عجیب و متفاوت «اعترافات ذهن خطرناک من» بود. هومن سیدی سال ۹۳ (۲۰۱۵) با این فیلم در جشنواره فیلم فجر حضور داشت و البته اسم فیلم ترکیب متفاوت و قابل توجهی هم داشت، اما جرج کلونی در سال ۲۰۰۲ فیلمی دقیقا با همین نام را کارگردانی کرده بود! این شباهت نام دو فیلم باعث شد شراغ دیگر آثار سینمای ایران برویم که فارغ از محتوا کدامشان نام‌هایی مشابه موارد خارجی دارند!

یک روز به‌خصوص

 کارگردان‌هایی که اسم فیلم را کپی کردند!
همایون اسعدیان «یک روز به‌خصوص» را سال ۹۴ (۲۰۱۷) به سینمای ایران آورد! فیلمی با ژانری اجتماعی که در جشنواره چندان مورد توجه قرار نگرفت و در اکران هم با اینکه روی موضوع اهدای عضو صحبت می‌کردند، فیلم فروش چندانی نداشت.
اما در سال‌های ۱۹۷۷ و ۲۰۱۲ سینمای ایتالیا فیلم‌هایی با همین نام ساخته بود، اولی که سوفیا لورن هم در آن بازی می‌کرد، درباره روزی است که برای اولین بار هیتلر و موسیلینی با یکدیگر دیدار می‌کنند و به اتفاق‌هایی برای خانواده‌ای در همان روز می‌پردازد. دیگری درباره زن و مردی است که در رم زندگی می‌کنند و روز بخصوصشان روزی است که یکدیگر را برای اولین می‌بینند.

بر باد رفته

 کارگردان‌هایی که اسم فیلم را کپی کردند!
در این مورد احتمال به یاد آوردن نمونه داخلی سخت‌تر است. «بر باد رفته» که نام رمان معروفی از مارگارت میچل است، سال ۱۹۳۹ به کارگردانی ویکتور فلمینگ به درامی عاشقانه و اثرگذار تبدیل شد، فیلیم که جوایز بسیاری دریافت کرد و همچنان می‌تواند بیننده‌های امروزی سینما را جذب کند.
با این‌حال در ایران صدرا عبداللهی با کارگردانی، نویسندگی و تهیه‌کنندگی خودش، محمدرضا فروتن و نیکی کریمی را سال ۸۱ در فیلمی به همین نام جلوی دوربین برد. البته این فیلم در ابتدا «پیش از آنکه بگویم خداحافظ» نام داشت که شاید بهتر بود همان نام می‌ماند!

اگه می‌تونی، منو بگیر!

 کارگردان‌هایی که اسم فیلم را کپی کردند!
امیدواریم که شما هم این اسم را با فیلم استیون اسپیلبرگ به یاد بیاورید! فیلمی که تام هنکس و لئورناردو دی‌کاپریو در آن بازی می‌کردند و روایتی از زندگی فرانک ابیگنل یکی از بزرگترین جاعلان و کلاهبرداران امریکا بود که پلیس اف‌بی‌ای دنبال اوست و موفق به گرفتن او نمی‌شود!
این فیلم محصول سال ۲۰۰۲ بود، اما سال‌ها قبل در ۱۹۸۹ استفان سامرز هم فیلمی با همین نام را درباره بچه‌های مدرسه‌ای که مسابقه اتومبیل‌رانی در مدرسه راه‌ انداخته‌اند، ساخته بود. اما نمونه ایرانی آن اصلا قابل دفاع نیست! شاهد احمدلو «اگه می‌تونی منو بگیر» را با داستانی عجیب و غریب درباره خانواده‌ای سنتی ساخته بود، البته پوستر فیلم هم کپی نمونه اسپیلبرگ بود که فیلم اصلا خوب از کار در نیامد.

خشم و هیاهو

 کارگردان‌هایی که اسم فیلم را کپی کردند!
«خشم و هیاهو» کتابی است از ویلیام فاکنر که دو اقتباس سینمایی در سال‌های ۱۹۵۹ و ۲۰۱۴ از آن انجام شده است. اما «خشم و هیاهو» که در ایران ساخته شد، هیچ ارتباطی به به رمان و دیگر فیلم‌ها نداشت و بیشتر شبیه به روایتی از زندگی ناصر محمدخانی بود.

عصر یخبندان
 کارگردان‌هایی که اسم فیلم را کپی کردند!
مجموعه انیمیشن‌های «عصر یخبندان» را تقریبا همه ما دیده‌ایم و احتمالا هم با کاراکترهای بامزه و دوست‌داشتنی‌اش خاطره داریم. این انیمیشن‌ها از سال ۲۰۰۲ به بازار آمدند و تا همین سال قبل چهارمین قسمت آن وارد بازار شد.
اما در ایران مصطفی کیایی فیلم سینمایی «عصر یخبندان» را سال ۹۳ ساخته بود و دلیل نام‌گذاری فیلمش را هم روایت کنار هم ماندن خارپشت‌ها در عصر یخبندان دانسته بود که با وجود اینکه خارهایشان یکدیگر را زخمی می‌کند اما باز هم در کنار هم می‌مانند، البته عروسک کاراکتر عصر یخبندان هم نقشی مهم در فیلم دارد. آلمانی‌ها هم سال ۱۹۷۵ فیلمی با همین نام ساخته بودند.

می‌خواهم زنده بمانم!

 کارگردان‌هایی که اسم فیلم را کپی کردند!
سال ۱۹۵۸ رابرت وایز فیلمی با نام «می‌خواهم زنده بمانم!» ساخته بود که درباره یک فرد محکوم به اعدام بود، سال‌ها بعد و در سال ۷۳ ایرج قادری بعد از ۱۰ سال که فعالیتش در سینمای ایران ممنوع بود، فیلم سینمایی «می‌خواهم زنده بمانم» را با بازی فرامز قریبیان و فاطمه گودرزی ساخت که فیلم در همان سال پرفروش‌ترین اثر سال شد.

ماجرای نیمروز

 کارگردان‌هایی که اسم فیلم را کپی کردند!
با توجه به اتفاق‌های سینمایی یک سال گذشته، خیلی از ما نام «ماجرای نیمروز» را شنیده‌ایم و دیگر کمتر کسی یاد فیلم خارجی آن می‌افتد.
«ماجرای نیمروز» در سال ۱۹۵۲ ساخته شده و گری کوپر بازیگر نقش اول آن بود که داتان مارشال شهر بود که با وجود مخالفت‌هایی که وجود داشت، می‌خواست با در نیمه روز با رهبر یکی از گروه‌های مرگبار روبرو شود. در نمونه ایرانی که به کارگردانی محمدحسین مهدویان ساخته شده بود و در جشنواره فیلم فجر هم بسیار مورد توجه قرار گرفت، ماجرای ترورهای سال ۶۰ در ایران و اتفاقات بعد از عزل ابوالحسن بنی‌صدر را روایت می‌کرد.

۱۳

 کارگردان‌هایی که اسم فیلم را کپی کردند!
به نظر می‌رسد حضور هومن سیدی در لیست تمام نمی‌شود تا همه فیلم‌هایش اینجا جمع شوند! «سیزده» فیلمی به کارگردانی هومن سیدی و محصول سال ۹۲ است، فیلم درباره نوجوانی ۱۳ ساله است که با پدر و مادری در آستانه طلاق زندگی می‌کند و این اتفاق‌ها زندگی‌اش را تحت شعاع قرار داده‌اند. اما در نمونه خارجی روایتی از مرد جوانی را می‌بینیم که با دزدی هویت یک فرد مرده درگیر ماجراهای متفاوتی می‌شود.

بادیگارد

 کارگردان‌هایی که اسم فیلم را کپی کردند!
این کلمه به خودی خود خارجی است و استفاده از آن در فیلم‌های خارجی زیادی دیده می‌شود. اما ابراهیم حاتمی‌کیا سال ۹۴ فیلمی درباره بادیگاردی ساخت که وظیفه محافظت از مقامات بلندپایه کشور را بر عهده دارد. در نمونه خارجی آن که محصول ۱۹۹۲ است، میک جیکسون فیلم را کارگردانی کرده و کوین کاستنرو ویتنی هیوستون در آن بازی می‌کنند. داستان هم درباره یک سوپراستار موسیقی است که تهدید به مرگ شده و به بادیگارد نیاز دارد.

ما فرشته نیستیم

 کارگردان‌هایی که اسم فیلم را کپی کردند!
در این مورد سه نمونه خارجی و یک نمونه داخلی داریم! سریال «ما فرشته نیستیم» به نویسندگی و کارگردانی فلورا سام در نوروز سال ۹۳ از شبکه تهران پخش شده بود، اما سه فیلم محصول سال ای ۱۹۵۵، ۱۹۷۵ و ۱۹۸۹ با این نام وجود دارد که احتمالا خیلی از ما آخری آن با بازی رابرت دنیرو و شان پن را به یاد می‌آوریم که دو زندانی فراری بود و در لباس کشیش‌ها خودشان را جا زدند.

چشمان سیاه

 کارگردان‌هایی که اسم فیلم را کپی کردند!
در سال ۱۹۸۷ فیلم «چشمان سیاه» داستان یک کشتی در اوایل قرن بیستم را روایت می‌کند که یک ایتالیایی داستان عشقش را برای یک فرد روسی تعریف می‌کند. در سال ۸۱ ایرج قدری داستان علاقه‌مندی دو همکلاسی به یکدیگر  را می‌گوید که دختر به علت مشکل چشم از دانشگاه رفتن منصرف می‌شود.

شب‌های روشن

 کارگردان‌هایی که اسم فیلم را کپی کردند!
این فیلم هم در نمونه داخلی و خارجی اقتباسی از کتاب فئودور داستایوفسکی با همین نام است. فرزاد موتمن سال ۸۱ فیلم را بازی بازی مهدی احمدی و هانیه توسلی و با تغییرهایی در برخی  از بخش‌ها، آن را ساخته بود. مرد این‌بار استاد دانشگاه بود و در انتها هم دختر به معشوق خود می‌رسد. اما در نمونه ایتالیایی که محصول سال ۱۹۵۷ است، روایت اتفاق‌ها مانند کتاب رخ می دهد.

به نام پدر

 کارگردان‌هایی که اسم فیلم را کپی کردند!
با این نام سه فیلم در دنیا وجود دارد! دو نمونه آن خارجی و یک نمونه آن داخلی است که ابراهیم حاتمی‌کیا آن را در سال ۸۴ ساخته بود که درباره دختری بود که در اردوی دانشجویی پایش روی مینی می‌رود که پدرش سی سال قبل کار گذاشته بود. سال ۱۹۷۱ فیلمی با همین نام در دانمارک ساخته شده، اما نمونه معروف آن «به نام پدر» به کارگردانی جیم شریدان است که در سال ۱۹۹۳ نامزد دریافت هفت جایزه اسکار شده بود.

نمونه‌های خلاقانه!

 کارگردان‌هایی که اسم فیلم را کپی کردند!
«بعد از ظهر سگی» در اسم خارجی به «بعد از ظهر نحس» هم ترجمه می‌شود، با این‌حال برای ما همان «بعد از ظهر سگی» است که سیدنی لومت در سال ۱۹۷۵ ساخته و آل پاچینو در آن بازی می‌کند. فیلم داستان یک دزدی از بانک را به تصویر می‌کشد. اما مصطفی کیایی با اضافه کردن یک «سگی» دیگر به انتهای این عبارت، نام یکی از فیلم‌هایش را «بعد از ظهر سگی‌سگی» گذاشته و اتفاقا پارودی هیجان‌انگیزی هم شده است.

یکی دیگر از این سبک فیلم‌ها «خوب، بد، جلف» به کارگردانی پیمان قاسم‌خانی است که به وضوح یادآور فیلم «خوب، بد، زشت» با بازی کلینت ایستود است، فیلمی محصول سال ۱۹۶۶.

 کارگردان‌هایی که اسم فیلم را کپی کردند!
نمونه دیگری که در این بخش قرار می‌گیرد، فیلم سینمایی «مومیایی ۳» به کارگردانی محمد رضا هنرمند است که اتفاقا هم فیلم خوبی در حوزه طنز محسوب می‌شود، این فیلم محصول سال ۷۸ است.« مومیایی۱» و« مومیایی۲»فیلم های خارجی ترسناکی هستند که «مومیایی۳» در ایران  بعد از آن ساخته شد.​
کارگردان‌هایی که اسم فیلم را کپی کردند!

«محدث حیرت» بازیگر فیلم «ائو»: حق نداشتیم فارسی حرف بزنیم

فیلم «ائو» (خانه) یکی از فیلم های جشنواره سال گذشته بود که با استقبال زیادی از سوی منتقدان رو به رو شد. فیلم به زبان ترکی ساخته شده و مخاطبان فارسی باید آن را با زیرنویس فارسی ببینند. اصغر یوسفی نژاد، برای نقش اصلی اولین فیلم بلند سینمایی اش، از یک بازیگر تازه کار دعوت به همکاری کرد. محدث حیرت با این که پیش از بازی در ائو، تجربه کار تصویر نداشت اما بازی تحسین برانگیزی از خود به نمایش گذاشت. بازی او کنار رامین ریاضی، به اندازه ای طبیعی به نظر می رسید که هیچ کس فکرش را نمی کرد این بازیگر تازه کار است و اولین فیلمش را تجربه می کند. گفت و گوی ما با این بازیگر دهه هفتادی را بخوانید.

اطلاعات فوری

محدث حیرت
•    برای چه سراغش رفتیم: به خاطر بازی متفاوتش در فیلم ائو
•    چند سال دارد؟ دهه هفتادی است و سال ۷۴ به دنیا آمده و الان ۲۲ سال سن دارد.
•    سابقه بازی قبل از ائو: حیرت در زمان بازی در فیلم ائو دانشجو بوده و فقط در چند نمایش دانشجویی حضور داشته.
•    فعالیت بعدی: این بازیگر در حال حاضر مشغول بازی در فیلم «پاسیو» به کارگردانی مریم بحر العلومی است.
بازیگر فیلم ائو: به خودم امیدوار شدم
آن طور که شنیده ایم اصالتا تبریزی هستی و بازیگری را هم در همان شهر شروع کردی. طبیعتا این مسئله برای موفقیت در این فیلم به کمکت آمده.
من دیپلم نمایش دارم اما تا قبل از فیلم ائو شناخته شده نبودم. در تبریز زندگی می کنم و در دانشگاه نبی اکرم، رشته تئاتر حرفه ای خوانده ام. در دوره دانشگاه سه کار خوب روی صحنه بردیم و زمانی که با آقای یوسفی نژاد آشنا شدم، در موسسه شکلک رامین ریاضی (بازیگر نقش مجید در فیلم ائو) تمرین می کردم.

زمانی برای بازی در فیلم ائو انتخاب شدی که هیچ تجربه کار تصویر نداشتی. با هیچ کارگردان دیگری هم برای فیلم سینمایی همکاری نکرده بودی. یوسفی نژاد از جمله کارگردان هایی است که برای انتخاب بازیگر و تمرین ها شیوه خاص خودش را دارد. چطور با انتخاب شدن با شیوه کنار آمدی؟

شیوه تست زدن آقای یوسفی نژاد این طور بود که یک متن می دادند و می گفتند از روی آن بخوان من آن موقع به خواندن زبان فارسی مسلط بودم اما فیلمنامه را که گذاشتند جلویم، تازه فهمیدم به زبان ترکی است.

خواندن از روی یک متن ترکی خیلی سخت است؟

ما تجربه خواندن اشعار حیدربابا را به زبان ترکی در مدرسه داشتیم و برای همین کمی خواندن برایم ساده تر بود ولی می ترسیدم نتوانم از پس آن بربیایم. وقتی دیدم فیلمنامه به زبانی است که خودمان داریم توی تبریز صحبت می کنیم، برایم راحت تر شد. شروع کردم به خواندن. بعد دیدم آقای یوسفی نژاد دارند تشویقم می کنند. او گفت چقدر خوب و بدون تپق خواندی. بعد از آن هم فیلمنامه را داد دستم و گفت با شما تماس می گیریم. وقتی از اتاق تست خارج شدم، دوستانم گفتند تو اولین نفری بودی که فیلمنامه را به دستت دادند، پس حتما قبول شدی.

غیر از اشعار ترکی حیدربابا اصولا پیش آمده بود که متنی را به زبان ترکی بخوانی؟

ما آذری ها در مدارس و دانشگاه ها باید به زبان فارسی صحبت کنیم و هیچ کتابی نداریم که به زبان ترکی باشد ولی یک وقت هایی کتاب هایی مثل حیدربابا هستند که برایمان تدریس می کنند و ما می فهمیم به زبان ترکی چطور خوانده می شود، مثلا وقتی برای هم پیامک می فرستیم به زبان ترکی است.
بازیگر فیلم ائو: به خودم امیدوار شدم
پس با یک بار نگاه کردن روی یک متن ترکی می توانی منظور نویسنده را راحت بفهمی؟
یک فرقی دارد. متنی که ما داریم داخل پیامک برای دوستانمان می فرستیم چیز است که از قبل می شناسیم و تصویری از آن در ذهن مان مانده. به راحتی می توانیم آن را بخوانیم اما وقتی جمله ها داخل یک متن باشد که تصوری از آن نداریم، یک مقدار سخت است.
شیوه تمرین ها چطور بود؟ ما با فیلمی رو به رو هستیم که از جنس زندگی است. انگار داخل یک خانه دوربین کار گذاشته شده و همه چیز به طبیعی ترین شکل ممکن پیش می رود. طبیعتا برای رسیدن به این نقطه تمرین خیلی زیادی لازم بوده.
بعد از دورخوانی، لوکیشن یک هفته در اختیار ما بود. از آن جا که همه مان تئاتری بودیم عادت کرده بودیم، موقعیت ها را حتما زندگی کنیم؛ یعنی هیچ کاتی نداشتیم، مثل تئاتر تمرین می کردیم. آقای یوسفی نژاد بعضی را تایید می کرد و بعضی را نه. بعد آن هایی را که تایید می شود، اتود می زدیم و یک جوری اتود می زدیم که انگار داریم زندگی می کنیم. در طول تمرین واقعا گریه می کردیم و این طور نبود که حس گریه  کردن داشته باشیم. یکی پدرش را در ذهن خودش می کشت، یکی مادرش را می کشت و… این طوری بود که به میزانسن های طبیعی می رسیدیم. زمانی که دوربین به کار اضافه شد، دیگر می دانست باید چه کار کند. چیزی را که قبلا دیده بود دنبال می کرد.

حساسیت ها زمان دورخوانی هم وجود داشت؟

بله، آقای یوسفی نژاد یک مثلث تشکیل داده بودند. از من، مجید و فردی که می خواهد جنازه را ببرد دانشگاه. اول با من کار می شد و بعد آن دو نفر اضافه می شدند. این مثلث رفته رفته چندضعلی میش د و آدم های دیگر هم به آن اضافه می شدند. خیلی وقت ها این تمرین ها آن قدر واقعی بود که وقتی داخل اتاق تمرین می کردیم، آن هایی که داشتند رد می شدند، می آمدند در می زدند، ببینند واقعا دعوا شده یا نه که اگر دعوایی هست، کمک کنند. واقعا باور می کردند ما داریم دعوا می کنیم. آقای یوسفی نژاد طوری با ما تمرین می کردند که بازیگران جدیدی که اضافه می شدند، فکر می کردند این ها جزء فیلمنامه نیست و ما واقعا داریم با هم بحث می کنیم.

در کلاس های رامین ریاضی تمرین می کردی و طبیعتا با هم رابطه استاد و شاگردی داشتید. سخت نبود بخواهی رو به روی او بازی کنی؟

من به رامین ریاضی می گفتم استاد اما هیچ وقت در واقعیت استاد من نبود. فقط چون سنشان از من بالاتر بود، استاد صدایشان می کردم. یک چیز جالب هم بگویم در سکانس های عشق و عاشقی که مجید می خواهد به سایه بگوید که عاشقت بودم، من به شدت خجالت می کشیدم. به هر حال آقای ریاضی داخل تبریز خیلی شناخته شده است و در تئاتر جایگاه خیلی بالایی دارد. تا حالا چند سریال هم بازی کرده. ولی بعد از تمرین ها، موقع فیلمبرداری دیگر خجالت فراموشم شد.

در این فیلم ها که تا این حد پرتنش است و بازیگران پشت سر هم دیالوگ می گویند، ممکن است وسطش پای بداهه هم به میان بیاید. چنین اتفاقی هم افتاد؟

آقای یوسفی نژاد گفته بودند که همه چیز در بستر فیلمنامه باید جلو برود، بداهه گویی نباید داشته باشیم. می دانید که فیلمنامه با دیالوگ ها ساخته شده. تا آن جا که من فهمیدم آقای یوسفی نژاد می گفت من با دیالوگ ها فیلمنامه را ساختم؛ دیالوگ هایی که داخل فیلم گفته می شود، در تبریز خیلی مشهورند. ضرب المثل ها و لحن ها خیلی مشهورند. برای همین برایشان خیلی مهم بود که همه چیز براساس فیلمنامه جلو برود اما زمانی که وارد لوکیشن شدیم، یک جاهایی واقعا یادمان می رفت اصل دیالوگ ها چه بود. بعضی وقت ها بداهه هم می گفتیم. آقای یوسفی نژاد خیلی وقت ها تایید می کردند و تمام می شد اما اگر تایید نمی شد، مجبور بودیم دوباره از اول بر طبق فیلمنامه جلو برویم.
 بازیگر فیلم ائو: به خودم امیدوار شدم
از آن جا که در تبریز بزرگ شده ای، طبیعتا بارها در مراسم ختم و رسوم مردم تبریز در این مناسبت ها شرکت کرده ای. آشنایی با این مراسم چقدر کمک کرد که بتوانی خوب در این فضا قرار بگیری؟
خیلی زیاد. وقتی یکی از فامیل یا آشنایان ما فوت می کند، جمع های زنانه ای که برای مراسم ختم شکل می گیرد، دقیقا مشابه همان چیزی است که در فیلم می بینید. این که یکی دختری را برای پسرش می پسندد، آن یکی می خواهد لباس ها و جواهراتش را نشان دیگران بدهد یا این که برای خودنمایی کمک کند و… آن قدر همه چیز واقعی به نظر می رسید که به آقای یوسفی نژاد می گفتم واقعا انگار شما توی تمام این مراسم زنانه بوده اید که آن قدر دقیق ترسیم شان کرده اید.

زمانی که مشغول بازی در ائو بودی فکر می کردی اثری که به زبان ترکی ساخته شده و فقط زیرنویس فارسی دارد یک مرتبه به جشنواره فجر راه پیدا کند و این همه مورد توجه قرار بگیرد؟

اصلا فکر نمی کردم. به همه می گویم اگر فکر می کردم فیلم به فجر راه پیدا می کند و بعد اکران عمومی می شود، بهتر بازی می کردم.

الان فکر می کنی خوب بازی نکردی؟

همه بازیگران بعد از دیدن فیلمشان می گویند این فیلم خوب من نبود. اولین باری که من و آقای ریاضی رفتیم فیلم را روی پرده ببینیم، می گفتیم که بازی همدیگر را دوست نداریم ولی دوست و آشنا معتقد بودند که بهترین بازی محدث حیرت بوده. اما زیاد به دل خود من ننشسته. فکر می کردم باید خیلی بهتر بازی می کردم. وقتی در جشنواره بین بازیگران بزرگی مثل لیلا حاتمی، ثریا قاسمی، الناز شاکردوست و… نامزد شدم، به خودم امیدوار شدم.

تسلط به زبان و لهجه ترکی باعث نمی شود پیشنهادهایت کمتر شود؟

نه، اتفاقا این مسئله تبدیل به یک برگ برنده شده. بازیگری که هم ترکی و هم فارسی بداند، خیلی به دردشان می خورد. نیازی ندارد به بازیگر یاد بدهند چطور ترکی حرف بزند. در همین فیلم هم یک جاهایی فارسی صحبت می کنم.

درباره فیلم جدید

معمولا فیلمنامه ها برایم مهم است. الان هم «پاسیو» را به خاطر فیلمنامه اش دوست دارم. نقشی که دارم، خیلی متفاوت از شخصیت خودم است. این فیلمنامه واقعا به دلم نشسته که الان از تبریز آمده ام و این جا هستم. ائو برای من رزومه خوبی بود و الان فکر هم فکر می کنم خیلی خوب است که دو سال پشت سر هم در فجر باشم. به نظرم آینده خوبی داشته باشم.
بازیگر فیلم ائو: به خودم امیدوار شدم
محدث حیرت از فاصله گرفتن بچه های نسل جدید تبریز از زبان ترکی اصیل و تلاش او برای صحبت به آن زبان می گوید:
حق نداشتیم فارسی حرف بزنیم
محدث حیرت اصالتا تبریزی است و طبیعتا انتظار می رود تا بیست و دو سالگی کاملا به صحبت با زبان ترکی تسلط داشته باشد اما زمان اکران فیلم در جشنواره فیلم فجر، در مصاحبه ای گفته بود که زیاد به زبان ترکی تسلط نداشته و مجبور شده دو سه ماه تمرین کند تا بتواند به زبان ترکی مسلط شود. در این باره با او گپ زدیم و پرسیدیم مگر می شود کسی در تبریز زندگی کند و به زبان ترکی مسلط نباشد؟ توضیحات جالب حیرت را در این باره بخوانید.

زبان متفاوت نسل جدید

این که در مصاحبه گفته بودم به زبان ترکی تسلط نداشتم، منظورم تسلط روی زبان قدیمی ترکی بود. بگذارید این طوری توضیح دهم که من مثلا اعداد ترکی را زیاد خوب نمی دانم یا ضرب المثل های ترکی را زیاد نمی شناسم. این مسئله مختص به شخص من نیست. بچه های نسل جدید که در شهرهای ترک زبان زندگی می کنند، چندان مشابه پدران و مادران شان صحبت نمی کنند. ما بچه های این نسل هستیم و خیلی از کلماتمان را از فارسی گرفته ایم؛ مثلا در قدیم به آینه چیز دیگری می گفتیم اما الان که زبان فارسی وارد زبان ما شده، در روزمره هم مثل فارس ها می گوییم آینه. درواقع آن زبان ترکی که ما جوان ها صحبت می کنیم با زبان افراد مسن تر متفاوت است.

فیلمنامه ای بدون یک کلمه فارسی

در فیلمنامه فیلم ائو، تمام جملات به زبان ترکی قدیمی نوشته شده بود و هیچ کلمه فارس داخل آن وجود نداشت، این کمی برایم مشکل بود. ضرب المثل های ترکی را نشنیده بودم یا سخت می توانستم لحن شان را ادا کنم. برای همین سه ماه با من تمرین شد که بتوانم روی این لحن مسلط شوم.

فارسی ممنوع

از روزی که وارد تمرین های فیلم ائو شدم، آقای یوسفی نژاد گفتند محدث زبان فارسی را خط بزن تا بتوانی به این زبان تسلط پیدا کنی. داخل لوکیشن و بیرون هم وقتی به هم پیغام می دادیم، همه ترکی بود، فارسی حرف زدن کلا ممنوع بود.

•  ائو فیلم پرتنشی است که در هر لحظه مخاطب با یک بحران و دعوا رو به رو می شود؛ صحنه هایی که به گفته محدث حیرت یک قدم تا رسیدن به مرحله واقعی شدن فاصله داشت.

•  اصغر یوسفی نژاد از همکاران مطبوعاتی خودمان است که سال ها در مجله فیلم قلم زده، او با ساخت فیلم ائو هم خودش و هم محدث حیرت را در سینما تثبیت کرد.

جنگ برای سیاره میمون ها؛ میمون هایی که شبیه انسان اند

وودی هارلسون، در نقش سرهنگ، دارد به چشم های سزار که یک شامپانزه آلفاست (گونه ای از میمون ها که خصلت های برتری جویانه در آنها پر رنگ است) نگاه می کند. می گوید: «خدای من! چشم هاش رو ببین عین مال آدمه». دیالوگی کنایی، چون «آدم» برای رهبر تیره ای از جانوران که دارند نژاد انسان را از روی زمین محو می کنند، تحسین و تعریف محسوب نمی شود.

 جنگ برای سیاره میمون ها؛ میمون هایی که شبیه انسانی اند
این جمله در اجرای تصویری فیلم بارِ کنایی بیشتری هم پیدا می کند. چشم های سزار همیشه زنده و پر احساس اند در حالی که چشم های سرهنگ، آن زمان هایی که پشت عینک خلبانی اش پنهان نشده اند، معمولا شبیه چاله هایی تیره و تارند که گاهی برقی حیوانی در آنها می درخشد.

دیالوگ شخصیت هارلسون در عین حال به درخشش تکنیکی فیلم مت ریوز هم اشاره دارد. چشم های سزار به شکل عجیبی گیرا هستند. نیروی سه گانه تازه «سیاره میمون ها» (که با فیلم «ظهور سیاره میمون ها» در سال ۲۰۱۱ به کارگردانی روبرت وایات شروع شده) ریشه در جلوه های تصویری کامپیوتری و تاثیرگذاری بی مثال شان دارد که به واسطه شان میمون ها – به شکلی که هرگز پیش از آن بر پرده دیده نشده – راه می روند، حرف می زنند و احساسات شان را منتقل می کنند؛ چیزی که هر چقدر هم حس نوستالژی مان قوی باشد، زمین تا آسمان با صورت های لاتکسی موجودات فیلم های سری اول مجموعه در دهه ۶۰ و ۷۰ فاصله دارد.

این روزها کم پیش می آید از جلوه های ویژه یک فیلم تعریف کنیم ولی قسمت قبلی این مجموعه، «طلوع سیاره میمون ها»، که آن را هم ریوز کارگردانی کرده بود (فیلم اول مجموعه به کارگردانی وایات را ندیده ام)، برایم مثل یک کشف بود. بیشتر از همه هم به خاطر معجزه موشن کپچر، که از داده های دریافت شده از بدن و صورت بازیگر استفاده می کند و به نوعی وجود جسمانی آنها – یا به زبان دیگر روح شان – را »می ریزد» در یک بدن مصنوعی و ساخته شده دیجیتال. به لطف این تکنیک، میمون های مختلف فیلم «طلوع سیاره میمون ها»، از جمله سزار که نقشش را اندی سرکیس بازی می کرد و کوبای جنگجو، که نقشش را توبی کیل بازی می کرد،؛ به شکل هراس انگیزی زنده تر و خودمختارتر از همه تلاش های کامپیوتری قبلی برای خلق موجودات زنده باورپذیر بودند.

اگر «جنگ برای سیاره میمون ها» در این مسیر جلوتر هم می رود، فقط به لطف فناوری موشن کپچر نیست؛ بلکه تا حد زیادی مدیون حساسیت فوق العاده نسبت به بافت ها است که به لطف تلاش های استودیوی «وِتا» و تیم جلوه های تصویری به رهبری دن لمون و جو لتری وود محقق شده. در اینجا مشکل قدیمی و کلیشه شده جلوه های ویژه کامپیوتری که نمی شود مو و پشم را به شکلی واقع گرایانه بازسازی کرد، دیگر مصداق ندارد و «جنگ برای سیاره میمون ها» این جزییات را به شکلی کاملا واضح جلوی دید چشمان مان نمایان می کند.

موی بدن میمون ها به گونه ای است که فکر می کنید می توانید لمسش کنید. از سطوح بدن یک گوریل پشمالو گرفته تا پرزهای نرم و نازک تری که سایه روشن صورت یک شامپانزه را می سازند، و بارانی که قطره قطره با ظرافت روی شانه های سزار می افتند و نباید از قلم بیفتد. وقتی سینمای دیجیتال می تواند بافت را چنین پر احساس و با دقت ضبط کند، فیلم نه تنها برای مخاطبان بلاک باسترها، که برای خلوت نشین ترین زیبایی شناس ها هم لذت بخش می شود.

این جلوه ها می توانند معنی اصیلی را هم در خود جای دهند: صحنه ای که در آن موریس اورانگوتان (با نقش آفرینی کارین کانووال) و یک دختر نوجوان (آمیا میلر) در نمای بسته روبروی هم قرار می گیرند، یک جور عمق احساسی و واقعی دارد؛ این عمق تنها به خاطر بافت چرمی شکل صورت گردی نیست که چشم های مالیخولیایی اورانگوتان را در بر گرفته؛ دلیل دیگرش فوکوس محدودی است که برای فیلمبرداری انتخاب شده و باعث برجسته شدن بافت های روی ژاکت پشمی بچه شده است.
 جنگ برای سیاره میمون ها؛ میمون هایی که شبیه انسانی اند

بله، بالاخره به زبان آوردمش: «یک جور عمق احساسی و واقعی»؛ آن هم در فیلمی مبتنی بر جلوه های ویژه کامپیوتری. همین به خودی خود دارد سدی را می شکند و صحنه های دیگری هم در «جنگ برای سیاره میمون ها» دارای همین نفوذ دراماتیک هستند – مثلا آخرین مواجهه تکان دهنده سزار و سرهنگ، وقتی که می فهمیم نژاد انسان از مرگ گریزی ندارد. ظاهرا این سه گانه جدید به هدف همیشه گریزان و جذاب بازآفرینی احساسات برای وجه نمایشی سینما، «صرفا از طریق تصویر»، دست پیدا کرده است؛ این موفقیت بیشتر از همه به خاطر خلق موجودات بینابینی فیلم است؛ میمون هایی که تقریبا شبیه انسان اند و در عین حال هنوز خیلی شبیه میمون.

حضور شاخص این موجودات نخستین در «طلوع سیاره میمون ها» باعث می شد احساس کنید که انسان ها، به رهبری جیسون کلارک، نقش چندانی ندارند، ولی «جنگ برای سیاره میمون ها» با معرفی یک شخصیت منفی انسانی، با بازی هارلسون، این توازن را از نو می سازد؛ شخصیتی چنان وحشی که به مقابله حیوان و انسان تاثیری بسیار قوی تر می بخشد.

«جنگ برای سیاره میمون ها» با توجه به زمان ۱۵۰ دقیقه ای اش پایانی به نسبت رضایتبخش برای این سه گانه است؛ اما فیلم با تمام هوشمندی اش، نمی تواند روایتش را در تمام این مدت طولانی حفظ کند. این که لحظه هایی درخشان در فیلم وجود دارند در نهایت منجر به این نمی شوند که خود فیلم هم درخشان باشد. این میزان از جلوه های ویژه حتی تماشایی معمولا دل ما را می زند اما تعداد کمی از آنها مثل «جنگ برای سیاره میمون ها» می تواند به لذت های عمیق و ماندگارتری برسند.

با این حال «جنگ برای سیاره میمون ها»، مثل خیلی دیگر از نمونه های مشابهش، نمره بالایی در شورانگیزی و هوشمندی می گیرد، ولی در اصالت نه؛ که البته ادعایی هم در این زمینه ندارد. این عدم اصالت فقط به دلیل بازآفرینی یک اثر قدیمی و خاک گرفته که خودش هم مبتنی بر رمانی فرانسوی بوده نیست. همان طور که داستان این فیلم ها در مورد نسل و تبار است، «جنگ برای سیاره میمون ها» هم مدام تبار سینمایی خودش را به رخ می کشد. واضح تر از همه، فیلم یک فیلم جنگ ویتنامی است در لباسی مبدل. انسان های سرباز را اولین بار در حالی می بینیم که در دل جنگل های متراکم پیش می آیند و روی کلاه خودهای شان شعارهایی نوشته اند مثل «گونه در خطر انقراض» و «وقت خواب برای بانزو» (نام فیلمی به کارگردانی رونالد ریگان با شخصیت محوری یک میمون). اینها بازتابی از شعارهایی اند که در بسیاری از عکس های خبری دهه ۶۰ شاهدشان بوده ایم.

  جنگ برای سیاره میمون ها؛ میمون هایی که شبیه انسانی اند

در اواخر فیلم، قسمتی از یک نبرد همراه با موسیقی آرام مایکل جیاچینو اتفاق می افتد؛ موسیقی گویی ساخته شده تا شبیه لحظه های مرثیه وار مشابه در «شکارچی گوزن» و «جوخه» باشد. سرهنگ هارلسون – با همان جمجمه کچل براندو در «اینک آخرالزمان» و چین عمیق دنیس هاپر در میان ابروها – با ترانه «هی جو»ی هندریکس در مقر خود می پلکد. او نسخه دوم شخصیت کورتز (براندوی) کاپولا است – نکته ای که برای فهمیدنش نیازی نبود گرافیتی روی دیوار را ببینیم که (بله دیگر!) نوشته «اینک آخرالزمان میمون/ Ape-pocalypse Now» («جنگ برای سیاره میمون ها» نمونه ای مثال زدنی برای سینمایی است که همواره فرض می کند تماشاگرش باهوش است، ولی نه خیلی زیاد).

پژواک های سینمایی فیلم فقط در اینها خلاصه نمی شود. یک تعقیب و گریز وسترن وار روی اسب از میان برف ها می رسد. به عمارتی متروک که از بیرون، هتل فیلم «درخشش» است و از درون، یک قصر برفی از «دکتر ژیواگو» (یا شاید «ادوارد دست قیچی»). در میان مجموعه ای از مناظر زیبا، تصویری چشمگیر از شکوفه های صورتی جلوی برف به چشم می آید که ریوز و مدیر فیلمبرداری اش مایکل سرسین در فیلم های هنری رنگ پردازی شده آسیایی مثل «خانه خنجرهای پران» ژانگ ییمو تماشا کرده اند (طوفانی از تیرهای مستقیم از «قهرمان»، فیلم دیگر همین کارگردان بیرون آمده است.) در طول فیلم هم اشاره هایی به ژانر تاریخی / کتاب مقدسی هالیوود می بینیم. سزار در نقاط مختلف شبیه اسپارتاکوس، مسیح و مومیایی است که مردمش را به سرزمین موعود هدایت می کند (در اینجا به طرزی جالب توجه چرخه وقتی بسته می شود که این نجات دهنده پشمالو، پا جای پای چارلتون هستون می گذارد – کسی که ستاره فیلم اصلی «سیاره میمون ها» در سال ۱۹۶۸ هم بوده).

همه اینها به «جنگ برای سیاره میمون ها» از نظر تماتیک چگالی خاصی می بخشند اما باعث می شوند فیلم به طرزی غریب از گفتمانی جدید و از آن خود تهی باشد. تم های متضاد باعث می شوند سخت بفهمیم فیلم واقعا از چه حرف می زند؛ زیرمتن های احتمالی وارد شده به آن چنان زیادند که گاهی به نظر می رسد فرقی نمی کند فیلم را تفسیر غیرمستقیم فرآیند انقلاب بگیریم، یا پایان برده داری، یا تاریخ جنگ های آمریکا، یا هر چیز دیگر. ارجاعات معاصر به گونه ای هستند که به نظر می رسد کاملا پخته نشده اند. سرهنگ دارد یک دیوار می سازد که پولش را هم قرار است میمون ها (با کار اجباری) بدهند. تنها زیرمتنی که موفق می شود زنگ هشدار تازه ای به صدا دربیاورد، باور سرهنگ به فرماندهی اش در یک «جنگ مقدس» است و اعتقادش به گریزناپذیر بودن رویارویی وحشتناک نهایی؛ نقطه ای که در تمام تاریخ طرفدار داشته؛ به همین دلیل او را ناگهان دیوانه ای آخرالزمانی می بینیم که در قالب استیو بتن فرو رفته [سیاستمدار و تهیه کننده تندروی آمریکایی که در هفت ماه اول ریاست جمهوری ترامپ یکی از استراتژیست های ارشد کاخ سفید بود.]

 جنگ برای سیاره میمون ها؛ میمون هایی که شبیه انسانی اند (فوری)

برگ برنده منحصر به فرد فیلم بی شک همان خلق میمون هایی است که واقعی به نظر می رسند و در عین حال،غیر واقعی. چیزی که به این موجودات تلفیقی اجازه می دهد از خطر «دره‌ی وهمی*» در حوزه موجودات مصنوعی عبور کنند و زنده و واقعی دیده شوند، تضاد بین بدن این موجودات نخستین و حالات انسانی صورت های شان است. البته دیدن آنها هنوز هم ذهن را مغشوش می کند و باید توجه داشت که میمون های اصلی فیلم خیلی شبیه میمون رفتار نمی کنند و بیشتر شبیه انسان اند (مثلا وقت زیادی را صرف برداشتن شپش های همدیگر نمی کنند). هنوز هم وقتی یک میمون انگلیسی حرف می زند شبیه کارتون به نظر می رسد، گرچه فیلم برای آنهایی که انگلیسی حرف نمی زنند زیرنویس های جالبی دارد (کورنلیوسِ نوزاد می گوید: «ای! ای! ای! ترجمه اش می نویسد: «پدر!»)، موریس هم زبان اشاره را مثل حرکاتی موزون به زیبایی اجرا می کند. شاید خصوصیات بالذات انسانی این موجودات نخستین باشد که باعث می شود ما این حیوان های سخنگو را بپذیریم (البته طبق گزارش ها این اتفاق در فیلم جدید «کتاب جنگل»، که من هنوز ندیدمش، به خوبی در مورد دیگر حیوانات هم رخ می دهد.)

اگر سزار در این فیلم به عنوان پادشاه مطلق میمون های پر جست و خیز دیده می شود، درست به دلیل چشم هایش است؛ چشم هایی که به دلیل روشن تر بودن از چشم های دیگر میمون ها، روی پرده برجسته می شوند ولی به طرزی عجیب، پوست صورت او هم روشن تر از دیگران است و این باعث می شود او به عنوان شخصیتی «سفید» در میان جمعیتی غالبا «سیاه» بیشتر دیده شود. موضوعی بسیار عجیب با توجه به تم آزادی در این مجموعه فیلم ها و زبان بصری آنها که تا حدی وام گرفته از جنبش «بلک پاور/ Black Power» سیاه پوستان است (برای مثال سلام میمون ها با دو مشت شبیه مشت بلند شده همین جنبش است.)

به این ترتیب مترادف گرفته شدن ضمنی میمون های اسیر با سیاه پوستان در فیلم، و این تصور که آنها نیاز به ژنرالی سفیدپوست دارند تا به سوی آزادی هدایت شان کند، با معانی رو و عینی فیلم هم تضادی عمیق دارد.

قطعه ناجور در میان این الگوی کلی، شخصیت «میمون بد» با نقش آفرینی استیون ژان است – یک شامپانزه سخنگو که در باغ وحش بزرگ شده و یاد گرفته خودش را در جایگاه ضعیف ببیند، ولی در انتها به عنوان یک شورشی کاربلد ظاهر می شود. او در عین حال عامل جذب مخاطبان جوان تر است؛ چرا که جدیت غالب در فیلم را با شکل معمول «میمون بامزه» متعادل می کند.

«میمون بد» چشم هایی بزرگ و نگران و لب هایی غنچه دارد که بر عکس اخم همیشگی دیگر میمون ها، واقعا شبیه دهان یک شامپانزه است. رفتارش چیزی است بین بچه های گوشه گیر و نگران و پیرمردهای غرغرو. وقتی این شخصیت اولین بار بر پرده ظاهر شد، تنوع و انعطاف حالات صورتش باعث شد به این فکر بیفتم که با گیراترین شکل از شخصیت پردازی های دیجیتال بعد از شخصیت گالوم خود سرکیس در مجموعه «ارباب حلقه ها» روبرو شده ام (متاسفانه سزار سرکیس، که در «طلوع سیاره میمون ها» بسیار پر احساس و گیرا بود، در اینجا جز یک چهره در هم کشیده و نگران فرصت بیشتری برای حرکت پیدا نمی کند.) نقش آفرینی ژان – یا نسخه دیجیتال آن – هنرمندانه است ولی فیلم در نهایت نمی داند با این شخصیت چه کند و این نشان می دهد که شخصیت پردازی، متاسفانه مترادف با شخصیت نیست.

در نهایت میمون بد در حد شخصیتی مثل جار جاربینکس [یکی از شخصیت های مجموعه «جنگ های ستاره ای] باقی می ماند، که می دانیم چه اتفاقات ناخوشایند نژادی به همراه داشت.

 جنگ برای سیاره میمون ها؛ میمون هایی که شبیه انسانی اند

البته ریوز آن قدر باهوش هست که در این تله نیفتد اما در نهایت در یک تله دیگر می افتد و آن این است که فیلم را با نگاهی کاملا مردانه ساخته است. به جز دختربچه انسان، نووا – که نماد آسیب پذیری، و چنان که نامش نشان می دهد، شروع دوباره است – و میمون های مادهای که در این فیلم به حاشیه برده شده اند و جودی گریر و سارا کانینگ به جای شان نقش آفرینی کرده اند، فیلم ماجرایی کاملا مردانه دارد. مگر این که موریس را حساب کنید؛ یک اورانگوتان نر که دارای همدلی و ویژگی های خاص «زنانه» است و کارین کانووال به شکلی بسیار تاثیرگذار به جایش نقش آفرینی کرده.

به هر حال «جنگ برای سیاره میمون ها» در سال «واندر وومن»، ناگزیر مردانه به نظر می رسد. گرچه شاید هنوز قسمت بعدی در کار باشد که در آن میمون های ماده را در تمیسکیرا ببینیم [محل سکونت واندر وومن و دیگر شخصیت های موسوم به آمازون].

پی نوشت

* Uncanny Valley، فرضیه ای در زیبایی شناسی که بر اساس آن اگر ویژگی ها و حرکت های یک پدیده مصنوعی تقریبا همانند نمونه طبیعی باشد، اغلب بینندگان نسبت به آن حس دافعه خواهند داشت.

۱۰ پایان برتر فیلم‌های تاریخ سینما کدام‌اند؟

پایان‌بندی فیلم‌های سینمایی ممکن است با مخاطب کاری کنند که لبخند رضایت بر چهره‌اش بنشیند و یا صندلی را به سمت نمایشگر پرتاب کند. همه‌ی فیلم‌سازان در طول تاریخ سینما در تلاش بوده‌اند تا پایان رضایت بخشی برای مخاطب رقم بزنند، و گاه این پایان‌بندی فیلم‌ها برای همیشه در ذهن مخاطب ماندگار می‌شوند.

چه پایان فیلم‌ها شما را خوشحال کنند، چه غمگین، و یا با یک خط دیالوگ یا یک صحنه‌ی فوق‌العاده داستان را جمع کنند، این قابلیت را دارند که احساس شما را نسبت به داستانی که همین حالا تماشا کرده‌اید تغییر دهند. در ادامه ۱۰ پایان‌بندی منتخب فیلم‌های سینمایی تاریخ را با هم مرور می‌کنیم. فیلم‌هایی که در این لیست هستند از میان لیست ۳۰ پایان‌بندی منتخب سایت‌های مختلف انتخاب شده‌اند. اگر به نظر تحریریه‌ی گیم‌نیوز اعتماد کنید می‌شود گفت این‌ها بهترین پایان‌بندی‌های تاریخ سینما هستند. اگر فیلم‌های این لیست را ندیده‌اید، باید با احتیاط این مطلب را بخوانید چون پر واضح است که متن این مطلب داستان فیلم‌ها را لو می‌دهد. اگر پایان فیلم‌هایی که به پایان‌بندی خود مشهور هستند هم لو برود، تقریبا از ارزش ساقط می‌شود. بنابراین ابتدا نگاهی به لیست فیلم‌ها بیاندازید و هر کدام را ندیده‌اید تماشا کنید و بعد به خواندن مطلب بپردازید.

۱۰ – حس ششم (۱۹۹۹)
 ۱۰ پایان برتر فیلم‌های تاریخ سینما کدام‌اند؟
چه بخواهیم چه نخواهیم، فیلم آقای «اِم. نایت. شیامالان» به سلطان پایان‌بندی غافل‌گیر کننده تبدیل شده است. در پایان این فیلم معلوم می‌شود که «مالکولم کرو»، (بروس ویلیس) یکی از افراد مرده‌ای است که «کول» می‌بیند. یک رونمایی شاهکار از اصلی‌ترین عنصر داستان فیلم در پایان.

۹ – راکی ۲ (۱۹۷۶)

 ۱۰ پایان برتر فیلم‌های تاریخ سینما کدام‌اند؟
اولین قسمت از فیلم «راکی» با رویارویی بی‌نظیر راکی (سیلوستر استالون) و آپولو کرید (کارل وترس) شروع می‌شود و آن دیالوگ یک کلمه‌ای معروف «آدریان!» در پایان، این فیلم را برای همیشه ماندگار. اما پایان‌بندی قسمت دوم، حرف اول را می‌زند. در پایان این فیلم، مبارزه‌ی راکی و کرید تکرار می‌شود و در لحظات آخر مسابقه، در حالی که هر دو مبارز روی زمین افتاده‌اند و تلاش می‌کنند که تا قبل از رسیدن داور به عدد ۱۰ شمارش خود، از جا بلند شوند و پیروز از رینگ بوکس بیرون بیایند، فیلم به لحظات اوج خود می‌رسد. این صحنه بسیار تنش‌زا و دلهره آور است، صرف نظر از این‌که چند بار و چقدر آن را دیده باشید هم.

۸ – خون به پا خواهد شد (۲۰۰۷)

۱۰ پایان برتر فیلم‌های تاریخ سینما کدام‌اند؟
در فیلمی سراسر آکنده از بازی‌های ذهن، احتمالا پایان‌بندی شاهکار «پل توماس اندرسون» به‌یادماندنی‌ترین بخش آن باشد. «الی ساندی» (پال دانو) به امید فروش زمین‌هایش برای استخراج نفت نزد «دنیل» (دنیل دی-لوییس) می‌رود. آن‌ها به طور ضمنی به توافق می‌رسند، اما فقط به شرطی که الی، که یک کشیش است از اعتقادات خود دست بردارد و خدا رو انکار کند. الی موافقت می‌کند، اما بعد از آن، دنیل به او می‌گوید که زمین‌های او هییچ ارزشی ندارند چرا که نفت پیش از این از آن استخراج شده است! همین موضوع به یک درگیری منجر می‌شود که در نهایت به قتل ساندی توسط دنیل پلین‌ویو می‌انجامد. جایی که در پایان دنیل فریاد می‌زند: «کار من تمام شد!».

۷ – روانی (۱۹۶۰)

 ۱۰ پایان برتر فیلم‌های تاریخ سینما کدام‌اند؟
بعد از صحنه‌ی رونمایی از حقیقت «نورمن بیتس» در لباس مادرش و آشکار شدن راز قتل‌هایی مهمانسرای بیتس، کارگردان فیلم، آلفرد هیچکاک، نورمن را در سلول خود نشان می‌دهد، در حالی که صدای مادر او شنیده می‌شود که در گفتار، قتل‌های مهمانسرا را محکوم می‌کند. اگر دقیق‌تر نگاه کنید، اسکلت جمجمه‌ی مادر را در حالی که تصویر بر روی چهره‌ی نورمن دیزالو می‌شود می‌بینید و این در حالی است که فیلم در همین حین صحنه‌ی بیرون کشیده شدن ماشین «ماریون» از داخل مرداب را نشان می‌دهد.

۶ – رستگاری در شاوشنک (۱۹۹۴)

۱۰ پایان برتر فیلم‌های تاریخ سینما کدام‌اند؟
بعد از این‌که «اندی» (تیم رابینز) به عنوان اولین فرد تاریخ موفق می‌شود از شاوشنک فرار کند، برای دوستش «ردینگ» (مورگان فریمن) پیغام می‌فرستد که چگونه او را بعد از آزادی پیدا کند. همین موضوع به یک گردهم‌آیی هیجان‌انگیز در پایان فیلم می‌انجامد.

۵– پدرخوانده (۱۹۷۲)
 ۱۰ پایان برتر فیلم‌های تاریخ سینما کدام‌اند؟
شاید حماسی‌ترین صحنه‌ی سینما همان جایی است که در پایان فیلم، همه‌ی اقوام و آشنایان پیش «مایکل کورلئونه» می‌آیند و از در حالی که در به روی همسرش بسته می‌شود، او را «دون کورلئونه» خطاب می‌کنند. پایان فیلم پدرخوانده با هنرنمایی آل پاچینو و دایان کیتون، بدون شک از مهم‌ترین صحنه‌های تاریخ سینما است و نه تنها پایان فوق‌العاده‌ای بر شاهکار آقای «کاپولا» است که به خودی خود یک شاهکار بصری محسوب می‌شود.

۴ – فارغ‌التحصیل (۱۹۶۷)

 ۱۰ پایان برتر فیلم‌های تاریخ سینما کدام‌اند؟
«بن براداک» (داستین هافمن) موفق می‌شود عروسی «الین رابینسون» (کترین رز) را به هم بزند و با او فرار کند. فیلم در پایان این دو را نشان می‌دهد که در صندلی عقب یک اتوبوس (همان اتوبوسی که به کمک آن از مراسم می گریزند) نشسته‌اند و به کاری که همین الان کرده‌اند فکر می‌کنند!

۳ – محله چینی‌ها (۱۹۷۴)

 ۱۰ پایان برتر فیلم‌های تاریخ سینما کدام‌اند؟
وقتی «جیک گیتس» (جک نیکلسون) متوجه راز ماجرای عجیب عشق‌بازی «نواه کراس» (جان هیوستن) و «اِوِلین مالری» (فی داناوان) می‌شود، دیگر کار از کار گذشته است. پلیس‌ها منطقه را محاصره کرده‌اند و همه چیز در خیابان محله‌ی چینی های لس‌آنجلس در تب و تاب بالایی است. اولین کشته شده، نواه هم «کاترین» (دختر و خواهر اولین) را ترک می‌کند. جیک در این جا است که دیالوگ شاهکار فیلم را می‌شنود: «فراموشش کن جیک، این‌جا محله چینی‌ها است!»

۲ – هفت (۱۹۹۵)

 ۱۰ پایان برتر فیلم‌های تاریخ سینما کدام‌اند؟
ماجرای عجیب فیلم «هفت» آقای «دیوید فینچر» درست در جایی که هیچ کس فکر نمی‌کند از آن هم عجیب‌تر می‌شود. وقتی که بعد از دربدری‌های فراوان، بالاخره «جان دو» (کوین اسپیسی) توسط «میلز» (برد پیت) و «سامرست» (مورگان فریمن) دستگیر شده است، همه به یک زمین بایر می‌روند تا یک جعبه‌ی مرموز را پیدا کنند. آن‌چه درون جعبه است برملا می شود و گناه کبیره‌ی آخر را می‌سازد: خشم.

۱ – مظنونین همیشگی (۱۹۹۵)

 ۱۰ پایان برتر فیلم‌های تاریخ سینما کدام‌اند؟
یکی از غافل‌گیرکننده‌ترین پایان‌بندی‌های تاریخ سینما را این فیلم دارد. جایی که تماشاگر در چند دقیقه‌ی پایانی فیلم می‌فهمد که «وربال کینت» (کوین اسپیسی) همان جنایت‌کار افسانه‌ای معروف «کایزر شوزه» است، پیچشی است که ممکن است هرگز در سینما تکرار نشود.

بدون شک پایان‌بندی‌های فوق‌العاده و جذاب در تاریخ سینما بسیار زیاد هستند و انتخاب تنها ۱۰ مورد از آن‌ها کار بسیار دشواری است. در تهیه‌ی این لیست تلاش کرده‌ایم تا تنوع انواع پایان‌بندی‌ها حفظ شود و بهترین‌ها را در هر زمینه انتخاب و معرفی کنیم. اگر شما هم پایان فیلم‌های خاطره‌انگیز را در ذهن دارید، ما را در دیدگاه‌ها در جریان بگذارید.

فیلم «دیترویت»؛ تصویری عریان از خشونت نژادی

کاترین بیگه‌لو در پنجاهمین سا لگرد خشونت‌های نژادی در شهر دیترویت، آن ماجرا را به شکلی مستندوار بازسازی و تصریح می‌کند که شرایط فعلی چندان متفاوت با گذشته نیست. هالیوود وقتی فیلم‌هایی درباره تبعیض نژادی و سرکوب سیاهان در امریکا می‌سازد در پایان قصه «در»های امید را باز نگه می‌گذارد و به بیننده این نوید ولو واهی را می‌دهد که وضع در این زمینه در آینده بهتر از شرایط فعلی خواهد شد.
این امر در مورد «دیترویت»، فیلم جدید و اجتماعی- سیاسی کاترین بیگه‌لو امریکایی و ۶۷ ساله صدق نمی‌کند و این فیلم که متمرکز بر شورش‌های سال ۱۹۶۷ و مرتبط با تبعیض نژادی در آن ایام است احساس خوبی را به بیننده‌ها نمی‌بخشد و به ترسیم صریح و واقعی یک خشونت تاریخی می‌پردازد و بیشتر شبیه به فیلم‌های مستند و واقع‌گرای سیاسی نشان می‌دهد که به یک کابوس اجتماعی می‌پردازند و با هیچ کس تعارف هم ندارند.
 تصویری عریان از خشونت نژادی
بیگه‌لو از همان سکانس آغازین فیلم جدیدش وقایعی را به تصویر می‌کشد که آن را در فرهنگ عوام و متون تاریخی «آشوب خیابان دوازدهم» نامیده‌اند. پلیس‌ها وارد یک محل غیرقانونی تولید خوراک و مشروبات الکلی که در طبقه دوم یک شرکت انتشاراتی قرار دارد، شده‌اند. آنها طبق قانون، حق ورود و انجام این مأموریت را دارند اما شدت عملی که به خرج می‌دهند بیش از حد است و برخورد آنها با سیاهان بسیار تند است و حتی بدون تحقیق هم آنها از دید پلیس‌ها تبهکارند. مردم در بیرون عمارت فریاد می‌کشند: مگر آنها چه کرده‌اند؟
دیری نمی‌پاید که یک کوکتل مولوتوف به سمت یک پمپ بنزین پرتاب می‌شود و شیشه عمارات اطراف فرو می‌ریزد و عده‌ای به داخل مغازه‌ها می‌ریزند و کالاهای آنان را به سرقت می‌برند. جان کانی‌یرز که نماینده کنگره است روی بدنه یک اتومبیل می‌ایستد و میکروفن به دست به مردم قول رسیدگی به امور را می‌دهد اما اطرافیانش فریاد می‌زنند: پس کی؟
شبیه به دیترویت واقعی
بیگه‌لو و دستیارانش این صحنه‌ها را به شکلی کوتاه و در سکانس‌هایی موجز می‌گیرند و در بین برخی آنها از فیلم‌های مستندی هم که نشانگر آن آشوب و روزهای خاص در شهر دیترویت است بهره می‌گیرند. با این حال هنر اصلی را در کار «جره‌می هیندل» و «بری اکرویت» جست‌وجو کنید زیرا اولی در هیأت طراح صحنه و دومی به عنوان مدیر فیلمبرداری کوشش بلیغ و نهایت تلاش خود را به کار می‌گیرند تا محیط درست شبیه به دیترویت و خیابان‌ها و نشانه‌های آن ایام شوند و کارشان مدبرانه بوده است.
با این حال، «دیترویت» فقط مربوط به ناآرامی‌های شهر دیترویت در آن تاریخ نیست و حتی می‌توانید تصور و تلقی کنید که این فقط یک مقدمه و پس‌زمینه برای تصاویر مورد نظر و اتفاقات اصلی‌تر دلخواه بیگه‌لو است. در روز سوم شورش‌ها، گاردهای امنیتی به شهر می‌رسند و حتی از تانک هم برای حرکت در سطح شهر بهره می‌گیرند. پلیس هم وارد صحنه می‌شود و آنها اختیار دارند هر کس را که مشکوک تشخیص می‌دهند، بگیرند و عنصر مشکوک از دید آنها، هر کسی است که رنگ پوستش سیاه است. ادامه ماجراها به جایی می‌کشد که کمتر کسی انتظارش را می‌کشد و آن یک سالن هنرهای نمایشی واقع در جنوب شهر دیترویت است.
فیلم «دیترویت»؛ تصویری عریان از خشونت نژادی
یک افسر خشن
در این محل گروه «مارتا و واندلاها» که از گروه‌های معروف موسیقی‌های عامه‌پسند آن زمان‌ها در امریکا و اروپا بودند، در حال اجرای برنامه‌اند و ترانه‌ای که می‌خوانند، ترانه معناداری با عنوان «جایی برای فرار نیست» است. نوبت به اجرای برنامه گروه بعدی نمی‌رسد زیرا به سبب ناآرامی‌های شهر به گروه موسیقی «دراماتیک‌ها» اطلاع می‌دهند که باید محل را ترک کنند. آنها و مدیر برنامه‌هایشان به سطح خیابان‌ها می‌آیند و برای گریز از ناامنی به هتلی در بالای شهر پناه می‌برند.
سرکرده این گروه که لری رید (با بازی الجی اسمیت) است، می‌کوشد به یارانش آرامش لازم را ببخشد اما یکی از اعضای گروه که کارل (جیسن میچل) نام دارد و ۱۷ ساله است، در یک حرکت احمقانه از پشت پنجره طبقه بالایی هتل به سطح خیابانی که مملو از نیروهای پلیس است، شلیک می‌کند و این باعث عکس‌العمل سریع پلیس‌ها و ورود تعدادی از آنها به فرماندهی افسری خشن و تندرو به نام کراس (ویل پولتر) و دستیارانش به هتل می‌شود. کراس همه را رو به دیوار و به صف می‌کند و به ضرب زور و اسلحه از آنها می‌پرسد چه کسی آن گلوله‌ها را شلیک کرده است. کراس ادعا می‌کند که هر کار او در راستای اجرای قانون است اما وقایع شهر به ما گوشزد می‌کند که پس از اتفاقات تند شهر، چیزی که بر شهر سلطه‌ای ندارد قانون است.
بی‌گناهان در خون غلتیده
خشونت‌های کراس بالا می گیرد چرا که شاهد ارتباط تعدادی از سفیدهای شهر با سیاهانی است که  به زعم او دردسرساز هستند و این خشونت زشتی است که نمی‌توان انکار کرد و راهی برای مهارش وجود ندارد. حتی یکی از مأموران امنیتی که به هتل رسیده و «ملوین دیسموکز» نام دارد، با دیدن این اوضاع خطیر تصمیم به سکوت می‌گیرد زیرا اعتراض کردن او نه فقط اوضاع را بهتر نمی‌کند، بلکه خود وی را نیز از صحنه حذف خواهد کرد.
فیلم «دیترویت»؛ تصویری عریان از خشونت نژادی
سکانس بعدی نشانگر صحت اندیشه‌های دیسموکز است زیرا وقتی عملیات کراس پایان می‌گیرد، حداقل سه آدم بی‌گناه و غیر دخیل در ناآرامی‌های شهر در خون خود درغلتیده‌اند. حرکات او نشانگر همان خشم بی‌دلیلی است که پلیس‌های بی‌رحم و نژادپرست امریکایی سال‌ها است در حق سیاهپوستان روا می‌دارند. اتفاقات پیش روی ما مربوط به ۵۰ سال پیش است اما انگار همین امروز را می‌بینیم و اهمیت و خوبی و تأثیرگذاری فیلم کاترین بیگه‌لو نیز به همین سبب است،  فیلمی که بعید است کاندیدای چند جایزه اسکار امسال نشود و یکی دو تا را نبرد.
مشخصات فیلم
  • عنوان: «دیترویت»
  • محصول: شرکت‌های آناپورنا و فرست لایت پروداکشنز
  • تهیه‌کنندگان: مارک بول، متیو بودمن، مگان الیسون و کالین ویلسون
  • سناریست: مارک بول
  • کارگردان: کاترین بیگه‌لو
  • مدیر فیلمبرداری: بری اکرویت
  • تدوینگر: ویلیام گولدنبرگ
  • طول مدت: ۱۴۳ دقیقه
  • بازیگران: ویل پولتر، الجی اسمیت، جاکوب لاتیمور، جان بویه‌گا، جان کرازینسکی، آنتونی مک‌کی، جیسن میچل، هانا موری، جک رینور، کاتلین دوور، بن اوتول، ناتان دیویس جونیور، پیتون الکس اسمیت و مالکوم دیوید کلی

۱۹ فیلمی که هیچوقت نباید ببینید

اخیرا فیلم جدید دارن آرونوفسکی به نام «مادر» در سینماهای ایالات متحده آمریکا به نمایش درآمد. این فیلم که بازخورد نسبت خوبی از منتقدین گرفته بود به شدت مورد بیزاری و نفرت تماشاگران واقع شد. «مادر» که حال و هوای تلخ و ترسناکی دارد نمره F را از تماشاگران دریافت کرد.
نمره F از زمانی که سازمان CinemaScore به راه افتاد (سازمانی که نظر مخاطبان را درباره فیلم‌ها جمع‌آوری می‌کند و از سال ۱۹۸۶ شروع به کار کرده) تنها به ۱۹ فیلم تعلق گرفته و به این ترتیب فیلم مادر ساخته دارن آرونوفسکی در میان فیلم‌هایی قرار گرفت که مخاطبان آن در سراسر ایالات متحده معتقدند به هیچ وجه ارزش دیدن ندارد. به همین بهانه قصد داریم در مقاله پیش‌رو ۱۹ فیلمی که در تمام طول تاریخ باکس‌آفیس از مخاطبان نمره F گرفته‌اند را به شکل مختصر بررسی کنیم.

۱- (Alone in the Dark (2005
 19 فیلمی که هیچوقت نباید ببینید
فیلمی که براساس بازی ویدیویی محبوب Alone in the dark ساخته شد و ماجرای یک کاراگاه به نام Edward Carnby را روایت می‌کند که در حال بررسی یک ماجرای مرموز مربوط به مرگ دوستش است. او با کمک یک زن محقق در حوزه انسان‌شناسی این پرونده را بررسی می‌کند. این فیلم که بودجه ۲۰ میلیون دلاری داشت صرفا توانست ۱۰٫۴ میلیون دلار فروش داشته باشد و نهایتا حتی قادر به تامین بودجه اولیه ساخت خود هم نشد.

IMDb: 2.3/10

Metacritic: 9/100

۲- (The Box (2009
 19 فیلمی که هیچوقت نباید ببینید
کامرون دیاز و جیمز مارسدن در این فیلم نقش یک زوج را بازی می‌کنند که جعبه‌ای خاص در اختیار دارند. این جعبه دکمه‌ای دارد که اگر آن را بفشارید یک میلیون دلار پول دریافت می‌کنید اما هم‌زمان یک نفر که او را نمی‌شناسید با هر بار فشردن دکمه خواهد مرد. این تریلر روانشناختی که بر پایه داستان کوتاهی از ریچارد متیسون ساخته شده بود. «جعبه» فیلمی است که از نظر منتقدان فیلمی متوسط به حساب می‌آمد اما مخاطبان فیلم به آن نمره F دادند و با وجود بودجه ۳۰ میلیون دلاری، فروش فیلم در داخل ایالات متحده از ۱۵ میلیون دلار فراتر نرفت.

IMDb: 5.6/10

Metacritic: 47/100


۳- (Bug (2006
 19 فیلمی که هیچوقت نباید ببینید
مایکل شنون و اشلی جاد زوجی هستند که در نوعی پارانویا فرو رفته‌اند. آن‌ها تصور می‌کنند خانه توسط حشرات آلوده شده، حشراتی که عمدا به خانه آن‌ها فرستاده شده. جالب است بدانید که این زوج بازیگر دو فیلم در میان ۱۹ فیلم این لیست دارند. فیلم «حشره» را  ویلیام فریدکین ساخته، کارگردانی که آثار موفقی چون جن‌گیر و ارتباط فرانسوی را هم در کارنامه دارد.  حشره هم مثل بسیاری دیگر از فیلم‌های فردکین فیلم کم خرجی بود (بودجه ۴ میلیون دلاری) اما فروش آنچنانی هم نداشت و پرونده آن با ۸ میلیون دلار فروش در سراسر جهان بسته شد.

IMDb: 6.1/10

Metacritic: 62/100


۴- (Darkness (2002
 19 فیلمی که هیچوقت نباید ببینید
این فیلم در سال ۲۰۰۲ ساخته شد و همان سال در اسپانیا به نمایش درآمد. با این وجود دو سال بعد در سال ۲۰۰۴ بود که اکران آن در ایالات متحده آغاز شد. فیلم انگلیسی زبان است اما کارگردانی اسپانیای دارد. «تاریکی» درباره یک خانواده آمریکایی است که به خانه‌‎ای در حومه یکی از شهرهای اسپانیا می‌روند؛ جایی که ۴۰ سال قبل در آن ۶ کودک ناپدید شده‌اند. این اثر از نظر فروش عملکرد چندان بدی نداشت و با بودجه ۱۰٫۶ میلیون دلاری توانست در مجموع بیش از ۳۴ میلیون دلار بفروشد. با این وجود فیلم از نظر منتقدان و مخاطبان به عنوان فیلمی کاملا ضعیف ارزیابی شد.

IMDb: 5.4/10

Metacritic: 15/100


۵- (I Know Who Killed Me (2007
 19 فیلمی که هیچوقت نباید ببینید
لیندزی لوهان در این اثر که یک شکست کامل تجاری بود در نقش یک دانش‌آموز دبیرستانی ظاهر شده که دزدیده و شکنجه می‌شود. او که از این مهلکه زنده بیرون می‌آید پس از به هوش آمدن ادعا می‌کند به کل شخصی دیگر با هویتی متفاوت است. این فیلم کاندید ۹ جایزه تمشک طلایی (جایزه‌ای که به بدترین فیلم‌های سال تعلق می‌گیرد) شد و با بردن ۸ تمشک طلایی یکی از رکوردداران این جایزه است. لیندزی لوهان هم بخاطر ایفای نقش در این اثر به عنوان بدترین بازیگر سال شناخته شد و یکی از تمشک‌های طلایی را به خود اختصاص داد.

«می‌دانم چه کسی مرا کشته است» با بودجه ۱۲ میلیون دلاری ساخته شد اما در ایالات متحده صرفا ۷٫۵ میلیون دلار فروش داشت.

IMDb: 3.6/10

Metacritic: 16/100


۶- (The Devil Inside (2012
 19 فیلمی که هیچوقت نباید ببینید
«شیطان درون» ساخته سال ۲۰۱۲ یک فیلم ترسناک با مایه‌های ماورا الطبیعی است. فیلم که به نوعی ساخته شده تا مستندگونه به نظر برسد درباره زنی است که در مجموعه‌ای از فرایندهای جن‌گیری درگیر می‌شود. این اثر برخلاف نمره بسیار بدی که مخاطبان و منتقدان به آن دادند فروش بدی نداشت. این فیلم کم‌بودجه که با ۱ میلیون دلار تولید شد در آمریکا بیش از ۵۳ میلیون دلار فروخت و با ۴۸ میلیون فروش بیرون آمریکا در مجموع به فروش ۱۰۱ میلیون دلاری در سراسر جهان رسید.

IMDb: 4.2/10

Metacritic: 18/100


۷- (Doctor T & the Women (2000
 19 فیلمی که هیچوقت نباید ببینید
این کمدی رمانتیک را کارگردان مشهور و تاثیرگذار سینمای آمریکا رابرت آلتمن کارگردانی کرده است. آلتمن که جوایز متعددی چون نخل طلای جشنواره کن، خرس طلایی جشنواره برلین و شیر طلایی جشنواره ونیز را در کارنامه خود دارد در این اثر به نسبت منتقدان آمریکایی را راضی کرد اما مخاطبان عام فیلم را اصلا نپسندیدند و اثر به یک شکست تجاری تبدیل شد.

IMDb: 4.6/10

Metacritic: 64/100


۸-  (Eye of the Beholder (1999
 19 فیلمی که هیچوقت نباید ببینید
این فیلم که محصول مشترک سه کشور کانادا، بریتانیا و استرالیا است حتی نتوانست نیمی از بودجه تولید ۳۵ میلیون دلاری‌اش درآمدزایی داشته باشد. فیلم که یک تریلر معمایی است ماجرای کاراگاهی را دنبال می‌کند که یک قاتل سریالی را تعقیب می‌کند.

IMDb: 4.9/10

Metacritic: 29/100


۹- (Feardotcom (2002
 19 فیلمی که هیچوقت نباید ببینید
FeardotCom هم مثل بسیاری از فیلم‌های این لیست یک فیلم ترسناک است و عناصر کارآگاهی و معمایی در آن به چشم می‌خورند. این فیلم که آن را ویلیام مالون کارگردانی کرده ۱۸٫۹ میلیون دلار درآمد داشت در حالی که بودجه ساختش به ۴۰ میلیون دلار می‌رسید. FeardotCom هم از نظر منتقدان فیلم بدی بود و هم مردم به شدت از آن بیزار بودند.

IMDb: 3.3/10

Metacritic: 16/100



۱۰- (In the Cut (2003
 19 فیلمی که هیچوقت نباید ببینید
یک معلم زن دبیرستان و یک کارآگاه که مشغول بررسی پرونده یک قتل است. باز هم یک قصه کارآگاهی و معمایی که از مردم نمره F گرفت و برای منتقدان هم چندان راضی کننده نبود. با وجود نگاه منفی مخاطبان آمریکایی به فیلم (فیلم در آمریکا صرفا ۴٫۷ میلیون فروش داشت)، این اثر موفق شد با فروش جهانی مجموع فروشش را به ۲۳ میلیون دلار برساند و تقریبا دو برابر بودجه ۱۲ میلیون‌دلاری‌اش درآمدزایی داشته باشد. کارگردان فیلم، «جین کمپیون» نیوزلندی است که بخاطر فیلم پیانو تعداد زیادی جایزه از جمله نخل طلای کن را برد تا به تنها کارگردان زنی بدل شود که این جایزه را در کارنامه خود دارد.

IMDb: 5.3/10

Metacritic: 46/100



۱۱- (Killing them softly (2012
 19 فیلمی که هیچوقت نباید ببینید
این فیلم جنایی که یک نئونوآر آمریکایی است سال ۲۰۱۲ با بازی برد پیت ساخته شد و از منتقدان هم بازخورد خوبی دریافت کرد. اندرو دومینیک کارگردان استرالیایی- نیوزیلندی این فیلم پیشتر هم اثر از نگاه منتقدان موفق دیگری چون The Assassination of Jesse James by the Coward Robert Ford (2007) را ساخته بود. با این وجود فیلم سال ۲۰۰۷ دومینیک شکست تجاری سنگینی خورد و فیلم سال ۲۰۱۲ هم با وجود فروش نه چندان بدش از مخاطبان نمره F دریافت کرد.

IMDb: 6.2/10

Metacritic: 64/100


۱۲- (Lost Souls (2000
 19 فیلمی که هیچوقت نباید ببینید
یانوش کامینسکی فیلم‌بردار و کارگردان لهستانی به خاطر همکاری‌اش با استیون اسپیلبرگ کارگردان مشهور آمریکایی به عنوان فیلم‌بردا فیلم‌هایی چون فهرست شیندلر و نجات سرباز رایان به شهرت رسید و برنده شدن جوایز اسکار هم شهرتش را افزایش داد. ارواح گمشده اولین اثری بود که کامینسکی به عنوان کارگردان ساخت. فیلم که فضایی مرموز و ترسناک دارد یک شکست سخت تجاری بود.

IMDb: 4.8/10

Metacritic: 16/100


۱۳- (Lucky Numbers (2000
 19 فیلمی که هیچوقت نباید ببینید
یک هواشناس و فروشنده جت اسکی که جان تراولتا نقشش را بازی می‌کند تصمیم به دزدی می‌گیرد. یک کمدی که بی‌مزه از آب درآمد و بیش از ۵۰ میلیون دلار خسارت روی دست کارگردانش گذاشت. فیلم را نورا افرون کارگردان ۷۱ ساله آمریکایی که بخاطر ساخت کمدی رمانتیک‌هایی چون «وقتی هری سالی را دید» و «بی‌خواب در سیاتل» معروف است ساخته.

IMDb: 5/10

Metacritic: 31/100


۱۴- (Silent House (2011
 19 فیلمی که هیچوقت نباید ببینید
این فیلم ترسناک آمریکایی بازسازی فیلمی اروگوئه‌‎ای بود به نام La Casa Muda. فیلم ظاهرا از یک ماجرای واقعی اقتباس شده بود یا دست کم سازندگان آن چنین گفتند. ماجرایی واقعی که در یک روستا در اروگوئه رخ داده. همانطور که می‌شود حدس زد ماجرا شبیه بسیاری دیگر از فیلم‌های مشابه این ژانر به گیرافتادن چند نفر در یک خانه و ترس آن‌ها از شیاطین و ارواح مربوط بود. فیلم در زمان ساخت بخاطر آنکه تنها یک پلان طولانی بود (مثل فیلم طناب اثر آلفرد هیچکاک یا ماهی و گربه شهرام مکری) و بخاطر استفاده از تکنیک real time (یکسان بودن زمان روایی با زمان واقعی) مورد توجه قرار گرفت. فروش این اثر کم‌بودجه چندان بد نبود با این حال مخاطبان از آن متنفر بودند و منتقدان هم نمره چندان خوبی به فیلم ندادند.IMDb: 5.3/10

Metacritic: 49/100


۱۵- (Solaris (2002
 19 فیلمی که هیچوقت نباید ببینید
جرج کلونی در نقش یک روانشناس به یک ایستگاه فضایی که به دور یک سیاره عجیب می‌چرخد فرستاده می‌شود. سولاریس ساخته استیون سودربرگ کارگردان سرشناس آمریکایی اقتباسی بود از رمان بسیار مشهوری به همین نام که آن را استانیسلاو لم نویسنده لهستانی آثار علمی-تخیلی به نگارش درآورده است. رمان سولاریس قبلا هم مورد اقتباس قرار گرفته بود بویژه در سال ۱۹۷۲ و بوسیله کارگردان صاحب‌نام روسی آندری تارکوفسکی. سودربرگ وعده داد که این بار با اقتباس جدید تلاش می‌کند فیلمی بسازد که بیش از همیشه به روح رمان اصلی نزدیک باشد. سولاریس با ۴۷ میلیون دلار بودجه ساخته شد اما موفق نشد در آمریکا بیش از ۱۵ میلیون دلار و در سراسر جهان بیش از ۳۰ میلیون دلار بفروشد.

IMDb: 6.2/10

Metacritic: 65/100


۱۶- (The Wicker Man (2006
 19 فیلمی که هیچوقت نباید ببینید
احتمالا اصلا برای‌تان عجیب نیست که فیلم شانزدهم این مجموعه هم یک فیلم ترسناک است و باز درباره کارآگاهی است که در جستجوی دخترش باید به یک مکان ناشناخته (یک جزیره) برود. نقش کارآگاه را نیکلاس کیج بازی کرده و همانطور که حدس می‌زنید شکست تجاری در کنار نظرات منفی منتقدان اوضاع اسفناک این فیلم را تکمیل کرد.

IMDb: 3.7/10

Metacritic: 36/100


۱۷- (Wolf Creek (2005
 19 فیلمی که هیچوقت نباید ببینید
چند مسافر که در جایی دورافتاده از استرالیا گیرافتاده‌اند و با کلانتر روانی و خطرناک سر و کار دارند. این فیلم کم‌بودجه (بودجه یک میلیون دلاری) به نسبت بودجه بسیار کم‌اش در سراسر جهان فروش خوبی داشت. منتقدان به فیلم نمره متوسطی دادند اما تماشاگران در آمریکا ابدا این اثر را نپسندیدند.

IMDb: 6.3/10

Metacritic: 54/100


۱۸- (Disaster movie (2008
 19 فیلمی که هیچوقت نباید ببینید
« فیلم فاجعه» درست مثل اسمش یک فاجعه واقعی بود. فیلم را هم تماشاگران و هم منتقدان بخاطر کارگردانی ضعیف، شوخی‌های بی‌مزه و استفاده زائد از نشانه‌های فیلم‌های دیگر تا حد ممکن کوبیدند. این کمدی نچسب داستان گروهی از دوستان را روایت می‌کند که در یک شب اسیر چندین و چند حادثه طبیعی می‌شوند.

IMDb: 1.9/10

Metacritic: 15/100


۱۹- (Mother! (2017
 19 فیلمی که هیچوقت نباید ببینید
«مادر» ساخته دارن آرونوفسکی جدیدترین فیلمی است که از مخاطبان در ایالات متحده آمریکا نمره F گرفته است. داستان فیلم را با سه‌گانه آپارتمانی رومن پولانسکی کارگردان مشهور لهستانی و بویژه فیلم «بچه رزماری» مقایسه کرده‌اند. جنیفر لارنس زنی است که ترجیح می‌دهد انزوای خود را در خانه حفظ کند اما خاویر باردم که در نقش شوهر او ظاهر شده با دعوت غریبه‌ها به خانه آرامش را بر هم می‌زند.

مادر در مجموع مورد علاقه منتقدان بود اما حتی در میان این گروه هم دشمنان سرسختی داشت. فیلم در میان منتقدان دو قطب موافق و مخالف سرسخت دارد اما از نظر مخاطبان فیلم جدید دارن آرونوفسکی چندان ارزش دیدن ندارد.

IMDb: 6.8/10

Metacritic: 74/100

برای جمع‌بندی پس از بررسی این ۱۹ فیلم بد نیست به چند نکته اشاره کنیم. در میان این فیلم‌ها «مادر» بالاترین نمرات IMDb و Metacritic را به خود اختصاص داده. نمراتی که نشان می‌دهد چه از نظر مخاطب جهانی عام و چه از نظر منتقدان در میان فیلم‌هایی که نمره F گرفته‌اند در عمل این اثر بهترین فیلم شناخته شده است.  فیلم‌های (Alone in the Dark (2005 و  (Disaster movie (2008 هم به ترتیب از نظر منتقدان و مخاطبان جهانی به عنوان بدترین فیلم‌های این لیست ارزیابی شده‌اند. نهایتا باید به این هم اشاره کرد که عمده این فیلم‌های ناراحت‌کننده برای مخاطبان، فیلم‌های ترسناک با تم‌های معمایی و ماورایی بوده‌اند.

۱۰ فیلم تاریخی برتر سینما که واقعیت را تحریف کرده اند

بعضی اوقات فیلم هایی که از روی داستان های واقعی تاریخی ساخته می شوند چنان از واقعیت ماجرا دور می شوند که باید آن ها را فیلم های فانتزی دانست. اما در کمال ناباوری این فیلم ها چنان استادانه و زیبا ساخته می شوند که کسی به واقعیت داشتن یا نداشتن داستان تاریخی آن ها اعتنایی نکرده و فیلم با استقبال منتقدان و موفقیت تجاری روبرو می شود. فیلم های زیادی وجود دارند که علی رغم داشتن چنین گاف های تاریخی واضحی توانسته اند دل تماشاگران و منتقدان را به دست آورده و به فیلم های افسانه ای و موفقی تبدیل شوند. در ادامه ی ان مطلب قصد داریم شما را با ۱۰ فیلمی آشنا کنیم که بر اساس یک داستان تاریخی واقعی اما با دستکاری های تاریخی زیاد ساخته شده و اکثر آن ها موفق بوده اند.
۱- شجاع دل

تعداد فراوان دستکاری های تاریخی در فیلم معروف و پرفروش «شجاع دل» (Braveheart) که مل گیبسون در نقش کارگردان و بازیگر اصلی آن ظاهر شد آن را نه به یک فیلم با واقعیت تاریخی بلکه به یک فیلم فانتزی و افسانه ای تبدیل می کند. ویلیام والاس در این فیلم یک جنگاور خودساخته نبود بلکه در تاریخ اسکاتلند وی یک شوالیه بود که در خانواده ای آریستوکرات به دنیا آمد. شاید نبرد موسوم به «نبرد استرلینگ» را در این فیلم به یاد داشته باشید اما نکته ی جالب این که این نبرد به گفته ی تاریخدانان «نبرد پل استرلینگ» (Battle of Stirling Bridge) نام داشته است که در فیلم هیچ نشانی از این پل دیده نمی شود و در واقع رندال والاس، نویسنده ی فیلمنامه ی این فیلم، به دلایل سینمایی از وارد کردن آن در فیلمنامه خودداری کرد.

فیلم تاریخی برتر سینما
فیلم تاریخی برتر سینما

در این فیلم آمده است که در آن دوران قانونی به نام «primae noctis» وجود داشت که بر اساس آن لردها،اربابان و افراد زمین دار می توانستند به دختران دوشیزه ی رعیت ها تجاوز کنند اما در واقع هیچ دلیل و مدرک تاریخی دال بر وجود و اجرای چنین قانون مخوفی وجود ندارد. ایزابلا اهل فرانسه که در این فیلم نقش معشوقه ی ویلیام والاس را بازی می کند در دوران شورش ویلیام والاس تنها ۴ سال سن داشته است و به همین دلیل رابطه ی عاشقانه ی او با ویلیام والاس و نقش آفرینی او در این فیلم تنها یک داستان ساختگی از طرف سازندگان فیلم «شجاع دل» به نظر می رسد.


۲- گلادیاتور

فیلم «گلادیاتور» (Gladiator) فیلم حماسی تاریخی ساخته ی ریدلی اسکات یک فیلم بسیار زیبا و موفق بود اما این فیلم نیز اشتباهات بسیاری در به تصویر کشیدن فضای سیاسی در دوران روم باستان داشت. علاوه بر این که شخصیتی به نام ماکسیموس دکسیموس مریدیوس هیچ گاه وجود خارجی نداشته است، شاید بیشترین تحریف در این فیلم در مورد شخصیت کومودوس صورت گرفته است. در واقع کومودوس بیش از ۱۲ سال بر روم حکومت کرد در حالی که در فیلم «گلادیاتور» این مدت به دو یا سه سال کاهش پیدا می کند.

10فیلم حماسی تاریخی برتر سینما که در آن ها واقعیات در ابعاد گسترده تحریف شده اند

همچنین او از آن چه که در فیلم به نمایش درآمده جوان تر، ورزیده تر و شجاع تر بوده و در واقع دخالتی در مرگ پدرش،مارکوس اورلیوس نداشته است. در واقع مارکوس اورلیوس به خاطر بیماری طاعون درگذشت و کومودوس نیز در میدان مبارزه گلادیاتورها کشته نشد. واقعیت این است که وی در مبارزه با ماکسیموس تنها زخمی شده و سال ها بعد از ماجرای ماکسیموس در حمام توسط یکی از گلادیاتور به نام نارسیسوس خفه شد. در برخی از صحنه های فیلم سگ های نژاد شپرد آلمانی دیده می شود اما واقعیت این است که در آن زمان چنین نژاد سگی هنوز به وجود نیامده بود.

علاوه بر این در آن دوران در نبرده از منجنیق استفاده نمی شد زیرا بسیار سنگین بوده و انتقال آن از مکانی به مکان دیگر به سختی امکان پذیر بود. همچنین در صحنه ای از فیلم به کمانداران فرمان «آتش» (fire) داده می شود که با توجه به این که این واژه تنها برای شلیک سلاح های گرم به کار رفته و در آن دوره سلاح گرمی وجود نداشت،استفاده از چنین واژه ای برای پرتاب تیر بی معنی به نظر می رسد.


۳- ۱۰٫۰۰۰ سال قبل از میلاد مسیح

رولاند امریش کارگردان بزرگ و مشهوری است اما فیلم «۱۰٫۰۰۰ سال قبل از میلاد مسیح» (۱۰,۰۰۰ B.C.) ساخته ی او پر از اشتباهات فاحشی بود که البته نتوانستند مانع استقبال از این فیلم حماسی شوند. در این فیلم ماموت های پشم دار در یک بیابان گرم به تصویر کشیده می شوند که زندگی شادی دارند و همچنین اهرام ثلاثه ی مصر که در این فیلم به نمایش در می آیند نیز با توجه به این که این بناها ۸٫۰۰۰ سال پس از دوران فیلم ساخته شده اند نیز اشتباه فاحشی به شمار آمده و از نقاط ضعف فیلم نامه محسوب می شوند. برای توضیح این دو گاف تاریخی باید گفت که ماموت های پشم دار در چنین هوای گرمی گرما زده می شدند و عملاً امکان زندگی چنین موجودی در هوای گرم وجود نداشته است.

10فیلم حماسی تاریخی برتر سینما که در آن ها واقعیات در ابعاد گسترده تحریف شده اند

همچنین در آن دوران این جانوران  عظیم الجثه در حال انقراض بودند چیزی که در فیلم کاملاً برعکس به تصویر کشیده می شود. علاوه بر این مصریان در حدود ۲٫۵۰۰ سال قبل از میلاد مسیح شروع به ساخت اهرام ثلاثه کردند که این موضوع نیز از اشکالات تاریخی فیلم رولاند امریش محسوب می شود. نکته ی دیگر این که ببرهای دندان شمشیری و پرنده های بزرگ و عجیبی که شخصیت اصلی داستان با آن ها مواجه می شود در واقع قرن ها پیش از سال ۱۰٫۰۰۰ قبل از میلاد مسیح منقرض شده بودند. همچنین سازه های مصریان و زبانی که در فیلم صحبت می شود نیز کاملاً ساختگی و مضحک بوده و بسیار اشتباهات تاریخی دیگر که فیلم از آن ها رنج می برد.


۴- پوکاهانتس

انیمیشن معروف «پوکاهانتس» (Pocahontas) ساخته ی کمپانی دیزنی یک داستان رویایی را روایت می کند که در واقع با واقعیت تاریخی فاصله ی زیادی دارد. دختر سرخپوست زیبایی که در این انیمیشن «پوکاهانتس» نام دارد در واقع «ماتواکا» (Matoaka) نام داشت . پوکوهانتس لقب او به معنای «دختر ناقلا» بوده و قبیله ی او نیز در واقع «پوهاتانس» (Powhatans) نام داشت.

10فیلم حماسی تاریخی برتر سینما که در آن ها واقعیات در ابعاد گسترده تحریف شده اند

کمپانی دیزنی رابطه ی عاشقانه ی او با یک مهاجر خوش چهره به نام جان اسمیت را تنها برای جذاب کردن ساخته است زیرا در دورانی که اولین مهاجران انگلیسی به سرزمین های سرخپوستان آمریکا وارد شدند، ماتواکا ۱۰ یا ۱۱ سال سن داشت و بدین ترتیب امکان رابطه ی عاشقانه ای بین او و جان اسمیت وجود نداشت. همچنین بر اساس گفته های کسانی که در کشتی مهاجران انگلیسی همراه جان اسمیت بودند وی مردی تند خو، خودخواه و بیرحم بوده است.


۵- پرل هاربر

باعث تاسف است که کارگردان خوشنام و معروفی مانند مایکل بی احساس کرده است که باید یکی از حملات هوایی واقعی و مرگبار در تاریخ ایالات متحده را هالیوودی کند. به دلیل فیلم نامه ی ضعیف رندال والاس و بی توجهی مایکل بی به تاریخ و حقیقت این واقعه، فیلم «پرل هاربر» (Pearl Harbor) به عنوان یکی از سوال برانگیز ترین فیلم های حماسی تاریخی سینما شناخته می شود. گاف های تاریخی این فیلم از قبل از شروع حمله آغاز می شود.

10فیلم حماسی تاریخی برتر سینما که در آن ها واقعیات در ابعاد گسترده تحریف شده اند

شخصیت راف مک کاولی (با بازی بن افلک) در آن دوران نمی توانست به عضویت اسکادران نیروی هوایی سلطنتی بریتانیا دربیاید زیرا قانون ارتش ایالات متحده اجازه نمی داد که افراد حاضر در ارتش این کشور به خدمت نیروهای یک کشور خارجی دربیایند. در جایی از فیلم مک کاولی و دنی واکر (با بازی جاش هارتنت) تهدید می شوند که به «بازداشتگاه» فرستاده خواهند شد. در این صحنه از واژه ی «brig» استفاده می شود که در واقع در ارتش هیچگاه از چنین کلمه ای استفاده نمی شود. همچنین پرستاران نیروی دریایی نمی توانستند در مورد مهیا بودن شرایط خلبانان برای پرواز نظر بدهند و به طور کلی در آن دوران ارتباط بسیار کمی بین این دو گروه وجود داشت.

همچنین بسیاری از هواپیماها و تجهیزات نظامی که در فیلم به نمایش در می آیند سال ها بعد ساخته شده بودند و دلیلی جز عدم مطالعه ی دقیق تاریخی را نمی توان برای چنین اشتباه فاحش تاریخی برشمرد. زمانی که هواپیماهای ژاپنی به بندر پرل هاربر حمله می کنند مایکل بی بسیاری از واقعیات تاریخی را نادیده می گیرد. به عنوان مثال در زمان حمله که صبح ۷ دسامبر سال ۱۹۴۱ بود، دریاسالار کیمل در میدان گلف نبود. رنگ هواپیماهای ژاپنی نیز سبز تیره نبوده و در منابع بسیاری عنوان شده که این هواپیماها رنگ خاکستری روشن داشتند. همچنین در زمان حمله به پرل هاربر، مک کاولی و واکر پرواز نکرده و با هواپیماهای ژاپنی درگیر نشدند در حالی که در فیلم این دو سوار هواپیماهای جنگنده ی خود شده و حتی ۷ جنگنده ی ژاپنی را ساقط می کنند. همچنین آن ها هیچ رابطه ی عاشقانه ای با پرستاران نیروی دریایی ایالات متحده نداشتند.


۶- جی اف کی

شاید بگویید که فیلم «جی اف کی» (JFK) در زمره ی فیلم های تاریخی حماسی قرار نمی گیرد اما بدون شک هر لیستی از فیلم های هالیوودی که اشتباهات تاریخی فاحشی دارند بدون این فیلم ناقص خواهد بود. الیور استون، کارگردان این فیلم که در مورد ترور جان اف کندی است را به دلیل تمامی تحریفات تاریخی که انجام داده باید نکوهش کرد. بخصوص در این مورد که الیور استون در این فیلم می گوید که لیندون جانسون در این دوران قصد داشته کودتایی را برای کنار زدن کندی و به دست گرفتن قدرت انجام داده و یا دستکم در آن دخالت داشته است که تفاوت بسیاری با مدارکی که در مورد این واقعه وجود دارد در آن دیده می شود.

10فیلم حماسی تاریخی برتر سینما که در آن ها واقعیات در ابعاد گسترده تحریف شده اند

همچنین در این فیلم یکی از شخصیت های فیلم به نام «دیوید فری» که یکی از افراد مظنون حادثه بوده، در برابر دیوید گریسون، شخصیت اصلی داستان فیلم و کسی که به ماجرای قتل کندی رسیدگی می کند، اعتراف می کند که در این توطئه دخالت داشته است. اما در واقع فری کاملاً هر گونه شایعه ی خرابکاری و توطئه را رد کرده بود و حتی خواسته بود از دستگاه های دروغ سنج استفاده شود تا صداقت حرف های او مشخص گردد. اشتباهات فاحش دیگری نیز در همین سبک و سیاق در این فیلم دیده می شود. شهادت های گریسون که بر اساس شواهد تاریخی و مستدل در آن دوران شدیداً تحت تاثیر مواد مخدر بود توسط الیور استون کاملاً صادق و در حد کتاب مقدس انگاشته شده است.

بسیاری از تئوری های توطئه ساخته شده توسط گریسون نقشه هایی بسیار خنده دار و مضحک بوده و با اسناد تاریخی آن واقعه هیچ تطابقی ندارند. الیور استون به سختی تلاش کرده است که از طریق بازی کردن با واقعیات و تحریف آن ها تریلری هالیوودی و قابل قبول بسازد و اگر چه در این کار نسبتاً موفق بوده است اما نتیجه ی کار او یکی از نادرست جلوه دهنده ترین فیلم های هالیوودی در مورد اتفاقات تاریخ ایالات متحده به شمار می آید. استون در مقابل انتقادها گفته است که نباید به فیلمش به چشم یک فیلم زندگی نامه ای نگاه شود اما وقتی که فیلم عنوان «جی اف کی» را به خود می گیرد باید دانست که تماشاگران این انتظار را دارند که فیلمی در مورد زندگی جان اف کندی ببینند.

در این فیلم الیور استون تلاش می کند که همه ی افراد حاضر در کاخ سفید  و دولت ایالات متحده را در قتل جان اف کندی دخیل بداند و تنها کسی که در این قتل بیگناه جلوه می کند هاروی لی اوسوالد است، کسی که در واقع جان اف کندی را به قتل رساند.


۷- آخرالزمان

فیلم هایی که توسط مل گیبسون کارگردانی شده اند همواره با اشکالات تاریخی و تحریف هایی همراه بوده اند؛ از فیلم «مرد بدون چهره» (The Man Without a Face) گرفته تا «شجاع دل» (Braveheart)، «مصائب مسیح» (The Passion of the Christ) و در نهایت فیلم تاریخی حماسی «آخرالزمان» (Apocalypto). جالب این که این فیلم به اصطلاح در مورد تمدن مایا ساخته شده اما گاف های تاریخی بسیاری در آن دیده می شود. در این فیلم قهرمان داستان با نام «جگوار پاو» (Jaguar Paw)، با بازی رودی یانگ بلاد، یک شکارچی است که در دهکده ای در زمانی نامشخص در سال های رو به افول تمدن مایا زندگی می کند.

10فیلم حماسی تاریخی برتر سینما که در آن ها واقعیات در ابعاد گسترده تحریف شده اند

همین موضوع کافی است تا فیلم را به خاطر چنین تحریف تاریخی بزرگی مورد انتقاد قرار دهیم زیرا بر اساس اسناد تاریخی مردم مایا عموماً کشاورز بودند و نه شکارچی. اما این تنها تحریف تاریخی فیلم نیست. این فیلم مایاها را قومی وحشی نشان می دهد که با خشونت و بی رحمی تمام اسیران را شکنجه کرده و انسان های زیادی را قربانی می کنند. هیچ مدرک و سند تاریخی دال بر این که جنگجویان مایا کسانی را از سرزمین های ناشناخته دستگیر کرده  و آن ها را قربانی کرده اند وجود ندارد. علاوه بر این مدارک مستدلی دال بر این که اقوام مایا در کل انسان ها را در مقیاس گسترده در مراسم مذهبی خود قربانی می کردند موجود نیست.

این مراسم و رفتارهای پر از کشت و کشتار معمولاً به قوم آزتک نسبت داده می شود و نه قوم مایا. همچنین در فیلم نشان داده می شود که مایاها در مقیاس گسترده ای برده داری می کردند و کلاً انسان های بی تمدن و وحشی بوده اند در حالی که ما امروزه می دانیم که قوم مایا  جامعه ی فوق العاده پیچیده ای داشته و در زمینه ی هنر و اختراعات پیشرفت های بسیاری را به جامعه ی بشری ارائه کرده بودند. از همه جالب تر صحنه ی نهایی فیلم است که کاشفان و فاتحان اسپانیایی را نشان می دهد که به سرزمین های تحت نفوذ قوم مایا نزدیک می شوند در حالی که در آن دوران چنین فاتحانی اصولاً وجود خارجی نداشتند. در واقع این فاتحان اسپانیایی ۴۰۰ سال پس از سقوط تمدن مایا وارد گواتمالا شدند و تاریخدانان بر سر این موضوع توافق دارند. آخرالزمان فیلم بسیار مهیج و پرحادثه ای است اما نباید اشتباهات و تحریفات تاریخی فیلم را نادیده گرفت.


۸- رابین هود

اگر بخواهیم صادقانه قضاوت کنیم باید بگوییم که ریدلی اسکات و برایان هلگلند، به ترتیب کارگردان و فیلمنامه نویس فیلم «رابین هود» (Robin Hood)، منابع تاریخی زیادی برای استناد در دست نداشتند و حتی بسیاری از تاریخ دانان وجود شخصی به نام رابین هود را کاملاً نفی کرده اند. برخلاف آن چه که در فیلم نشان داده می شود ریچارد شیردل که در واقع انگلیسی هم صحبت نمی کرد در هنگام شروع داستان در سال ۱۱۹۹ در خانه اش در هالی لند حضور نداشت. وی در آن زمان در یک سفر دریایی به سمت فرانسه به سر می برد و در واقع نبرد او برای بازگشت به هالی لند چندین سال قبل از این تاریخ انجام گرفته بود.

10فیلم حماسی تاریخی برتر سینما که در آن ها واقعیات در ابعاد گسترده تحریف شده اند

دیگر این که زره های خاصی که سربازان به فیلم دارند بسیار سبک تر از زره های آن دوران هستند. زره های واقعی آن دوران بسیار سنگین و البته گران قیمت بوده به طوری که تنها افراد ثروتمند و شوالیه ها توانایی خرید آن را داشتند. همین موضوع در مورد جام هایی که سربازان با آن نوشیدنی هایشان را می نوشیدند نیز صدق می کند. نکته ی دیگر این که در این فیلم شعرها و ترانه هایی خوانده می شود که در واقع در دوران ریچارد شیردل هنوز ساخته نشده بودند. همچنین نبرد بزرگ و سختی که در پایان فیلم می بینید در واقع هیچگاه رخ نداده است.

در فیلم نشان داده می شود که فیلیپ آگوستوس، شاه فرانسه به سواحل انگلیس حمله می کند اما در واقع چنین نبوده و شاه فیلیپ بیشتر به فکر دفاع از سرزمین های خود بوده تا حمله به سرزمین های دیگران. جالب این که در واقعیت پس از مرگ ریچارد شیردل، شاه جان نیروهای انگلیسی را برای فتح فرانسه اعزام کرد و آن چه که در فیلم نمایش داده می شود دقیقاً برعکس این واقعیت تاریخی است. با این وجود بزرگ ترین اشکال تاریخی به منشور موسوم به «منشور بزرگ» (Magna Carta) مربوط می شود که در فیلم پدر رابین هود در نوشتن آن نقش دارد و این موضوع نقش مهمی در داستان فیلم ایفا می کند. اما یک اشکال جالب وجود دارد و آن این که منشور بزرگ بعد از سال ۱۲۱۵ نوشته شده است یعنی دستکم ۱۶ سال بعد از داستان های رابین هود.


۹- میهن پرست

با کمال تاسف و در عین ناباوری بار دیگر باید به سراغ فیلمی با دخالت مل گیبسون برویم. فیلم «میهن پرست» (The Patriot) یک فیلم تاریخی و افسانه ای در مورد جنگ های استقلال ایالات متحده از انگلستان است که رولاند امریش در نقش کارگردان و مل گیبسون در نقش شخصیت اول آن ظاهر می شود. در این فیلم گیبسون نقش قهرمان فیلم با نام بنجامین مارتین را بازی می کند که در واقع از یک شخصیت تاریخی به نام فرانسیس ماریون که فردی بسیار بیرحم و سنگدل و رهبر دسته ای از چریک های آمریکایی بود الهام گرفته شده است.

10فیلم حماسی تاریخی برتر سینما که در آن ها واقعیات در ابعاد گسترده تحریف شده اند

در واقع ماریون آن طور که در فیلم نشان داده می شود یک سرباز جنگجو و ماهر نبوده که بتواند یک تنه چندین افسر کت قرمز انگلیسی را از پای دربیاورد. در اسناد تاریخی از ماریون به عنوان یک بیمار روانی که به برده هایش تجاوز می کرد و سرخپوستان را تنها برای لذت شکار می کرد یاد شده است، در صورتی که در این فیلم هیچ نشانی از برده های مارتین دیده نمی شود. شاید صحنه های نبرد «Guildford Court House» در انتهای فیلم از به یاد ماندنی ترین بخش های فیلم باشد اما تاریخدانان در این باره نظر متفاوتی دارند. در واقع آمریکایی ها در این نبرد به سختی شکست خوردند اما در فیلم دقیقاً عکس این موضوع نشان داده می شود.

در فیلم کت قرمزهای انگلیسی سربازانی بی رحم و روانی هستند اما اگر چه این فیلم حماسی قصد دارد رشادت های قهرمانان آمریکایی در راه استقلال را به تصویر بکشد اما این کار با ترور شخصیت غیرمنصفانه سربازان انگلیسی انجام می گیرد. در یکی از صحنه های فیلم، سربازان انگلیسی مردم یک شهر کوچک را به زور داخل کلیسا کرده و پس از بستن در کلیسا از پشت، آن را به آتش می کشند که در نتیجه ی آن تمامی افراد داخل کلیسا زنده زنده در آتش می سوزند. اما هیچ سند و مدرک تاریخی دال بر وجود چنین شقاوتی از جانب نیروهای انگلیسی یا دستکم جنایات مشابه وجود ندارد.


۱۰- ماری آنتوانت

کمدی درام «ماری آنتوانت» (Marie Antoinette) ساخته ی سوفیا کاپولا نیز اگر چه فیلم مسحور کننده و پر زرق و برقی است اما واقعیات تاریخی نیز در آن نادیده گرفته شده است. در طول تمامی داستان فیلم شخصیت ماری آنتوانت با بازی کریستن دانست به عنوان یک نجیب زاده ی فرانسوی دچار تغییر نمی شود در حالی که بیشتر تاریخ شناسان بر این باورند که وی تنها بین سنین ۱۵  تا ۳۳ سالگی زندگی خود را به خوردن شیرینی های مختلف و خوشگذرانی در کاخ ورسای می گذرانده و در سن ۳۳ سالگی از یک دختر بی تجریه و خام به زنی باهوش و البته خوش قلب، بخشنده و سخنور تبدیل می شود.

10فیلم حماسی تاریخی برتر سینما که در آن ها واقعیات در ابعاد گسترده تحریف شده اند

البته کودک انگاری ماری آنتوانت را باید نتیجه ی شایعات و شایعه سازانی دانست که در سال های منتهی به انقلاب فرانسه سعی در تخریب چهره ی او داشتند. فیلم سوفیا کاپولا در مورد شوهر ماری آنتوانت یعنی لویی شانزدهم نیز دچار اشتباه شده است. بر اساس واقعیات تاریخی وی از یک بیماری دستگاه تناسلی به نام «تنگی پوست ختنه گاه» (phimosis) رنج می برده اما در فیلم نشان داده می شود که وی اصولاً از روابط زناشویی ترس دارد. همچنین در فیلم لامپ، دود ناشی از حرکت هواپیما در آسمان، لنزهای تماسی روشن به تصویر کشیده شده و حتی نشان داده می شود که کفش های ماری آنتوانت راست و چپ دارند که در واقع هیچکدام در آن دوران هنوز ساخته نشده بودند. علاوه بر این فیلم در مورد تاریخ تولد و تعداد فرزندان او نیز دچار اشتباهاتی شده است.

تاریخچه فیلم های ابر قهرمانی

سینما برای زدن حرف های مهم اما زیرپوستی و نه چندان رو در هر حوزه ای یکی از رسانه های محبوب و چاره ساز محسوب می شود؛ رسانه ای که با ترکیب کردن تصویر و صدا و با چاشنی درام می تواند بسیاری از محدودیت های دیگر رقبایش را پشت سر بگذارد. در سینما فیلم های ابرقهرمانی می توانند گزینه اول برای رسیدن به این هدف باشند. فیلم هایی که پر هستند از زد و خورد، انفجارهای مهیب، دشمنان تا بن دندان مسلح و فراتر از انتظار، مردمی که کار خاصی از دست شان بر نمی آید و باید از دست ابرشرورها نجات پیدا کنند و ابرقهرمان هایی که می توانند در نهایت از پس همه مشکلات بربیایند.
انگار همه چیز در این گونه از فیلم ها درشت نمایی می شود تا حرف ها و پیام ها در زیر آوار آنها قرار بگیرند. شاید برای همین هم هست که در سال های گذشته، این فیلم ها توانسته اند سینما را به تسخیر خود در بیاورند؛ سال هایی که انگار دیگر هیچ چیز قرار نیست سر جای خودش باشد.
فیلم های ابر قهرمانی
فیلم های ابر قهرمانی

نباید فراموش کرد که فیلم های ابرقهرمانی لزوما آثار نیستند که پشتوانه ای کامیک بوکی داشته باشند؛ هر چند بیشتر آنها اصلیت شان به دنیای کامیک بوک ها بر می گردد اما برخی از آنها از دیگر رسانه ها مثل رادیو، بازی های ویدئویی، انیمیشن و … اقتباس شده اند و تعداد دیگری حتی فیلمنامه ای اریژینال دارند.

شاید به همین دلیل است که فراز و فرودهای سینمای ابرقهرمان ها چندان به دنیای کامیک بوک ها مرتبط نیست و حتی در بیشتر مواقع مسیرشان از یکدیگر جدا است، البته این ماجرا خود نکته پنهان دیگری را هم بازگو می کند: آنجایی که کامیک بوک ها بیشترِ اتفاقات روزِ جامعه را پوشش می دادند یا نقد می کردند، فیلم های ابرقهرمانی تا سال ها از این نگاه دور بودند و ساز خود را می زدند. هر چند حالا این نوع نگاه در چنین فیلم هایی کمی فرق کرده.
شمع ۱ سالگی – ۱۹۴۰ تا ۱۹۷۰

درخشش همفری بوگارت، اکران شاهکارهایی مثل «زندگی شگفت انگیزی است» فرانک کاپرا و «همشهری کین» اورسن ولز، آغاز به کار آلفرد هیچکاک با فیلم «ربکا» و نه مجسمه اسکاری که بهترین سال های زندگی مای ویلیام وایلر برنده شد. این شمایی کلی است از سینمای دهه ۴۰ آمریکا.

تاریخچه فیلم های ابرقهرمانی

اما علاوه بر اینها، این دهه آغازی بود بر شکل گیری سینمای ابرقهرمان ها و پایه و اساس این رویکرد حالا محبوب در دنیای پرده نقره ای، در این دهه شکل گرفت. با وجود این که بدنه اصلی سینما را در آن زمان فیلم های موفق ژانر درام تشکیل می دادند، به سختی می شد فضایی برای فیلم های سبک اکشن، مخصوصا فیلم های ابرقهرمانی پیدا کرد. برای همین بهترین فضا برای این سبک فیلم ها بیشتر فیلم سریال ها یا سریال های تلویزیونی بود.

«مان دریک شعبده باز» کمپانی کلمبیا پیکچرز اولین فیلم سریال می دانند که با همین رویکرد در سال ۱۹۳۹ اکران شد. فیلم بر اساس کامیک استریپی به همین نام ساخته شده که آن را اولین کامیک استریپ ابرقهرمانی می دانند. کامیکی که کمپانی «کینگ فیچرز سندیکیت» آن را در سال ۱۹۳۴ منتشر کرد. کلیت داستان هم همان طور که از نامش پیداست درباره شخصی به نام «مان دریک» است که می تواند با تکنیک های هیپنوتیزم، نامرئی شدن، تله پورت و … به جنگ شخصیت های شرور فیلم (و کامیک) برود و دنیا را به صلح و آرامش برساند. قرار است در سال ۲۰۱۹ هم فیلمی بر اساس این کامیک با کارگردانی ایتان کوئن و نقش آفرینی ساشا برون کوهن (در نقش مان دریک) ساخته شود.

دو سال بعد از این فیلم سریال نوبت به کمپانی «ریپابلیک پیکچرز» رسید تا از روی کامیک بوکی به نام کاپیتان مارول فیلم سریال خود را آماده اکران کند. ماجرای این فیلم دوازده قسمتی درباره پسری به نام بیلی بتسون است که به کمک جادوگری باستانی به نام «شزم» به قدرت فراانسانی دست پیدا می کند.

او برگزیده می شود تا در برابر ابرشروری به نام «عقرب» که یک سلاح مرگبار باستانی در اختیار دارد، بایستد. قهرمان داستان بعد از به زبان آوردن کلمه «شزم» از پسربچه ای ریزاندام تبدیل به ابرقهرمانی تنومند می شود. برای همین سازندگان فیلم، ویلیام ویتنی و جان انگلیش مجبور شدند از دو بازیگر نقش اول مجزا برای فیلم استفاده کنند.

از ابتدا قرار بود این فیلم برخلاف مان دریک شعبده باز، یک فیلم ابرقهرمانی سینمایی باشد تا سازندگان با مشکلات بغرنج فیلم سریال درگیر نشوند اما به دلیل این که پایه و اساس آن در مدیوم فیلم سریال بود، این اتفاق میسر نشد و با فیلمی ۳۱۶ دقیقه ای که در دوازده قسمت تولید شد، روبرو شدیم.

ماجراهای کاپیتان مارول – که آن را اولین فیلم ابرقهرمانی بر اساس کامیک بوک ها (نه کامیک استریپ ها) می دانند – اقتباسی است از کامیکی که کمپانی (Fawcett اولین بار در سال ۱۹۴۰ منتشر کرده بود. هر چند این شرکت بعدها به خاطر شباهت شخصیت شان به سوپرمن مجبور شد آن را به کمپانی مشهور دی سی، مالک اصلی سوپرمن، بفروشد.

تاریخچه فیلم های ابرقهرمانی

«شوالیه تاریکی» وقتی اولین حضورش را روی پرده نقره ای تجربه کرد که جنگ جهانی دوم به روزهای اوجش رسیده بود. حمله ژاپن به بندر پرل هاربر باعث خشم آمریکایی ها شد و آنها علاوه بر این که بعد از این اتفاق مستقیما وارد جنگ شدند و دو بمب اتمی بر سر چشم بادامی ها بیختند در سینما و تلویزیون هم حسابی از آنها زهرچشم گرفتند. بتمن فیلم سریالی پانزده قسمتی بود که کلمبیا پیکچرز آن را در سال ۱۹۴۲ و با الهام گرفتن از اتفاقات آن روزهای دنیا آماده اکران کرد تا اولین حضور شوالیه تاریکی در سینما سروشکلی به روز داشته باشد.

در این فیلم، ابرشرور اصلی، فردی ژاپنی به نام «دکتر داکا» است که می خواهد با به دست آوردن رادیومی که در شهر گاتهام وجود دارد، سلاح لیزری مرگباری بسازد. از نکات جالب فیلم بودجه کم آن بود که باعث شد بت موبیل مخصوصی در کار نباشد و به جایش یک کادیلاک مشکی خودنمایی کند.

اما از اینها مهم تر باید به این نکته اشاره کرد که به خاطر قوانین سانسوری آن زمان سینمای آمریکا که بر اساس آنها قهرمان فیلم نباید خودسر قانون را اجرا کند یا زیر پا بگذارد، بتمن به جای این که کارآگاهی شخصی باشد که علیه بی عدالتی می جنگد، به همراه رابین ماموران دولتی بودند که قانون را همراهی می کردند. از آن طرف سروشکل منسجم این سریال و تحویل گرفتن منتقدان باعث شد کمپانی سازنده کمپین تبلیغاتی مفصلی در حد یک فیلم سینمایی برای آن در نظر بگیرد.

حتی کار به اینجا رسید که تیم دی سی مجبور شد برخی اصلاحات را بعد از اکران روی کامیک های بعدی بتمن لحاظ کند که یکی از آنها ظاهر فیزیکی آلفرد، پیش خدمت وفادار بروس وین (بتمن) بود. در کامیک های قبل از سریال، آلفرد فردی چاق بود اما در سریال این شخصیت با بازی ویلیام آستین به آلفردی لاغر و ورزشکار مبدل شد؛ شمالی که بعد از آن در کامیک ها هم از آن سود جستند.

به جز بتمن، ابرقهرمان های دیگری هم بودند که آن دوره گرفتار جنگ جهانی دوم شدند. کاپیتان آمریکا، برخلاف بتمن که به شکل مصنوعی درگیر ماجرا شد، از اصل و ریشه به این واقعه تاریخی وابسته است: استیون راجرز جوان و هنرمند می خواهد با شروع جنگ به ارتش بپیوندد اما با جسم نحیفی که دارد، پشت خط می ماند. با این حال یکی از فرمانده های ارتش با دیدن او یاد پروژه سری اش که «ابرسربازها» نام دارد می افتد و به این ترتیب استیون به اولین ابرسرباز یا همان کاپیتان آمریکا تبدیل می شود.

نکته جالب اما در مورد فیلم سریال کاپیتان آمریکا این است که کمپانی ریپابلیک به هیچ وجه از ریشه داستانی استیون راجرز بهره نبرد و در سال ۱۹۴۴ با سریالی مواجه شدیم که کاپیتان آمریکایش نه سپر مخصوصش را دارد، نه هویت استیون راجرز را و نه حتی از سرم ابرسرباز کُن در آن خبری هست و بدتر از همه، نازی ای در آن وجود ندارد که کاپیتان آمریکا او را از سر راه بردارد. این اختلافات فاحش فیلم و کامیک ظاهرا از آنجا نشأت می گیرد که قبل از این که مشخص شود شخصیت اصلی چه کسی است، فیلمنامه نوشته شد و بعدا با خرید کپی رایت این شخصیت، فقط نام آن را کاپیتان آمریکا می گذارند.

تاریخچه فیلم های ابرقهرمانی

سوپرمن هم در اواخر دهه ۴۰ سروکله اش پیدا شد تا از این قافله خیلی عقب نماند. به سبک همه فیلم سریال های ابرقهرمانی این دهه، این اثر هم به صورت سیاه و سفید اکران شد تا برای اولین بار جهان او را نه در لباس معروف آبی قرمزش بلکه در لباسی به رنگ خاکستری – قهوه ای ببینند (علت انتخاب این دو رنگ بهتر دیده شدن سوپرمن در فرمت سیاه و سفید بود.) به فیلم کشیدن سوپرمن دردسرهای زیادی به همراه داشت. اگر همه چیز خوب پیش می رفت، در سال ۱۹۴۰ (درست هشت سال قبل از اکران فیلم کلمبیا پیکچرز) او به آسمان سینما پرواز می کرد اما کمپانی های ریپابلیک و دی سی چون دی سی خواستار کنترل کامل روی فیلمنامه و تولید بود، نتوانستند به توافق نهایی برسند.

این اتفاق چند سال بعد هم تکرار شد. بعد از آن دیگر کمپانی هایی مثل یونیورسال و همین ریپابلیک بودند که رغبت چندانی به ساخت فیلم سریال های ابرقهرمانی نداشتند؛ مخصوصا ابرقهرمانی که دردسر بزرگی مثل پرواز کردن را به همراه دارد. در نهایت کلمبیا پیکچرز به دام افتاد و سام کنزمن روی صندلی کارگردانی این فیلم پانزده قسمتی نشست.

اگرچه او تمامی تیم جلوه های ویژه فیلم را – که نتوانستند به پرواز در آمدن سوپرمن را آن جور که کنزمن در ذهن داشت از آب در بیاورند – اخراج کرد و در نهایت پروازهای ابرقهرمان به صورت انیمیشن ساخته شد. با این همه در پایان دهه ۴۰ تمام محبوبیت و بازارگرمی مدیوم فیلم سریال به یکباره رخت بربست و بتمن و رابین (۱۹۴۹) و مرد اتمی و سوپرمن (۱۹۵۰) آخرین فیلم سریال های ابرقهرمانی بودند که مردم می توانستند به صورت هفتگی آنها را در سینما تماشا کنند. این اتفاق هم زمان با افول صنعت کامیک در آمریکا بود و عنصر طلایی این کتاب ها هم با سانسورها و قوانین دست و پاگیر آمریکایی ها به سر رسید.
 تاریخچه فیلم های ابرقهرمانی
در بحبوحه آن دوران، کمپانی نه چندان مشهوری به نام «لیپرت پیکچرز» ریسک بزرگی را می پذیرد و یک فیلم بلند ۵۸ دقیقه ای را در سال ۱۹۵۱ آماده اکران در سینما می کند به اسم سوپرمن و مردان مولی. این فیلم هم اولین فیلم بلند ابرقهرمانی است که از روی شخصیت های کامیک های دی سی ساخته شده و هم با کمی اغماض می شود آن را اولین فیلم بلند ابرقهرمانی دنیا دانست. البته هدف کمپانی و تیم سازنده از ساخت این فیلم چیز دیگری بود که به آن هم رسیدند. آنها می خواستند در صورت موفقیت فیلم – که اتفاق هم افتاد – اولین سریال تلویزیونی ابرقهرمانی دنیا را کلید بزنند که ماجراهای سوپرمن (۱۹۵۸-۱۹۵۲) نام داشت. این اتفاق افتاد و سریال های ابرقهرمانی در دوره های پیش رو جایگزین فیلم سریال ها شدند.
تولدی دیگر؛ ۱۹۷۰ تا ۲۰۰۰

به جز معدود فیلم هایی که از دل سینمای مستقل آمریکا، ژاپن و حتی اروپا بیرون می آمدند (مانند خفاش طلایی، ژاپن، ۱۹۶۶؛ آقای آزادی، فرانسه، ۱۹۶۹) ابرقهرمان ها تا اواخر دهه ۷۰ جایگاهی در سالن های سینما نداشتند و آنهایی هم که هر از گاهی فرصت عرض اندام داشتند بیشتر تدوین شده سریال های موفق سال های گذشته بودند: بتمن (۱۹۶۶) گل سرسبد این شکل از فیلم هاست اما در اواخر دهه ۷۰ اتفاقات به گونه ای پیش رفت که انگار سینما می خواست فرصت دوباره ای به این سبک فیلم ها بدهد.

یکی از این اتفاقات، استقبال خوب سینماروها از فیلم های فانتزی و علمی – خیالی آن دوره بود که موفقیت جنگ های ستاره ای (۱۹۷۷) را می توان مهم ترین آنها برشمرد. دلیل بعدی که شاید اهمیتش از اولی بیشتر باشد، حضور پررنگ تر دنیای تکنولوژی در صنعت سینما و داشتن جلوه های ویژه پیشرفته تر بود. این حضور انگار همان حلقه گم شده سینمای ابرقهرمانی بود که سال ها در پی اش بودند. با این اوصاف در سال ۱۹۷۸ کمپانی برادران وارنر به رهبری ریچارد دانر – در نقش کارگردان – دست روی مهم ترین ابرقهرمان دی سی گذاشت تا مرد شنل پوش مشهور دنیای کامیک ها را دوباره به پرواز در بیاورد.

تاریخچه فیلم های ابرقهرمانی

این فیلم با حضور مارلون براندو (در نقش پدر واقعی سوپرمن)، جیمی هکمن (ابرشرور اصلی فیلم) و کریستوفر ریوی خوش قد و بالا (در نقش سوپرمن)، آمده بود تا عصر جدیدی را برای ابرقهرمان ها رقم بزند؛ عصری که می توان آن را «تولدی دوباره» نامید. فیلم دانر قبل از اکران به پر خرج ترین فیلم تاریخ سینما (تا آن زمان) مبدل شد اما بعد از اکران، این منتقدان و تماشاگران بودند که برایش کلاه از سر برداشتند.

فیلم با فروش سیصد میلیون دلاری، نه تنها بودجه پنجاه میلیونی خود را جبران کرد بلکه راهی را برای ساخت قسمت دوم، سوم و چهارم سوپرمن در دهه ۸۰ هموار کرد. از رازهای موفقیت فیلم می توان به حضور واقعی شهر نیویورک به جای متروپولیس (شهر خیالی سوپرمن) اشاره کرد که باعث می شد این اثر حسی واقعی پیدا کند؛ چیزی که سریال ها و حتی خود کامیک ها تا آن زمان از آن بی بهره بودند. همچنین بازی درخور توجه ریو باعث شد تا تماشاگران اولین بار با ابرقهرمانی مواجه شوند که کاملا واقعی و حقیقی به نظر می رسید؛ یک شخصیت کاریزماتیک و خودآگاه بدون این که بیش از حد مقدس باشد.

با این حال این همه دستاورد فیلم نبود: شاید بزرگ ترین ماحصل اکران سوپرمن این است که راه را برای حضور دیگر ابرقهرمان ها در دنیای پرده نقره ای باز کرد. فلش گوردن (۱۹۸۰) و لاک پشت های نینجا (۱۹۹۰۰) مشت نمونه خروار فیلم های ابرقهرمانی هستند که بعد از سوپرمن به اکران در آمدند.

 تاریخچه فیلم های ابرقهرمانی
به جز سوپرمن، ابرقهرمان دیگری هم وجود داشت که با آمدنش تحولات بیشتری را به سینمای ابرقهرمانی تزریق کرد. پس از بارها تلاش و شکست، تیم برتون در بتمن، مایکل کیتون را جای مبارز شنل پوش و جک نیکلسون را جای جوکر، ابرشروری که می خواست دنیا را به آتش بکشد، گذاشت. نتیجه کار علاوه بر این که شگفت انگیز بود و نام برتون را بیش از گذشته بر سر زبان ها انداخت، باعث شد فیلم مانند یک بمب مهیب در بین عامه مردم منفجر شود.

برتون با بهره گیری از کامیک های پیشگام آن دوره مانند بازگشت شوالیه تاریکی فرانک میلر، شمایلی از اسطوره شناسی بتمن را به نمایش گذاشت که ترسناک تر و واقعی تر بود و توانست تمام خاطراتی را که تماشاگران از سریال های آب نباتی دهه های قبل به یاد داشتند، از ذهن آنها پاک کند. از آن طرف مخاطبان هم تضادی را که قهرمان فیلم از نظر اخلاقی با آن درگیر بود پذیرفتند.

با اکران فیلم کلاغ انکس پرویاس در سال ۱۹۹۴ – که اولین فیلم مستقل ابرقهرمانی است که تبدیل به فرنچایز شد – سینمای ابرقهرمان ها تیره و تارتر شد. زمانی که بتمن و رابین جوئل شوما خر (۱۹۹۷) به خاطر سرخوشانه بودن و شوخ بودن بیش از حدش مورد انتقاد قرار گرفت، کلاغ شکل تازه ای از خشونتی را که در فیلم های ابرقهرمانی وجود نداشت برای علاقه مندان به ارمغان آورد تا پلی زده باشد بین این سبک فیلم ها و آثار مدرن اکشن.

موفقیت کلاغ راه را برای دیگر شخصیت های خشن دنیای کامیک که سردمدار آنها شخصیت های کمپانی ایمیج کامیکز بودند باز کرد. از آن طرف مارول که همچنان دلخوش به موفقیت های سریال هالک شگفت انگیز در اواخر دهه ۷۰ بود، می دید که قهرمان های دی سی در صنعت سینما به هر چه می خواستند رسیده اند، با این حال به خاطر تغییرات زیاد و پیوسته در پست مدیریت، این کمپانی هیچ وقت نتوانست از لحاظ موفقیت فیلم هایش حتی به دی سی نزدیک شود.

تاریخچه فیلم های ابرقهرمانی

هوارد اردک (۱۹۸۶)، مجازاتگر و کاپیتان آمریکا (۱۹۹۰) یکی از دیگری بدتر بودند. اما بالاخره این کمپانی در اواخر این دهه توانست تکانی به خود بدهد و بین سال های ۱۹۹۷ تا ۱۹۹۸ دو فیلم موفق مردان سیاه پوش و تیغ را روانه سینماها کند؛ دو فیلمی که خیلی زود دنباله هایی یافتند و به فرنچایز مبدل شدند. مردان سیاه پوش هم برای مارول اولین اسکار را به ارمغان آورد و هم پردرآمدترین فیلم آن دهه این کمپانی شد.

مارول وارد می شود – از ۲۰۰۰ تا ۲۰۱۰

بعد از شکست های شرم آور دهه ۸۰، موفقیت آن هم با ابرقهرمان هایی که خیلی روی موفقیت شان حساب باز نمی کردند، زیر دندان مارولی ها بسیار مزه کرده بود. آنها می خواستند این روند را در دهه بعد ادامه بدهند برای همین سراغ ابرقهرمان هایی رفتند که در دنیای کامیک و به واسطه سریال پرطرفدار بودند: مردان ایکس (۲۰۰۰).

برایان سینگر کارگردان فیلم، بدون راه انداختن اکسپرسیونیسم شهری (چیزی که مخصوصا در کامیک های این سری دیده می شود) سعی کرد به مردان ایکس رنگ واقعیت ببخشد: عده ای جهش یافته می خواهند با دفاع از انسان ها در مقابل همنوعان خود که قصد ریشه کن کردن آنها را دارند بایستند. هیو جکمن با درخشش در نقش ولوورین هم خود را ستاره سینما معرفی کرد و هم کیفیت فیلم را چند درجه ارتقا بخشید.

 تاریخچه فیلم های ابرقهرمانی
دو سال بعد دیگر شخصیت محبوب مارول آماده ورود به دنیای سینما بود. سام ریمی که کلبه وحشتش دیگر آن تب و تاب سابق را نداشت، به عنوان یکی از طرفداران پروپاقرص آقای تار افکن، سراغ اسپایدرمن (۲۰۰۲) رفت تا با دست گذاشتن روی وجه انسانی این شخصیت، موفقیت مردان ایکس را تکرار کند؛ این اتفاق هم افتاد و فیلم تنها در آمریکا چهارصد میلیون دلار فروخت. این چیزی بود که مارول به دنبال آن بود؛ پیروزی های پشت سر هم که باعث می شدند اعتبار شخصیت هایش بیشتر و بیشتر شود.

حالا هالیوود – که تا چند وقت پیش دل چندان خوشی از آنها نداشت – آغوشش را برای فیلم های بیشتری بر اساس شخصیت های مارول باز کرده بود: دردویل (۲۰۰۲)، هالک (۲۰۰۳)، مجازاتگر (۲۰۰۴)، چهار شگفت انگیز (۲۰۰۵)، گوست رایدر (۲۰۰۷)، آیرن من (۲۰۰۸۸) و هالک شگفت انگیز (۲۰۰۸۸) فقط فیلم های ابرقهرمانی بودند که از دل کامیک های مارول زاده شدند.

این حجم از فیلم های ابرقهرمانی در دهه اول قرن بیستم باعث شد گمانه زنی های زیادی درباره چرایی این اتفاق در بگیرد اما در بین همه آنها دو نظریه بیشتر از بقیه به واقعیت نزدیک بودند: بخشی از منتقدان، حادثه یازده سپتامبر و موضع گیری های سیاسی غرب به واسطه آن را یکی از دلایل اصلی روی آوردن هالیوود به فیلم های ابرقهرمانی می دانند.
تاریخچه فیلم های ابرقهرمانی

اما یک نظریه سهل متر این است که تکنولوژی های جدید و جلوه هیا ویژه بسیار پیشروتر باعث شده این فیلم های پر زد و خورد و پر از انفجار متولد شوند.

با سروصدایی که مارول و شخصیت هایش به راه انداختند، دی سی در مورد جایگاه سابقش در دهه ۷۰ احساس خطر کرد. آنها که در دهه ۹۰ تمام پروژه های شان (به عنوان مثال بتمن های جوئل شوماخر) با شکست مواجه شد، سروقت یکی از خوشنام ترین کارگردان های آن دوره یعنی کریستوفر نولان رفتند تا مرد خفاشی را برایشان بازسازی کند.

نولان در اولین اقدام بیشتر بار فانتزی را از داستان بیرون انداخت و تا توانست طرح سیاهی از واقعیت به فیلم تزریق کرد. برای همین بتمن آغاز می کند (۲۰۰۵) بیش از این که محبوب خوره های کامیک باشد، دل سینماروهای جدی را به دست آورد و دستاوردهایش باعث شد تا شوالیه گاتهام در دو فیلم دیگر و با حضور خود نولان نقش آفرینی کند. می توان بتمن آغاز می کند و دنباله های آن را در کنار چند فیلم دیگر مانند مردان ایکس ۲، اتحاد مردان ایکس (۲۰۰۲) آغازگر دوره ای دانست که دیگر فیلم های ابرقهرمانی صرفا جهت سرگرمی ساخته نمی شوند؛ جریانی از ایدئولوژی در رگ های این فیلم ها وجود دارد که باعث شده برخی نام «رنسانس» را برای این دوره انتخاب کنند.

جهان ها پا می گیرند – از ۲۰۱۰ تا ۲۰۲۰

در کنار بلاک باسترهای ابرقهرمانی، فیلم های مستقل یا حداقل مستقل تری هم بودند که رنگ و بوی خودشان را به این گونه فیلم ها می بخشیدند. در سال ۲۰۰۰، کارگردان مشهور هندی تبار ام. نایت شبامالان فیلم «شکست ناپذیر» را با بازی بروس ویلیس ساخت تا یک عنصر واقع گرای دیگر را هم به این سبک فیلم ها اضافه کند.

کمپانی انیمیشن سازی پیکسار هم با ساخت «شگفت انگیزها» (۲۰۰۴) سعی کرد این مدل فیلمسازی را بین کودکان و خانواده ها محبوب کند اما شاید مهم ترین اثر مستقل را باید فیلم «وی فور وندتا» (۲۰۰۶) دانست که جیسون مک نیکو آن را از روی کامیک آلن مور ساخته. این فیلم که تریلری سیاسی است، انگلستانی را به تصویر می کشد که حکومتی تمامیت خواه بر آن سلطه یافته اما ظهور ابرقهرمانی با یک ماسک خندان و البته ترسناک می تواند پایان کار این سلطه باشد.
تاریخچه فیلم های ابرقهرمانی

با شروع دهه ۲۰۱۰ ماجرا اما به شکلی پیش رفت که حتی جا برای ساخت فیلم های مستقلی به این شکل هم تنگ و تنگ تر شد. مارول که هر فیلمش را یک گلوله محسوب می کرد، سینمای جهان را با گلوله هایش به رگبار بسته بود. فیلم ها یکی از پس دیگری به نمایش در می آمدند، بازسازی می شدند و دنباله های آنها ساخته می شد.

انگار نمی شد پایانی برای آثار سینمایی مارول در نظر گرفت اما راستش را بخواهید ایده ای بزرگ و گسترده زیر همه آثار نهفته بود که با اکران فیلم «اونجرز» (۲۰۱۳) برملا شد. در سال ۲۰۰۶ مارول با به کار گرفتن کوین فیج و اختصاص ۵۲۵ میلیون دلار خواست که فیلم های خودش را با شخصیت های خودش بسازد. با در نظر نگرفتن «مردان ایکس» و «اسپایدرمن» (که امتیاز سینمایی هر دو به کمپانی های دیگر واگذار شده)، آنها هالک، آیرن من، تور، کاپیتان آمریکا و چند هزار شخصیت دیگر را به خط کردند تا فیلم های خود را داشته باشند اما این همه آن چیزی نبود که مارول به دنبالش بود.

فیلم ها در ظاهر به نام یکی از شخصیت ها اکران می شدند (برای مثال آیرن من) اما در برخی از نقاط داستان سروکله یکی دیگر از شخصیت های مارول پیدا می شد. شاید در ابتدا یک جور شوخی به نظر می رسید اما با اکران هر فیلم مارولی این ماجرا رنگ جدی تری به خود می گرفت. این ماجرا آنقدر ادامه پیدا کرد که سروکله همه همه ابرقهرمان های این کمپانی در فیلم «اونجرز» پیدا شد. بله، درست حدس زدید.

 تاریخچه فیلم های ابرقهرمانی
از زمانی که قسمت اول «آیرن من» در سال ۲۰۰۸ اکران شد، تا سال ۲۰۱۳ که فیلم «اونجرز» به نمایش درآمد چهار فیلم مارولی دیگر تولید شدند (هالک شگفت انگیز، آیرن من ۲، تور و کاپیتان آمریکا) که همگی با تارهای تقریبا نامرئی به یکدیگر وصل هستند. در اصل این بسته شش فیلمی فاز اول سینمایی مارول محسوب می شود و محض اطلاع باید بگوییم که دومین بسته شش فیلمی با اکران فیلم «انت من» (۲۰۱۵) به پایان رسید. این روزها هم وارد فاز سوم شده ایم که با اکران فیلم «کاپیتان آمریکا جنگ داخلی» (۲۰۱۶) شروع شده و قرار است تا پایان سال ۲۰۱۹، نُه فیلم دیگر هم ساخته شود.

این رویکرد جدیدی است که نه تنها مارول آن را در پیش گرفته، بلکه دی سی هم بعد از این که موفقیت های رقیب را دید، دست به دامن آن شد. ساخت دنیاهای در هم تنیده ابرقهرمان ها، پروژه دی سی با رونمایی سوپرمن در «مرد پولادین» (۲۰۱۳) شروعت شد و با «بتمن علیه سوپرمن» و «جوخه انتحاری» ادامه پیدا کرد. تا سال ۲۰۲۰ هم حداقل هشت فیلم دیگر از دل کامیک های دی سی بیرون خواهد آمد تا جهان آنها هم شکل بگیرد. از همین لحظه تا سال ۲۰۲۰ حداقل ۲۳ فیلم ابرقهرمانی دیگر در راه است؛ خانم ها و آقایان فیلم دوست، (متاسفانه) شما در چنگال فیلم های ابرقهرمانی گیر افتاده اید!

بهترین فیلم های سال ۲۰۱۷ تا به امروز

هر چه بیشتر وارد فصل تابستان سینمایی می شویم بر تعداد فیلم هایی که در سال میلادی جدید پخش شده و تماشاگران از دیدن آن ها لذت برده اند افزوده می شود. فروش بیشتر یک فیلم هیچ گاه به معنای خوب و محشر بودن یک فیلم نخواهد بود. برخی از فیلم ها اگر چه از دیدگاه منتقدان فیلم های خوبی به حساب می آیند اما نتوانسته اند در جدول فروش انتظارات را برآورده کنند اما این موضوع چیزی از ارزش سینمایی این فیلم ها نخواهد کاست. چنین فیلم هایی شانس این را دارند که تا ماه ها و حتی سال ها در مورد آن ها صحبت شود. در ادامه ی این مطلب قصد داریم ۱۱ فیلم عالی و جذابی که در سال ۲۰۱۷ و تا مقطع کنونی اکران شده اند را به شما معرفی کنیم.
۱۱- غول آسا (Colossal)
بهترین فیلم های سال 2017
بهترین فیلم های سال ۲۰۱۷

این فیلم که ترکیبی هنرمندانه از کمدی، پیام های اجتماعی و داستانی علمی تخیلی است توسط ناچو ویگالوندو کارگردانی شده و آنه هاتوی و جیسون سودیکیس نیز در نقش های اصلی آن ظاهر شده اند. این فیلم که نویسندگی فیلمنامه اش را نیز خود ویگالوندو بر عهده داشته، خطرات ناشی از مصرف بی رویه نوشیدنی های الکلی را به نمایش می گذارد. فیلم داستان دختری (با بازی آن هاتوی) را روایت می کند که بعد از یک مهمانی ناگهان در می یابد که کنترل یک موجود غول پیکر که در حال نابود کردن شهر سئول است را در اختیار دارد. سودیکیس نیز نقش دوست قدیمی او را بر عهده دارد که نقش زیادی در رفتارهای دیوانه وار شخصیت زن داستان ایفا می کند. اگر دنبال چیزی غیر از یک فیلم معمولی هستید حتما فیلم «غول پیکر» را ببینید.


۱۰- تی ۲: رگ یابی (T2: Trainspotting)

مروری بر بهترین فیلم های سال 2017 تا به اکنون

شاید با خود فکر کنید که هیچ شخص عاقلی دنباله ای برای فیلم «رگ یابی» نخواهد ساخت و دلیل منطقی برای این کار وجود ندارد. اما به شما توصیه می کنیم که به این فیلم یک شانس دوباره بدهید و آن را نگاه کنید. دنی بویل به عنوان کارگردان در کنار بازیگرانی همچون ایوان مک گرگور و بازیگران قسمت اول فیلم یک دنباله ی بسیار جذاب و مهیج را ساخته اند که اگر چه داستان جدیدی دارد اما هنوز همان ویژگی های محبوب قسمت اصلی را در خود جای داده است.


۹- فیلم بتمن لگویی (The Lego Batman Movie)

مروری بر بهترین فیلم های سال 2017 تا به اکنون

این فیلم تمام جذابیت های «فیلم لگویی» که در سال ۲۰۱۴ همه را مجذوب خود کرد دارد و لطیفه های بتمن را نیز به آن افزوده است.


۸- سرنوشت خشمگین (The Fate of the Furious)

مروری بر بهترین فیلم های سال 2017 تا به اکنون

آخرین قسمت از سری فیلم های «سریع و خشن» با ماشین های شعله ور، زیردریایی ها و مشت زنی های افراد همزمان با نگه داشتن کودک خود ما را شگفت زده کرد و آن چه که از این مجموعه فیلم مهیج انتظار داشتیم برآورده شد.


۷- زندگی (Life)

مروری بر بهترین فیلم های سال 2017 تا به اکنون

اگر چه این فیلم عکس العمل های متفاوتی را در میان منتقدان و تماشاگران برانگیخته است اما نمی توان زیبایی های این فیلم علمی تخیلی و سرانجام هوشمندانه ی آن را نادیده گرفت. بدون شک بعد از خارج شدن از سینما از دیدن این فیلم راضی خواهید بود.


۶- شکاف (Split)

مروری بر بهترین فیلم های سال 2017 تا به اکنون

ام نایت شیامالان با فیلم ترسناک «شکاف» که در مورد مردی (با بازی جیمز مک آووی) است که ۲۳ شخصیت متفاوت دارد و سه دختر را می دزدد بار دیگر خود را مطرح کرده است. مک آووی در این فیلم بازی تحسین کننده ای از خود ارائه داده و باید منتظر فیلم بعدی شیامالان در ارتباط با این فیلم بود.


۵- جان ویک: فصل دوم (John Wick: Chapter Two)

مروری بر بهترین فیلم های سال 2017 تا به اکنون

کیانو ریوز بار دیگر با یک نقش ضد گلوله وارد شد و به نظر می رسد جان ویک به این زودی ها خیال بازنشسته شدن نخواهد داشت. این دنباله صحنه های نبرد جالب و مهیجی دارد. این فیلم را از دست ندهید.


۴- نگهبانان کهکشان نسخه ی دوم (Guardians of the Galaxy Vol. 2)

مروری بر بهترین فیلم های سال 2017 تا به اکنون

کمپانی مارول قسمت جدید «نگهبانان کهکشان» را با شوخی های دیوانه وار، آهنگ های کلاسیک و داستان جذاب تری نسبت به قسمت قبلی بر پرده ی سینماها عرضه کرد. این فیلم داستانی بسیار مهیج در مورد خانواده و روابط خانوادگی است.


۳- لوگان (Logan)

مروری بر بهترین فیلم های سال 2017 تا به اکنون

آخرین حضور هیو جکمن در نقش وولورین یکی از بهترین نقش هایی است که هیو جکمن ارائه داده است. داستان پخته و قوی فیلم و کارگردانی و نویسندگی بی نقص جیمز مانگولد در این فیلم را باید ستود.


۲- برو بیرون (Get Out)

مروری بر بهترین فیلم های سال 2017 تا به اکنون

شاید بتوان این فیلم را بهترین کارگردانی اول تمام تاریخ سینما نامید. جوردن پیلی کارگردان این فیلم ترسناک با تمرکز بر روی موضوع نژادپرستی در یک داستانی که تماشاگران را مجذوب خود می کند استعداد فیلم سازی خود را فراتر از انتظارات نشان داده است


۱- شهر گمشده ی اُز (The Lost City of Z)

مروری بر بهترین فیلم های سال 2017 تا به اکنون

فیلم حماسی جیمز گری به داستان واقعی یک ماجراجوی بریتانیایی به نام پرسی فاوست می پردازد که در جستجوی یک شهر افسانه ای به جنگل های آمازون سفر می کند. این فیلم وسواس فکری و ثبات قدم انسان را به تصویر می کشد و ما را از تمیزی مناطق شهری در بریتانیا به نبرد در عمق جنگل های تاریک آمازون می برد.

۱۳ حقیقت جالب درباره فیلم تنها در خانه

بسیاری از ما به دیدن فیلم و سریال علاقه داریم و به شدت آن ها را دنبال می کنیم. فیلم های سینمایی در ژانر های مختلفی ساخته می شوند و علاقه مندان با توجه به سلیقه خود، می توانند به تماشای آن ها بنشینند. در این میان، برخی آثار سینمایی برای قشر خاصی از جامعه در نظر گرفته می شوند. به عنوان مثال، فیلم های کودک به طور ویژه برای خردسالان ساخته می شود.

ما تا به حال شاهد محصولات بسیار خوبی در این زمینه بوده ایم، اما هیچ یک از آن ها نتوانسته اند همانند «تنها در خانه» نظر ما را به خود جلب کنند. این فیلم محبوبیت بسیار زیادی دارد و هر کسی را میخکوب خود می کند. با وجود آن که بیشتر افراد بارها «تنها در خانه» را دیده اند، اما نکاتی درباره آن وجود دارد که کمتر کسی به آن ها پرداخته است.

ما در این مقاله قصد داریم آن ها را مورد بررسی قرار دهیم. تا پایان همراه باشید.

تصویر مربوط به یک دختر که از دوستان «باز» برادر کوین بود، متعلق به پسر کارگردان هنری فیلم است و اصلا دختر نیست. کارگردان نمی خواسته دختران نوجوان را نا امید کند و به همین دلیل، این کار را انجام داده است.
13 حقیقت جالبی که تا کنون درباره فیلم «تنها در خانه» نمی دانستید

جوزف پشی بازیگر نقش هری اغلب فراموش می کرد که در فیلم مخصوص کودکان باری می کند و مدام ار الفاظ رکیک استفاده می نمود. به همین دلیل کارگردان مرتبا به وی تذکر می داد.

13 حقیقت جالبی که تا کنون درباره فیلم «تنها در خانه» نمی دانستید

به خاطر آن که فیلم واقعی تر جلوه کند، آقای پشی از مکالی کالکین بازیگر نقش کوین درخواست کرد که از او واقعا بترسد. یک بار آقای پسی به طور ناخواسته کوین را زخمی کرد. آن ها در حال تمرین سکانسی بودند که طی آن، دزد ها کوین را از دستگیره در آوریزان می کردند. آقای پشی گفت: “من می خواهم تمام انگشتان کوچک تو را همزمان گاز بگیرم.” سپس بازیگر واقعا این کار را انجام داد و انگشت کوین خون آمد.

فیلم تنها در خانه
فیلم تنها در خانه

فیلم «فرشتگان با روح پلید» که کوین در حال تماشای آن بود، وجود خارجی ندارد. این سکانس مخصوص فیلم تنها در خانه ساخته شد و در آن به کار رفت.

 13 حقیقت جالبی که تا کنون درباره فیلم «تنها در خانه» نمی دانستید
رتیلی که بر روی صورت یکی از دزد ها راه می رفت، واقعی بود. برای جلوگیری از ترسِ وجود آن، دنیل استرن نقش کسی که از ترس و وحشت جیغ می زند را بازی کرد و صدا بعدا به سکانس اضافه گشت.
13 حقیقت جالبی که تا کنون درباره فیلم «تنها در خانه» نمی دانستید

تنها در خانه تقریبا به طور کامل در شهر شیکاگو فیلم برداری شد و فرودگاه شهر پاریس که در فیلم وجود داشت، در واقع همان فرودگاه شیکاگو بود. صندلی های بزینس کلاس و شیکی که در فیلم دیده اید، در زمین بسکتبال یک مدرسه محلی درست شده بودند. استخر مدرسه نیز برای درست کردن زیر زمین آب گرفته خانه کوین در یکی از صحنه های فیلم مورد استفاده قرار گرفت.

13 حقیقت جالبی که تا کنون درباره فیلم «تنها در خانه» نمی دانستید

خانه ای که خانواده کوین در آن زندگی می کردند، در خیابان لینکُلن منطقه وینتکا در ایالت ایلینوی قرار دارد. این عمارت سه طبقه برای یک خانواده ساخته شد، در سال ۲۰۱۱ تقریبا ۲٫۴ میلون دلار قیمت گذاری گشت و در همان سال نیز با قیمت ۱٫۵۸۵ میلون دلار به فروش رسید.

13 حقیقت جالبی که تا کنون درباره فیلم «تنها در خانه» نمی دانستید

نقش هری (دزد چاق) اول به رابرت دنیرو و جان لاویتس پیشنهاد داده شد، اما هیچ یک از آن ها قبول نکردند.

 13 حقیقت جالبی که تا کنون درباره فیلم «تنها در خانه» نمی دانستید
بازیگر نقش فولر پسر عموی کوین، برادر واقعی مکالی کالکین بود.
13 حقیقت جالبی که تا کنون درباره فیلم «تنها در خانه» نمی دانستید

ضبط کننده صدای «Talkboy» که در دستان کوین قرار داشت، وجود خارجی نداشت و تنها برای فیلم ساخته شده بود. با این حال، بسیاری از طرفداران فیلم دوست داشتند یکی از آن ها را در اختیار داشته باشند. طی سال های بعدی، این دستگاه در فروشگاه ها ظاهر گشت.

 13 حقیقت جالبی که تا کنون درباره فیلم «تنها در خانه» نمی دانستید
برخی از مردم اعتقاد داشتند که الویس پریسلی در فیلم بازی کرده است. بسیاری از آن ها مرگ سلطان راک اند رول را باور نکرده بودند و اعتقاد داشتند مردی که پشت سر مادر کوین در فرودگاه ایستاده، همان خواننده سرشناس است.

 13 حقیقت جالبی که تا کنون درباره فیلم «تنها در خانه» نمی دانستید
لوازم تزیینی کریسمسی که شخصیت مارو بر روی آن ها پا گذاشت، خوراکی بودند. با این حال، دنیل استرن در صحنه هایی که پا برهنه بود، پوشش پلاستیکی ویژه ای به تن داشت.
13 حقیقت جالبی که تا کنون درباره فیلم «تنها در خانه» نمی دانستید

مکالی کالکین واقعا نقشه محل قرار گرفتن تله ها در تمام قسمت های خانه را نقاشی کرده بود.

13 حقیقت جالبی که تا کنون درباره فیلم «تنها در خانه» نمی دانستید
روزیاتو